۱۳۹۷ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

نسلی که ما بودیم

Image result for ‫ترانه ی "نيمه شبان تنها‬‎
ناگهان آمد به خاطر، روزگاران گذشته...................... شد نمایان پیش رویم، یاد دوران گذشته
چه عجب نسلی که ما بودیم با صد ها نشانه ........ عاشق_ فرهنگ و دانش، همره شعر و ترانه
*
از زمان نوجوانی، ابتدای_ زندگانی ........................ مانده صدها خاطره آمیخته با بس نشانی
دوستداری بر "طبیعت"، در کنار رود و دریا ............. یا میان باغ و اطراف بسا گل های زیبا
یا سوار ماشین دودی به پیرامون "شاه عبدالعظیم" ......... یا "سر_ پل"، هم قدم با آشنایان_ قدیم
یا که در "میدان تجریش" خوردن سیخی جگر..........لذتی می داد که می کردی هوس، سیخی دگر
یا همانجا بستنی و فال گردو و بلال .............. نوش_ جان می شد فراوان ای بسا فرخنده حال
وز سرازیری مقصود بک، بسوی باغ_ "خاله" ... جمعی از فامیل و آنجا، دوغ و شربت در پیاله
یا به سربالایی "دربند" و از آنجا، سر_ بند.............. کافه ها، با دست پختی از مدیران_ هنرمند
یا گذشتن از میان_ سد کنکور با تلاشی پر دوام .... تا که تحصیلات_ عالی زندگی سازد به کام
یا که شرکت در کلاسهای زبان، وقت غروب ........... یا پژوهش در کتابخانه،  برای شعر خوب
یا بسوی "سبزه میدان" و بسا بازارها ............... یا به آن "میدان ارک"_ پر خروش و پر صدا
یا به "لاله زار" و بازارش به منظور خرید ........... یا تماشای تئاتر و سینمایی که میبایست دید
از "سه راه شاه" به بالا رستوران ها سینماها .......... تا به آن "پارک بزرگ" و کافه ی چاتانوگا
مرکزی چون وعده گاه_ دختران و پسران ........................... یا مکانی از برای دیدن بازیگران
یا بسوی "کافه فیروزه" و شاعرهای نو .................. یا درون "کافه جمشید" با گروهی کافه رو
یا به "کوچینی_ فرهاد" وشنودی از صدای گرم او/ یا به "باکارا" تماشای جمیله رقص های نرم او
*
در جوانی و به دوران_ تاهل .......................................... کار و کوشش بود، هر ان بی تامل
در طبیعت، دامن_ کهسار و گلزار .............................. واله و شیدای گردش، همره دیرینه یار
از مسیر راه چالوس، تا به شاهی تا گلستان ........................ بود دیداری نکو از آشنایان، دوستان
رفت و آمد ها، خوش و مطلوب و شاد ...................................... لذت آن  لحظه ها، پیوسته یاد
*
چه عجب نسلی که ما بودیم با صد ها نشانه ........... در ره فرهنگ و دانش، گوش بر شعر و ترانه
از همان نسل ایم ما ، نسلی که بوده است ....................... عاشق تفریح و کار و شیوه های جاودانه
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۷ فروردین ۱۳, دوشنبه

" شب" و "مستی": در زنجیری از سروده های این زمانه


امشب از دولت می دفع ملالی کردیم/ این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب/ کز گرفتاری ایام مجالی کردیم
تیر از غمزه ی ساقی سپر از جام شراب/ با کماندار فلک جنگ و جدالی کردیم
غم به روئین تنی جام می انداخت سپر/ غم  مگو عربده با رستم زالی کردیم
باری از تلخی ایام به شور و مستی/ شکوه از شاهد شیرین خط و خالی کردیم
روزه ی هجر شکستیم و هلال ابروئی/ منظر افروز شب عید وصالی کردیم
بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش/ یاد پروانه ی زرین پر و بالی کردیم
مکتب عشق بماناد و سیه حجره غم/ که در او بود اگر کسب کمالی کردیم
چشم بودیم چو مه شب همه شب تا چون صبح/ سینه آئینه ی خورشید جمالی کردیم
عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی/ غالب آنست که خوابی و خیالی کردیم
شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی
بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم : شهریار
*
 آه ای خداوندان
من آنچنان مستم که در چشم خردمندان/ رسواترین مردم
از ماورای پرده ی نازک
شب را پر از مهتاب می بینم... : نادر نادرپور
*
مشت هایم این دو مشت سخت بی آرام/ کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت/ تا که هستی در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی/ خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان/ شب میان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت/ مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه پرهیز را بر تن/ خود درون جام می تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را/ تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده هستی بیاشامند/ خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها/ من شرار عشق بودم سینه ها جایم
مسجد و میخانه این دیر ویرانه/ پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ/ من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی/ من سراپا عشق بودم کام بودم کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خویش/ گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست/ یا چه می خواهند آنها از خدای خویش... : فروغ فرخزاد
*
گریید نی_ بیگاه
در یک شب مستی ، خرابم کرد
من ، خانه ای ویرانه بودم در پس دیوار
 سیل آمد و غلتان بر آبم کرد...: نادر نادرپور
*
تاری ز زلف یاری یک شب به چنگم آمد/ گفتم که چیستی گفت من قصه ای درازم
چشمان او به مستی گفتا که دلفریبم/ ناز نگاه گرمش گفتا که دلنوازم...: مهدی سهیلی
*
قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس/ کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانی ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است/ شب بد مستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بی قراران بین/ سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس...: شهریار
*
ای عطر بهار زندگانی/ ای ماه شکفته ی دل افروز
ای پیک دیار عشق و مستی/ ای جام شراب خنده آموز
یک لحظه به پیچ در مشامم/ یک شب بنشین بر آسمانم
یک بار بزن در نیازم/ یک جرعه بریز بر زبانم...: فرخ تمیمی
*
فدای صورتِ چون قرص ماهت/ امان از آن سگِ مستِ نگاهت!
سیه مستم کند شب های میگون/ در آمیزد چو با چشمِ سیاهت.
عجب نهرِ پُر آبی داره میگون!/ عجب ودکایِ نابی داره میگون!
اگر ساغر ز دستانِ تو گیرم/ سیه مستِ خرابی داره میگون!
پناهم بی تو و میگون، همه پوچ/ نگاهم سرد و مات و دیده ام لوچ!
چو رویایِ غریبِ یک پرنده/ همه کوچم، همه کوچم، همه کوچ
ببندم چشمِ بی خوابِ پُر از خون/ بخوابم تا ببینم خوابِ میگون
پَرَم مستانه در نهرِ پُر آبش/ چو می خوانی تو: "سر اومد زمستون!": خسرو باقرپور
*
خوش باد شب و مستی و بزمی كه درآن بزم
معشوقه به پا خیزد و با ناز به رقصد... : سرایند ی گمنام
*
مضراب بزن بر تن این ساز برقصد/ در معجزه ی پنجه ی شهناز برقصد
با زخمه بكش رعشه بر احساس نگارم/ افسون بشود سر دهد آواز برقصد
"خوش باد شب و مستی و بزمی كه درآن بزم/ معشوقه به پا خیزد و با ناز برقصد"
پیمانه بزن پر بكن از آتش این شور/ تا زلزله بر پا بكند .. باز برقصد
پیمانه بزن عربده با نیّت تكبیر/ هر رکعت از این قافیه پرداز برقصد
یک جرعه بخوان از غزل خواجه شیراز/ تا غنچه ی افسون شده طنّاز برقصد
مطرب نفس قافیه ام سوخت كجایی
مضراب بزن بر تن این ساز برقصد: علی نیاکوئی لنگرودی,
*
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم/ چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر/ شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر ، تو یی ای نازنین دلدار/ نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک، بریز آن باده ی گلگون
تو آن ساقی دلارامی، تو یی آن چشم امیدم: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/04/blog-post.html
=======

۱۳۹۶ اسفند ۲۴, پنجشنبه

مرغ طوفان : در زنجیری از سروده ها

مرغ طوفان پرنده‌ای اسطوره‌ای است که در چندین فرهنگ‌ قدیمی به آن اشاره‌شده است. بنا بر فرهنگ عامه، مرغ طوفان پرندهٔ بسیار بزرگی‌است که به خاطر جثه سترگش در حالت عادی قادر به پرواز نیست. به همین خاطر این پرنده در بلندای کوه‌ها یا مشرف به دریاها به انتظار طوفان می‌ماند و با شدت گرفتن تندبادها از انرژی آنها برای پریدن مدد می‌گیرد و در شرایطی که دیگر پرندگان قادر به پرواز نیستند در آسمان اوج می‌گیرد و عظمت خود را به نمایش می‌گذارد. بنا بر نقوشی که از این پرنده ترسیم می‌شود، مانند پرنده افسانه‌ای هما می‌باشد.
*
تنها گریزم ، نا گزیرم کان پری خو / تنها رود ، تنها دود ، تنها گریزد
آهوی من دارد اگر خوی پلنگی / رعنا پلنگ از چون خودی آیا گریزد؟
گوآتش شوقش سراپایم بسوزد/کی شعله ی رقصنده ازگرما گریزد
من زیبق لغزان نیم کز بی ثباتی/ آواره در گرما و در سرما گریزد
من مرغ طوفانم نیاندیشم ز طوفان
موجم ،نه آن موجی که از دریا گریزد ..: دکتر غلامعلی رعدی آذرخشی
*
مرغ توفانم نگاهم سالها است/ می پرد بر سینه این آب ها
در امید دیدن توفان و موج/ دیده چشمان امیدم خوابها... : سیاوش کسرایی
*
ای مرغ های طوفان ، پروازتان بلند/ آرامش گلوله ی سربی را،  درخون خویشتن
این گونه عاشقانه پذیرفتند، این گونه مهربان/ زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند
می خواهم از نسیم بپرسم/ بی جزر و مد قلب شما ، آه/ دریا چگونه می تپد امروز؟
ای مرغ های طوفان ، پروازتان بلند/ دیدارتان ترنم بودن، بدرودتان شکوه سرودن
تاریختان بلند و سرافراز/ آن سان که گشت نام ، سر_ دار
زان یار باستانی همرازتان بلند : دکتر شفیعی کد کنی
*
در چنگ ِ طوفان ، مرغی که بودی/ بر بام ِ غُربت ، خوش می سرودی
هم برق و تُندر ، می آزمودت/ هم باد و باران می آزمودی... : محمد جلالی چیمه
*
اگر آن عاشق ديرينه باشي/ هنوزت مي پرستم با دل و جان
ترا مي خواهم اما چون گذشته/ سراپا آتش و پابند پيمان
بپايت نقد جان مي ريزم ايدوست/اگر چشمان گويايت بخواهد
بروي سينه ات مي ميرم از شوق/اگر عشق و تمنايت بخواهد
اگر در بند داري مرغ طوفان/ دلش را با محبتها نگهدار
وگر رام تو شد اين مرغ وحشي
پرش مشكن دل و جانش ميازار ... : هما میرافشار
^
رباعی مرغ طوفان
بوده ست همیشه مرغ طوفان/ با چرخش و کوشش فراوان
غوغا گر_ آسمان_ ایران/ در وقت_ بلا و درد و حرمان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
مرغ طوفان : در زنجیری از نوشتارها و سروده ها
*
منابع و مآخذ
مرغ طوفان پرنده‌ای اسطوره‌ای: تارنمای ویکی پدیا/ متن کامل سروده ی مرغ طوفان از دکتر رعدی آذرخشی: تارنمای عنایت/
*

۱۳۹۶ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

عنقا و ققنوس: در زنجیری از سروده ها


هر راز که اندر دل دانا باشد/ باید که نهفته ‌تر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در/ آن قطره که راز دل دریا باشد: حکیم عمر خیام
*
حصار قلعه باغی به منجنیق مده/ به بام قصر برافکن کمند گیسو را
مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر/ چنان اسیر گرفتی که باز تیهو را...: سعدی
*
شاد آمدی شاد آمدی جادو و استاد آمدی/ چون هدهد پیغامبری از پیش عنقا آمده
ای آب حیوان در جگر هر جور تو صد من شکر. هر لحظه‌ای شکلی دگر از رب اعلا آمده
ای دلنواز و دلبری کاندرنگنجی در بری/ ای چشم ما از گوهرت افزون ز دریا آمده: مولوی
*
صوفی بیا که آینه صافی ست جام را/ تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس/ کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
عنقا شکار کس نشود دام بازچین/ کان جا همیشه باد به دست است دام را...
حافظ مرید جام می است ای صبا برو/ وز بنده بندگی برسان شیخ جام را: حافظ
*
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا
زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی
که او شمسی ست نی شرقی و نی غربی و نی در جا: مولوی
*
گر بگویم عذر یک یک با تو باز/ دار معذورم که می‌گردد دراز
هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ/ این چنین کس کی کند عنقا به چنگ
هرکه عنقا راست از جان خواستار/ چنگ از جان باز دارد مردوار...: عطّار نِیشابوری
*
منم چون مرغ در دامی گرفته/ دری در بسته و بامی گرفته
چو طوطی ساخته با آهنین بند/ به تنهائی چو عنقا گشته خرسند
تو در خرگاه و من در خانه ی تنگ/ ترا روزی بهشت آمد مرا سنگ...: نظامی گنجوی
*
ترا دنیا خوش آمد ای برادر/ چو ققنوس این زمان در سوی آذر
فتادستی و هم در وی بسوزی/ هم ازخود آتشی در خود فروزی…: عطّار نِیشابوری
*
من کیستم از قید دو عالم فردی/ عنقا منشی بلند همت مردی
دیوانهٔ بیخودی بیابان گردی/ لبریز محبتی سرا پا دردی: ابوسعید ابوالخیر
*
ای دل عبث مخور غم دنیا را/ فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی/ چون گلشن است مرغ شکیبا را...
در دام روزگار ز یکدیگر/ نتوان شناخت پشه و عنقا را...: پروین اعتصامی
*
سوزن ‌عیسی ‌بود با رشتهٔ ‌مریم ‌قرین/کاین روانبخشی روان کرده‌است بر هر پود و تار
کی شدی ارژنگ مانی همچو عنقا بی‌نشان
گر ز سوزن کرد ‌اسعد داشتی یک رشته کار...: ملک ‌الشعرای بهار
*
زین همرهان همراز من تنها توئی تنها بیا/ باشد که در کام صدف گوهر شوی یکتا بیا
یارب که از دریا دلی خود گوهر یکتا شوی/ ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا...
گر شهریاری خواهی و اقلیم جان از خاکیان
چون قاف دامن باز چین زیر پر عنقا بیا: شهریار
*
کنون در کوی ناپیدا خرامیم/ چو از این صورت پیدا گذشتیم
رشید از ما مجو نام و نشانی/ که از سرمنزل عنقا گذشتیم... : مهدی سهیلی
*
من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت/ نایاب ترین فصل تماشای من اینست
دیوانه به سودای پری از تو کبوتر
از قاف فرود آمده عنقای من اینست..: حسین منزوی
*
هَستن با تو، چونان پرواز با قُقنوسی ست
تیز پرواز و ژرف گریز، پرنده ی خاکسترم!
چگونه توانم آهی زِ عُمقِ سینه برآرم/ در نرمی ی زیرِ گلوی تو؟
پیوستن با تو، چونان عبور از لهیبِ آتشفشانی است
مهیب و سوزنده. با خیالی بی باور،
چگونه توانم دعای وصل بخوانم؟/  برایِ هم آشیان شدن با تو: خسرو باقرپور
*
آمد بهار جانها دل می زند جوانه/ قمری ترانه سر ده با شور شادمانه
با خود به گفتم ای دل رسم زمانه را بین
عنقا شکار و کرکس آزاد در میانه...: فربود شکوهی
*
رباعی: عنقا و ققنوس
گویند که عنقاست همان مرغ شکیبا/ آراسته با بال و پر_ باز و فریبا
ققنوس شده نام دگر بهر همین مرغ/ زیبایی او گشته به دنیا تک و بیتا
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
=======

۱۳۹۶ اسفند ۲۰, یکشنبه

" سیمُرغ " در زنجیری از سروده ها



به بالین رودابه شد زال زر/ پر از آب رخسار و خسته جگر
همان پر سیمرغش آمد به یاد/ بخندید و سیندخت را مژده داد
یکی مجمر آورد و آتش فروخت/ وزآن پر سیمرغ لختی بسوخت
هم اندر زمان تیره گون شد هوا/ پدید آمد آن مرغ فرمان روا
چو ابری که بارانش مرجان بود/ چه مرجان که آرایش جان بود...: فردوسی
*
داد دهی ساغر و پیمانه را/ مایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگس مخمور را/ پیش کشی آن بت دردانه را
جز ز خداوندی تو کی رسد/ صبر و قرار این دل دیوانه را
تیغ برآور هله ای آفتاب/ نور ده این گوشه ویرانه را
قاف تویی مسکن سیمرغ را/ شمع تویی جان چو پروانه را
چشمه حیوان بگشا هر طرف/ نقل کن آن قصه و افسانه را...: مولوی
*
مرا تا نقره باشد می‌فشانم/ تو را تا بوسه باشد می‌ستانم...
جهان بگذار تا بر من سر آید/ که کام دل تو بودی از جهانم
چه دامن ‌های گل باشد در این باغ/ اگر چیزی نگوید باغبانم
نمی‌دانستم از بخت همایون/ که سیمرغی فتد در آشیانم
تو عشق آموختی در شهر ما را/ بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم
سخن‌ها دارم از دست تو در دل/ ولیکن در حضورت بی زبانم
بگویم تا بداند دشمن و دوست/ که من مستی و مستوری ندانم...: سعدی
*
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست/ عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم/ از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری...: حافظ
*
گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد/ گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد
چون چشم چمن چهرهٔ گلرنگ تو بیند/ خون از دهن غنچه ز تشویر برافتد
بشکافت تنم غمزهٔ تو گرچه چو مویی است/ یک تیر ندیدم که چنین کارگر افتد
گر بر جگرم آب نمانده است عجب نیست/ کاتش ز رخت هر نفس اندر جگر افتد
گر چه دل من مرغ بلند است چو سیمرغ
لیکن چو دمت خورد به دام تو درافتد...: عطار نِیشابوری
*
تا تاختند بی‌هنران در مصاف‌ها/ زد زنگ‌، تیغ‌های هنر در غلاف‌ها...
خفاش ها شدند از اشکفت‌ها برون/ طاووس‌ها شدند نهان در شکاف‌ها
شهبوف‌ها شدند مهاجم به قصرها
سیمرغ‌ ها شدندگریزان به قاف‌ها...: ملک‌ الشعرای بهار
*
جوانی ها رجزخوانی و پیری ها پشیمانی است
شب بد مستی و صبح خمار از میگساران پرس...
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس...
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس: شهریار
*
همه می دانند/ ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام...: فروغ فرخزاد
*
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند/ دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد/ گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل....: مهدی اخوان ثالث
*
سنگ صبور قصه ها و غصه ها آواری از اندوه/ جان در گریز از اینهمه بیهوده فرسودن
در آرزوی یک نفس زین خاک در خون دست و پا گم کرده/ دور و دورتر بودن
با خویش می گفتم/ ایکاش این سیمرغ سنگین بال
تا جاودان می راند در افلاک: فریدون مشیری
*
سیمُرغ در یک سروده ی کوتاه
جلوه گر_ آسمان_ ایران/ یادآور_ شوکت_ نیاکان
سیمُرغ پرنده ی خردمند/ افسانه ی کوهیار و خرسند
از "قاف" چو گشت او روانه / "البرز" بساخت آشیانه
با " زال" بشد رفیق و همراه/ " رستم" بنمود نیک آگاه
مرهم، بنهاد " رخش_" او را/ آن اسب، بشد دوباره بر پا
تا رسم_ مدد ز جان پراکند/ شادی به فضا گرفت پیوند
جلوه گر_ آسمان_ ایران/ یادآور_ شوکت_ نیاکان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/03/blog-post_11.html
=======

۱۳۹۶ اسفند ۱۹, شنبه

سیمُرغ در یک سروده ی کوتاه

جلوه گر_ آسمان_ ایران
یادآور_ شوکت_ نیاکان
سیمُرغ ، پرنده ی خردمند
افسانه ی کوهیار و خرسند
از "قاف" چو گشت او روانه 
"البرز"، بساخت آشیانه
با " زال" بشد رفیق و همراه
" رستم" بنمود نیک، آگاه
مرهم، بنهاد " رخش_" او را
آن اسب ، بشد دوباره بر پا
تا رسم_ مدد ز جان پراکند
شادی به فضا گرفت پیوند
جلوه گر_ آسمان_ ایران
یادآور_ شوکت_ نیاکان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
=======

۱۳۹۶ اسفند ۱۶, چهارشنبه

زن : در گلچینی از سروده ها

به مناسبت روز جهانی زن : ۸ مارس

 زن خوب فرمانبر پارسا/ کند مرد درویش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر درت/ چو یاری موافق بود در برت
همه روز اگر غم خوری غم مدار/ چو شب غمگسارت بود در کنار
کرا خانه آباد و همخوابه دوست
خدا را به رحمت نظر سوی اوست ... : سعدی
*
بسته در زنجیر آزادیست سر تا پای من/ بَرده‌ام ای دوست و آزادی بود مولای من
گرچه آزادیست عکس بردگی در چشم خلق/ مجمع آن هر دو ضد اینک دل شیدای من
چیست آزادی؟ ندیدم لیک می‌دانم که اوست/ مرهمی راحت رسان بر زخم تن فرسای من
من نه مردم لیک چون مردان به بازار وجود/ های و هویی می‌کند افسانه سودای من
پر کند ای مرد آخر گوش سنگین ترا/ منطق گویای من، شعر بلند آوای من
من نه مردم لیک در اثبات این شایستگی/ شور و غوغا می‌کند افکار مردآسای من
ای برادر گر به صورت زن همال مرد نیست/ نقش مردی را به معنی بنگر از سیمای من
عرصه دید من از میدان دید تست پیش/ هم فزون ز ادراک تو احساس ناپیدای من
باش تا بینی که زن را با همه فرسودگی/ صورتی بخشد نوآیین طبع معنی‌زای من
از تو گر برتر نباشد جنس زن مانند تست/ گو، خلاف رای مغرور تو باشد رای من
در ره احقاق حق خویش و حق نوع خویش/ رسم و آیین مدارا نیست در دنیای من
پنجه اندر پنجه ی مردان شیرافکن زنم/ از گریبان چون سر آرد همت والای من
باکی از طوفان ندارم ساحل از من دور نیست/ تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من
من به فکر خویشم و در فکر هم‌جنسان خویش/ گر نباشد؟ گو نباشد مرد را پروای من
گر به ظاهر ناتوانم لیک با زور آوران/ کوهی از فولاد گردد خود تن تنهای من
زیردستم گو مبین ای مرد کاندر وقت خویش
از فلک برتر شود این بینوا بالای من : ژاله ی قائم مقامی
* 
خانم آن نيست كه جانانه و دلبر باشد / خانم آن است كه باب دل شوهر باشد
زن بود شعر خدا ، مرد بود نثر خدا / مرد نثري سره و زن غزلي‌تر باشد: ملك‌الشعراء بهار
* 
با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار/ کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید
از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم/ کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید
ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا/ بر من گریست زار که فصل شتا رسید
جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست/ هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید
بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال/ این آرزوست گر نگری، آن یکی امید
بر بست هر پرنده در آشیان خویش/ بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید
نور از کجا به روزن بیچارگان فتد
چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید... : پروین اعتصامی
* 
این شعر را برای تو میگویم در یک غروب تشنه ی تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز درکهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالایی ست در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشدکس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در ، باز انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندیدبر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم بی قدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز چشمان من ز دانه ی شبنم ها
رفتم ز خود که پردهبر اندازم از چهر پاک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله ی خشم من دردا ‚ فضای تیره ی زندانست
با این گروه زاهد ظاهر ساز دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم دیریست کاشیانه ی شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم گویی به خود که مادر من او بود: فروغ فرخزاد
*
نگاه زنی چون خوابی گوارا به چشمانم می نشیند
ترس بی سلاح مرا از پا می افکند/ من نیزه دار کهن آتش می شوم
او شمن زیبا شبنم نوازش می افشاند/ دستم را می گیرد
و ما دو مردم روزگاران کهن می گذریم/ به نی ها تن می ساییم و به لالایی سبزشان
گهواره روان را نوسان می دهیم/ آبی بلند خلوت ما را می آراید : سهراب سپهری
* 
آن زلزله ای که خانه را لرزاند/ یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله ، جهان خفته را سوزاند/ خاکسترصبح را پر از خون کرد
او بود که شیشه های رنگین را/ از پنجره های دل ، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گلها را/ در پشت غبار کینه ، پنهان ساخت....
در ذهن من از گذشته ، یادی ماند/ غمناک و گسسته و پرا کنده
با خانه و خاطرات من ، ای دوست
آن زلزله ،‌ کار صد شبیخون کرد... : نادر نادرپور
* 
به این خیل زنان که با عشق‌شان/ ترمیمم کردند
تا که برپا بمانم/ و در کنار هم/ دست در دست
راه‌ پویان در سفر بزرگ‌/ با هم قدکشیم/ و با هم پیر شویم
و این دوست/ این پیامبر دریایِ میانه/ این یار غار
این شریک جرم/ این هم‌بازی/ این همسر
که زبانِ مادریِ عشق را/ بوسه بر بوسه/ به من بازمی‌آموزد
و این تبار خواهرانِ سلحشور/ که چون قابله‌ گانِ تاریخ
فرزندِ میهنم را که آبستن آزادی‌ست/ به دنیا می‌آورند
«هستیم» از شماست/ « دوست داشتنم » از شماست
« ایستادنم » از شماست/ دوستتان دارم: رضا هیوا
*
جُز خواری و ستم نگزید از برای زن/ نا مردتر خُدای نبود از خُدای زن
تا بنگرد که حالِ زن از او چه گونه است/ ای کاش می نشست دمی خود به جای زن
عیسای او چرا پسر آمد، نه دختری/ تا بندِ بندگی بگشاید ز پای زن؟!
یا از چه رو پیمبر ِ زن زو نیامده ست/ تا زن شناس باشد و درد آشنای زن؟!
یا زن نشد چرا تنی از مِه فرشتگان/ تا دردِ زن گزارد و آرد دوای زن؟!
اما به آن که وانهم افسانه ی خُدای/ زیرا نکاست خواهد ازآن ابتلای زن
در آسمان کسی نتوان یافت: بر زمین
مرد است، مرد، مرد همانا بلای زن....: دکتر اسماعیل خویی
*
زن، گذرگاه همه‌ی انسان هاست/ زن، تنها راه همه‌ی انسان‌ هاست
زن، زیباترین خواهر طبیعت است / زن، نازک  ترین_ کیهان ‌هاست : رضا فرمند
*
ای دست ها که بر دلِ ما زخم می زنید/ ای دست ها که سنگ به آیینه می زنید
زیباییِ زنانه ی ما، دشمنِ شماست/ ما از تبارِ آینه های شکفته ایم
تصویرها به چهره ی ما سرخوشند وُ مست/ خورشید، از کرانه ی ما خنده می زند
در رهگذارِحادثه وُ سنگ وُ برگ وُ مرگ/ شعری بحز شکفتنِ زیبا نگفته ایم
این باغ را ترانه ی ما سربلند کرد/ بربرگ برگِ شاخه ی ما رقصِ رنگ هاست
ما را زتُندبادِ حوادث، هراس نیست/ هرچند در گذرگه ی ما،غیرِ داس نیست
ای دستها که از دلِ پاییز، سرزدید !/ هرلحظه، ریشه های جوان را تبر زدید
در هرکجایِ خطّه ی این خاکِ خاطره/ آوازِآرزوی درخشانِ جانِ ماست.
در روزگارعشق/ زیباییِ زنانه ی ما، دشمن شماست: رضا مقصدی
خبرت هست که از هرچه در آن ارزش‌ بود/ شده‌ نابود در ايران و نماندست نشان
گوهرمعرفت وحرمت تاریخ و زبان/ گشته‌ پا مال و به رفته ‌است ز کف بس ایمان
دانش و دین و جوا نمردی وانصاف امروز/ بنده ی درگه ی درهم شده هریک آسان
مرد و زن تحت فشارو ز بسی حق محروم/ ظلم و بیداد فراوان و فزون بر نسوان...
غافل و بی خرد و چاکر و نادان درکار/اهل دانا شده‌ برگوشه ی غربت زندان
ناخدا، خواب و یا بر سر اوراد و دعا/ کشتی ملک فتاده ، همه سو بر توفان
شود آیا که فریدون زمان ، برخیزد/ تا دهد ، دوره ی ضحاکی ایران، پایان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به: