۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

زنجیره ی " ریا " در سروده ها

" ریا " در سروده ها
بود آیا که در میکده‌ها بگشایند/ گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند/ دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان/ بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید/ تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب/ تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند/ که در خانه تزویر و ریا بگشایند...: حافظ
*
گر راست بخواهید چو امروز فقیهان/ تزویر گرانند شما اهل ریائید
ای امت بدبخت بر این زرق‌فروشان/ جز کز خری و جهل چنین فتنه چرائید؟
خواهم که بدانم که مر این بی‌خردان را
طاعت به ‌چه معنی و ز بهر چه نمائید...: حکیم ناصرخسرو قبادیانی
*
ای رمیده طبع تو از ذی صلاح/ کرده ‌ای خود غیبت نیکان مباح
عالمی، گر پیرو سنت شود/ مقصدش زان پیروی، غربت شود
چون رسد وقت نماز، از جا جهد/ ترک صحبت داده، شغل از کف نهد
گوئیش: مرد ریاکاری بود/ اهل مشرب را به دل باری بود...: شیخ بهایی
*
وآن پادشه که باشد خودکامه / باشدش کارکرد به دشواری
خوبی نقیض یکدگرش باید/ یک‌جای صدق و جایی مکاری
یک‌جای سادگی و جوانمردی/ یک‌جای گربزی و ریاکاری
یک‌جای چشم‌پوشی و بی‌باکی/ یک چای بیمناکی و بیداری
در دفع خصم آنچه سزا بیند/ بایدش کار بست به ناچاری
لیکن حذر ببایدش از این سه/ بخل و دروغگویی و غداری... : ملک‌الشعرای بهار
*
دیدم که بی دریغ با رشته ی فریب
این رقعه زندگیم کوک می خورد/ داناییم به ناتوانی من افزود
دیدم که آن حقیقتت عریان ز چشم من
مکتوم مانده بود در زیر چشم باز من/ اما همیشه کور
در شهرهای پاک مقدس/ در شهرهای دور دیو و فرشته وعده ی دیدار داشتند
دیدم که رود/ رودی که یک روز پاک بود
اینک در استحاله ی سیال خویش/ تسلیم محض پهنه ی مرداب می نمود
کو یک خنده یک تبسم زیبا/ یک صوت صادقانه یک آوای بی ریا... : حمید مصدق
*
بیا از قلبمان روزی بپرسیم/ که تا حالا در این دنیا چه کردیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
به فکر درد دل های شکسته/ به فکر سیل بی پیایان اشکی
که روی چشم یک کودک نشسته/ به فکر سیل بی پایان اشکی
به فکر اینکه باید تا سحرگاه/ برای پیوند یک شب دعا کرد
ز ژرفای نگاه یک گل سرخ/ زمانی مرغ آمین را صدا کرد
به او یک قلب صاف و بی ریا داد/ که در آن موجی از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن/ پر از اندوه دل های شکیباست
بیا در خلوت افسانه هامان/ برای یک کبوتر دانه باشیم
اگر روزی پرستو بی پناهست/ برای بالهایش لانه باشیم...: مریم حیدرزاده 
*
ریا یعنی به هر سویی دویدن/ ولی جایی خداوندی ندیدن
ریا یعنی خدا اینجا مهم نیست/ رضای صاحب دنیا مهم نیست
مهم اینجا فقط وهم و گمان است/ مهم تنها نگاه مردمان است
ریا یعنی بشر در جهل مطلق/ میان هیچ و نادانی معلق
ریا یعنی بشر در غفلتی سخت/ به دنبال سرابی چشم بد بخت... : حسین مفیدی فر
*
ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست / یا که آیا ، می توان بی شعر زیست...
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است/ راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است/ قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است/ یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره ، بر کوچه ی آسایش است/ چشمه ای ، از زایش ست و رویش است...
شعر، یعنی آشنا با عدل و داد/ دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود/ از سر مسند ، ستمگر شد فرود...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
" قلمرو ریا در ادبیات" - نوشتاری از استاد دکترمحمدعلی اسلامی ندوشن: تارنمای ايران امروز
" تزویر و ریا " در سروده ها: تارنمای گنجور
" ریا " در سروده های این زمانه: تارنمای آوای آزاد
ریا در شعر فارسی: تارنمای حکیمانه

۱۳۹۶ شهریور ۲۴, جمعه

خشم طبیعت: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


شگفتا !‌ درین شامگاهان وحشت / خدایان گشودند بر من دری را
از آن در ، نگه کردم آهسته در شب / به هر گوشه دیدم تن بی سری را
شما ای همه سرزمین های گیتی/ رهایی چه بخشید بد گوهری را ؟
ببندید ، چونان که دانید ، راهش/ جهان را مبرا کنید از گناهش
زمین می گدازد ز خشمی نهایی/ ز خشمی چو تاریکی شامگاهان
خوش آن لحظه ی تلخ و ‌آن روز شیرین/ که کیفر دهد خشم او بر گناهان
که در خاک و خون غوطه ور شد طبیعت
تمدن گر اینست ، کو بربریت: نادر نادرپور
*
(ترانه ی خشم طبیعت که در سال ۱۳۴۷ خورشیدی به مناسبت زلزله ی مهلک خُراسان و با دیدن تصاویری از این رخداد سروده شده است)
روز و شب دست دعــــا/ می بــــرم سوی خــــدا
کای خــدا از بندگــانِ پُرگناهت رو مـگردان/ قلب عالم را ز خَشم خــود ملرزان
گَـر بُـوَد بـر دوشِ ما بارِ گنـاهی/ اشکِ چـشم کودکان را کن نگاهی...
چشمه ســـاران خُشک اگر شد/تشنگان را در کویرِ غم مسوزان
در جـــهــــــانِ آفـــریــــــــــنـش/ خیـــمه گاه زاده ی آدم مسوزان
غــم به گیـــتی چیــره گشـــته
ای پـنـاهِ بی پـنـاهـان/ طاقتی ده/ آسِمان ها تیـره گشته
ای گُواهِ بی گناهان/ طاقتی ده/ زد به گردون ابرِ غَم چترِ سیاهی
رحمتـی ، بخشایشـی  ، لطفـی ، الهـی: رحیم معینی کرمانشاهی
*
بهـار میهـن مـا بـدتـر از زمـسـتان است/ به هر طرف نگری غارت گلستان است
کجـاسـت رحمـت رحمـان و یاری ایـزد/ عـنان قهـر طبیعت بدسـت شـیطان است
ز بـرف آب گـوارا شـود بـه جـو جـاری/ ولی بـه سینه ما نـوک تیغ و پیکان است
به ماه حـوت گیاهان ز خـواب بر خیزند/ برای مردم ما خواب مرگ و طوفان است
ز خشکـسالی دوران وطـن شـود ویـران/ زخشم بهمن و سیلاب، دل هراسان است
به سـوگ مردم پنجشیر و بامیان و تخار/ دو چـشم اهـل وطن مثل ابر گـریان است
ز ظلـم طالـب و قهــر طبـیعـتـم حـیـران/ که هر دو اوج مصیبت بلای دوران است
فـساد و جهل و تعصب که می کند بیداد/ همه زسستی ایمان وضعف وجدان است
طبیب رفته بـه خـواب عمیق خـرگـوشی/ بهر طرف مرض و درد و غم فراوان است
دل وطـن شـده چـون دامن شفـق خونین/ سـر شکسته مردم به روی سـندان است
جفـا و ظلـم و سـتم تـا بکی بـود جـاری/ گهی ز خشم طبیعت و یا ز انسان است
مکان رنج و عــزا و بـلا شــده مـیـهـن
که سـوز سینه بریان و آه و افغان است: رسول پویان سراینده ی افغانی
*
پس از تو نمونم برای خدا / تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگین ز شاخه ی غم/ گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من اون تک درختی/ که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش / ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم این را به عالم/ نمی مونه عشقت برایم
که هستم من اون تک درختی/ که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش / ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم ای بی خبر ز دلم/ که بی اعتباره وفای تو هم
که هستم من اون تک درختی/ که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته
تو اکنون ز عشقم گریزونی/ غمم را ز چشمم نمی خونی
ازین غم چه حالم ، نمی دونی... : هما میر افشار
*
ای ساربان ، ای کاروان ، لیلای من کجا می بری ؟/با بردن لیلای من ، جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی ؟ لیلای من چرا می بری ؟ (۲)
در بستن پیمان ما ، تنها گواه ما شد خدا/تا این جهان ، بر پا بود ،این عشق ما بماند به جا
ای ساربان کجا می روی ؟ لیلای من چرا می بری ؟ (۲)
تمامی دینم به دنیای فانی، شراره عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی ، به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند ،بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی/ از این غم چه حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته:  تلفیقی از محسن نامجو/ با بهره گیری از "ای ساربان"  سروده ی رحیم معینی کرمانشاهی و " تک درخت: همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته" سروده ی هما میر افشار
*
رباعی : خشم طبیعت
به مناسبت توفان های وحشتناک اخیر در آمریکا

توفان، چرا نشانه ی خشم_ طبیعت است
زیرا که معصیت به تن بس حکومت است

باید ، از ارتکاب_ گناهان ، حذر نمود
این چاره ی نهایی_ آن موج_ وحشت است
دکتر منوچهر سعا دت نوری

ترانه ها
ترانه ی خشم طبیعت - اجرا: پوران
https://www.youtube.com/watch?v=vtwj2kKsj58
ترانه ی " تک درخت: همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته "- اجرا: اکبر گلپایگانی
https://www.youtube.com/watch?v=lURWUAmchHA
ترانه ی " تک درخت: همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته" - اجرا: ستار
https://www.youtube.com/watch?v=6FxkfGP--VA
ترانه ی ای ساربان - اجرا: محسن نامجو
https://www.youtube.com/watch?v=sKLtyXIRnD4
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/09/blog-post_15.html

۱۳۹۶ شهریور ۲۰, دوشنبه

رباعی خشم طبیعت


به مناسبت توفان های وحشتناک اخیر در آمریکا


توفان، چرا نشانه ی خشم_ طبیعت است
زیرا که معصیت به تن بس حکومت است

باید ، از ارتکاب_ گناهان ، حذر نمود
این چاره ی نهایی_ آن موج_ وحشت است

دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۶ شهریور ۱۹, یکشنبه

پیاز: در زنجیری از سروده ها


بوی کبر و بوی حرص و بوی آز/ در سخن گفتن بیاید چون پیاز
گر خوری سوگند من کی خورده‌ام/ از پیاز و سیر تقوی کرده‌ام... : مولوی
*
یکی نان خورش جز پیازی نداشت/ چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
کسی گفتش ای سغبهٔ خاکسار/ برو طبخی از خوان یغما بیار...: سعدی
*
هست این راه بی‌نهایت دور/ توی بر توی بر مثال پیاز
هر حقیقت که توی اول داشت/ در دوم توی هست عین مجاز..: عطار
*
همه بردید و چریدید و بگردید انبار/ ز حبوب و ز بقول و ز پیاز و ز ذغال
برزگر گرسنه و جیش بریتانی سیر
شهر بی‌توشه و اردو ز خورش مالامال..: ملک‌الشعرای بهار
*
سیر، یک روز طعنه زد به پیاز/ که تو مسکین چقدر بد بوئی
گفت، از عیب خویش بی‌خبری/زان ره از خلق، عیب میجوئی...: پروین اعتصامی
*
برای عارفان در خاک خفتن/ بود بی شبهه آغاز شکفتن
برون از خاک نرگس خود پیاز ست/ولی در جان او صد گونه رازست..: مهدی سهیلی
*
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه/یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم/ از این تغارا عار داره...: فروغ فرخزاد
*
تو ای غرور توانای آفریننده/ تن از برهنگی و سادگی دریغ مدار
برهنه بودن چون ساده بودن آسان نیست/ به شعله ها بنگر تا نترسی از دشوار
حجاب های پیازین ز گرد خود برگیر/ به این حقیقت سوزان ژرف ،دل بسپار
که تا برهنه نباشی، خدا نخواهی بود/خدای پنهان از روح شب برهنه تر است
بسان آن زن زیبای زیرک زنگی
که تور نازک مهتاب هم حجابش نیست: نادر نادرپور
*
رباعی پیاز
کمی پیاز بخور با " کباب و چلو"/ گر چه گردد، دهان_ تو، بد بو
دارد اما ، بسا خواص_ نکو/ همزمان ، می دهد به تو نیرو!
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
پیاز در سروده ها: تارنمای گنجور
پیاز در اشعار شعرای معاصر: تارنمای جستجو
تاریخچه ی پیاز در مورد منشاء اولیه ی پیاز یا سرزمینی که نخستین بار پیاز در آن کشت شده است نظریات زیر وجود دارد: بعضی ایران را موطن اصلی پیاز می دانند/ پیازهای جمع آوری شده در قرن ۱۹توسط گیاه شناسان در آسیای غربی، مبین این است که منشاء پیاز را دامنه شمال ایران، افغانستان ونواحی آسیا می دانند/ پیاز از قدیمی‌ترین سبزی ها و صیفی‌جات خوراکی در دنیا و ایران است که خاستگاه آن را در ایران و افغانستان ذکر کرده‌اند/ قدیمی‌ترین منابع کشف شده در مورد پیاز از سومریان بدست آمده که نشان می‌دهد، سومریان که در عراق امروزی می‌زیسته‌اند، تقریبا ۲۶۰۰ قبل از میلاد مسیح از این گیاه استفاده می کرده‌اند. در نسخه‌های کتب قدیمی مصر که نوشته‌های خود را روی پاپیروس می‌نوشتند، از اثرات دارویی پیاز سخن به میان آمده است. آنها عقیده داشتند که مصرف پیاز به همراه غذا انرژی بیشتری به فرد می‌دهد/ پیاز سه هزار سال قبل از میلاد مسیح در مصر کشت می‌شده‌است و بر اساس برخی اسناد کارگرانی که در ساختن اهرام مصر فعالیت می‌کرده‌اند از پیاز به عنوان غذای اصلی استفاده می‌کردند (نوشتاری از همین نگارنده): تارنمای گزیده ای از نوشتارها 
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/09/blog-post_10.html

۱۳۹۶ شهریور ۱۸, شنبه

رباعی پیاز


کمی پیاز بخور با " کباب" و " چلو"
گر چه ، سازد دهان_ تو ، بد بو

دارد اما ، بسا خواص_ نکو
همزمان ، می دهد به تو نیرو!

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه

"عکس رخ یار": در زنجیری از سروده ها


ساقی به نور باده برافروز جام ما/ مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم/ ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان/ کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری/ زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری/ خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما...
ترسم که صرفه‌ ای نبرد روز بازخواست/ نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما... : حافظ
*
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو/ هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو/ مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید/پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید/ یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید/ دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید/ هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه... : شیخ بهایی
*
چون در همه جا عکس رخ یار توان دید/ دیوانه نیم من، که روم خانه به خانه
افسون دل افسانه عشقست وگر نی/ باقی به جمالت که فسونست و فسانه
تقصیر هلالی به امید کرم تست
یعنی که گنه را به ازین نیست بهانه: هلالی استرآبادی (مشهور به جغتایی)
*
سرد است اين  زمانه واوضاع مكدراست/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ ها ي باز شهر/ بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگراست
دوران  پا يكوبي و بزم و نشاط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتار ديگراست
ديگر نه عاشقي ، كه بخواند سرود عشق/ د يگر نه دلبري كه د لش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه داد و نعره ی مستان، به معبر است
ديگرنه شور و جوش در اين قوم پرخروش/ ديگر نه فكر كشور و ﺁينده درسراست
دراين فضاي وحشت و تاريك و پرهراس / بلبل سكوت كرده و گل غنچه پرپراست
خورشید پرفروغ نه د يگر منور است/ سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است
دریای پرخروش، خموشست و بی نهیب/ وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
آن کوه استوار ، چه ریزش نموده است/ وان رود و جویبار، چه خشکیده بستراست
دیگر شمیم عشق، به گل ها نمانده است/الماس_  سبز عا طفه، نایاب گوهراست
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ خشمی به  پا، زساغر و رخسار_ دلبراست
ديگر نه آن نوای_ طربناک_ جانفزا/ آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکر است
از صبح ، تا به شام ، نوا ها چه دلخراش/ بس وعظ حزن و درد که بالای منبر است
ماتم  گرفته عشق و به هرکوی این دیار/ آن پرچم_ سیاه_ عزا،  بر سر_ در است
ابر است آسمان و فضا بغض کرده است/ انبوه_ بار_ غم به بسا جا ن و پیکراست
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
خورشید پرفروغ نه ديگر منور است
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین گوش کنید به
ترانه ی "هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو" سروده ی شیخ بهایی - اجرا: فرامرز اصلانی
ترانه ی "هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو" سروده ی شیخ بهایی - اجرا: ناظری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/09/blog-post.html

۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

سنجاب: در گلچینی از سروده های این زمانه

سروده ها
تا تاختند بی‌هنران در مصاف‌ها/ زد زنگ‌، تیغ‌های هنر در غلاف‌ها
تا لاف زن نمود زبان هنر دراز/ پتیاره کرد خوی‌، زبان‌ها به لاف‌ها
پرورده شد به طرد حقایق دماغ‌ ها/ گسترده شد بگرد طبایع گزاف‌ها
بر باد رفت قاعدهٔ اجتماع‌ ها/ وز هم گسست رابطهٔ ائتلاف‌ها...
اکنون ‌لحاف و بستر‌، سنجاب و خز کنند/آنان که پاره بود به کتفشان لحاف‌ها
وقتست تا میان چمن عاملان دی/ بر گلبنان کنند ز نو اعتساف‌ها
خفاش ها شدند از اشکفت‌ها برون
طاووس‌ها شدند نهان در شکاف‌ها... : ملک‌الشعرای بهار
*
گفت روبه این در و ایوان ماست/ پوستین دوزیم و این دکان ماست
هست ما را بهتر از هر خواسته/ اندرین دکان، دمی آراسته
ساده و پاکیزه و زیبا و نرم
همچو خز شایان و چون سنجاب گرم... : پروین اعتصامی
*
به دیماه کز گشت گردان سپهر/ سحاب افکند پرده بر روی مهر
ز دم سردی ابر سنجاب پوش/ ردای قصب کوه گیرد به دوش...
ز گلها از آن سر بر افراخته است/ که با باغ بی برگ و بر ساخته است
گل یخ گر آورد بستان به دست
مرا آتشین لاله ای چون تو هست: رهی معیری
*
شبانگه که مرغابی ، از مهر ِ جفت/ خروشد به دامان ِ مرداب ها
دل از شور ِ دیدار ِ آن دلفروز/ بشوراند از دیده ام خواب ها
فروزنده خونم ، به نیلی رگان/ همیدون بجوشد ، بر پرتاب ها
سر آسیمه از بستر آیم فرود/ شتابنده هر سو ، چو بی تاب ها
به جنگل درون ، بینم از هر کنار/ به گلبرگ ها ، گرد ِ شبتاب ها
فرا پیش ِ پایم ، گریزان چو تیر
به آغوش ِ هر شاحه سنجاب ها... : فریدون توللی
*
در ساحت حضور نسیم و نماز نور
در ساحت وقوف به زیبایی حیات/ در آفتاب از پس باران کنار راه
مرد ایستاده است و نمی خواهد دز رهگذار خویش بر هم زند
آرامش موقر سنجابی را که با خوشه ی اقاقی یا ساقه ی علف
دم لرزه می کند... : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
با ریشه های گرم از عمق لایه ها/ جریان آب را در خویش می کشد
و با دهان سبز/ امواج نور را می نوشد از فضا
بر شانه های پهن بزرگش نشسته اند سنجاب های کوچک لرزان...
در پیچ جاده در شیب تند کوه
صاف ایستاده است با بازوان باز و بلندش درخت تک: سیما یاری
*
 رباعی سنجاب
سنجاب، بر روی شاخه ی باریک_ آن نهال
جا خوش نموده، چو گویی به بام_ خویش
پنهان کند دو دانه ی گردوی بی مثال
تا برکشد دوباره، یکی را به کام خویش
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سنجاب در سروده ها: تارنمای گنجور
سنجاب در اشعار شعرای معاصر: تارنمای جستجو
سنجاب نامه
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار