۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

مست ها و سروده ها


بسا که مست در این خانه بودم وشادان/ چنان که جاه من افزون بد از امیر و ملوک
کنون همانم و خانه همان و شهر همان/ مرا نگویی کز چه شده‌ست شادی سوک: رودکی
*
چو آن جامه ‌های گرانمایه دید/ هم از دست رودابه پیرایه دید
در کاخ بر خویشتن بر ببست/ از اندیشگان شد به کردار مست...: فردوسی
*
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه/ صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم/ هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي/ وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من/ اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد/ در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد/ وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم/ گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان/ نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل/ نيميم لب دريا نيمي همه دردانه
من بي دل و دستارم در خانه خمارم من/ يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي/ زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه: مولوی
*
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را/ یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادم/ تا مدعیان خرده نگیرند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یار/ آری شتر مست کشد بار گران را...: سعدی
*
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست/ پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان/ نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین/ گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند/ کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر/ که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم/ اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار/ ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست: حافظ
*
گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن را: خیام
*
شیخ مست و شحنه مست و میر مست/ مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست/ کار ایران با خداست... : ملک ‌الشعرای بهار
(ملک ‌الشعرای بهار در عین حال این چنین نیز سرود: دو چیز است شایسته نزدیک من / رفیق جوان و رحیق کهن/ رفیق جوان غم زداید ز دل/ رحیق کهن روح بخشد به‌ تن...
رحیق = می و خوشترین و بهترین می و می خالص و می صافی بی درد - شراب خالص و صاف - شراب بهشتی)
*
مست مستم کن چنان کز شور می/ باز گویم قصه ی افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من/ رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد.... : فروغ فرخزاد
*
لحظه ی دیدار نزدیک است/ باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم/ باز گویی در جهان دیگری هستم... ; مهدی اخوان ثالث
*
تهی کن جام را ای ساقی مست/ که امشب میل جام دیگرم نیست
مرا از سوز ساز و خنده ی می/ چه حاصل؟ زانکه شوری در سرم نیست
خوش آن شب ها، خوش آن شب های مستی/ که با او داشتم خوش داستان ها
شرابم شعله می زد در دل جام/ در آن می سوخت عکس آسمان ها
خوش آن شب ها که مست از دیدن او/ هوایی در دلم بیدار می شد
لبش چون جام سرخ از بوسه ای چند/ لبالب می شد و سرشار می شد... : نادر نادرپور

شهریست در خموشی و دیوارهای شهر/ گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست... : نصرت رحمانی
*
من مستم و میخانه پرستم/ راهم منمایید/ پایم بگشایید
وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم
می لاله و باغم/ می شمع و چراغم
می همدم من، هم‌نفسم، عطرِ دماغم
خوش رنگ، خوش آهنگ/ لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی، اندیشه مدارید/ گواراست به کامم
در ساحل آتش/ من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بُتگر/ من نامه‌سیاهم
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار
هشدار که من مست میِ هر شبه هستم: سیاوش کسرایی
*
چشم تو چشمه ی شراب من است/ هر نفس مست ازین شرابم کن
تشنه ام تشنه ام شراب شراب/ می بده می بده خرابم کن... : فریدون مشیری
*
آه می بینی/ مستان امروزینه/ هشیاران دیروزند
ای دوست/ ای تصویر/ ای خاموش/ از پشت این دیوار/ در رگبار
آخر بپرس از رهگذاری مست یا هشیار
زان ها که می گریند/ زان ها که می خندند
کامشب درخیمه ی مجنون دلتنگ کدامین دشت
بر توسنی دیگر برای مرگ شیرین گوارایی
زین و یراق و برگ می بندند؟... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
روزی من از كرانه ی درياها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی "مست مستم"
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/03/blog-post_12.html
"مستانه" درهمایش تنی چند از سرایندگان این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/05/blog-post.html
عشق و شور و "مستی" : در برخی از سروده ها و ترانه ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/07/blog-post_18.html
نعره ی "مستان": در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/01/blog-post.html
باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_12.html
"مستی" های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_25.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_10.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

رباعی: برهنه بانویی بر فراز کوه


رفته ای بر قله ی "تاراناکی"
لخت و زیبا گشته ای مانند قو

رفته ای آنجا و عکس انداختی
تا بیابی هر کجا صد رانده وو !!!
( با که داشتی در سر_ کوه رانده وو ؟)
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
عکس برهنه مدل پلی‌بوی در قله کوه مقدس جنجالی شد: بخش فارسی تارنمای بی بی سی
کوه تاراناکی: تارنمای ویکی‌پدیا
رانده وو : لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه ی پارسی  ویکی
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_4.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

آدمیزاده: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها




آدميزاده طرفه معجوني است/ کز فرشته سرشته و ز حيوان
گر کند ميل اين بود کم از اين/ ور کند ميل آن شود به از آن: سراینده ی گمنام
*
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار/ خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار/ که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق/ نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست/ دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود/ هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند/ نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند/ آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او/ غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش/ حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟/ یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار
وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب/ به در آید که درختان همه کردند نثار
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب/ سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار...: سعدی
*
این همه نقش دانی از پی چیست/ تا به معنی رسی بدانی زیست
این جهان صورتست و آن معنی/ اندرین جان واندر آن جان نی
تا بر این و به آن به انبازی/ آدمیزاده می‌کند بازی
تا چو شد مرد و چشم او شد باز/ آید از نقشها به معنی باز...: حکیم سنایی
*
گر سفله به مال و جاه از آزاده به است
سگ نیز به صید از آدمیزاده به است: سعدی
*
مصطفی گفت آدمیزاده/ که به خوردن حریص افتاده
باشدش چند لقمگک کافی/ که به ابقای او بود وافی
قامت او ازان بماند راست/ بهر طاعت به پا تواند خاست
لقمه را اولا مصغر کرد/ بعد ازان جمع قلتش آورد
یعنی آندم که لقمه بندی کار/ خرد باید به قدر و کم به شمار: جامی
*
تا به دل تخم عشق کشته شده است/ آه من در جگر برشته شده است
پا مزن بر حنای گریه من/ که به خون جگر سرشته شده است
آدمیزاده ی من از خط سبز/ تا نظر می فکنی فرشته شده است
زان میان پیچ و تاب ها دارم/ که خدایا چگونه رشته شده است...: صائب تبریزی
*
دوش در انجمن رای‌فروشان‌، یک تن/ آدمیزادهٔ دانا به نصیحت برخاست
گفت کای باشرفان رأی به کس مفروشید/ که به آیین شرف رأی‌فروشی نه رواست
رای خود را به خردمند وطن خواه دهید
که وطن خواه خردمند هوادار شماست...: ملک‌ الشعرای بهار
*
افسانه...می توان چون شبی ماند خاموش می توان چون غلامان به طاعت شنوا بود و فرمانبر
اما عشق هر لحظه پرواز جوید، عقل هر روز بیند معما، و آدمیزاده در این کشاکش
لیک یک نکته هست و نه جز این/ ما شریک همیم اندر این کار
صد اگر نقش از دل برآید/ سایه آنگونه افتد به دیوار... : نیما یوشیج
*
"هرگز هیچ آدمیزاده را تاب سفری این چنین نیست"
چنین گفتی با لبانی که مدام/ پنداری نام گلی تکرار می کنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم/ اینک کلام تو بود از لبانی که تکرار بهار و باغ است.
و کلام تو در جان من نشست/ و من آن را حرف به حرف باز گفتم...: احمد شاملو
*
ادميزاده چيه/ يه دل و هزار غمه/ خوشى هاش تو زندگى/ راستى راستى چه كمه
کسی پیدا نمیشه کنج دلش غم نباشه/ نگو هیچ کس غم و دردی که تو داری نداره
غم مخور ناله مکن اه مکش زاری مکن/ عمر ما ارزش این ناله و زاری نداره
چونکه زندگی کمه/ زندگی همین دمه/ هر قدم به هر قدم بلا کمین ادمه
نمیگم تو زندگی چیکار بکن/ فقط از هر چی غمه فرار بکن
مگه نشنیدی که دم غنیمته/ هر که گفته بخدا حقیقته/ ادميزاده چيه
يه دل و هزار غمه/ خوشى هاش تو زندگى/ راستى راستى چه كمه,,, : نظام فاطمی

آن دورها پونه زاری هست هنوز/ پونه زاری پر از عطر آهوانی که هر عصر تشنه می آمدند
به چشمه ی ریواس و رازیانه می رسیدند/ اما هر چه بو می کشیدند
دیگر از آن آدمیزاده ی پری وار دره ها ردی نبود
باید بنویسم این بی هر کجا را/ ردی نیست/ رویایی نیست/ رازی نیست...: علی صالحی
*
قلب ما ، از كجاست می گیرد/ زآدمیزادگان_ بی فرهنگ
خیره چشمان_ کاهل_ دل سنگ/ تلخ و چهره ، هما ره پر آژنگ
بردگان_  سلاله ی نیرنگ/ سرگریبان ،  ز شادی و آهنگ
خرقه پوشان_ صاحب_ اورنگ/ مخزن فکر و ا یده ، تنگاتنگ
قلب ما ،  از كجاست می گیرد/ از مسلمانی_ فریبنده
از جهانی ، به ظلمت آكنده/ تهی از شعله های تابنده
کرکسان ، پیشتا ز و فرمانده/ نا کسان ،  در مقام زیبنده
عالمی کین و نفرت و تزویر/ منش_ نیک ،  گوهری اکسیر
مردمان سلیم ،  در زنجیر/ قلب خونین ، درون  بس سینه
صد ترک خورده ، چهر_ آیینه/ جای تصویر ، قاب_ چوبینه
قلب ما ،  از كجاست می گیرد/ بغض_ عمق_ گلو ،  نمی میرد
دکتر منوچهر سعادت نوری
ترانه ها
" ادميزاده چيه" با صدای عارف عارف‌کیا , آهنگ از مهندس همایون خرم شعر از نظام فاطمی
https://www.youtube.com/watch?v=vPqdEjzutcI
" هرگزهیچ آدميزاده را تاب سفری این‌چنین نیست" شعر ازاحمد شاملو/ ترجمه به فرانسه توسط مهشید مشیری
https://www.youtube.com/watch?v=ZsLrtV4tN8E
همچنین نگاه کنید به
آدم ها : در زنجیری از سروده ها
مهشید مشیری (زادهٔ ۳۰ اسفند ۱۳۳۰ در تهران)
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی " ادميزاده چيه ":
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/05/blog-post_2.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

تنها تو


نازنینا چیستی ‌تو، کیستی/ بس فراوان/ روز و شب در خاطری
بندگان_ خاک_ ‌پای_ عشق تو/ بی شماران/ سوی_ هر یک ناظری
شیوه ی  رند_ بلاکش، عاشقی ست/ طرف  رندان/ با تغافل، بگذری
جمله ی عشاق تو، آشفته حال/ درد_ آنان/ بی تفاوت بنگری
تو ‌برای خاطر دوست داشتنی/ پر‌تو افشان/ گوهری ‌، تاج سری
یک اودیسه ،  بهر ژرفا بوسه ای/ ای ‌تو ایمان/ ا ی که بوسه باوری
خوبرویی ، مایه ای از ذات توست/ همره آن/ گل ژن افسونگری
آن صفات_  دیگر وا لای تو/ چهره شادان/ مظهر_ بس دلبری
ای نمایان ، بر جمال و بر کمال/ با هزاران/ فضل و نیکو داوری
وادی ما را بسازان ، ‌پر ز خویش/ نور باران/ ای که تنها قادری
نا زنینا کیستی ‌تو، چیستی
ماه_ ‌تابان/ تو فروزان محشری!

مستی های یک سراینده


هرگاه که می کنم مروری/  بر دفتر خاطرات پیشین
در لوح ضمیر، تازه گردد/ ایام گذشته ، تلخ و شیرین
آن دوره ی کودکی ، صباوت/ آسان چه گذشت بی مرارت
بازیچه ی دست ، شد همه چیز/ اشیای بزرگ و کوچک و ریز
آن مهر و صفای نو جوانی/ بس نکته که افتد و تو دانی
آن عهد شباب و شور هستی/ سرخوش همه جا، به عشق و مستی
آن قال و مقال درس خواندن/ گاهی ز سر کلاس ماندن
با یار به گفتگو نشستن/ یا دل به قرار و وعده بستن
آن رسم نکو که گشته بدعت/ یک چند زدن ره طبیعت
در حاشیه و کنار یک رود/ شادان شده زان طنین آهنگ
بنشسته و گاه فارغ البال/ پرتاب نموده ریزه ای سنگ
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدراست/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگراست...
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه داد و نعره ی مستان، به معبر است...
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عا ج ا ش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
به صفای_صبح_صادق، به سلام_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد/ و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی، به بری نشاط و شادی/ و ز باده مست گردی، چو روی به کوی مستان
چه شود اگر که روزی، چو فرشته رخ نمایی/ و ‌رها دهی دیاری، ز جنون و بند_ دیوان
*
چند سالی بدون عشق گذشت/ ما قدر روزگار ندانستیم
گلبوسه است و عشق درین ایام/ از روزگار چه سرمستیم
*
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بودی/ لبخند_ آسمانی  تو، رخشان
شب های تیره شادی من بود‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان...
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه ، به آشیان من آیی...
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی ، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی...
*
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود...
 *
پیشترها ، می شد/ گوش ، بر هر آهنگ / توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد/ همصدا با او خواند: "مستی هم درد منو"
"دیگه دوا نمی کنه"/ "غم با من زاده شده"/ "منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود/ و صدا ، ماهرانه بود...
*
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم/ چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر/ شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر ، تو یی ای نازنین دلدار/ نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک، بریز آن باده ی گلگون/ تو آن ساقی دلارامی، تو یی آن چشم امیدم
*
در گیر و دار_ هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت
تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
*
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
*
دیشب کنار و همدم پیمانه بوده ایم/ دست بوس یار و دلبر جانانه بوده ایم
پیمانه بود و باده و بزم، اما/ از عطر یار سرخوش و مستانه بوده ایم
*
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود/ وین همه حسن_  تو را من ز خدا می بینم...
*
ما مانده ایم عاشقی آشفته حال تو/ سرمست آن هوا‌ی  رخ_ بی مثال  تو
شسته تمام دفتر و اوراق را بر آب/ بسپرده سر به مکتب نیکو خصال تو
ازکف نهاده دین و دل از بهر کار عشق / جان و توان ‌گرفته ز کام و صال تو
مانده در آرزوی‌ بهاران و فصل گل/ بی طاقتی ز دوری بس ماه و سال تو...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_25.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

" روزگار" در زنجیری از سروده های یک سراینده


درساحل_  وجود تو می گشتم/ با گام ‌های واله و شید‌ایی
دریای اشتیاق تو می جستم/ در روزگار عزلت و تنهایی
*
آنجا ، کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ فارغ ز روزگار
بر روی خرده سنگ ، یک روز نوبهار/ با تیغ خورده زنگ
ما پوشش_ درخت کهن ، می شکافتیم
بر رسم یادگار، با خط آذرنگ/ بر آن تن_ درخت
نقش_ دو نام و قلب_ جوان ، می نگاشتیم...
*
بعد_ یک روزگار_ تیره و تار/ رخ نمود  او و روشنائی داد
بوسه شد هدیه بهر آن دیدار/ تا که چشمان_ ما بر او افتاد
راه_ ما را گرفت تا به کنار/ بوسه ، بر روی هر دو گونه نهاد
جان ودل تازه شد به نزد نگار/ درفضائی زعشق و رقصی شاد...
*
شا هد بد روزگاری بوده ایم/ روزگار _تیره تاری بوده ایم
بلبل عاشق زبستان پرکشید/ چون خزان در هر بهاری بوده ایم...
*
ای روزگار تیره و آلوده/ افسرده از مشقت_تو باشیم
آزرده از قساوت_تو باشیم/ جوشیده آرزو که چه آسوده
جوینده ی شفقت_تو باشیم/ سرزنده از طراوت_تو باشیم
*
کاش می‌ شد روزگاران ، شاد بود/ یا که انسان ، همچنان آزاد بود
کاش می‌ شد ، طعم سرخ عشق را/ از لبان گرم معشوقی چشید
یا در آغوش صبا ، با یک نسیم/ سوی‌ گل های شقایق ، پر کشید...
*
چند سالی بدون عشق گذشت/ ما قدر روزگار ندانستیم
گلبوسه است و عشق درین ایام/ از روزگار چه سرمستیم
*
بعد_ یک روزگار_ پر اندوه/ نوبت_ شادمانی_ من و توست
چون سرآید ، زمان_ رنج و ستوه/ روز و شب ، گلفشانی_ من و توست...
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان عاطفه از هم گسسته شد...
*
در روزگار چیرگی دهشت و هراس/ روز همچو شب ، زده خیمه به یک لباس
آن ابرمنقلب، كه فضا ساخت قیرگون/ خواهد شدن به نور وبهاران،كه بی قیاس
*
ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور/ گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور
دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور/ گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور
بر تو چه آمده است ، درین عصر و روزگار
بگزیده ای ، خموشی و بگرفته ای ، کنار/ ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور
*
روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم/ با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم
عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم/ بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
روزگاران: از دیدگاه یک سراینده
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_21.html

۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

رباعی: بوسه گل

روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم
با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم

عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم
بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم

 دکتر منوچهر سعادت نوری