ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۳۰, دوشنبه

رباعی قاراشمیش


اوضاع آن دیار، قاراشمیش است
 دل پرغم است و به تشویش است

ظلم و فساد، ز حد بیش است
رزم_ رهایی است که در پیش است
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_20.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۹, یکشنبه

گروگان: در زنجیری از سروده ها


دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانش/ گردد چون موم پیش آتش سوزان
ور به نبرد آیدش ستاره ی بهرام/ توشه ی شمشیر او شود به گروگان: رودکی
*
به خویش بپرورد برسان شیر/ بدان تا کند پادشا را دلیر
سخن هر چه گویدش فرمان کند/به فرمان او دل گروگان کند...: فردوسی
*
بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت/ سرمست همی‌گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید/ بگریختم از خانه خمار مرا یافت
ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست/ وی بخت که آن طره طرار مرا یافت
دستار ربود از سر مستان به گروگان/ دستار برو گوشه دستار مرا یافت...: مولوی
*
بیا ای ساقی مستان ، خدا را/ که مشتاقند سر مستان ، خدا را
اگر خرقه نمی گیری گروگان/ بده جامی به درویشان، خدا را: شاه نعمت‌الله ولی
*
ز ابلهی گفته‌ای شعر نگوید بهار/ وین سخنان را بدو فلان و بهمان برد
به که ز بهر سخن برنگشاید زبان/ گر نتواند که مرد سخن به پایان برد
من ز دگر شاعران شعرگروگان برم
اگر ز سرگین‌، عبیربوی گروگان برد...: ملک الشعرای بهار
*
شبی رسید که در آرزوی صبح امید/ هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آستان سحر ایستاده بود گمان/ سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
هزار سال ز من دور شدستاره ی صبح/ ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید
دریغ جان فرورفتگان این دریا/ که رفت در سر سودای صید مروارید
نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم/ صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد/ بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
سیاه دستی آن ساقی منافق بین/ که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید...
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز/ که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند/ که جان ماست گروگان آن نوا و نوید
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است/ به جادویی نتوان کشت آتش جاوید
روان سایه که ایینه دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید : هوشنگ ابتهاج
*
گُلِ کوکب با دو گلبرگِ آخرش در باد/ دلش می خواست پروانه به دنیا می آمد
گُلِ کوکب نمی دانست زمین برای بازگشتِ روشنایی
چند هزار ستاره در ظلمات گروگان گرفته است.
گُلِ کوکب نمی دانست باد پاییزی/ به دلیلِ علاقه به عنکبوت است که می وزد
نه خوابِ پروانه... : سید علی صالحی
*
او، گروگان نقابی شده بود/ که خود از چهره ی خود ساخته بود
اشک از چشم نقابش می ریخت
نقش لبخندی بر کنج لبانش، اما خالکوبی شده بود.
صبح یک روز بهاری، که در آن/ چشم خاکستری پنجره اش آبی شد
مکث کوتاهی در آینه کرد/ کیست؟ این چهره ی کیست؟ عسگر آهنین
*
به او بگو : نمی توانم ، به او بگو : اسبم مرده
و ایستگاه قطار ولایتمان را شورش نومیدی در اختیار گرفته
که دست ها و آهن ها را به گروگان دارد و در برابر
اصل درخت انجیر اجدادی اش را می خواهد
که آن چنان که خودش می گوید کلید سبز بهشت اش بوده...
به او بگو: اصلا نمی تواند/ بندی که او را به این جا طویله کرده
از جنس ریسمان و حلقه ی زنجیر نیست
از نوع ریشه های سرد آتش فشان های اعماق است که او را
شاید به ریشه های سرد آتشفشان دیگر گره زده اند
و او اگر بخواهد هم باید تمام جهنم ها را بردارد با خود و راه بیفتد
اصلا بگو: دروغ می گوید این شیاد واین ها بهانه است
بگو که از کجا معلوم که آن شورشی نومید و آن پرنده های تاریک
و آن جهنم سرد خود او نیستند؟ به او بگو : منوچهر آتشی
*
ما گروگان قضاوت هاییم
این که مردم چه ها می گویند، نقش اول را دارد
پس از آن جایی در خلوت خود
شعله ی شورش و آزادگی ما بر پاست!
رقص این شعله، ولی در پس پرده نهان می ماند
یا فقط در کلماتی که در باد هوا می رقصند.
تا به کی آتش ما باید پنهان باشد، زیر خاکستر ادوار کهن؟
تا به کی باید با صورتک ساخته ی آن دگران ظاهر شد؟
راست این است که ما شکلکی بودیم، همرنگ عوام
با نقابی، که از بدو تولد با آن همراهیم
بگذارید بگویم، که این بردگی اخلاقی
شرمساری دارد، افتخار، اما، نه : عسگر آهنین
*
ای گروگان شده در عهد عتیق/ مانده و رانده از اینجا ، زانجا
سینه پر کن ز نفس های عمیق/ گام بر نه ، به فضایی والا
بگسل از مهلکه ی مکر و ریا/ بشو آزاده ،  بسا پاک و رها
ویرانه کن ، سرای سیاهی را / وارونه کن ، بنای تباهی را
حالیا، سال_ نو_ خورشیدی/ جشن آزادی_ خود، ساز به پا
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به گروگان ها و سروده ها / انگلیسی و فارسی:
https://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/poems-hostages.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_19.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

عید و بهار و سال های نو_ یک سراینده


عید ایران ‌تو مخوان روز_ یک_ فروردین/ بلکه آن روز که آزادی_ ملت، تضمین
همه آزاد و برابر، همه مومن به صلاح/ شک و تردید شده محو، در آ‌غوش  یقین
نظر_ فقه معزز به مسا جد ، اما/ امر دولت، همه منفک ز سر_ مذهب و دین
عصر_ آزاد‌گی و عهد_ مروت حا کم/ عشق، غالب شده بر موعظه ی نفرت و کین
مرد و زن، همره و در قافله ی کار و تلاش/ تا همه بوم شود، ‌پهنه‌ای از باغ برین
فره هشیار، که تاریخ دگر باید خواند/ عید ا یرا ن ‌تو مخوان روز_ یک_ فروردین
بلکه آن روز که آزادی ملت، تضمین/ امر دولت، همه منفک ز سر مذهب و دین
*
ای گروگان شده در عهد عتیق/ مانده و رانده از اینجا ، زانجا
سینه پر کن ز نفس های عمیق/ گام بر نه ، به فضایی والا
بگسل از مهلکه ی مکر و ریا/ بشو آزاده ،  بسا پاک و رها...
حالیا، سال_ نو_ خورشیدی/ جشن آزادی_ خود، ساز به پا
(در برخی از نسخ به شکل "حالیا، سال_ نو_ میلادی" نیز آمده است)
*
چون پرنده، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میان رعد و برق، آتش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشا ن
فصل سرد و باد و توفان، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان، بگذرد
با پرستو ، ما بهاران  آوریم/ چشم ، در راهیم و بر اين باوریم
*
بیا ، تا بر بهار و تازه گشتن ، دیدگان دوزیم
بیا ، " بته " ز صحرا ، آوریم و " آتش " افروزیم
بسوزانیم غم ها را ، درون شعله ای گلفام
که با "چارشنبه سوری" راهی_ نوروز_ پیروزیم
*
نوروز_ دلفروز ، پراکند عطر عید/ گل شد ‌پدید و بلبل_ شیدا ، ز ره رسید
گر سال کهنه ، هیچ به جزغم ، نیا فرید/ بنگر به سال نو ، که ز شادی ، دهد نوید
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به:
روزِ نو : در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/03/blog-post.html
نوروز : در سروده های برخی سخنو ران امروز
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_15.html
نوروز و سال نو : در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/03/blog-post_19.html
بهار در زنجیری از سروده ها و ترانه ها/ انگلیسی و فارسی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post_18.html
تاریخچه ی نوروز (نوشتاری به زبان انگلیسی از همین سراینده)
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/03/happy-moments-of-iranian-new-year-know.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_18.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

راه و رسم زندگی

چگونه بگذرانیم، زندگی را
به پرهیزیم کار_ بندگی را

 بنا بر عالمان_ راه_ هستی
چنین دانیم رسم_ زندگی را:

بنوشیم باده ی آمادگی را
بپوشیم جامه ی آزادگی را

بخوانیم نامه ی شایستگی را
برانیم چرخه ی بایستگی را

بگوییم قصه ی پیوستگی را
بجوییم خانه ی وارستگی را

بنوشیم باده ی آزادگی را
بپوییم جاده ی سازندگی را

چنان است رسم نیک زند گانی
اگر خواهان شویم تابندگی را

نباشیم در سیه کاری تباهی
به رزم_ آن دهیم پایندگی  را

بجنگیم مسلک_ خود کامگی را
بزانو آوریم یک د ند گی را

سرود_ عشق را با هم بخوانیم
براندازیم، کاخ_ بندگی را

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

پشیز: در زنجیری از سروده ها


همی برآیم با آن که برنیاید خلق/ و برنیایم با روزگار خورده کریز
چو فضل میرابوالفضل بر همه ملکان
چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز: رودکی
*
به زندان فرستاد لختی خورش/ بلرزید زان کار دل در برش
همی‌گفت کاکنون شود آگهی/ بدین ناجوانمرد بی‌فرهی
که موبد به زندان فرستاد چیز/ نیرزد تن ما برش یک پشیز
گزند آیدم زین جهاندار مرد
کند برمن از خشم رخساره زرد... : حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی
*
مفلس است این و ندارد هیچ چیز/ قرض تا ندهد کس او را یک پشیز
ظاهر و باطن ندارد حبه ‌ای/ مفلسی قلبی دغایی دبه ‌ای
هان و هان با او حریفی کم کنید/ چونک گاو آرد گره محکم کنید... : مولوی
*
چنان روزگارش به کنجی نشاند/ که بر یک پشیزش تصرف نماند
چو نومید ماند از همه چیز و کس/ امیدش به فضل خدا ماند و بس... : سعدی
*
نه ز تاریکی ره نومید شو/ نه ز نورش هم بر خورشید شو
تا تو بر پندار خویشی ای عزیز/ خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز
چون برون آیی ز پندار وجود/ بر تو گردد دور پرگار وجود
ور ترا پندار هستی هست هیچ
نبودت از نیستی در دست هیچ...: عطّار نِیشابوری
*
بدو داد سنگی کم از یک پشیز/ که این سنگرا دار با خود عزیز
در آن کوش از این خانهٔ سنگ بست/ که همسنگ این سنگی آری بدست
همانا کز آشوب چندین هوس/ به هم سنگ او سیر گردی و بس: نظامی گنجوی
*
سر من ز بهر تو از پیش گیر/ غم من مخور تو سر خویش گیر
همی تا بود جان، توان یافت چیز
چو جان شد، نیر زد جهان یک پشیز..: اسدی توسی
*
دو جهان پیش من پشیزی نیست/ هیچ چیزم به چشم چیزی نیست
عار از صحبت جهان دارم/ فخر از این خاک آستان دارم...: وحشی بافقی
*
در عشق داستانم و بر تو به نیم جو/ بازیچهٔ جهانم و بر تو به نیم جو...
سوزی چنان که دانی جان مرا و من/ سازم چنان که دانم و بر تو به نیم جو
خاقانی ار نماند با تو به یک پشیز/ من نیز اگر نمانم بر تو به نیم جو: خاقانی
*
منم امروز بسته در سمجی/ چشم بر دوخته چو مار گریز
هست پیراهنی و شلواری/ نیست بر هر دو نیفه و تیریز
راضیم گر مرا به هر دینار/ بدهد روزگار نیم پشیز...
آنچه یابی به شکر باش به شکر/ وانچه داری عزیز دار عزیز
کانچه کم شد چنان نیابی بیش
وانچه گم شد چنان نیابی نیز: مسعود سعد سلمان
*
چون ما بکفر زلف تو اقرار کرده‌ایم/ تسبیح و خرقه در سر زنار کرده‌ایم
خلوت نشین کوی خرابات گشته‌ایم/ تا خرقه رهن خانه خمار کرده‌ایم
شوریدگان حلقهٔ زنجیر عشق را/ انکار چون کنیم چو این کار کرده‌ایم
ما را اگر چه کس به پشیزی نمی‌خرد/ نقد روان فدای خریدار کرده‌ایم
از ما مپرس نکتهٔ معقول از آنکه ما
پیوسته درس عشق تو تکرار کرده‌ایم...: خواجوی کرمانی
*
آسمان را و زمین را شود از پرتو تو/ ذره‌ها جمله چو خورشید و کواکب اقمار
من ز مهرت چو درم مهر گرفتم که به قدر
خوب رویان چو پشیزند و تویی چون دینار...: سیف فرغانی
*
نه یک شعیر به شعرش کسی فشانده صله/ نه یک پشیز به نثرش کسی نموده نثار
به ‌هفت‌ خط جهان ‌رفته صیت هفت خطش
ولی زهفت خطش‌ نیست حظّ یک دینار..: قاآنی
*
حدیث عهد و وفا شد فسانه درکشور/ زکس درستی عهد و وفا مجوی دگر..
بهای خدمت و سعی خود ار بخواستمی/ به کوه زربن بایستمی نمود گذر
جهان و نعمت او پیش چشم همت من
چنان بود که پشیزی به چشم ملیون ز‌ر...: ملک‌الشعرای بهار
*
خوابگه آنرا که سمور و خز است/ کی غم سرمای زمستان ماست
هر که پشیزی بگدائی دهد/ در طلب و نیت عمری دعاست
تیره‌دلان را چه غم از تیرگی ست
بی خبران را، چه خبر از خداست: پروین اعتصامی
*
کوس هامان جاودان خاموش/ تیرهامان بال بشکسته
ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوان تر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی همچو خواب همگنان غاز
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار/ صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس/  وای ، وای ، افسوس: مهدی اخوان ثالث
*
دو گامی نه پیموده در ازدحام که راه مرا سائلی پیر بست
کهن جامه ای از پلاسش به بر/ تهی شیشه ای از شرابش به دست
پشیزی ز من خواست ، بخشیدمش/ نگاهی به من کرد : دور از سپاس
در اندیشه ماندم که با چشم خویش
چه می گوید آن سائل ناشناس ... : نادر نادرپور
*
گر منتقدی، باش، ولیکن به جهنم/ اشک تو چکیدست به دامن؟ به جهنم 
دلواپس فردای وطن گشت برادر؟ / زخم است به جان وی و بر تن؟ به جهنم
صلحی که نمودیم، نیرزد به پشیزی/ کوبیدن آب است به هاون؟ به جهنم 
ما پسته خورانیم، شما غصه خورانید
در شهر گرانی شده؟ اصلا به جهنم... : سراینده ی گمنام
*
مرا ندیده بکیرید و بگذرید از من / که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت / که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز / در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما / بهار را به پشیزی نمی خرید از من...
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من: حسین منزوی
^
اگر ز خویش گسستی ، فرای مرتبه ‌است
ردای_  وادی هستی ، برای تجربه ‌است
حیات_ ما به پشیزی ، چرا  نه  می ارزد
بخاطر آر که دنیا ، سرای یک شبه ‌است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_8.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۲, پنجشنبه

آن شب: در زنجیری از سروده ها


شب مهتاب اگر واصل شوی تو/ نباید زین سخن غافل شوی تو
شب مهتاب کآنشب بدر باشد
در آن شب عاشقان را قدر باشد...: عطّار نِیشابوری
*
من بودم دوش و آن بت بنده نواز/ از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز: ابو سعید
*
مرا گویند درمان تو صبرست/ دریغا صبر گر بودی چه بودی
روانم در شب هجران بفرسود/ گر آنشب را سحر بودی چه بودی
مرا چون با سر زلفت سری هست
گرم پروای سر بودی چه بودی...: خواجوی کرمانی
*
نی چو قرص آفتابی من چر اغ صبحگاه/ در وصالت نیست الا جان سپردن‌ کار من
خرم آنشب ‌کز رخ و زلف تو باشد تا سحر
دوش من پر سنبل و آغوش من پر یاسمن...: قاآنی
*
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت/ دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه/ نگهی تشنه و دیوانه ی عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع/ بر لبم شعله ی حسرت افروخت
یاد آن خنده ی بیرنگ و خموش/ که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای/ عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده ی اشک/ حسرتی یخ زده در خنده ی سرد
آه اگر باز بسویم آیی/ دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله ی سوزنده عشق/ آخر آتش فکند بر جانت: فروغ فرخزاد
*
آن شب که صبح روشن اندامت/ از آسمان آینه بر من طلوع کرد
 شمع بلند قامت خلوتسرای من/از خجلت برهنگی خویش می گریست
 من، در کنار او از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم...
من، از تب طلایی چشمانت/ آهنگ تند نبض تو را می شناختم
 قلب شتابناک جهان در تو می تپید/من، طعم تشنگی را در بوسه های تو
 هر بار می چشیدم وسیراب می شدم... : نادر نادرپور
*
یاد باد آن شب بارانی که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود که تو یک سینه صفا بودی
رعد غرید و تو لرزیدی رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا خندان به یکی بوسه روا کردی
باد هنگامه کنان برخاست شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد برق در سینه شب بشکست
نفس تشنه تبدارم به نفس های تو می آویخت
خود طبعم به نهان می سوخت عطر شعرم به فضا می ریخت
چشم بر چشم تو می بستم دست بر دست تو می سودم
به تمنای تو می مردم به تماشای تو خوش بودم
چشم بر چشم تو می بستم شور و شوقم به سراپا بود
دست بر دست تو می رفتم هرکجا عشق تو می فرمود
از لب گرم تو می چیدم گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو می دیدم سحر روشن فردا را...: فریدون مشیری
*
بیچاره آن مردی که آن شب/ زیر سقف شب با خویشتن می گفت
من پشت تصویر شقایق ها
و در پناه روح گندم زار خواهم ماند
من تاب این آلودگی ها را ندارم...: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا ، همه عطر تن تو داشت/ هر رایحه ، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می  سرود/ ابیات آن نگاه ، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما ، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد/ غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/ چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده است هنوز
بر صفحه ی خیال ، درخشد بسان_ روز/ نیویورک - ۱۹۶۷
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۳۰, شنبه

کوهسار: در زنجیری از سروده های این زمانه


باد صبح ازکوهسار آید همی/ یاد یار غمگسار آید همی
یارگوبی سوی شهر آید زکوه/ دوست گویی از شکار آید همی
بامدادان در هوای گرم ری/ بوی لطف نوبهارآید همی
قلهٔ البرز در چشمان من/ چون یکی زببانگار آید همی
بر فراز فرق‌، سیمین چادرش/ لعبتی سیمین‌ عذار آید همی
باز چون تابد بر او زرین فروغ/ چون درخشی زرنگار آید همی
در نشیبش سبز وادی‌ها ز دور/ دیده را شادی گوار آید همی
راست گویی سوی دشت از کوهسار/ لشگری نیزه گذار آید همی
خیل ‌در خیل‌ و درفش‌ اندر درفش
این پیاده وآن سوار آید همی... : ملک‌الشعرای بهار
*
من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای/ چون کوهسار پای به دامن کشیده‌ای
از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای/ وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای
چون شام بی رخ تو به ماتم نشسته‌ای
چون صبح از غم تو گریبان دریده‌ای... : رهی معیری
*
سیمرغ قله های کبودم که آفتاب/ هر بامداد ، بوسه نشاند به بال من
سر پیش من به خاک نهد کوهسار پیر/ وز آسمان فرو نیاید خیال من
چون چتر بال ها بگشایم فراز کوه/ گویی درختی از دل سنگ آورم برون
در سینه ی پرنده ی رنگین کوهسار/ منقار تیز خویش فرو کنم به خون
در آسمان پاک ، نبیند کسی مرا/ جز ریزتر ز خال سپید ستاره ای
آن گونه می پرم که به چشم ستاره ها/ گویی ز کوه می گسلد سنگپاره ای
مغرورتر ز فله ی در ابر خفته ام/ از پشت من نمی گذرد سیل بادها
نقش خجسته ایست به چشمان آسمان/ سیمای من در آینه ی بامدادها
چون از فراز کوه نظر می کنم به خاک/ بال از هراس من نگشاید پرنده ای
اشک آورم به چشم تماشاگر حسود/ تا شور کینه را ننشاند به خنده ای
اما درون سینه ی من بیم خفته ایست/ کز اوج قله های غرور آردم به زیر
یک روز ، روح کوه که دلبسته ی من است
فریاد می زند که : مرو ! تیر ، تیر ، تیر: نادر نادرپور
*
در هاله ی بزرگ سپیده/ ظهور مهر/ گردونه ی طلایی خورشید
با اسب های سرکش/ با یالهای افشان
با صد هزار نیزه زرین بیدمشک/ بر روی کوهسار پدیدار می شود
دیو سپید برف از خواب سهمگینش بیدار می شود
تا دست میبرد که بجنبد ز جای خویش/ در چنگ آفتاب گرفتار می شود
در قله دماوند بر دار می شود/ آنک بهار کز زیر طاق نصرت رنگین کمان
چون جان روان به کوچه و بازار می شود/ دشت بزرگ از نفس تازه نسیم
گلزار می شود/ بار دگر زمانه از عطر از شکوفه از بوسه از ترانه
وز مهر جاودانه سرشار می شود: فریدون مشیری
*
دروازه ‌های عمر/ بر گریوه ی غارت گشاده ست
و آفتاب ایام از کوهسار وحش مکرر برآمده ست
کز دوزخ "آمدند، کندند و سوختند کشتند و" ماندند
در نیمه‌های خاستگاه ‌های پگاه
پلک هایش را بر هم می ‌نهد
ناهید آب‌چهر و شش هزار سنگ
از شاخه های درهم البرز فرو می‌غلتد... : محمد مختاری

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن/ در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقای از دل سنگ برآر رایت خون/ به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه/ لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟/ تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن/ به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه/ تو به آذرخشی سایه ی دیو سار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
بوسه ی پرستو (برای پرستو فروهر): اگر چه؛ هنوزم؛ گلویم؛
پُر از بغضِ پرپر زدن های پروانه/ در یورشِ آن شبِ ناگهان است
زمستان شکن می دمد لاله در کوهساران/ بنفشه عرق می کند در تبِ گُل
سحر دل سپرده به رقصِ چناران/ به آوازِ سِهره، به تنبورِ باران
خدا را چه غوغایی اندر میان است
رستو هنوزم، نفس می کشد؛ جانِ پروانه ای را
چه هنگامه ای در بهارِ جهان است: خسرو باقرپور
*
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ فارغ ز روزگار/ بر روی خرده سنگ
یک روز نوبهار/ با تیغ خورده زنگ
ما پوشش درخت کهن می شکافتیم
نزدیک جویبار/ آنجا که رشته آب زلالی روانه بود
بر رسم یادگار/ با خط آذرنگ
بر آن تن درخت/ نقش دو نام و قلب جوان می نگاشتیم
آنجا به دشت و بر آن بطن_ کشتزار/ رقص_ گل و گیاه بسا عاشقانه بود
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ ثبت است نام من و تو تن درخت
آنجا که کار عشق بماند به یادگار/ در آن دیار که خاکش یگانه بود
آنجا که عشق بود و کدورت فسانه بود/ بر لوح هر درخت ز عشقی نشانه بود
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_18.html