۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

زنجیره ي "ضحاک" در سروده های دیروز وامروز

نسخه خطی شاهنامه: فریدون ضحاک را شکست می‌دهد
چو ضحاک شد بر جهان شهریار/ برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز/ برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان/ پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند/ نهان راستی آشکارا گزند... : فردوسی
همچنین گوش کنید به:
پادشاهی ضحاک و تولد فریدون با اجرای شهرام ناظری: تارنمای یوتیوب
نبرد فریدون و ضحاک: تارنمای یوتیوب
*
دل دیوانگیم هست و سر ناباکی/ که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی
در شکنج سر زلف تو دریغا دل من/ که گرفتار دو مار است بدین ضحاکی
آه من باد به گوش تو رساند هرگز/ که نه ما بر سر خاکیم و تو بر افلاکی.... : سعدی
*
باز دریافتن دوست مرا چون خورشید/ روشن است آینه دل بدم صبح امید
تو سر از سایه خدمت مکش و بر اغیار/ در فرو بند که در روز شب افتد خورشید
دل آزاد باسباب و علایق مسپار/ تخت هوشنگ به ضحاک مده چون جمشید
همت اندر طلب غیر پراگنده مدار
بهر زاغ سیه از دست مده باز سپید... : سیف فرغانی
*
هزار سال که ضحاک پادشاهی کرد/ ازو نماند به جز نام زشت در عالم
اگرچه دولت کسری بسی نماند ولی/ به عدل و داد شدش نام در زمانه علم: قاآنی
*
ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد/ نه بیوراسب کرد و نه افراسیاب کرد
از جور و ظلم تازی و تاتار درگذشت/ ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد
ضحاک خود ز قتل جوانان علاج خواست/ وان دیگری به کشتن نوذر شتاب کرد
کرد انگلیس آن ‌همه بیداد و بر سری/ اخلاق ما تباه و جگرها کباب کرد
بشنو حدیث آنچه درین ملک بیگناه
از دیرباز تا به کنون آن جناب کرد... : ملک ‌الشعرای بهار
*
ای آتشی که شعله کشان از درون شب/ برخاستی به رقص
اما بدل به سنگ شدی در سحرگهان
ای یادگار خشم فروخورده ی زمین/ در روزگار گسترش ظلم آسمان
ای معنی غرور نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها
ای کوه پر شکوه اساطیر باستان/ ای خانه ی قباد
ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت/ ای سرزمین کودکی زال پهلوان/ ای قله ی شگرف
ای گور بی نشانه ی جمشید تیره روز/ ای صخره ی عقوبت ضحاک تیره جان
ای کوه ، ای تهمتن ، ای جنگجوی پیر/ ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی
اما کلاه سروری خسروانه را در لحظه ی سقوط/ از تنگنای چاه رساندی به کهکشان....
آیا صدای گمشده ی من نفس زنان/ راهی به ارتفاع تو خواهد برد؟
آیا دهان سرد تو را، لحن گرم من/ آتشفشان تازه تواند کرد؟
آه ای خموش پاک/ ای چهره ی عبوس زمستانی/ ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه ی این غربت شگفت/ بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده ی فراخ تو خواهم دید؟ / آیا؟ تو را دوباره توانم دید: نادر نادرپور
*
کاوه ی آهنگر می گوید/ با نگاهی گویا با لبانی خاموش
قصر ضحاک هنوز آباد است/  تو به ویرانی این کاخ به کوش: حمید مصدق
*
باز له له می زند از تشنه کامی برگ/ باز می جوشد سراپای درختان را غبار مرگ
باز می پیچد به خود از سیلی سوزان گرما تاک
میفشارد پنجه های خشک و گرد آلود را برخاک
باز باد از دست گرما می کشد فریاد
گوییا می رقصد آتش می گریزد باد/ باز می رقصد به روی شانه های شهر
شعله های آتش مرداد/ رقص او چون رقص گرم مارها بر شانه ی ضحاک
سر بر آر از کوه با آن گاو پیکر گرز/ ای نسیم دره البرز: فریدون مشیری
*
ای کوه بلند، ای دماوند/ کز گردش چرخ، نا خوشایند
ای معنی_ دوره ی اساطیر/ بنگر، به سیاه دیو_ فرغند
آن آیت کین و خشم  ضحاك/ کو اخگر قهر، داشت پیوند
بر ملک ری  و به عصر_ جمشید/ با فتنه، بنای ظلم افکند
مغلوب و اسیر، شد سر انجام/ افتاد، خموش و بسته آوند
آورد به پای تو، فریدون/ ضحاك نموده بود، در بند...
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_21.html
=======

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

امید و آرزوی سعادت: در زنجیری از سروده ها


دوش در تیرگی_ عزلت_ جان‌ فرسایی/ گشت روشن دلم از صحبت روشن‌ رایی
هرچه‌ پرسیدم ازآن دوست مرا داد جواب/ چه به از لذت هم صحبتی دانایی
آسمان بود بدانگونه که از سیم سپید/ میخ‌ ها کوفته باشد به سیه دیبایی
یا یکی خیمهٔ صد وصله که از طول زمان/ پاره جایی شده و سوخته باشد جایی
گفتم از رازطبیعت خبرت هست‌؟ بگو/ منتهایی بودش‌، یا بودش مبدایی‌؟...
گفتمش چیست جدال وطن و دین‌، گفتا/ بر یکی خوان پی نان همهمه و غوغایی
گفتم امید سعادت چه بود در عالم‌؟
گفت با بی‌بصری‌، عشق سمن سیمایی....: ملک ‌الشعرای بهار
*
بر این کناره تا کرانه ی آمو دریا/ آبی می گذشت که دگر نیست:
رودی که به روزگاران ِ دراز سُرید و از یاد شد/ رودی که فرو خشکید و بر باد شد
بر این امواج تا رودباران ِ سند/ زورقی می گذشت که دگر نیست:
زورقی که روزی چند در خاطری نقش بست/ وانگه به خرسنگی برآمد و درهم شکست.
بر این زورق از بندری به شهرْبندری/ زورق بانی پارو می کشید که دگر نیست:
پارو کشی که هر سفر شوریده دختریش دیده به راه داشت
که به امیدی مبهم نهال ِ آرزویی به دل می کاشت.
بر این رود ِ پا درجای امیدی درخشید که دگر نیست/ امید ِ سعادتی که پابرجا می نمود
لیکن در بستر ِ خویش به جز خوابی گذرا نبود: احمد شاملو
*
برهنه بی پناهان را نظر كن/ در این وادی قدم آهسته تر كن
شد این ویرانه ویران تر چه حاصل/ پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو كه جان می دهی بر دانه در خاك/ غبار از چهر گل ها می كنی پاك
غم دل های ما را شستشو كن/ برای ما سعادت آرزو كن: فریدون مشیری
*
او به امید سعادت، سپری کرد جهان
لیک، از دیده ی او گشت سعادت پنهان
زندگی کرد پر از محنت و درد و حرمان
نگران بود همه عمر ، بسا بی برهان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_20.html
============

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۹, شنبه

رباعی: زندگی او


Arabic Question mark (RTL).svg
او به امید سعادت، سپری کرد جهان
لیک، از دیده ی او گشت سعادت پنهان

زندگی کرد پر از محنت و درد و حرمان
نگران بود همه عمر ، بسا بی برهان
دکتر منوچهر سعادت نوری

"
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_19.html
==========

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه

زنجیره ي "یاد یار" در سروده ها

Image result for lovers together wiki
بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درُشتی‌های او/ زیرپایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست/ خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا، شاد باش و دیر زی/ میر زی تو شادمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان/ سرو سوی بوستان آید همی
میر ماه ست و بخارا آسمان/ ماه سوی آسمان آید همی: رودکی
همچنین گوش کنید به ترانه ی "یاد یار مهربان آید همی": با اجرای "مرضیه" و
"غلام حسین بنان": تارنمای یوتیوب/ با اجرای "مرضیه" و "جانان": تارنمای یوتیوب
*
بخندید تموز بر سرخ سیب/ همی ‌کرد با بار و برگش عتاب
که آن دسته ی گل بوقت بهار/ به مستی همی ‌داشتی درکنار
همی باد شرم آمد از رنگ اوی/ همی یاد یار آمد از چنگ اوی
چه کردی که بودت خریدار آن/ کجا یافتی تیز بازار آن... : فردوسی
*
ای خفته به یاد یار برخیز/ می‌آید یار غار برخیز
زنهارده خلایق آمد/ برخیز تو زینهار برخیز... : مولوی
*
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن/ تیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن
تا روان دارد روان دارم حدیثش بر زبان/ سنگدل گوید که یاد یار سیمین تن مکن
مردن اندر کوی عشق از زندگانی خوشتر است
تا نمیری دست مهرش کوته از دامن مکن... : سعدی
*
نماز شام غریبان چو گریه آغازم/ به مویه ‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب/ مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم..: حافظ
*
باد صبح ازکوهسار آید همی/ یاد یار غمگسار آید همی
بامدادان در هوای گرم ری/ بوی لطف نوبهارآید همی
قلهٔ البرز در چشمان من/ چون یکی زببا نگار آید همی...
گرچه بسیارند یارانت ولیک/ یار کمتر چون بهار آید همی
صادق و مردانه و بیدار مغز/ یار باید تا به کار آید همی
یار آن باشد که روز بستگی/ بهر یاران بی‌قرار آید همی
ورنه هنگام گشایش مرد را/ هر دمی هفتاد یار آید همی...: ملک ‌الشعرای بهار
*
آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟/ آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟
سیمین و تابناک بود روی مه ولی/ سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟
دارد لبی که مستی جاوید می‌دهد/ مینای می کجا و لب نوش او کجا؟
خفتم به یاد یار در آغوش گل ولی/ آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟
بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی؟
بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا: رهی معیری
*
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را/ نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم/ به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم/ که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را... : شهریار
*
شهری که آن سوی شقایق می شود طالع/ در جاده ی جادوی ابریشم
دروازه های عالمی دیگر/ به روی آدمی دیگر
آن عالم و آدم که حافظ آرزو می کرد/ نزدیک است
آنک شهری که از دروازه های آن/ هم بوی جوی مولیان خیزد
هم یاد یار مهربان آید: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
"
زندگانی همه صورتکده ای از یادست/ یاد یاران قدیم/ یاد خویشان صمیم
زندگانی یادست/ دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست
پدر و مادر محجوب ز کف رفته ی ما
یک زمان هم نفس_ ما یودند/ همه شادان همه سرخوش همه گویا بودند
زندگی معنی داشت/ ناگهان دیده ز دنیا بستند
با دل و دیده ی پاک/ سر نهادند به خاک
یادشان در دل ما/ روحشان در افلاک.... : مهدی سهیلی
*
خون فروردین به صحرا جوش زد/ شاخه ها بشکفت در دامان باغ
چشم جانم باز شد با اشتیاق/ تا ببیند فصل گلخندان باغ
چشم جانم باز شد ، هنگامه ایست/ عاشقان گل ز افسون خیال
سوی صحرا می شتابند از نهفت/ تارها گردند از بند ملال
شاخه ی گیلاس ، هم رقص نسیم/ جلوه ها دارد در آغوش بهار
آن چنان کز جنبش جادو فریب/ زنده می دارد به خاطر یاد یار... : فرخ تمیمی
*
شاهد بد روزگاری بوده ایم/ روزگار_ تیره تاری بوده ایم
عشق در پستوي خانه شد نهان/ گر اسیر یاد یاری بوده ایم
چون خزان درهر بهاری بوده ایم/ شاهد بد روزگاری بوده ایم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_17.html
==========

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۱, جمعه

پرده ها ی پندار یک سراینده


بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است
از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است
*
در لابلای غنچه گل_ پندار/ یا در درون_ جان و دل_ ا شعار
یک جا بسا ستایش سبحان ست/ یک جا شمیم پونه و‌ ریحان ست
با عشق ، گفته ‌ایم سخن از یار/ وز یاد_آن دیار کهن ، بسیار
کانجا گذار_ خاک_ نیاکان ست/ وانجا مزار کورش و اشکان ست
با دفتر‌ حکایت_ از ادوار/ از لوحه ها  و نقش_ در و دیوار
شهنامه ای زپیر_خراسان ست/ یادی ز مجد_دوره ی ساسان ست
هر پاره بیت حافظ خوش گفتار/ پیغام عاشق است به یک دلدار
سعدی که رهنمون_ شبستان ست/ وقتی به بوستان وگلستان ست
دارد  سراغ_ دلبر_گلرخسا ر/ در آسمان_ خاطره ی دیدار
یعنی سخن همیشه ز جانان ست/ یا کز هوای عشق به ايران ست
ره  بر کلام_ عشق ، شده هموار/ در جا به جای پرده ی هر پندار
*
پرده ی پندار من ، نقش و نگار_ ماه_تست
تو ندانی که در این پرده ، چه ها می بینم  
گفته اند حسن، همان به، که خدا داده شود
وین همه حسن_  تو را من ز خدا  می بینم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_11.html
=========

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

"آتش خشم": در زنجیری از سروده ها

Image result for fire fury wiki
ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی/ آتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی....
در آتش خشم پدر صد آب رحمت می‌نهی/ و اندر دل آب منی صد گونه آذر ساختی
از بلغم و صفرای ما وز خون و از سودای ما/ زین چار خرقه روح را ای شاه چادر ساختی
ای شمس تبریزی بگو شرح معانی مو به مو
دستش بده پایش بده چون صورت سر ساختی: مولوی
*
ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر این پنج روزه دریابی
تا کی این باد کبر و آتش خشم/ شرم بادت که قطرهٔ آبی...
تا درین گله گوسفندی هست/ ننشیند فلک ز قصابی
تو چراغی نهاده بر ره باد/ خانه‌ای در ممر سیلابی... : سعدی
*
دی دل ما فگار خواهد کرد/ وز ستم سوگوار خواهد کرد...
آتش خشمت آب دریا را/ همچو آتش نزار خواهد کرد
ایزد آن کلک را که لفظ تو یافت/ آتش آب خوار خواهد کرد... : سنایی
*
کشد چون آتش خشمش زبانه/ برآرد دود از چشم زمانه
به روز جنگ چون بر پشت شبرنگ
کند او عزم میدان تیغ در چنگ... : وحشی بافقی
*
ای عزیزی که در همه احوال/ جان من دوستیت خوار نداشت
تیغ مردانگیت زنگ نزد/ گل آزادگیت خار نداشت
آب مهر ترا خلاب نبود/ آتش خشم تو شرار نداشت
به خطا خاطرت کژی نگرفت
از جفا خاطرت غبار نداشت... : مسعود سعد سلمان
*
هشدار که دیوان حسابست در اینجا /با ماش خطابست و عتابست در اینجا
تا آتش خشمش چکند بامن و با تو / دلهای عزیزان همه آبست در اینجا
آنجا مگرم جام شرابی بکف آید
در چشم من این باده سرابست در اینجا... : فیض کاشانی
*
مردم از این مشتی گدا از مردم مانده جدا/ کو شعلهٔ قهر خدا کو آتش خشم یزد
کو رادمردی بی‌نشان درکف پرندی خونفشان
کاستاند از مردم کشان داد جوانمردان رد
برپا کند ناوردها دارو نهد بر دردها
بر رغم این نامردها گردد به مردی نامزد... : ملک‌ الشعرای بهار
*
سال ها ما آدمک ها بندگان تو/ با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم/ معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم
تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم/ چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز... : فروغ فرخ زاد
*
بر پهنه ی خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز از وحشت توفان بزرگ بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر جستن می کند... : احمد شاملو
*
بیچاره من که خرمن عمرم را با دست خویشتن
در شعله های آتش خشمم نشانده ام
بر کام ما نگشت و نکردیم کاری که چرخ نگردد
این گرد گرد چرخ کهن گشت و کشت و گشت
ما روزهای معرکه در خواب بوده ایم... : حمید مصدق
*
پسر به سایه ی مادر دود ز آتش خشم/ گریزد از بر او مادر شتاب زده
پدر به ضجه گریزد ز چنگ دختر خویش/ نفس بریده غم آکنده اضطراب زده
هزار ناله برآرد ز دل به روز حساب
کسی که دست به صد کار بی حساب زده... : مهدی سهیلی
*
چون پرنده ، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میان رعد و برق ، آتش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشان
فصل سرد و باد و توفان ، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان ، بگذرد
با پرستو ، ما بهاران آوریم/ چشم ، در راهیم و بر اين باوریم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_8.html
========

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

"پرده ی پندار": در زنجیری از سروده ها



نبیند مدعى جز خویشتن را / که دارد پرده ی پندار در پیش
گرت چشم خدا بینى ببخشند/ نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش: سعدي
*
در خرابات مـغان نور خدا می‌بینـم/ این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
هر دم از روی تو نقـشی زندم راه خیال/ با که گویم که در این پرده چه‌ ها می‌بینم
کس ندیده‌ ست ز مشک ختن و نافه ی چین/ آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینـم
دوسـتان عیب نظربازی حافظ مکـنید/ کـه مـن او را ز محبان شما می‌بینم: حافظ
*
دل دیوانگیم هست و سر ناباکی/ که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی
سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد/ خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی
دست در دل کن و هر پرده ی پندار که هست
بدر ای سینه که از دست ملامت چاکی ... : سعدی
*
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند/ وان که این کار ندانست در انکار بماند 
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن/ شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند: حافظ
*
وقت آنست که جوینده اسرار شویم/ بگذاریم تن کار و دل کار شویم
بر سر کوچه و بازار اگر می نوشیم/ به از آنست که در پرده ی پندار شویم: فیض کاشانی
*
الهی پرده ی پندار بگشای/ در گنجینه اسرار بگشای
تو ما را وا رهان از مایی خویش/ که غیر از ما حجابی نیست در پیش: سلمان ساوجی
*
مردان خدا پرده‌ ی پندار دریدند/ یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
هر دست كه دادند همان دست گرفتند/ هر نكته كه گفتند همان نكته شنیدند
یك طایفه را بهر مكافات سرشتند/ یك سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یك فرقه به عشرت در كاشانه گشودند/ یك قوم به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی بدر پیر خرابات خرابند/ قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یك جمع نكوشیده رسیدند به مقصد/ یك قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد كه در رهگذر عالم خاكی/ بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز/ زیرا كه یكی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی/ كز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت/ ترسم نفروشند متاعی كه خریدند
كوتاه نظر، غافل از آن سرو بلند است/ كاین جامه به اندازه هر كس نبریدند
مرغان نظرباز سبك سیر، فروغی/ از دامگه خاك بر افلاك پریدند: فروغی بسطامی
*
یک دم صفای عالم غدار بیش نیست/ آیینه آب سبزه زنگار بیش نیست
در پیش چشم پرده شناسان روزگار/ اقبال، پرده رخ ادبار بیش نیست...
دریاست هر چه هست وجود تو چون حباب
در چشم عقل، پرده ی پندار بیش نیست: صائب تبریزی
*
یک سبو می به در صومعه آرم که دگر/ می فروشان بستانند که بازار کجاست
خرمن آن ده دنیا به جوی گو بفروش/ آن که داند که سر کوچه ی خمار کجاست
گام اول به سرت بر نهم اندر طلبش/ گر بدانم که گشاینده ی اسرار کجاست
عرفی از پرده برون شو که جهان گلزار ست
این تماشا به سرا پرده ی پندار کجاست: عرفی شیرازی
*
عیب ما زین پرده‌ها پوشیده شد/ پرده ی پندار تو پوسیده شد
گر سحر ویران کنند این سقف و بام/ خانه ی دیگر بسازم وقت شام
گر ز یک کنجم براند روزگار/ گوشه ی دیگر نمایم اختیار
ما که عمری پرده‌داری کرده‌ایم/ در حوادث، بردباری کرده‌ایم... : پروین اعتصامی
*
 دلی آگاه/ همه با همدگر همراه/ نترسیدن ز جان خویش
روان گشتن به سوی دشمن بد کیش/ نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار
شکستن شیشه نیرنگ بریدن رشته تزویر/ دریدن پرده ی پندار
اگر مردانه روی آرید و بردارید/ از روی زمین از دمشنان آثار
شود بی شک تن و جانتان ز بند بندگی آزاد دلها شاد: حمید مصدق
*
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی/ همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده ی پندار من پیداست/ همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست... : فریدون مشیری
*
مهلت ما اندک است و عمر ما بسیار نیست/در چنین فرصت مرا با زندگی پیکار نیست
سهم ما جز دامنی گل نیست از گلزار عمر/ یار بسیار است اما مهلت دیدار نیست
آب و رنگ زندگی زیباست در قصر خیال/ جلوه ی این نقش جز بر پرده ی پندار نیست
کام دولت را ز آغوش سحر باید گرفت/ مرغ شب گوید که بخت خفتگان بیدار نیست
با نسیم عشق باغ زندگی را تازه دار/ ورنه کار روزگار کهنه جز تکرار نیست : مهدی سهیلی
*
در لابلای غنچه گل_ پندار/ یا در درون_ جان و دل_ اشعار
با عشق ، گفته ‌ایم سخن از یار/ وز یاد_آن دیار کهن ، بسیار
ره  بر کلام_ عشق ، شده هموار/ در جا به جای پرده ی هر پندار
دکتر منوچهر سعادت نوری