۱۳۹۶ اسفند ۸, سه‌شنبه

دختر خیابان انقلاب: در زنجیری از سروده ها


باور کردنی نیست، ولی باید باور کنم/ برای اولین بار کلمه کم آورده ام!
قرن ها شعرای ما می ستودند/ پادشاه ها را، امرا را، می را، عشق را
تا صد و پنجاه سال پیش که ستایش ها جهت ملی و میهنی پیدا کرد
ستایشِ آزادی، ستایش پیشرفت، ستایش شجاعت و شرف انسانی
و چند تن از شعرا نیز شروع کردند به سرودن شعر در باره ی موجودی که
جایش گوشه ی آشپزخانه های تاریک و نمور بود
جایش در قبرستان خانه ی پدری و شوهر بود: زن!
آری زن! موجودی فراموش شده در ظلمت دین/ موجودی سرکوب شده در میدان جهل
و چراغ به دست او دادند/ او را آماده ی رزم کردند/ او را ستودند و بزرگ داشتند
و شد آن چه باید می شد/ زنان از گورستان بیرون آمدند، زنده شدند
به ایران ما چهره ای تازه دادند/ چهره ای شاداب
زنان در همه عرصه ها به پیشرفت های باور نکردنی دست یافتند
پزشک شدند، وکیل شدند/ کارگر ماهر شدند، یکی شان حتی به فضا رفت
آیا این همان زنی ست که با آب حوض، کهنه ی بچه می شست و کاری جز این برایش متصور نبود؟
و دو سه هفته پیش یک زن دیگر در تاریک خانه ی وحشتناک دین مانند ستاره ای درخشید
و چون دنباله داری روشن و تابناک، فضای یاس زده ی کشورمان را روشن کرد: دختر خیابان انقلاب!
دختری که با یک تکه چوب و روسری یی که به آن بسته بود،
نه تنها ایران بلکه جهان را تحت تاثیر خود قرار داد و همه به دنبال او روان شدند!
کیست این دختر که چنین شجاعانه، تک و تنها، در برابر لشکر خصم، قد علم کرده و هماورد می طلبد؟
کیست که چنین دلیرانه، در مقابل ژ۳ ها و کلت ها، با یک تکه چوب و یک روسری
که به آن بسته شده می ایستد و حریف را به نبرد فرا می خواند؟
و امروز مشخص شد که این دختر، نامش ویدا موحد است
و من اگر شاعر بودم، زیبا ترین شعر ها را برای او می سرودم...: ف. م. سخن
*
اونطرفت خیابون جمهوری/ یعنی که با حجاب شدی، زورزوری
این طرفش وصال بود و چند حجاب/ این وسطیش، خیابون انقلاب....
جلو برو، بازم بکن اعتراض/ مارو بکن با فریادت، سرفراز!
جلو برو، ما هم به دنبالتیم/ هلاک اون سفیدیِ شالتیم: زهرا دری
*
می گویند، دیروز که چند نفر در «هزارتویِ بدگُمان»
از شکستنِ «یقین چهارم» حرف می زدند
ناگهان بویِ کسی از کرانه «بگو بخندِ زندگی» آمد
و «چهارمین پرنده» بر «هره بام» نشست!
ای کاش کسی می دانست، اسمش چیست؟ الآن کجاست؟
«صبورِ تیپا خورده» کدام سلول و «پنجره بی روزن» است؟
می گویند دیروز کسی آمد که از راز دل «دختران افسریه» خبر دارد
از طلوع چهارشنبه «دختران نارمک» خبر دارد
از آواز مرغِ سحرِ «دختران قلهک» خبر دارد!
راستی، او که «شب هول هزاره» را به مقصد ماه و ستاره راند
او که نفس های زندگی را برای ما شمرد
نامَش  بر دیوار کدام «بزنگاهِ نفس گیر» نقش است؟
اسمش در «سینه و خاطره» کدام «کوچه و خیابان » پخش است؟
می گویند، دیروز که «سوم اسفند» بود و ما حواس مان جای دیگری بود
دختر گلفروشِ اولِ «وصال» پشت ویترین رویاهایش ایستاد
و توی دلش گفت: «کاش پیشگوی فریاد دختران،
مرا هم به انجمن بیرق و سکو راه می داد!»: رضا شکیبا 
*
در میان این تلنبار شدگی سکوت و سازش/ دختر خیابان انقلاب از کجا آمد؟
از عمق مِه‌پوشی آن‌همه خواستن و نشدن، دویدن و نرسیدن
از دلِ کورسوی آرزویی کهنه، هم‌چون چراغی از راه رسید/ آرام بر بلندی ایستاد
از فراز ازدحام عبثِ همیشه در عبور بی‌تفاوتی به امروز نگاه کرد
حجاب خود را برداشت/ گیسو سپرده به باد، با پرچم صلحی سپید در دستش
یک تنه به جنگ آمده بود، جنگ با سیاهیِ استبداد
او از خیابان‌های تردید/ از خیابان‌های تقدیر/ از خیابان‌های ترس/ از خیابان‌های زور
از خیابان‌های پیچ پیچ انتظار رد شده،/ او به خیابان بزرگ انقلاب رسیده بود
دختر خیابان انقلاب کجاست؟ او در خیابان انقلاب ایستاده است
و از فراز ازدحام عبث همیشه در عبور بی‌تفاوتی به فردا نگاه می‌کند: پویان مقدسی
*
آی دختر خیابان انقلاب ظهورت مبارک باد
پس از چهل سال سکوت و خفقان/ پرچم سفید تو تا قلّه های البرز می رسد
و نسیم حرکت آن را/ حرکت میلیونها خواهد کرد
دختر خیابان انقلاب ظهورت مبارک باد
که تپش میلیونها قلب با حرکت پرچم سفیدت همراه است
همه ی قلبها که سالها سنگینی سکوت و سیاهی را بر خود تحمّل کردند
چهل سال/ چهل سال تحقیر
دختر خیابان انقلاب/ صخره های بلند البرز/ پشتیبان تو باد
ضربان قلب همه زندانیان تحقیر
چه پشت میله ها و چه در خیابان ها/ پشتیبان تو باد
اینک آهنگی که می رود/ قلب سیاهی را بشکافد
پرچم سفید تو/ طلیعه ی این آهنگ: دکتر شاداب وجدی
*
آرزوی نمایان شدن "دختر خیابان انقلاب" در ‌غزل "فرشته": سروده ای در سالیان پیش
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان، چو فرشته رخ نمایی/ که ‌رها دهی دیاری، ز حصار و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عاج اش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر، همه از عطر_ شقایق/ وبه رقص، گیسوان را، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری، به پناه_ جامه ای شیک/ نه به آنکه جبر گوید، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق، به سلا م_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/02/blog-post_27.html
=======

۱۳۹۶ اسفند ۴, جمعه

کباب و شراب: در زنجیری از سروده ها


دوش چه شب بود که در نیم شب/ برق ز رخسار تو جستن گرفت
عشق تو آورد شراب و کباب/ عقل به یک گوشه نشستن گرفت... : مولوی
*
مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان
کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان... : مولوی
*
ای روی تو از بهشت بابی/ دل بر نمک لبت کبابی
گفتم بزنم بر آتش آبی/ وین آتش دل نه جای آب است...
ساقی قدحی قلندری وار/ در ده به معاشران هشیار
دیوانه به حال خویش بگذار/ کاین مستی ما نه از شراب است
باد است غرور زندگانی/ برق است لوامع جوانی
دریاب دمی که می‌توانی/ بشتاب که عمر در شتاب است... : سعدی
*
می‌دمد صبح و کله بست سحاب/ الصبوح الصبوح یا اصحاب
می ‌چکد ژاله بر رخ لاله/ المدام المدام یا احباب
می‌وزد از چمن نسیم بهشت/ هان بنوشید دم به دم می ناب
در میخانه بسته ‌اند دگر/ افتتح یا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک/ هست بر جان و سینه ‌های کباب
این چنین موسمی عجب باشد/ که ببندند میکده به شتاب
بر رخ ساقی پری پیکر/ همچو حافظ بنوش باده ی ناب: حافظ
*
به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته
برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته
فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم
که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته... : صائب تبریزی
*
شدست باغ پر از رشته‌ های در خوشاب/ شدست راغ پر از توده‌ های عنبر ناب
به باغ و راغ مگر ابر و باد داشته‌ اند/ به توده عنبر ناب و به رشته درِّ خوشاب...
ز آفرین تو آراسته است دیوانم/ درین جهان به ثناء و در آن جهان به ثواب
همیشه تا که حدیث معاشران جهان/ همی ز چنگ و رباب‌ است و از شراب و کباب
دل و سرشک و قد و ناله ی حسود تو باد
همیشه همچو کباب و شراب و چنگ و رباب... : امیر الشعراء امیر معزی نیشابوری
*
برخيز وبيا که حجره پرداخته ام/ وزبهرتوپرده ای خوش انداخته ام
بامن به کبابی وشرابی درساز/ کاين هردوزديده وزدل ساخته ام: مهستی گنجوی
*
اگر شراب خوری صد جگر کباب شود/ وگر تو مست شوی عالمی خراب شود
ز دیده گر ننهد سر به جیب سیل سرشگ/ ز سوز آتش دل سینه‌ام کباب شود...
نکوست رشتهٔ زرین مهر و هالهٔ ماه/ که این سگان تو را طوق و آن طناب شود
اگر به عارض خوی کرده از چمن گذری/ سمن ز شرم عرق ریزد و گل آب شود
ز روی تست فروغ جهان مباد آن روز/ که افتاب جمال تو در نقاب شود: محتشم کاشانی
*
بگفتی سینه را زین پیش مگداز/ تو نیز از تاب دل می‌سوز و می‌ساز
که چون نوشد ز خون دل شرابی/ مهیا سازی از بهرش کبابی.... : وحشی بافقی
*
رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بود/ چه بودی ار شب هر جمعه حال ما این بود...
لوازم طرب و موجبات بود آسایش/ نه در سری هوس بد نه در دلی کین بود
تمام حرف وفا در لب و صفا در چشم/ نه ذکر آنقره نی صحبت فلسطین بود
نه گفتگوی رضاخان نه یاد احمد شاه/ کباب بره ی خوب و شراب قزوین بود
انار و سیب و به و پرتقال و نارنگی/ گل و بنفشه فزون تر ز حد تخمین بود
عرق به حد کمال آب جو به حد نصاب/ یکی نبود که بدخوی و زشت ایین بود...: ایرج میرزا 
*
مراسم صبحانه (یک خانواده زردشتی قدیم)
نان و شراب و کباب چیده ‌به ‌صف/ زمزمه کردند و خورده شد نانا
وآنگه فرمود پیر با پسران/کای پسران دلیر ایرانا.... : ملک ‌الشعرای بهار
*
دلم، یاران ز غم در اضطراب است/ امیدم نقش بی حاصل بر آب است
دگر از چشمه ی خورشید قهرم/ که آبش آنچه دانستم سراب آست
حریف آشنایی ها غریب است/ همای نیکبختی ها غُراب است
دریغا رهبر مستان کسی بود/ که خود از جام خودکامی خراب است
درخشیدن، گذر کردن، خموشی/ خدایا نیست اختر، این شهاب است
سخن از «تابش خورشید» گویی/ کجا این تشت پر خون آفتاب است؟
ز پشت پرده خنجر می درخشد/ تو می گویی هلال اندر سحاب است!
بر آهن می خراشد پنجه را دیو/ تو می رقصی که این بانگ رباب است!
به جامت بس شرنگ تلخ کردند/ تو می نوشی که این شهد و شراب است!
جگر ها بر سر آتش ز کف رفت/ تو می خندی که این بوی کباب است!
رفیقان جمله از ره بازگشتند/ تو می گویی که این راه_ صواب است!
به گوشم قصه ی امّید خوانی/ فغان کاین قصه یی پُر آب و تاب است
امیدی من نمی بینم، دریغا/ عروس قصه هایت در حجاب است؟
خداوندا مگر کور است چشمم/ خداوندا مگر عقلم به خواب است؟
خدایا زین معما پرده بردار/ دعای دردمندان مستجاب است
تو می دانی که جانم بی شکیب است/ تو می دانی که دردم بی حساب است
نه کس را گفته یی با کرده همراه/ نه کس را سوی مقصودی شتاب است
مرا، ای دوست، پند و قصه کافی است/ که جانم زین سخن ها در عذاب است
شتابی، کوششی، جهدی، تلاشی/ مرا گر عاقلی اینها جواب است: سیمین بهبهانی
*
گفتم که چیست فرق میان شراب و آب/ کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
گفتا که آب خنده ی عشق است درسرشک
لیکن شراب نقش سرشک است در سراب: کارو دِردِریان
*
این میل شراب و فصل گل را چه کنم/ آن بوی کباب طرف پل را چه کنم؟
خیام، هرآنچه گفته ای خواهم کرد/ اما تو بگو، کلسترول  را چه کنم: هادی خرسندی
*
یاران، شراب ناب برایم بیاورید/ همراه آن کباب برایم بیاورید
گیرم شراب خدمتتان نیست، لااقل/ یک کوزه آب برایم بیاورید: سراینده ی گمنام
*
رباعی: کباب و شراب
گفتی بیا، که بهر تو یک کار_ ناب خواهم کرد
سیخی کباب، همره_ جام_ شراب خواهم کرد
حیران شوی چو از من و از دست پخت_ من
با بوسه ای ز عشق، تو را خواب خواهم کرد
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/02/blog-post_23.html
=======

۱۳۹۶ اسفند ۳, پنجشنبه

رباعی: کباب و شراب

گفتی بیا، که بهر تو یک کار_ ناب خواهم کرد
سیخی کباب، همره_ جام_ شراب خواهم کرد

حیران شوی چو از من و از دست پخت_ من
با بوسه ای ز عشق، تو را خواب خواهم کرد
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/02/blog-post_22.html

۱۳۹۶ بهمن ۲۹, یکشنبه

" پلو": در زنجیری از سروده ها

این خبر چون رسید بر موشان/ همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستند/ هر یکی کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر/ هر یکی تحفه‌های الوانا
آن یکی شیشهٔ شراب به کف/ وان دگر بره‌های بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمش/ وان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست/ وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سر/ افشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان/ با سلام و درود و احسانا... : عبید زاکانی
*
آن خانه ‌های خلوت و غلمان و حور عین/ وان قاب‌های پر ز پلو زعفران او
القصه کار دنیی و عقبی به کام ماست
بدبخت آن که خوب نشد امتحان او... : ملک ‌الشعرای بهار
*
تاريخ نسل خام پلو خواري است‌ كه آمدن و رفتنش
مثل خنده‌ي ديوانگان‌ بدون سبب‌ و بيهوده‌ست‌
و زندگاني‌ اش‌ خزه را مي‌ ماند در آب‌/ پر از تحرّك ظاهر و ركود باطن‌
آيا انسان قبيله ‌اي‌ست‌ كه در تصوّر خوردن مي‌ كوچد
آيا حديث معده‌ ي لبريز/ لب ‌هاي دوخته‌ و حنجره‌ ي خاموش‌
ربط و اشاره‌ اي به مبحث "بودن‌” دارد... : طاهره صفارزاده
*
مش حسن با دو عدد گاو ز صحرا آمد/ با زنش گفت به شادی که اوباما آمد
پلوئی دم بکن و پوست بکن بادمجان/ که به جانم هوس مرغ و مسما آمد...
نظر مشدی حسن چون ز اوباما برگشت
با دوتا گاو خودش جانب صحرا برگشت: هادی خرسندی
*
قاشق و چنگال فُرمِ غربیَه/ دست در دیس پلو ناچار می‌باید بَره
پیچ را با دست باید باز کرد/ قفل و انبردستی و آچار می‌باید بَره: منوچهر محجوبی
*
یک لیوان شبنم جوان زندگی/ یک استکان ستاره ی چای آ رامش
مقداری نقل بید مشک ارومیه/ یک سینی کوچک گل گاو زبان اطمینان
همسرم در باغ پاک کردن لوبیا های پلو/ منور بود... : قاسم حسن نژاد
*
آی قصه قصه قصه/ نون بی پنیر و پسته/ پنیر چی شد؟ گرون شد
از بودجه مون فزون شد/ پسته چی شد؟ گرون تر/ از بودجه مون فزون تر
پس نون خالی خوردیم با پز عالی خوردیم/ آبروداری کردیم/ صیغه شو جاری کردیم
صیغه ي مرغ و ماهی قبول باشه الهی/ صیغه ی کوفته ریزه بخور نذار بریزه
صیغه ي ران بره بچسب نذار که درره/ دعای آش رشته آقا خودش نوشته
اگر که گشنه هستی/ چرا غمین نشستی؟ چاره ش خودارضائیه/ یک کار رویائیه
تو رختخواب ولو شو/ محو عدس پلو شو/ بعدش بکن مجسم ششلیک و چنجه با هم
کوبیده رو بکش سیخ/ برگ-و بگیرش از بیخ/خیال بکن حسابی/ غرق چلوکبابی
دستتو بمال به صابون یا چیزی چربتر از اون رو شیکمت بکش دست بگو چقدر غذا هست
آبگوشت چرب و چیلی/ دل میره قیلی ویلی/ بخور کدو بادمجون/ سبزی پلو، فسنجون
کوکو و کتلتو باش/ با افتخار بخور آش/ قیمه رو مفتخر کن/ روی پلو دمر کن
جفت بکن پاهاتو/ بمال بهم لباتو/ با چشم های بسته/ خوابیده و نشسته
دستو عقب جلو کن/ هی حرکت رو نو کن
کباب، چلو، جوجه، پلو / عقب، جلو، عقب، جلو
بمال، بمال، چه عالی/ سلف سرویس خیالی... : هادی خرسندی
*
شعری پیرامون دگرگونی های" برنج" در حین پختن هنگام تهیه ی پلو
غل می زند آب/ غل می زند آب و دانه های سخت در حجم پر جوش
در بستگی یک مدار داغ سرگیجه می خورند
وزن ثقیل چرخش سوزان بر قلب می افتد/ کف می کند آب/ سر می رود حجم
دیواره ی بیرونی ظرف گداخته/ پر می شود از شکل های مبهم چسبندگی
از شکل های مبهم سوزش گدازش/ غل می زند آب و دانه های سخت
در جنبش مدام شکل سکون جامد خود را از یاد می برند
قد می کشند نرم در دست صافی و جذب می کنند
رنگینه های زعفران را/ گل می دهد آتش/ بر سینی عریان
گل می دهد بته/ بر سفره ی خالی/ گل می دهد/ گل ارغوان: سیما یاری
*
رباعی: زمان صرف چلوکباب سلطانی در وعده های غذایی
کله پاچه، غذای_ صبحانه/ بعد، سوی_ ناهار_ جانانه
آن چلو و کباب_ شاهانه / آبگوشت هم، برای عصرانه
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ بهمن ۲۱, شنبه

" دلبر" و" دلبری": از نگاه یک سراینده


نازنینا چیستی ‌تو، کیستی/ بس فراوان/ روز و شب در خاطری
بندگان_ خاک_ ‌پای_ عشق تو/ بی شماران/ سوی_ هر یک ناظری
شیوه ی  رند_ بلا کش، عاشقی ست/ طرف  رندان/ با تغافل، بگذری
جمله ی عشاق تو، آشفته حال/ درد_ آنان/ بی تفاوت بنگری
تو ‌برای خاطر دوست داشتنی/ پر‌تو افشان/ گوهری ‌، تاج سری
یک اودیسه ،  بهر ژرفا بوسه ای/ ای ‌تو ایمان/ ای که بوسه باوری
خوبرویی ، مایه ای از ذات توست/ همره آن/ گل ژن افسونگری
آن صفات_  دیگر والای تو/ چهره شادان/ مظهر_ بس دلبری
ای نمایان ، بر جمال و بر کمال/ با هزاران/ فضل و نیکو داوری
وادی ما را بسازان ، ‌پر ز خویش/ نور باران/ ای که تنها قادری
نازنینا کیستی ‌تو، چیستی/ ماه_ ‌تابان/ تو فروزان محشری!
*
دیگر شمیم_ عشق ، به گل ها نمانده است/ الماس_  سبز عا طفه ، نایاب گوهراست
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ خشمی به  پا، زساغر و رخسار_ دلبر است...
*
غیرنام نیک، چیزی درجهان هرگز مخواه/ جزصدا قت، راه دیگردرمیا ن آخر مپوی
صادقانه، عاشق دلداده یا معشوق باش/عاشقانه ، رازدل راجزبه او با کس مگوی
در هوای عشق دلبر هر نفس را تازه ساز/ غیر عطر روی او عطر گل دیگر مبوی...
*
گوشی_ گفت و شنود را تا گرفت او ، گفتمش
دوست می دارم ترا ، آیا که می دانی هنوز
گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای
لیک آگاهم که تو در سینه،  پنهانی هنوز
ناله ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت
دردمند_ عشق تو هستم ، که درمانی هنوز
نازنینا ، گر گنه کردم خطایم را به بخش
عشق_ یکتای منی و روح و ایمانی هنوز
خنده ای کرداز ته دل، دلبر دیرین و گفت
منتظر ما نم ترا بینم ، که جانانی هنوز
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدراست/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست...
*
دیشب کنار و همدم پیمانه بوده ایم/ دست بوس یار و دلبر جانانه بوده ایم
 پیمانه بود و باده و بزم، اما/ از عطر یار سرخوش و مستانه بوده ایم
*
ای که یاری فرشته خو داری/ نازنین دلبری ، نکو داری
غم مخور بهر زندگی، هشدار/ یک الهه ، به روبرو داری
*
ای آن که حرف_ دل ، ز تو شد آغاز/ عشق_ تر‌است دل، به نگهبانی
چشمان_ تو، نشانه‌ ی صد ابراز/ زان گوهر_ نیاز، که تابانی
هر چرخش_ کرشمه ی تو، طناز/ گویی که رقص_ گل به گلستانی
تنها تویی به وادی_ دل ، دمساز/ محراب_ عشق و معبد_ ایمانی
با قامت_ چو شهره به سرو ناز/ تو آن قیامتی، که نه پایانی
آغوش_دلبرانه‌ ی تو، اعجاز/ یعنی به کار_ دل، سر و سامانی
هر بانگ و هر صدای تو چون آواز/ دارد، صلای_ نغمه ی روحانی
آیا شود، که رخ به نمائی باز/ خواهی، یکی دو بوسه ی ‌پنهانی
*
دیدمش آمد و رخساره به من دوخته بود
آن نگاری که دلش، با من دلسوخته بود
هنر_  دلبری وعشوه و طنازی داشت
در شگفتم  هنرش را، ز که آموخته بود
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

عاشقانه هایی برای " او"


عاشقی،  برتر هنر در زندگی ست/ جلوه گر باید نمود آنرا، از آن حاشا چرا ؟
تا گلی از عشق، در دل غنچه کرد/ حالت دل را همین حالا بگو، فردا چرا ؟
*
نازنینا چیستی ‌تو، کیستی/ بس فراوان/ روز و شب در خاطری
بندگان_ خاک_ ‌پای_ عشق تو/ بی شماران/ سوی_ هر یک ناظری
شیوه ی  رند_ بلا کش، عاشقی ست/ طرف  رندان/ با تغافل، بگذری
جمله ی عشاق تو، آشفته حال/ درد_ آنان/ بی تفاوت بنگری
تو ‌برای خاطر دوست داشتنی/ پر‌تو افشان/ گوهری ‌، تاج سری
یک اودیسه ،  بهر ژرفا بوسه ای/ ای ‌تو ایمان/ ای که بوسه باوری
خوبرویی ، مایه ای از ذات توست/ همره آن/ گل ژن افسونگری
آن صفات_  دیگر والای تو/ چهره شادان/ مظهر_ بس دلبری
ای نمایان ، بر جمال و بر کمال/ با هزاران/ فضل و نیکو داوری
وادی ما را بسازان ، ‌پر ز خویش/ نور باران/ ای که تنها قادری
نا زنینا کیستی ‌تو، چیستی/ ماه_ ‌تابان/ تو فروزان محشری!
*
بیا، ای آهوی_ وحشی کنارم/ که من، از دوری_ تو بیقرارم
همیشه عشق تو، در سینه دارم/ تویی، گرما و نور_ روزگارم
*
دلبسته ام، به آنکه رخ اوست، بس نکو/ بر می خورم همیشه به او، وقت_ ماه نو
لذت برم همی ، ز تماشای_ آن جمال/ هرلحظه ای که اوست ، به لبخند و گفتگو
باشم ، کنار_ پنجره ، در انتظار_ او/ تا جلوه گر کند ، رخ_ خود را ، ز روبرو
بینم ز پیچ کوچه ، به این سو، نهاده رو/ زیباست ، کار او ، که خرامد بسان_ قو
*
تو همانی، که تو بودی و همان خواهی بود/ وز بسا  رنج و زیانی به امان خواهی بود
گر که صد بار_ دگر، باز بیایی به جهان/ تو، همان خلقت_ نیکوی_ زمان خواهی بود
*
شعله های عشق_ ما تابنده و پاینده است/ سخن_ عشق تو از خاطر و از سر نرود
کشتی_ عشق که پهلو بگرفت در بندر/ ماندگار ست در آن ساحل و دیگر نرود
*
دیدمش آمد و رخساره به من دوخته بود
آن نگاری که دلش، با من دلسوخته بود
هنر_  دلبری وعشوه و طنازی داشت
در شگفتم  هنرش را، ز که آموخته بود
دکتر منوچهر سعادت نوری


۱۳۹۶ بهمن ۱۲, پنجشنبه

شگفتی ها در برخی از سروده های این زمانه


الا زین سنگسار ابر ، فریاد/ کریما ، کردگارا ، جرم بخشا
تگرگی آمد از بالا که گفتی/ کشد رستم خدنگ از پشت رخشا
دژم شد گونهٔ نسرین روشن/ سیه شد چهرهٔ شب‌ بوی رخشا
نگه کن تا چه گوید رودکی انک/ به‌ هر بابش ز حکمت بود بخشا
نباشد زین زمانه بس شگفتی/ اگر بر ما ببارد آذرخشا: ملک‌ الشعرای بهار
*
در شگفتم من و تو که هستیم/ وز کدامین خم کهنه مستیم؟
ای بسا قید ها که شکستیم/ باز از قید وهمی نرستیم... : نیما یوشیج
*
فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت/ که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم
به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر/ که من نه در خور لطف و عطای چندینم
خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت/ که تا جواب نگویی ز پای ننشینم
من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت/ که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم
ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند/ نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی؟/ به حیرت اندر از کار چون تو مسکینم
بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی؟
که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم: رهی معیری
*
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت/ زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد/ راست با مهر فلک ، همسر شد
لحظه‎ ای چند بر این لوح کبود
نقطه ‎ای بود و سپس هیچ نبود: دکتر پرویز ناتل خانلری
*
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا/ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی/ سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا...
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند/ در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین/ خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر/ این سفر راه قیامت میروی تنها چرا : شهریار
*
باغ قدیم کودکی، دور است/ شهر شگفت نوجوانی در افق، پنهان
اما قطار باد پیمایی که از اقطار نامعلوم می آید
آواره ای را از دیار آشنایی ها، با خویش می آرد به سوی این غریبستان
من، میهمان تازه را هشدار خواهم داد/ کز این سفر، آهنگ برگشتن نخواهد کرد
وان دل که با او هست، در اقلیم بیگانه/ تسکین نخواهد یافت، یا مسکین نخواهد کرد
او نیز چون من، در شب غربت تواند دید/ کان پرتو سوزان جادویی
کز خاوران بر سرزمین مادری می تافت/ از باختر آغاز تابیدن نخواهد کرد: نادر نادرپور
*
هر که تاب جرعه ای جام جنون بر دل نداشت/ وای بر حال دلش کز زندگی حاصل نداشت
همچو فرهاد از جنون زد تیشه ای بر فرق خویش/ این شهید عشق غیر ازخویشتن قاتل نداشت
دل فروشد همچو گردابی به کار خویشتن/ وز کسی چشم گشایش بهر این مشکل نداشت
شمع را این روشنی از سوز عشقی حاصلست/ گرمی عشق از نبودش جلوه در محفل نداشت
در شگفتم از دلم کاین قطره طوفان به دوش/ در ره عشق و جنون آسایش منزل نداشت
خضر راهم شد جنون تا دل به مقصد راه برد/ کی به جایی می رسید ار مرشدی کامل نداشت
در محیط پاکبازان فکر آسایش فناست
موج ما جز نیستی آرامش ساحل نداشت: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
آن بهار دلبری پاییز شد/ گلبن بی گل ملال انگیز شد
اینک اینک شد هما مرغ قفس/ هر چه می کوشد نمی آید نفس
در شگفتم کان نگاه تیر زن/ شد مبدل بر نگاه پیر زن
مرغک غمگین کجا شاهین کجا/ ای دریغا آن کجا و این کجا
راستی عمر جوانی ها کم است/ از توان تا ناتوانی یک دم است... : مهدی سهیلی
*
گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن
شگفتی نیست که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید
از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست/ از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش
قصه تلخ جدایی هاست/ سر هر رهگذارش مرگ عشق و آشنایی هاست
از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست
بیابان تا بیابانش پر از درد است/ مرا سنگ صبوری نیست... : حمید مصدق
*
خبر کوتاه بود ، اعدامشان کردند/ خروش دخترک برخاست ، لبش لرزید
دو چشم خسته اش از اشک پر شد ، گریه را سر داد
و من با کوششی پر درد ، اشکم را نهان کردم
چرا اعدامشان کردند؟ می پرسد ز من با چشم اشک آلود عزیزم ، دخترم
آنجا شگفت انگیز دنیایی ست/ دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا
طلا ، این کیمیای خون انسان ها خدایی می کند آنجا... :  هوشنگ ابتهاج
*
چه بی‌ مقدمه در من شروع ِ تو پیدا ست/ و صادقانه بگویم که در دلم غوغا ست
چه دیر دیدمت اما چه زود دل بستم/ به لحن شرقی چشمت که این چنین گویا ست
هزار شعر نگفته به گوش من خواندی/ و شاعرانه شنیدم که لهجه ات شیداست
رسیده ای ز "ندانم کجا" ی کشور عشق/ که ماورای مدار کبود غربت ها ست
چه کودکانه ترا بیقرار می خواهم/ اگر چه گفتن ِ خواهش خلاف عادت ما ست
شگفت آوَرَدَ ت این صراحتم اما/ نمانده فرصت کتمان و شعر بی پروا ست
و بی مقدمه آن سان که خوب می دانی
ز واژه واژه ی سرخش، نهفته ها پیدا ست: ویدا فرهودی
*
با واژگان مه گرفته سخن گفتیم/ گفتیم و هیچ نگفتیم
چندان که عشق در حجاب ماند وُ روی آفتاب ندید
باری، چه جای شگفتی که بوی گل سرخ هم نتوانست
جان غمزده مان را شفا دهد: عسگر آهنین
*
چندانکه تو را می شناسم/ در شگفتم چگونه پرندگان ساحل «کارائیب»
چشم های تو را در آن ضیافت آبی ادامه ندادند
افسوس که نیستی اگر نه یک شاخه گل محمدی به تو می دادم
تا با عطر آن تمام دیکتاتورها را مسموم کنی: سلمان هراتی
*
دیدمش آمد و رخساره به من دوخته بود
آن نگاری که دلش، با من دلسوخته بود
هنر_  دلبری وعشوه و طنازی داشت
در شگفتم  هنرش را، ز که آموخته بود
دکتر منوچهر سعادت نوری