۱۳۹۶ بهمن ۸, یکشنبه

" کتاب": در سروده های یک سراینده


ما مانده ایم عاشقی آشفته حال تو/ سرمست آن هوا‌ی  رخ_ بی مثال  تو
حیران ز شعله‌ها که برافکنده هم زشرق/ هم از جنوب و باختر و ازشمال  تو
بر آب شسته دفتر و  اوراق_ بس کتاب+/ بسپرده سر به مکتب نیکو خصال تو
از کف نهاده دین و دل از بهر کارعشق/ جان و توان ‌گرفته ز کام وصال تو
مانده درآرزوی‌  بهاران و فصل گل / بی طاقتی ز دوری بس ماه و سال تو
سرگشته ای به  بادیه ی بی گیاه هجر / مهیار_  راه_ گلشن_ خیل خیال تو
برکنده دیدگان ره پیشین ز مرز_خواب / ا فکنده بس نگاه به نقش جمال تو
پیوسته بی قرار تو درمحنت_ فراق / چشم انتظار بوسه بر آن خط و خال تو
مهیار_ راه _گلشن_ خیل_ خیال تو/ ما مانده ایم ، عاشقی آشفته حال تو
+ در برخی از نسخ به شکل "شسته تمام  دفتر و اوراق را بر آب" نیز آمده است
*
ما دوازده کتاب++ را خواندیم/ که همه از "علی_ دشتی" بود
امتیازی به هر یکی دادیم/ هر اثر، شاهکار_ هستی بود
++ اشاره به این ۱۲ کتاب از علی دشتی است:
ترجمه ی کتاب اعتماد بنفس‏ اثر ساموئل اسمایلز (۱۳۰۱) - ترجمه ی کتاب تفوّق انگلوساکسون مربوط به چیست؟ اثر ادمون دومولن (۱۳۰۲) - ایام محبس (۱۳۰۱) - فتنه (۱۳۲۳) - جادو (۱۳۳۰) - هندو (۱۳۳۳) - نقشی از حافظ (۱۳۳۶) - سیری در دیوان شمس (۱۳۳۷) - قلمرو سعدی (۱۳۳۸) - خاقانی، شاعری دیرآشنا (۱۳۴۰) - دَمی با خیام (۱۳۴۴) -۲۳ سال (قبل از سال ۱۳۵۳)
*
آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا ، همه عطر تن تو داشت/ هر رایحه ، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می  سرود/ ابیات آن نگاه ، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما ، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد/ غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/ چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده است هنوز
بر صفحه ی خیال ، درخشد بسان_ روز/ نیویورک - ۱۹۶۷
*
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آ سوده بال/فا رغ  از زنجیره ی امیال خویش
او  به  ما از نیستی، هستی نمود/ راه  عشق  و باده ی  مستی نمود
ما همان دم ، واله‌ و شیدا شد‌یم/ عاشق  هر چه  رخ  زیبا شد یم
عشق  آمد ، با هزاران توشه راه/ شعله‌ ای شد ، سقف دل را جا‌یگاه
داد بر ما ، نعمت_ صبر_ گران/ بر فراز و در فرود این جهان
چشم_دل را ، روی هر خط دوختیم/ بس کتیبه، بس کتاب آموختیم
حکمت و عرفان و علم و نقد را/ در درون سینه ، بس اندوختیم...
دكتر منوچهر سعادت نوري
*

۱۳۹۶ بهمن ۱, یکشنبه

رباعی: حیران و بی خبر

در حیرتیم ز اوضاع_ روزگار
ما نمیدانیم دنیا دست کیست؟

ماییم بیخبر ز نگار و ز کار و بار
حیران که چرخش گردون برای چیست؟
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ دی ۲۴, یکشنبه

" فیل": در زنجیری از سروده های این زمانه


دید موری در رهی پیلی سترک/ گفت باید بود چون پیلان بزرگ
من چنین خرد و نزارم زا نسبب/ که نه روز آسایشی دارم، نه شب
بار بردم، کار کردم هر نفس/ نه گرفتم مزد، نه گفتند بس
ره سپردم روزها و ماه ها/ اوفتادم بارها در راه ها
خاک را کندیم با جان کندنی/ ساختیم آرامگاه و مامنی
دانه آوردیم از جوی و جری/ لانه پر کردیم با خشک و تری
خوی کردم با بد و نیک سپهر/ نیکیم را بد شمرد آن سست مهر
فیل با این جثه دارد فیلبان/ من بدین خردی، زبون آسمان
نان فیل آماده هر شام و سحر/ آب و دان مور اندر جوی و جر
فیل را شد زین اطلس زیب پشت/ بردباری، مور را افکند و کشت
فیل می ‌بالد به خرطوم دراز/ مور می ‌سوزد برای برگ و ساز
کارم از پرهیزکاری به نشد/ جز به نان حرص، کس فربه نشد
اوفتادستیم زیر چرخ جور/ بر سر ما می زند این چرخ دور... : پروین اعتصامی
*
باز خنگ_ فکرتم جولان گرفت/ فیل_ طبعم یاد هندستان گرفت
تا خیالم نقش روی هند بست/ یافت ذوقم جلوهٔ طاوس مست
بلبل فکرم خوش آوایی نمود/ طوطی طبعم شکرخایی نمود... : ملک‌ الشعرای بهار
*
بنگر این ییغوله را از دور/ طاق هایش ریخته ، دروازه هایش رو به ویرانی
پایه هایش ، آیه هایی از پریشانی
وصف آبادانی اش در داستان های کهن مسطور/ قصه ی ویرانی اش مشهور
مار در او هست، اما گنج ؟/ خانه های روشن و تاریک او، چون عرصه ی شطرنج
سر ستون های نویی بر خاک او ، چون مهره های کهنه ی این بازی شیرین
اسب و فیل و بیدق و فرزین/ هر یکی در خانه ای محصور
راستی آیا کدامین دست با این نطع بدفرجام بازی کرد؟ یا کدامین فاتح اینجا ترکتازی کرد؟
از تو می پرسم، الا ای باد غمگین بیابانی/ ای که آواز عزایت را درین ویرانه می خوانی
آتشی ناچیز بود آیا که با او دشمنی ورزید/ یا زمین در زیر پای شوکت و آبادی اش لرزید؟
بنگر این بیغوله را از دور/ هر چه می بینی در او، مرگ است و ویرانی
عرصه ی جاوید آشوب و پریشانی... : نادر نادرپور
*
گوید بنشین شطرنج/ آنگاه فوجی فیل و رج و اسب می بینم
تازان به سویم تند چون سیلاب
من به خیالم می پرم از خواب
مسکین دلم لرزان چو برگ از باد.... : مهدی اخوان ثالث
*
گفت برمی گردم، و رفت/ و همه ی پُل های پشتِ سرش را ویران کرد
همه می دانستند دیگر باز نمی گردد، اما بازگشت
بی هیچ پُلی در راه، او مسیرِ مخفیِ بادها را می دانست
قصه گوی پروانه ها/ برای ما از فهمِ فیل وُ صبوریِ شتر سخن می گفت
چیزها دیده بود به راه وُ چیزها شنیده بود به خواب.... : علی صالحی
*
من کیم در این همه حرف/ شب چرا نمی مکدم
قطره ای از این همه ابر/ روی سنگ تشنه ی دل/ پس چرا نمی چکدم
برگ ها نه خشم و نه خوف/ شب چو فیل_ جسته ز خواب
باغی از ستاره تباه/ شهری از ستاره خراب... : منوچهر آتشی
*
بر سکون آفتاب سنگ ها/ گله های باد از هم می رمند
سایه ها سر برده در گلبوته ها/ عطر گرم برگ ها را می مکند
رفتم و قوی تنم با من گریخت/ زیر پایم خسته فرسخ ها شدند
بسکه ره باریکه های مارپیچ/ سر به هم بردند و از هم وا شدند
روی دامن های آن کوه بلند/ تپه ها چون فیل های خفته بود... : یدالله رویایی
*
رباعی ویژگی های فیل
" فیل"، اندر درون_ یک بیشه/ فارغ است، از جهان_ اندیشه
حس_ بویایی اش، برای دفاع/ شده ، او را ، نکو ترین پیشه
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ دی ۲۱, پنجشنبه

رباعی: ویژگی های فیل

" فیل"، اندر درون_ یک بیشه
فارغ است، از جهان_ اندیشه

حس_ بویایی اش*، برای دفاع
شده ، او را ، نکو ترین پیشه

دکتر منوچهر سعادت نوری

* بر اساس منابع گوناگون فیل‌ها قدرت بینایی ضعیفی دارند ولی توانایی شنوایی و بویایی آنها بسیار خوب است. اگر یکی از فیل‌ها احساس خطر کند، همه گله گوش به زنگ می‌شود

۱۳۹۶ دی ۱۹, سه‌شنبه

آموخته های یک سراینده


ما چه آموختیم در بنیاد_ عشق
رسم_ هم پیمانگی آموختیم
تا که مجنون شد به ما استاد عشق
درسی ، از دیوانگی آموختیم
*
دیدمش آمد و رخساره به من دوخته بود
آن نگاری که دلش، با من دلسوخته بود
هنر_  دلبری وعشوه و طنازی داشت
در شگفتم  هنرش را، ز که آموخته بود
*
یک روایت ، قبیله ی ما داشت
آن روایت ، که عاشقی آموخت
از خرد ، بهره ور شود ، آن کس
کز روایت ، حقایقی آموخت
*
چشم_دل را ، روی هر خط دوختیم
بس کتیبه، بس کتاب آموختیم
حکمت و عرفان و علم و نقد را
در درون سینه ، بس اندوختیم...
*
ما چه آموختیم ، از این روزگار
در مدار عاشقی، دیوانگی آموختیم
از برای_ خاطر_ دلخواه_ یار
ما ، ز خود بیگانگی آموختیم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*

۱۳۹۶ دی ۱۸, دوشنبه

رباعی: پرسشی در مورد هنر او


دیدمش آمد و رخساره به من دوخته بود
آن نگاری که دلش، با من دلسوخته بود

هنر_ دلبری و عشوه و طنازی داشت
در شگفتم هنرش را، ز که آموخته بود
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ دی ۱۷, یکشنبه

رباعی: در مدار عاشقی


ما چه آموختیم ، از این روزگار
در مدار عاشقی، دیوانگی آموختیم

از برای_ خاطر_ دلخواه_ یار
ما ، ز خود بیگانگی آموختیم
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ دی ۱۲, سه‌شنبه

رباعی: سال نو


 ۱
سال نو آمد که عصری پر شکوه بنیان کند
درد و حرمان_ بسا ایرانیان ، درمان کند
یا ، یرانداد بساط_ ظلم و استبداد را
آن ستمگرناکسان را خوار و بی سامان کند
۲

سال_ نو همراه شد با جنبش_ آزادگان
تا که فر و شوکت ایران زمین ، تابان کند
یا نوازد ساز_ عشق و سر دهد آواز_ شاد
کوی و برزن را گل افشان و شعف باران کند
دکتر منوچهر سعا دت نوری

سال نو شاد و خوش و مبارک باد