۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

زنجیره ي "ضحاک" در سروده های دیروز وامروز

نسخه خطی شاهنامه: فریدون ضحاک را شکست می‌دهد
چو ضحاک شد بر جهان شهریار/ برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز/ برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان/ پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند/ نهان راستی آشکارا گزند... : فردوسی
همچنین گوش کنید به:
پادشاهی ضحاک و تولد فریدون با اجرای شهرام ناظری: تارنمای یوتیوب
نبرد فریدون و ضحاک: تارنمای یوتیوب
*
دل دیوانگیم هست و سر ناباکی/ که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی
در شکنج سر زلف تو دریغا دل من/ که گرفتار دو مار است بدین ضحاکی
آه من باد به گوش تو رساند هرگز/ که نه ما بر سر خاکیم و تو بر افلاکی.... : سعدی
*
باز دریافتن دوست مرا چون خورشید/ روشن است آینه دل بدم صبح امید
تو سر از سایه خدمت مکش و بر اغیار/ در فرو بند که در روز شب افتد خورشید
دل آزاد باسباب و علایق مسپار/ تخت هوشنگ به ضحاک مده چون جمشید
همت اندر طلب غیر پراگنده مدار
بهر زاغ سیه از دست مده باز سپید... : سیف فرغانی
*
هزار سال که ضحاک پادشاهی کرد/ ازو نماند به جز نام زشت در عالم
اگرچه دولت کسری بسی نماند ولی/ به عدل و داد شدش نام در زمانه علم: قاآنی
*
ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد/ نه بیوراسب کرد و نه افراسیاب کرد
از جور و ظلم تازی و تاتار درگذشت/ ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد
ضحاک خود ز قتل جوانان علاج خواست/ وان دیگری به کشتن نوذر شتاب کرد
کرد انگلیس آن ‌همه بیداد و بر سری/ اخلاق ما تباه و جگرها کباب کرد
بشنو حدیث آنچه درین ملک بیگناه
از دیرباز تا به کنون آن جناب کرد... : ملک ‌الشعرای بهار
*
ای آتشی که شعله کشان از درون شب/ برخاستی به رقص
اما بدل به سنگ شدی در سحرگهان
ای یادگار خشم فروخورده ی زمین/ در روزگار گسترش ظلم آسمان
ای معنی غرور نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها
ای کوه پر شکوه اساطیر باستان/ ای خانه ی قباد
ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت/ ای سرزمین کودکی زال پهلوان/ ای قله ی شگرف
ای گور بی نشانه ی جمشید تیره روز/ ای صخره ی عقوبت ضحاک تیره جان
ای کوه ، ای تهمتن ، ای جنگجوی پیر/ ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی
اما کلاه سروری خسروانه را در لحظه ی سقوط/ از تنگنای چاه رساندی به کهکشان....
آیا صدای گمشده ی من نفس زنان/ راهی به ارتفاع تو خواهد برد؟
آیا دهان سرد تو را، لحن گرم من/ آتشفشان تازه تواند کرد؟
آه ای خموش پاک/ ای چهره ی عبوس زمستانی/ ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه ی این غربت شگفت/ بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده ی فراخ تو خواهم دید؟ / آیا؟ تو را دوباره توانم دید: نادر نادرپور
*
کاوه ی آهنگر می گوید/ با نگاهی گویا با لبانی خاموش
قصر ضحاک هنوز آباد است/  تو به ویرانی این کاخ به کوش: حمید مصدق
*
باز له له می زند از تشنه کامی برگ/ باز می جوشد سراپای درختان را غبار مرگ
باز می پیچد به خود از سیلی سوزان گرما تاک
میفشارد پنجه های خشک و گرد آلود را برخاک
باز باد از دست گرما می کشد فریاد
گوییا می رقصد آتش می گریزد باد/ باز می رقصد به روی شانه های شهر
شعله های آتش مرداد/ رقص او چون رقص گرم مارها بر شانه ی ضحاک
سر بر آر از کوه با آن گاو پیکر گرز/ ای نسیم دره البرز: فریدون مشیری
*
ای کوه بلند، ای دماوند/ کز گردش چرخ، نا خوشایند
ای معنی_ دوره ی اساطیر/ بنگر، به سیاه دیو_ فرغند
آن آیت کین و خشم  ضحاك/ کو اخگر قهر، داشت پیوند
بر ملک ری  و به عصر_ جمشید/ با فتنه، بنای ظلم افکند
مغلوب و اسیر، شد سر انجام/ افتاد، خموش و بسته آوند
آورد به پای تو، فریدون/ ضحاك نموده بود، در بند...
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_21.html
=======

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

امید و آرزوی سعادت: در زنجیری از سروده ها


دوش در تیرگی_ عزلت_ جان‌ فرسایی/ گشت روشن دلم از صحبت روشن‌ رایی
هرچه‌ پرسیدم ازآن دوست مرا داد جواب/ چه به از لذت هم صحبتی دانایی
آسمان بود بدانگونه که از سیم سپید/ میخ‌ ها کوفته باشد به سیه دیبایی
یا یکی خیمهٔ صد وصله که از طول زمان/ پاره جایی شده و سوخته باشد جایی
گفتم از رازطبیعت خبرت هست‌؟ بگو/ منتهایی بودش‌، یا بودش مبدایی‌؟...
گفتمش چیست جدال وطن و دین‌، گفتا/ بر یکی خوان پی نان همهمه و غوغایی
گفتم امید سعادت چه بود در عالم‌؟
گفت با بی‌بصری‌، عشق سمن سیمایی....: ملک ‌الشعرای بهار
*
بر این کناره تا کرانه ی آمو دریا/ آبی می گذشت که دگر نیست:
رودی که به روزگاران ِ دراز سُرید و از یاد شد/ رودی که فرو خشکید و بر باد شد
بر این امواج تا رودباران ِ سند/ زورقی می گذشت که دگر نیست:
زورقی که روزی چند در خاطری نقش بست/ وانگه به خرسنگی برآمد و درهم شکست.
بر این زورق از بندری به شهرْبندری/ زورق بانی پارو می کشید که دگر نیست:
پارو کشی که هر سفر شوریده دختریش دیده به راه داشت
که به امیدی مبهم نهال ِ آرزویی به دل می کاشت.
بر این رود ِ پا درجای امیدی درخشید که دگر نیست/ امید ِ سعادتی که پابرجا می نمود
لیکن در بستر ِ خویش به جز خوابی گذرا نبود: احمد شاملو
*
برهنه بی پناهان را نظر كن/ در این وادی قدم آهسته تر كن
شد این ویرانه ویران تر چه حاصل/ پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو كه جان می دهی بر دانه در خاك/ غبار از چهر گل ها می كنی پاك
غم دل های ما را شستشو كن/ برای ما سعادت آرزو كن: فریدون مشیری
*
او به امید سعادت، سپری کرد جهان
لیک، از دیده ی او گشت سعادت پنهان
زندگی کرد پر از محنت و درد و حرمان
نگران بود همه عمر ، بسا بی برهان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_20.html
============

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۹, شنبه

رباعی: زندگی او


Arabic Question mark (RTL).svg
او به امید سعادت، سپری کرد جهان
لیک، از دیده ی او گشت سعادت پنهان

زندگی کرد پر از محنت و درد و حرمان
نگران بود همه عمر ، بسا بی برهان
دکتر منوچهر سعادت نوری

"
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_19.html
==========

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه

زنجیره ي "یاد یار" در سروده ها

Image result for lovers together wiki
بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درُشتی‌های او/ زیرپایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست/ خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا، شاد باش و دیر زی/ میر زی تو شادمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان/ سرو سوی بوستان آید همی
میر ماه ست و بخارا آسمان/ ماه سوی آسمان آید همی: رودکی
همچنین گوش کنید به ترانه ی "یاد یار مهربان آید همی": با اجرای "مرضیه" و
"غلام حسین بنان": تارنمای یوتیوب/ با اجرای "مرضیه" و "جانان": تارنمای یوتیوب
*
بخندید تموز بر سرخ سیب/ همی ‌کرد با بار و برگش عتاب
که آن دسته ی گل بوقت بهار/ به مستی همی ‌داشتی درکنار
همی باد شرم آمد از رنگ اوی/ همی یاد یار آمد از چنگ اوی
چه کردی که بودت خریدار آن/ کجا یافتی تیز بازار آن... : فردوسی
*
ای خفته به یاد یار برخیز/ می‌آید یار غار برخیز
زنهارده خلایق آمد/ برخیز تو زینهار برخیز... : مولوی
*
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن/ تیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن
تا روان دارد روان دارم حدیثش بر زبان/ سنگدل گوید که یاد یار سیمین تن مکن
مردن اندر کوی عشق از زندگانی خوشتر است
تا نمیری دست مهرش کوته از دامن مکن... : سعدی
*
نماز شام غریبان چو گریه آغازم/ به مویه ‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب/ مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم..: حافظ
*
باد صبح ازکوهسار آید همی/ یاد یار غمگسار آید همی
بامدادان در هوای گرم ری/ بوی لطف نوبهارآید همی
قلهٔ البرز در چشمان من/ چون یکی زببا نگار آید همی...
گرچه بسیارند یارانت ولیک/ یار کمتر چون بهار آید همی
صادق و مردانه و بیدار مغز/ یار باید تا به کار آید همی
یار آن باشد که روز بستگی/ بهر یاران بی‌قرار آید همی
ورنه هنگام گشایش مرد را/ هر دمی هفتاد یار آید همی...: ملک ‌الشعرای بهار
*
آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟/ آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟
سیمین و تابناک بود روی مه ولی/ سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟
دارد لبی که مستی جاوید می‌دهد/ مینای می کجا و لب نوش او کجا؟
خفتم به یاد یار در آغوش گل ولی/ آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟
بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی؟
بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا: رهی معیری
*
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را/ نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم/ به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم/ که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را... : شهریار
*
شهری که آن سوی شقایق می شود طالع/ در جاده ی جادوی ابریشم
دروازه های عالمی دیگر/ به روی آدمی دیگر
آن عالم و آدم که حافظ آرزو می کرد/ نزدیک است
آنک شهری که از دروازه های آن/ هم بوی جوی مولیان خیزد
هم یاد یار مهربان آید: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
"
زندگانی همه صورتکده ای از یادست/ یاد یاران قدیم/ یاد خویشان صمیم
زندگانی یادست/ دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست
پدر و مادر محجوب ز کف رفته ی ما
یک زمان هم نفس_ ما یودند/ همه شادان همه سرخوش همه گویا بودند
زندگی معنی داشت/ ناگهان دیده ز دنیا بستند
با دل و دیده ی پاک/ سر نهادند به خاک
یادشان در دل ما/ روحشان در افلاک.... : مهدی سهیلی
*
خون فروردین به صحرا جوش زد/ شاخه ها بشکفت در دامان باغ
چشم جانم باز شد با اشتیاق/ تا ببیند فصل گلخندان باغ
چشم جانم باز شد ، هنگامه ایست/ عاشقان گل ز افسون خیال
سوی صحرا می شتابند از نهفت/ تارها گردند از بند ملال
شاخه ی گیلاس ، هم رقص نسیم/ جلوه ها دارد در آغوش بهار
آن چنان کز جنبش جادو فریب/ زنده می دارد به خاطر یاد یار... : فرخ تمیمی
*
شاهد بد روزگاری بوده ایم/ روزگار_ تیره تاری بوده ایم
عشق در پستوي خانه شد نهان/ گر اسیر یاد یاری بوده ایم
چون خزان درهر بهاری بوده ایم/ شاهد بد روزگاری بوده ایم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_17.html
==========

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۱, جمعه

پرده ها ی پندار یک سراینده


بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است
از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است
*
در لابلای غنچه گل_ پندار/ یا در درون_ جان و دل_ ا شعار
یک جا بسا ستایش سبحان ست/ یک جا شمیم پونه و‌ ریحان ست
با عشق ، گفته ‌ایم سخن از یار/ وز یاد_آن دیار کهن ، بسیار
کانجا گذار_ خاک_ نیاکان ست/ وانجا مزار کورش و اشکان ست
با دفتر‌ حکایت_ از ادوار/ از لوحه ها  و نقش_ در و دیوار
شهنامه ای زپیر_خراسان ست/ یادی ز مجد_دوره ی ساسان ست
هر پاره بیت حافظ خوش گفتار/ پیغام عاشق است به یک دلدار
سعدی که رهنمون_ شبستان ست/ وقتی به بوستان وگلستان ست
دارد  سراغ_ دلبر_گلرخسا ر/ در آسمان_ خاطره ی دیدار
یعنی سخن همیشه ز جانان ست/ یا کز هوای عشق به ايران ست
ره  بر کلام_ عشق ، شده هموار/ در جا به جای پرده ی هر پندار
*
پرده ی پندار من ، نقش و نگار_ ماه_تست
تو ندانی که در این پرده ، چه ها می بینم  
گفته اند حسن، همان به، که خدا داده شود
وین همه حسن_  تو را من ز خدا  می بینم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_11.html
=========

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

"آتش خشم": در زنجیری از سروده ها

Image result for fire fury wiki
ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی/ آتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی....
در آتش خشم پدر صد آب رحمت می‌نهی/ و اندر دل آب منی صد گونه آذر ساختی
از بلغم و صفرای ما وز خون و از سودای ما/ زین چار خرقه روح را ای شاه چادر ساختی
ای شمس تبریزی بگو شرح معانی مو به مو
دستش بده پایش بده چون صورت سر ساختی: مولوی
*
ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر این پنج روزه دریابی
تا کی این باد کبر و آتش خشم/ شرم بادت که قطرهٔ آبی...
تا درین گله گوسفندی هست/ ننشیند فلک ز قصابی
تو چراغی نهاده بر ره باد/ خانه‌ای در ممر سیلابی... : سعدی
*
دی دل ما فگار خواهد کرد/ وز ستم سوگوار خواهد کرد...
آتش خشمت آب دریا را/ همچو آتش نزار خواهد کرد
ایزد آن کلک را که لفظ تو یافت/ آتش آب خوار خواهد کرد... : سنایی
*
کشد چون آتش خشمش زبانه/ برآرد دود از چشم زمانه
به روز جنگ چون بر پشت شبرنگ
کند او عزم میدان تیغ در چنگ... : وحشی بافقی
*
ای عزیزی که در همه احوال/ جان من دوستیت خوار نداشت
تیغ مردانگیت زنگ نزد/ گل آزادگیت خار نداشت
آب مهر ترا خلاب نبود/ آتش خشم تو شرار نداشت
به خطا خاطرت کژی نگرفت
از جفا خاطرت غبار نداشت... : مسعود سعد سلمان
*
هشدار که دیوان حسابست در اینجا /با ماش خطابست و عتابست در اینجا
تا آتش خشمش چکند بامن و با تو / دلهای عزیزان همه آبست در اینجا
آنجا مگرم جام شرابی بکف آید
در چشم من این باده سرابست در اینجا... : فیض کاشانی
*
مردم از این مشتی گدا از مردم مانده جدا/ کو شعلهٔ قهر خدا کو آتش خشم یزد
کو رادمردی بی‌نشان درکف پرندی خونفشان
کاستاند از مردم کشان داد جوانمردان رد
برپا کند ناوردها دارو نهد بر دردها
بر رغم این نامردها گردد به مردی نامزد... : ملک‌ الشعرای بهار
*
سال ها ما آدمک ها بندگان تو/ با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم/ معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم
تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم/ چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز... : فروغ فرخ زاد
*
بر پهنه ی خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز از وحشت توفان بزرگ بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر جستن می کند... : احمد شاملو
*
بیچاره من که خرمن عمرم را با دست خویشتن
در شعله های آتش خشمم نشانده ام
بر کام ما نگشت و نکردیم کاری که چرخ نگردد
این گرد گرد چرخ کهن گشت و کشت و گشت
ما روزهای معرکه در خواب بوده ایم... : حمید مصدق
*
پسر به سایه ی مادر دود ز آتش خشم/ گریزد از بر او مادر شتاب زده
پدر به ضجه گریزد ز چنگ دختر خویش/ نفس بریده غم آکنده اضطراب زده
هزار ناله برآرد ز دل به روز حساب
کسی که دست به صد کار بی حساب زده... : مهدی سهیلی
*
چون پرنده ، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میان رعد و برق ، آتش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشان
فصل سرد و باد و توفان ، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان ، بگذرد
با پرستو ، ما بهاران آوریم/ چشم ، در راهیم و بر اين باوریم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2018/05/blog-post_8.html
========

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

"پرده ی پندار": در زنجیری از سروده ها



نبیند مدعى جز خویشتن را / که دارد پرده ی پندار در پیش
گرت چشم خدا بینى ببخشند/ نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش: سعدي
*
در خرابات مـغان نور خدا می‌بینـم/ این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
هر دم از روی تو نقـشی زندم راه خیال/ با که گویم که در این پرده چه‌ ها می‌بینم
کس ندیده‌ ست ز مشک ختن و نافه ی چین/ آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینـم
دوسـتان عیب نظربازی حافظ مکـنید/ کـه مـن او را ز محبان شما می‌بینم: حافظ
*
دل دیوانگیم هست و سر ناباکی/ که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی
سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد/ خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی
دست در دل کن و هر پرده ی پندار که هست
بدر ای سینه که از دست ملامت چاکی ... : سعدی
*
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند/ وان که این کار ندانست در انکار بماند 
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن/ شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند: حافظ
*
وقت آنست که جوینده اسرار شویم/ بگذاریم تن کار و دل کار شویم
بر سر کوچه و بازار اگر می نوشیم/ به از آنست که در پرده ی پندار شویم: فیض کاشانی
*
الهی پرده ی پندار بگشای/ در گنجینه اسرار بگشای
تو ما را وا رهان از مایی خویش/ که غیر از ما حجابی نیست در پیش: سلمان ساوجی
*
مردان خدا پرده‌ ی پندار دریدند/ یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
هر دست كه دادند همان دست گرفتند/ هر نكته كه گفتند همان نكته شنیدند
یك طایفه را بهر مكافات سرشتند/ یك سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یك فرقه به عشرت در كاشانه گشودند/ یك قوم به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی بدر پیر خرابات خرابند/ قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یك جمع نكوشیده رسیدند به مقصد/ یك قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد كه در رهگذر عالم خاكی/ بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز/ زیرا كه یكی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی/ كز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت/ ترسم نفروشند متاعی كه خریدند
كوتاه نظر، غافل از آن سرو بلند است/ كاین جامه به اندازه هر كس نبریدند
مرغان نظرباز سبك سیر، فروغی/ از دامگه خاك بر افلاك پریدند: فروغی بسطامی
*
یک دم صفای عالم غدار بیش نیست/ آیینه آب سبزه زنگار بیش نیست
در پیش چشم پرده شناسان روزگار/ اقبال، پرده رخ ادبار بیش نیست...
دریاست هر چه هست وجود تو چون حباب
در چشم عقل، پرده ی پندار بیش نیست: صائب تبریزی
*
یک سبو می به در صومعه آرم که دگر/ می فروشان بستانند که بازار کجاست
خرمن آن ده دنیا به جوی گو بفروش/ آن که داند که سر کوچه ی خمار کجاست
گام اول به سرت بر نهم اندر طلبش/ گر بدانم که گشاینده ی اسرار کجاست
عرفی از پرده برون شو که جهان گلزار ست
این تماشا به سرا پرده ی پندار کجاست: عرفی شیرازی
*
عیب ما زین پرده‌ها پوشیده شد/ پرده ی پندار تو پوسیده شد
گر سحر ویران کنند این سقف و بام/ خانه ی دیگر بسازم وقت شام
گر ز یک کنجم براند روزگار/ گوشه ی دیگر نمایم اختیار
ما که عمری پرده‌داری کرده‌ایم/ در حوادث، بردباری کرده‌ایم... : پروین اعتصامی
*
 دلی آگاه/ همه با همدگر همراه/ نترسیدن ز جان خویش
روان گشتن به سوی دشمن بد کیش/ نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار
شکستن شیشه نیرنگ بریدن رشته تزویر/ دریدن پرده ی پندار
اگر مردانه روی آرید و بردارید/ از روی زمین از دمشنان آثار
شود بی شک تن و جانتان ز بند بندگی آزاد دلها شاد: حمید مصدق
*
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی/ همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده ی پندار من پیداست/ همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست... : فریدون مشیری
*
مهلت ما اندک است و عمر ما بسیار نیست/در چنین فرصت مرا با زندگی پیکار نیست
سهم ما جز دامنی گل نیست از گلزار عمر/ یار بسیار است اما مهلت دیدار نیست
آب و رنگ زندگی زیباست در قصر خیال/ جلوه ی این نقش جز بر پرده ی پندار نیست
کام دولت را ز آغوش سحر باید گرفت/ مرغ شب گوید که بخت خفتگان بیدار نیست
با نسیم عشق باغ زندگی را تازه دار/ ورنه کار روزگار کهنه جز تکرار نیست : مهدی سهیلی
*
در لابلای غنچه گل_ پندار/ یا در درون_ جان و دل_ اشعار
با عشق ، گفته ‌ایم سخن از یار/ وز یاد_آن دیار کهن ، بسیار
ره  بر کلام_ عشق ، شده هموار/ در جا به جای پرده ی هر پندار
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

نگارها و نقش و نگارهای یک سراینده


بعد_ یک روزگار_ تیره و تار/ رخ نمود  او و روشنائی داد
بوسه شد هدیه بهر آن دیدار/ تا که چشمان_ ما بر او افتاد
راه_ ما را گرفت تا به کنار/ بوسه ، بر روی هر دو گونه نهاد
جان ودل تازه شد به نزد نگار/ درفضائی زعشق و رقصی شاد...
*
پرده ی پندار من ، نقش و نگار_ ماه_تست
تو ندانی که در این پرده ، چه ها می بینم  
گفته اند حسن، همان به، که خدا داده شود
وین همه حسن_  تو را من ز خدا  می بینم....
*
در حیرتیم ز اوضاع_ روزگار/ ما نمی دانیم دنیا دست کیست؟
ماییم بیخبر ز نگار و ز کار و بار/ حیران که چرخش گردون برای چیست؟
*
آن شب که در هوای تو چشمم به راه بود/ سرنای عشق را خوش و شاداب می زدم
نقش و نگار_ دلکش_ تو ، روی_ ماه بود / از راه_ دور ، بوسه به مهتاب می زدم
*
دیدمش آمد و رخساره به من دوخته بود/ آن نگاری که دلش، با من دلسوخته بود
هنر_  دلبری وعشوه و طنازی داشت/ در شگفتم  هنرش را، ز که آموخته بود
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/04/blog-post_30.html
==========

۱۳۹۷ اردیبهشت ۵, چهارشنبه

آمدن ها از نگاه یک سراینده


من در گذار راه تو بودم به گوشه ای/ صبح پگاه بود و تو ، از در،  در آمدی
با عشوه رخ نمودی و دادی تو بوسه ای/ گفتی خوشا ، میان عزیزان سر آمدی
بس روز و شب که آتش عشقت به جان دمید/ من با خیال روی تو آن گوشه بیقرار
چشمان من به راه تو مانده ست ، پر امید/ از بهر بوسه های دگر، لب به انتظار
*
آمدم تا بر سر راهت نشینم/ آمدم رخسار زیبایت به بینم
 آمدم  من آمدم ای مه جبینم / نازنینم ای همه آیین و دینم
*
در جوانی و به دوران_ تاهل/ کار و کوشش بود، هر ان بی تامل
در طبیعت، دامن_ کهسار و گلزار/ واله و شیدای گردش، همره دیرینه یار...
یا که گاهی تا به چالوس، تا به شاهی تا گلستان/ بود دیداری نکو از بستگان و دوستان
رفت و آمد ها، خوش و مطلوب و شاد/ لذت آن  لحظه ها، پیوسته یاد
*
بر فصل_ شاد_ زندگی_ ما ، دریغ باد/ زیرا بسان_ تیر شهاب آمد و گذشت
شوق و نشاط بود و طرب در سرای ما/ آن عصر خوش، به شتاب آمد و گذشت
*
زیر_ باران ، اگر که ما رفتیم/ با دلارا م_ دلربا رفتیم
دل و جان را به یکدگر دادیم/ سوئی آرام و بی صدا رفتیم
تا گذرگاه_ عشق ،  ‌پدید آمد/ کنج_  آن دنج_  آشنا رفتیم
عاشقانه ، به هم نظر کردیم/ قعر_ یک چشمه ی صفا رفتیم....
*
از نردبان_ عشق، به بام_ تو آمدیم/ این کار_ عشق بود، که رام_ تو آمدیم
در آسمان_ عشق، هزاران ستاره بود/ بر سوی_ یک ستاره، به نام_ تو آمدیم
در خط_ صاف عشق ، گرفتیم راه_ تو/ همپای تو شدیم و به گام_ تو آمدیم...
*
خون دل خوردی و فریا د رسا ، سر دادی/ باورت سا خت ، مسیحا نفسی بر آمد
به افق خیره شدی ، تا که پرستو بینی/ زهی افسوس ، که کفتار بسی‌ بر آمد
 آسمان را طلبیدی همه جا ، روشن و صاف/ باد و طوفان بشد ، و خا ر و خسی‌ بر آمد
 تا سخن یا قلم ات ، در راه آزاد به رفت/ بر حذر ماندی ، و فوج عسسی‌ بر آمد...
*
من نمی گویم چنان یا این چنینم/ ‌کیستم من زاده ی ايران زمینم
کشور_ افسانه‌ های باستانی/ خطه ای من برتر از ايران نبینم...
وادی فردوسی توسی ست آن/ اوکه با شهنامه کرد ايران به‌ نام
یا که سینا آن خردمند مهین/ صاحب قانون ، شفای برترین
یاهمان نقطه که سعدی آفرید/ تا گلستان، بوستان آمد پدید
مامن افشین و بابک، مازیار/ مهبط حلاج،  مردی سر به دار....
جابجایش، سبز و خرم دلگشاست/ آسمانش، پا ک و آبی با صفاست
خطه ای را، خوشتر از ايران نبینم/ کیستم من زاده ی ايران زمینم
*
عصر_ غمناک_ فراق آمد به پیش/ ما نده ام،  تنها و با آلام_ خویش
می روی بار دگر، راهی دراز/ یاد_ هجرانت کند دل را، پریش....
*
نگاه_ ما به روی هم به لغزید/ دل_ ما بهر یکدیگر به لرزید
خدا بر ما غنای عشق بخشید/ به سوی ما ، طلای مهر پاشید
ندا آمد ز کهنه جام_ جمشید/ می سکرآور_ گلگون به نوشید
تو و من غرق_ شور و جذبه ی عشق/ و هستی ، جامه ی زربفت پوشید
در آن "هنگامه ی نوش_ محبت" / که خون ما ز عطر" وصل " جوشید
سحرگه ، واژه ی پیوند خواند‌یم/ و کوچاند ‌یم آن شب را به خورشید
*
عصر و عهد كهنه ای، آمد پدید/ خیل خونخوار پلیدی، سر رسید
حکم  و امر  و  قا لب_ نا مردمی/ غا لب آمد ،  بر جها ن_ آدمی
گوهر_ نا ب_ فضیلت، نیست شد/ بس رذیلت، رهگشای زیست شد
مسند و پیشه، بسی بی ریشه شد/ بیشه ی حرمت، اسیر تیشه شد...
*
دیدمش آمد و رخساره به من دوخته بود/ آن نگاری که دلش، با من دلسوخته بود
هنر_  دلبری وعشوه و طنازی داشت/ در شگفتم  هنرش را، ز که آموخته بود
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
آمدن ها: در زنجیری از ترانه ها و سروده ها
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/04/blog-post_25.html
========

۱۳۹۷ اردیبهشت ۴, سه‌شنبه

رباعی: آمدم


آمدم تا بر سر راهت نشینم
آمدم رخسار زیبایت به بینم

آمدم  من آمدم ای مه جبینم
 نازنینم ای همه آیین و دینم

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

۱۳۹۷ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

نسلی که ما بودیم

Image result for ‫ترانه ی "نيمه شبان تنها‬‎

ناگهان آمد به خاطر، روزگاران گذشته............................ شد نمایان پیش رویم، یاد دوران گذشته
 چه عجب نسلی که ما بودیم با صد ها نشانه ............... عاشق_ فرهنگ و دانش، همره شعر و ترانه
*
از زمان نوجوانی، ابتدای_ زندگانی .............................. مانده ده ها خاطره آمیخته با صد نشانی
 دوستداری بر "طبیعت"، در کنار رود و دریا .................... یا میان باغ و اطراف بسا گل های زیبا
 یا سوار ماشین دودی به پیرامون "شاه عبدالعظیم" ............. یا "سر_ پل"، هم قدم با آشنایان_ قدیم
 یا که در "میدان تجریش" خوردن سیخی جگر ..........لذتی می داد که می کردی هوس، سیخی دگر
 یا همانجا بستنی و فال گردو و بلال ..................... نوش_ جان می شد فراوان ای بسا فرخنده حال
 وز سرازیری مقصود بک، بسوی باغ_ "خاله" ........ جمعی از فامیل و آنجا، دوغ و شربت در پیاله
 یا به سربالایی "دربند" و از آنجا، سر_ بند................... کافه ها، با دست پختی از مدیران_ هنرمند
 یا گذشتن از میان_ سد کنکور با تلاشی پر دوام .......... تا که تحصیلات_ عالی زندگی سازد به کام
 یا که شرکت در کلاسهای زبان، وقت غروب .............. یا پژوهش در کتابخانه،  برای شعر خوب
 یا بسوی "سبزه میدان" و بسا بازارها ................... یا به آن "میدان ارک"_ پر خروش و پر صدا
 یا بسوی "کافه فیروزه" و شاعرهای نو ..................... یا درون "کافه جمشید" با گروهی کافه رو
 یا به "لاله زار" و بازارش به منظور خرید ............. یا تماشای تئاتر و سینمایی که میبایست دید
 از "سه راه شاه" به بالا رستوران ها سینماها ............ تا به آن "پارک بزرگ" و کافه ی چاتانوگا
 مرکزی چون وعده گاه_ دختران و پسران ............................... یا مکانی از برای دیدن بازیگران
*
در جوانی و به دوران_ تاهل ............................................ کار و کوشش بود، هر ان بی تامل
 در طبیعت، دامن_ کهسار و گلزار ................................ واله و شیدای گردش، همره دیرینه یار
 یا به "کوچینی_ فرهاد" ........................................................... و شنودی از صدای گرم او
 یا به "باکارا" تماشای جمیله ................................................................. رقص های نرم او
و به آنجا با تعجب دیدن "هنری کیسینجر"+ ............... او که بود طراح تغییرات_ کشورهای دیگر
یا حضور در باشگاهی با سخنرانان روز ,,........., حرف هایی از سیاست از هنر از سوخت و سوز
یا که نقد " تد کندی" در همان پنجاه و شیش++ .......... از رژیم_ وقت ایران و طرحی نو به پیش
  یا که گاهی تا به چالوس، تا به شاهی تا گلستان .................. بود دیداری نکو از بستگان و دوستان
 رفت و آمد ها، خوش و مطلوب و شاد ........................................ لذت آن  لحظه ها، پیوسته یاد
*
چه عجب نسلی که ما بودیم با صد ها نشانه ............. در ره فرهنگ و دانش، گوش بر ساز و ترانه
 از همان نسل ایم ما ، نسلی که بوده است ...................... عاشق تفریح و کار و شیوه های جاودانه
دکتر منوچهر سعادت نوری
+
هنری کیسینجر دیپلمات، عضو حزب جمهوری‌خواه و مشاور اسبق امنیت ملی ایالات متحده آمریکا ضمن بازدید از ایران در سال ۱۳۵۵ به کافه ی "باکارا" نیز برده شد
++ سخنرانی  " تد کندی" سناتور عضو حزب دموکرات آمریکا در باشگاه  دانشگاه تهران در تابستان سال ۱۳۵۶
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/04/blog-post_17.html

۱۳۹۷ فروردین ۱۳, دوشنبه

" شب" و "مستی": در زنجیری از سروده های این زمانه


امشب از دولت می دفع ملالی کردیم/ این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب/ کز گرفتاری ایام مجالی کردیم
تیر از غمزه ی ساقی سپر از جام شراب/ با کماندار فلک جنگ و جدالی کردیم
غم به روئین تنی جام می انداخت سپر/ غم  مگو عربده با رستم زالی کردیم
باری از تلخی ایام به شور و مستی/ شکوه از شاهد شیرین خط و خالی کردیم
روزه ی هجر شکستیم و هلال ابروئی/ منظر افروز شب عید وصالی کردیم
بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش/ یاد پروانه ی زرین پر و بالی کردیم
مکتب عشق بماناد و سیه حجره غم/ که در او بود اگر کسب کمالی کردیم
چشم بودیم چو مه شب همه شب تا چون صبح/ سینه آئینه ی خورشید جمالی کردیم
عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی/ غالب آنست که خوابی و خیالی کردیم
شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی
بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم : شهریار
*
 آه ای خداوندان
من آنچنان مستم که در چشم خردمندان/ رسواترین مردم
از ماورای پرده ی نازک
شب را پر از مهتاب می بینم... : نادر نادرپور
*
مشت هایم این دو مشت سخت بی آرام/ کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت/ تا که هستی در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی/ خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان/ شب میان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت/ مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه پرهیز را بر تن/ خود درون جام می تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را/ تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده هستی بیاشامند/ خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها/ من شرار عشق بودم سینه ها جایم
مسجد و میخانه این دیر ویرانه/ پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ/ من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی/ من سراپا عشق بودم کام بودم کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خویش/ گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست/ یا چه می خواهند آنها از خدای خویش... : فروغ فرخزاد
*
گریید نی_ بیگاه
در یک شب مستی ، خرابم کرد
من ، خانه ای ویرانه بودم در پس دیوار
 سیل آمد و غلتان بر آبم کرد...: نادر نادرپور
*
تاری ز زلف یاری یک شب به چنگم آمد/ گفتم که چیستی گفت من قصه ای درازم
چشمان او به مستی گفتا که دلفریبم/ ناز نگاه گرمش گفتا که دلنوازم...: مهدی سهیلی
*
قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس/ کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانی ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است/ شب بد مستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بی قراران بین/ سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس...: شهریار
*
ای عطر بهار زندگانی/ ای ماه شکفته ی دل افروز
ای پیک دیار عشق و مستی/ ای جام شراب خنده آموز
یک لحظه به پیچ در مشامم/ یک شب بنشین بر آسمانم
یک بار بزن در نیازم/ یک جرعه بریز بر زبانم...: فرخ تمیمی
*
فدای صورتِ چون قرص ماهت/ امان از آن سگِ مستِ نگاهت!
سیه مستم کند شب های میگون/ در آمیزد چو با چشمِ سیاهت.
عجب نهرِ پُر آبی داره میگون!/ عجب ودکایِ نابی داره میگون!
اگر ساغر ز دستانِ تو گیرم/ سیه مستِ خرابی داره میگون!
پناهم بی تو و میگون، همه پوچ/ نگاهم سرد و مات و دیده ام لوچ!
چو رویایِ غریبِ یک پرنده/ همه کوچم، همه کوچم، همه کوچ
ببندم چشمِ بی خوابِ پُر از خون/ بخوابم تا ببینم خوابِ میگون
پَرَم مستانه در نهرِ پُر آبش/ چو می خوانی تو: "سر اومد زمستون!": خسرو باقرپور
*
خوش باد شب و مستی و بزمی كه درآن بزم
معشوقه به پا خیزد و با ناز به رقصد... : سرایند ی گمنام
*
مضراب بزن بر تن این ساز برقصد/ در معجزه ی پنجه ی شهناز برقصد
با زخمه بكش رعشه بر احساس نگارم/ افسون بشود سر دهد آواز برقصد
"خوش باد شب و مستی و بزمی كه درآن بزم/ معشوقه به پا خیزد و با ناز برقصد"
پیمانه بزن پر بكن از آتش این شور/ تا زلزله بر پا بكند .. باز برقصد
پیمانه بزن عربده با نیّت تكبیر/ هر رکعت از این قافیه پرداز برقصد
یک جرعه بخوان از غزل خواجه شیراز/ تا غنچه ی افسون شده طنّاز برقصد
مطرب نفس قافیه ام سوخت كجایی
مضراب بزن بر تن این ساز برقصد: علی نیاکوئی لنگرودی,
*
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم/ چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر/ شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر ، تو یی ای نازنین دلدار/ نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک، بریز آن باده ی گلگون
تو آن ساقی دلارامی، تو یی آن چشم امیدم: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/04/blog-post.html
=======

۱۳۹۶ اسفند ۲۴, پنجشنبه

مرغ طوفان : در زنجیری از سروده ها

مرغ طوفان پرنده‌ای اسطوره‌ای است که در چندین فرهنگ‌ قدیمی به آن اشاره‌شده است. بنا بر فرهنگ عامه، مرغ طوفان پرندهٔ بسیار بزرگی‌است که به خاطر جثه سترگش در حالت عادی قادر به پرواز نیست. به همین خاطر این پرنده در بلندای کوه‌ها یا مشرف به دریاها به انتظار طوفان می‌ماند و با شدت گرفتن تندبادها از انرژی آنها برای پریدن مدد می‌گیرد و در شرایطی که دیگر پرندگان قادر به پرواز نیستند در آسمان اوج می‌گیرد و عظمت خود را به نمایش می‌گذارد. بنا بر نقوشی که از این پرنده ترسیم می‌شود، مانند پرنده افسانه‌ای هما می‌باشد.
*
تنها گریزم ، نا گزیرم کان پری خو / تنها رود ، تنها دود ، تنها گریزد
آهوی من دارد اگر خوی پلنگی / رعنا پلنگ از چون خودی آیا گریزد؟
گوآتش شوقش سراپایم بسوزد/کی شعله ی رقصنده ازگرما گریزد
من زیبق لغزان نیم کز بی ثباتی/ آواره در گرما و در سرما گریزد
من مرغ طوفانم نیاندیشم ز طوفان
موجم ،نه آن موجی که از دریا گریزد ..: دکتر غلامعلی رعدی آذرخشی
*
مرغ توفانم نگاهم سالها است/ می پرد بر سینه این آب ها
در امید دیدن توفان و موج/ دیده چشمان امیدم خوابها... : سیاوش کسرایی
*
ای مرغ های طوفان ، پروازتان بلند/ آرامش گلوله ی سربی را،  درخون خویشتن
این گونه عاشقانه پذیرفتند، این گونه مهربان/ زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند
می خواهم از نسیم بپرسم/ بی جزر و مد قلب شما ، آه/ دریا چگونه می تپد امروز؟
ای مرغ های طوفان ، پروازتان بلند/ دیدارتان ترنم بودن، بدرودتان شکوه سرودن
تاریختان بلند و سرافراز/ آن سان که گشت نام ، سر_ دار
زان یار باستانی همرازتان بلند : دکتر شفیعی کد کنی
*
در چنگ ِ طوفان ، مرغی که بودی/ بر بام ِ غُربت ، خوش می سرودی
هم برق و تُندر ، می آزمودت/ هم باد و باران می آزمودی... : محمد جلالی چیمه
*
اگر آن عاشق ديرينه باشي/ هنوزت مي پرستم با دل و جان
ترا مي خواهم اما چون گذشته/ سراپا آتش و پابند پيمان
بپايت نقد جان مي ريزم ايدوست/اگر چشمان گويايت بخواهد
بروي سينه ات مي ميرم از شوق/اگر عشق و تمنايت بخواهد
اگر در بند داري مرغ طوفان/ دلش را با محبتها نگهدار
وگر رام تو شد اين مرغ وحشي
پرش مشكن دل و جانش ميازار ... : هما میرافشار
^
رباعی مرغ طوفان
بوده ست همیشه مرغ طوفان/ با چرخش و کوشش فراوان
غوغا گر_ آسمان_ ایران/ در وقت_ بلا و درد و حرمان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
مرغ طوفان : در زنجیری از نوشتارها و سروده ها
*
منابع و مآخذ
مرغ طوفان پرنده‌ای اسطوره‌ای: تارنمای ویکی پدیا/ متن کامل سروده ی مرغ طوفان از دکتر رعدی آذرخشی: تارنمای عنایت/
*

۱۳۹۶ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

عنقا و ققنوس: در زنجیری از سروده ها


هر راز که اندر دل دانا باشد/ باید که نهفته ‌تر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در/ آن قطره که راز دل دریا باشد: حکیم عمر خیام
*
حصار قلعه باغی به منجنیق مده/ به بام قصر برافکن کمند گیسو را
مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر/ چنان اسیر گرفتی که باز تیهو را...: سعدی
*
شاد آمدی شاد آمدی جادو و استاد آمدی/ چون هدهد پیغامبری از پیش عنقا آمده
ای آب حیوان در جگر هر جور تو صد من شکر. هر لحظه‌ای شکلی دگر از رب اعلا آمده
ای دلنواز و دلبری کاندرنگنجی در بری/ ای چشم ما از گوهرت افزون ز دریا آمده: مولوی
*
صوفی بیا که آینه صافی ست جام را/ تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس/ کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
عنقا شکار کس نشود دام بازچین/ کان جا همیشه باد به دست است دام را...
حافظ مرید جام می است ای صبا برو/ وز بنده بندگی برسان شیخ جام را: حافظ
*
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا
زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی
که او شمسی ست نی شرقی و نی غربی و نی در جا: مولوی
*
گر بگویم عذر یک یک با تو باز/ دار معذورم که می‌گردد دراز
هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ/ این چنین کس کی کند عنقا به چنگ
هرکه عنقا راست از جان خواستار/ چنگ از جان باز دارد مردوار...: عطّار نِیشابوری
*
منم چون مرغ در دامی گرفته/ دری در بسته و بامی گرفته
چو طوطی ساخته با آهنین بند/ به تنهائی چو عنقا گشته خرسند
تو در خرگاه و من در خانه ی تنگ/ ترا روزی بهشت آمد مرا سنگ...: نظامی گنجوی
*
ترا دنیا خوش آمد ای برادر/ چو ققنوس این زمان در سوی آذر
فتادستی و هم در وی بسوزی/ هم ازخود آتشی در خود فروزی…: عطّار نِیشابوری
*
من کیستم از قید دو عالم فردی/ عنقا منشی بلند همت مردی
دیوانهٔ بیخودی بیابان گردی/ لبریز محبتی سرا پا دردی: ابوسعید ابوالخیر
*
ای دل عبث مخور غم دنیا را/ فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی/ چون گلشن است مرغ شکیبا را...
در دام روزگار ز یکدیگر/ نتوان شناخت پشه و عنقا را...: پروین اعتصامی
*
سوزن ‌عیسی ‌بود با رشتهٔ ‌مریم ‌قرین/کاین روانبخشی روان کرده‌است بر هر پود و تار
کی شدی ارژنگ مانی همچو عنقا بی‌نشان
گر ز سوزن کرد ‌اسعد داشتی یک رشته کار...: ملک ‌الشعرای بهار
*
زین همرهان همراز من تنها توئی تنها بیا/ باشد که در کام صدف گوهر شوی یکتا بیا
یارب که از دریا دلی خود گوهر یکتا شوی/ ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا...
گر شهریاری خواهی و اقلیم جان از خاکیان
چون قاف دامن باز چین زیر پر عنقا بیا: شهریار
*
کنون در کوی ناپیدا خرامیم/ چو از این صورت پیدا گذشتیم
رشید از ما مجو نام و نشانی/ که از سرمنزل عنقا گذشتیم... : مهدی سهیلی
*
من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت/ نایاب ترین فصل تماشای من اینست
دیوانه به سودای پری از تو کبوتر
از قاف فرود آمده عنقای من اینست..: حسین منزوی
*
هَستن با تو، چونان پرواز با قُقنوسی ست
تیز پرواز و ژرف گریز، پرنده ی خاکسترم!
چگونه توانم آهی زِ عُمقِ سینه برآرم/ در نرمی ی زیرِ گلوی تو؟
پیوستن با تو، چونان عبور از لهیبِ آتشفشانی است
مهیب و سوزنده. با خیالی بی باور،
چگونه توانم دعای وصل بخوانم؟/  برایِ هم آشیان شدن با تو: خسرو باقرپور
*
آمد بهار جانها دل می زند جوانه/ قمری ترانه سر ده با شور شادمانه
با خود به گفتم ای دل رسم زمانه را بین
عنقا شکار و کرکس آزاد در میانه...: فربود شکوهی
*
رباعی: عنقا و ققنوس
گویند که عنقاست همان مرغ شکیبا/ آراسته با بال و پر_ باز و فریبا
ققنوس شده نام دگر بهر همین مرغ/ زیبایی او گشته به دنیا تک و بیتا
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
=======

۱۳۹۶ اسفند ۲۰, یکشنبه

" سیمُرغ " در زنجیری از سروده ها



به بالین رودابه شد زال زر/ پر از آب رخسار و خسته جگر
همان پر سیمرغش آمد به یاد/ بخندید و سیندخت را مژده داد
یکی مجمر آورد و آتش فروخت/ وزآن پر سیمرغ لختی بسوخت
هم اندر زمان تیره گون شد هوا/ پدید آمد آن مرغ فرمان روا
چو ابری که بارانش مرجان بود/ چه مرجان که آرایش جان بود...: فردوسی
*
داد دهی ساغر و پیمانه را/ مایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگس مخمور را/ پیش کشی آن بت دردانه را
جز ز خداوندی تو کی رسد/ صبر و قرار این دل دیوانه را
تیغ برآور هله ای آفتاب/ نور ده این گوشه ویرانه را
قاف تویی مسکن سیمرغ را/ شمع تویی جان چو پروانه را
چشمه حیوان بگشا هر طرف/ نقل کن آن قصه و افسانه را...: مولوی
*
مرا تا نقره باشد می‌فشانم/ تو را تا بوسه باشد می‌ستانم...
جهان بگذار تا بر من سر آید/ که کام دل تو بودی از جهانم
چه دامن ‌های گل باشد در این باغ/ اگر چیزی نگوید باغبانم
نمی‌دانستم از بخت همایون/ که سیمرغی فتد در آشیانم
تو عشق آموختی در شهر ما را/ بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم
سخن‌ها دارم از دست تو در دل/ ولیکن در حضورت بی زبانم
بگویم تا بداند دشمن و دوست/ که من مستی و مستوری ندانم...: سعدی
*
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست/ عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم/ از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری...: حافظ
*
گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد/ گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد
چون چشم چمن چهرهٔ گلرنگ تو بیند/ خون از دهن غنچه ز تشویر برافتد
بشکافت تنم غمزهٔ تو گرچه چو مویی است/ یک تیر ندیدم که چنین کارگر افتد
گر بر جگرم آب نمانده است عجب نیست/ کاتش ز رخت هر نفس اندر جگر افتد
گر چه دل من مرغ بلند است چو سیمرغ
لیکن چو دمت خورد به دام تو درافتد...: عطار نِیشابوری
*
تا تاختند بی‌هنران در مصاف‌ها/ زد زنگ‌، تیغ‌های هنر در غلاف‌ها...
خفاش ها شدند از اشکفت‌ها برون/ طاووس‌ها شدند نهان در شکاف‌ها
شهبوف‌ها شدند مهاجم به قصرها
سیمرغ‌ ها شدندگریزان به قاف‌ها...: ملک‌ الشعرای بهار
*
جوانی ها رجزخوانی و پیری ها پشیمانی است
شب بد مستی و صبح خمار از میگساران پرس...
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس...
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس: شهریار
*
همه می دانند/ ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام...: فروغ فرخزاد
*
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند/ دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد/ گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل....: مهدی اخوان ثالث
*
سنگ صبور قصه ها و غصه ها آواری از اندوه/ جان در گریز از اینهمه بیهوده فرسودن
در آرزوی یک نفس زین خاک در خون دست و پا گم کرده/ دور و دورتر بودن
با خویش می گفتم/ ایکاش این سیمرغ سنگین بال
تا جاودان می راند در افلاک: فریدون مشیری
*
سیمُرغ در یک سروده ی کوتاه
جلوه گر_ آسمان_ ایران/ یادآور_ شوکت_ نیاکان
سیمُرغ پرنده ی خردمند/ افسانه ی کوهیار و خرسند
از "قاف" چو گشت او روانه / "البرز" بساخت آشیانه
با " زال" بشد رفیق و همراه/ " رستم" بنمود نیک آگاه
مرهم، بنهاد " رخش_" او را/ آن اسب، بشد دوباره بر پا
تا رسم_ مدد ز جان پراکند/ شادی به فضا گرفت پیوند
جلوه گر_ آسمان_ ایران/ یادآور_ شوکت_ نیاکان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/03/blog-post_11.html
=======

۱۳۹۶ اسفند ۱۹, شنبه

سیمُرغ در یک سروده ی کوتاه

جلوه گر_ آسمان_ ایران
یادآور_ شوکت_ نیاکان
سیمُرغ ، پرنده ی خردمند
افسانه ی کوهیار و خرسند
از "قاف" چو گشت او روانه 
"البرز"، بساخت آشیانه
با " زال" بشد رفیق و همراه
" رستم" بنمود نیک، آگاه
مرهم، بنهاد " رخش_" او را
آن اسب ، بشد دوباره بر پا
تا رسم_ مدد ز جان پراکند
شادی به فضا گرفت پیوند
جلوه گر_ آسمان_ ایران
یادآور_ شوکت_ نیاکان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
=======

۱۳۹۶ اسفند ۱۶, چهارشنبه

زن : در گلچینی از سروده ها

به مناسبت روز جهانی زن : ۸ مارس

 زن خوب فرمانبر پارسا/ کند مرد درویش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر درت/ چو یاری موافق بود در برت
همه روز اگر غم خوری غم مدار/ چو شب غمگسارت بود در کنار
کرا خانه آباد و همخوابه دوست
خدا را به رحمت نظر سوی اوست ... : سعدی
*
بسته در زنجیر آزادیست سر تا پای من/ بَرده‌ام ای دوست و آزادی بود مولای من
گرچه آزادیست عکس بردگی در چشم خلق/ مجمع آن هر دو ضد اینک دل شیدای من
چیست آزادی؟ ندیدم لیک می‌دانم که اوست/ مرهمی راحت رسان بر زخم تن فرسای من
من نه مردم لیک چون مردان به بازار وجود/ های و هویی می‌کند افسانه سودای من
پر کند ای مرد آخر گوش سنگین ترا/ منطق گویای من، شعر بلند آوای من
من نه مردم لیک در اثبات این شایستگی/ شور و غوغا می‌کند افکار مردآسای من
ای برادر گر به صورت زن همال مرد نیست/ نقش مردی را به معنی بنگر از سیمای من
عرصه دید من از میدان دید تست پیش/ هم فزون ز ادراک تو احساس ناپیدای من
باش تا بینی که زن را با همه فرسودگی/ صورتی بخشد نوآیین طبع معنی‌زای من
از تو گر برتر نباشد جنس زن مانند تست/ گو، خلاف رای مغرور تو باشد رای من
در ره احقاق حق خویش و حق نوع خویش/ رسم و آیین مدارا نیست در دنیای من
پنجه اندر پنجه ی مردان شیرافکن زنم/ از گریبان چون سر آرد همت والای من
باکی از طوفان ندارم ساحل از من دور نیست/ تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من
من به فکر خویشم و در فکر هم‌جنسان خویش/ گر نباشد؟ گو نباشد مرد را پروای من
گر به ظاهر ناتوانم لیک با زور آوران/ کوهی از فولاد گردد خود تن تنهای من
زیردستم گو مبین ای مرد کاندر وقت خویش
از فلک برتر شود این بینوا بالای من : ژاله ی قائم مقامی
* 
خانم آن نيست كه جانانه و دلبر باشد / خانم آن است كه باب دل شوهر باشد
زن بود شعر خدا ، مرد بود نثر خدا / مرد نثري سره و زن غزلي‌تر باشد: ملك‌الشعراء بهار
* 
با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار/ کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید
از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم/ کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید
ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا/ بر من گریست زار که فصل شتا رسید
جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست/ هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید
بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال/ این آرزوست گر نگری، آن یکی امید
بر بست هر پرنده در آشیان خویش/ بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید
نور از کجا به روزن بیچارگان فتد
چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید... : پروین اعتصامی
* 
این شعر را برای تو میگویم در یک غروب تشنه ی تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز درکهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالایی ست در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشدکس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در ، باز انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندیدبر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم بی قدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز چشمان من ز دانه ی شبنم ها
رفتم ز خود که پردهبر اندازم از چهر پاک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله ی خشم من دردا ‚ فضای تیره ی زندانست
با این گروه زاهد ظاهر ساز دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم دیریست کاشیانه ی شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم گویی به خود که مادر من او بود: فروغ فرخزاد
*
نگاه زنی چون خوابی گوارا به چشمانم می نشیند
ترس بی سلاح مرا از پا می افکند/ من نیزه دار کهن آتش می شوم
او شمن زیبا شبنم نوازش می افشاند/ دستم را می گیرد
و ما دو مردم روزگاران کهن می گذریم/ به نی ها تن می ساییم و به لالایی سبزشان
گهواره روان را نوسان می دهیم/ آبی بلند خلوت ما را می آراید : سهراب سپهری
* 
آن زلزله ای که خانه را لرزاند/ یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله ، جهان خفته را سوزاند/ خاکسترصبح را پر از خون کرد
او بود که شیشه های رنگین را/ از پنجره های دل ، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گلها را/ در پشت غبار کینه ، پنهان ساخت....
در ذهن من از گذشته ، یادی ماند/ غمناک و گسسته و پرا کنده
با خانه و خاطرات من ، ای دوست
آن زلزله ،‌ کار صد شبیخون کرد... : نادر نادرپور
* 
به این خیل زنان که با عشق‌شان/ ترمیمم کردند
تا که برپا بمانم/ و در کنار هم/ دست در دست
راه‌ پویان در سفر بزرگ‌/ با هم قدکشیم/ و با هم پیر شویم
و این دوست/ این پیامبر دریایِ میانه/ این یار غار
این شریک جرم/ این هم‌بازی/ این همسر
که زبانِ مادریِ عشق را/ بوسه بر بوسه/ به من بازمی‌آموزد
و این تبار خواهرانِ سلحشور/ که چون قابله‌ گانِ تاریخ
فرزندِ میهنم را که آبستن آزادی‌ست/ به دنیا می‌آورند
«هستیم» از شماست/ « دوست داشتنم » از شماست
« ایستادنم » از شماست/ دوستتان دارم: رضا هیوا
*
جُز خواری و ستم نگزید از برای زن/ نا مردتر خُدای نبود از خُدای زن
تا بنگرد که حالِ زن از او چه گونه است/ ای کاش می نشست دمی خود به جای زن
عیسای او چرا پسر آمد، نه دختری/ تا بندِ بندگی بگشاید ز پای زن؟!
یا از چه رو پیمبر ِ زن زو نیامده ست/ تا زن شناس باشد و درد آشنای زن؟!
یا زن نشد چرا تنی از مِه فرشتگان/ تا دردِ زن گزارد و آرد دوای زن؟!
اما به آن که وانهم افسانه ی خُدای/ زیرا نکاست خواهد ازآن ابتلای زن
در آسمان کسی نتوان یافت: بر زمین
مرد است، مرد، مرد همانا بلای زن....: دکتر اسماعیل خویی
*
زن، گذرگاه همه‌ی انسان هاست/ زن، تنها راه همه‌ی انسان‌ هاست
زن، زیباترین خواهر طبیعت است / زن، نازک  ترین_ کیهان ‌هاست : رضا فرمند
*
ای دست ها که بر دلِ ما زخم می زنید/ ای دست ها که سنگ به آیینه می زنید
زیباییِ زنانه ی ما، دشمنِ شماست/ ما از تبارِ آینه های شکفته ایم
تصویرها به چهره ی ما سرخوشند وُ مست/ خورشید، از کرانه ی ما خنده می زند
در رهگذارِحادثه وُ سنگ وُ برگ وُ مرگ/ شعری بحز شکفتنِ زیبا نگفته ایم
این باغ را ترانه ی ما سربلند کرد/ بربرگ برگِ شاخه ی ما رقصِ رنگ هاست
ما را زتُندبادِ حوادث، هراس نیست/ هرچند در گذرگه ی ما،غیرِ داس نیست
ای دستها که از دلِ پاییز، سرزدید !/ هرلحظه، ریشه های جوان را تبر زدید
در هرکجایِ خطّه ی این خاکِ خاطره/ آوازِآرزوی درخشانِ جانِ ماست.
در روزگارعشق/ زیباییِ زنانه ی ما، دشمن شماست: رضا مقصدی
خبرت هست که از هرچه در آن ارزش‌ بود/ شده‌ نابود در ايران و نماندست نشان
گوهرمعرفت وحرمت تاریخ و زبان/ گشته‌ پا مال و به رفته ‌است ز کف بس ایمان
دانش و دین و جوا نمردی وانصاف امروز/ بنده ی درگه ی درهم شده هریک آسان
مرد و زن تحت فشارو ز بسی حق محروم/ ظلم و بیداد فراوان و فزون بر نسوان...
غافل و بی خرد و چاکر و نادان درکار/اهل دانا شده‌ برگوشه ی غربت زندان
ناخدا، خواب و یا بر سر اوراد و دعا/ کشتی ملک فتاده ، همه سو بر توفان
شود آیا که فریدون زمان ، برخیزد/ تا دهد ، دوره ی ضحاکی ایران، پایان
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به:

۱۳۹۶ اسفند ۱۳, یکشنبه

رباعی: بیا میدان


اگر هستی از این دنیا تو ناشاد
و یا رنجوری از این ظلم وبیداد

بکن دل را قوی، محکم، چو پولاد
بیا میدان، برای_ داد و فریاد

۱۳۹۶ اسفند ۱۲, شنبه

پولاد و فولاد در گلچینی از سروده ها


برآمد چکاچاک زخم سران 
چو پولاد با پتک آهنگران...: فردوسی
*
نکته ها چون تیغ پولاد است تیز
گر نداری تو سپر واپس گریز...: مولوی 
*
یکی گرز فولاد بر مغز خورد
کسی گفت صندل بمالش به درد...: سعدی
*
عاشقا رو دیده از سنگ و دل از فولاد ساز
کز سوی دلبر درآمد عشقبازی تازتاز: منوچهری .
*
گر تیر تو ز جوشن پولاد بگذرد
پیکان آه بگذرد از کوه آهنین...: سعدی .
*
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد: باباطاهر.
*
از سرت بیرون کشید آن رشته در پایت ببست 
چون فرودیدی نه رشته کآهن و فولاد بود: خاقانی
*
دلم از عشق آن بت نوشاد/ چند باید شکسته و ناشاد
چند باید ستم براین دل و جور/ که دل است این‌، نه آهن و پولاد...: ملک‌الشعرای بهار
*
برون کردم این چنگ فولاد را/  که آماده ام روز بیداد را
درخشید چشم غضبناک من/ گواهی بداد از دل پاک من
که تا من منم/ به وحشت بر خصم ننهم قدم'...: نیما یوشیج
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست/ تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
یارب چها بسینه این خاکدان در است/ کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را: شهریار
*
رباعی
اگر هستی از این دنیا تو ناشاد/ و یا رنجوری از این ظلم وبیداد
بکن دل را قوی، محکم، چو پولاد/ بیا میدان، برای داد و فریاد
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
پولاد و فولاد در امثال و ترکیب ها:
مثل پولاد = سخت محکم .
پولاد به هند بردن  = زیره به کرمان بردن
پولاد هندی بحلب و آبگینه حلبی بیمن (گلستان سعدی)
ترکیب ها: فولاد بازو . فولاددل . فولاد رگ . فولاد سازی . فولاد ستون . فولاد فروش . فولاد کلا. فولاد کوفتن . فولادلو. فولاد محله . تخت فولاد (گورستان قدیمی در اصفهان) . فولاد معدنی . فولادوند. فولادی . فولادین
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/03/blog-post.html

۱۳۹۶ اسفند ۸, سه‌شنبه

دختر خیابان انقلاب: در زنجیری از سروده ها


باور کردنی نیست، ولی باید باور کنم/ برای اولین بار کلمه کم آورده ام!
قرن ها شعرای ما می ستودند/ پادشاه ها را، امرا را، می را، عشق را
تا صد و پنجاه سال پیش که ستایش ها جهت ملی و میهنی پیدا کرد
ستایشِ آزادی، ستایش پیشرفت، ستایش شجاعت و شرف انسانی
و چند تن از شعرا نیز شروع کردند به سرودن شعر در باره ی موجودی که
جایش گوشه ی آشپزخانه های تاریک و نمور بود
جایش در قبرستان خانه ی پدری و شوهر بود: زن!
آری زن! موجودی فراموش شده در ظلمت دین/ موجودی سرکوب شده در میدان جهل
و چراغ به دست او دادند/ او را آماده ی رزم کردند/ او را ستودند و بزرگ داشتند
و شد آن چه باید می شد/ زنان از گورستان بیرون آمدند، زنده شدند
به ایران ما چهره ای تازه دادند/ چهره ای شاداب
زنان در همه عرصه ها به پیشرفت های باور نکردنی دست یافتند
پزشک شدند، وکیل شدند/ کارگر ماهر شدند، یکی شان حتی به فضا رفت
آیا این همان زنی ست که با آب حوض، کهنه ی بچه می شست و کاری جز این برایش متصور نبود؟
و دو سه هفته پیش یک زن دیگر در تاریک خانه ی وحشتناک دین مانند ستاره ای درخشید
و چون دنباله داری روشن و تابناک، فضای یاس زده ی کشورمان را روشن کرد: دختر خیابان انقلاب!
دختری که با یک تکه چوب و روسری یی که به آن بسته بود،
نه تنها ایران بلکه جهان را تحت تاثیر خود قرار داد و همه به دنبال او روان شدند!
کیست این دختر که چنین شجاعانه، تک و تنها، در برابر لشکر خصم، قد علم کرده و هماورد می طلبد؟
کیست که چنین دلیرانه، در مقابل ژ۳ ها و کلت ها، با یک تکه چوب و یک روسری
که به آن بسته شده می ایستد و حریف را به نبرد فرا می خواند؟
و امروز مشخص شد که این دختر، نامش ویدا موحد است
و من اگر شاعر بودم، زیبا ترین شعر ها را برای او می سرودم...: ف. م. سخن
*
اونطرفت خیابون جمهوری/ یعنی که با حجاب شدی، زورزوری
این طرفش وصال بود و چند حجاب/ این وسطیش، خیابون انقلاب....
جلو برو، بازم بکن اعتراض/ مارو بکن با فریادت، سرفراز!
جلو برو، ما هم به دنبالتیم/ هلاک اون سفیدیِ شالتیم: زهرا دری
*
می گویند، دیروز که چند نفر در «هزارتویِ بدگُمان»
از شکستنِ «یقین چهارم» حرف می زدند
ناگهان بویِ کسی از کرانه «بگو بخندِ زندگی» آمد
و «چهارمین پرنده» بر «هره بام» نشست!
ای کاش کسی می دانست، اسمش چیست؟ الآن کجاست؟
«صبورِ تیپا خورده» کدام سلول و «پنجره بی روزن» است؟
می گویند دیروز کسی آمد که از راز دل «دختران افسریه» خبر دارد
از طلوع چهارشنبه «دختران نارمک» خبر دارد
از آواز مرغِ سحرِ «دختران قلهک» خبر دارد!
راستی، او که «شب هول هزاره» را به مقصد ماه و ستاره راند
او که نفس های زندگی را برای ما شمرد
نامَش  بر دیوار کدام «بزنگاهِ نفس گیر» نقش است؟
اسمش در «سینه و خاطره» کدام «کوچه و خیابان » پخش است؟
می گویند، دیروز که «سوم اسفند» بود و ما حواس مان جای دیگری بود
دختر گلفروشِ اولِ «وصال» پشت ویترین رویاهایش ایستاد
و توی دلش گفت: «کاش پیشگوی فریاد دختران،
مرا هم به انجمن بیرق و سکو راه می داد!»: رضا شکیبا 
*
در میان این تلنبار شدگی سکوت و سازش/ دختر خیابان انقلاب از کجا آمد؟
از عمق مِه‌پوشی آن‌همه خواستن و نشدن، دویدن و نرسیدن
از دلِ کورسوی آرزویی کهنه، هم‌چون چراغی از راه رسید/ آرام بر بلندی ایستاد
از فراز ازدحام عبثِ همیشه در عبور بی‌تفاوتی به امروز نگاه کرد
حجاب خود را برداشت/ گیسو سپرده به باد، با پرچم صلحی سپید در دستش
یک تنه به جنگ آمده بود، جنگ با سیاهیِ استبداد
او از خیابان‌های تردید/ از خیابان‌های تقدیر/ از خیابان‌های ترس/ از خیابان‌های زور
از خیابان‌های پیچ پیچ انتظار رد شده،/ او به خیابان بزرگ انقلاب رسیده بود
دختر خیابان انقلاب کجاست؟ او در خیابان انقلاب ایستاده است
و از فراز ازدحام عبث همیشه در عبور بی‌تفاوتی به فردا نگاه می‌کند: پویان مقدسی
*
آی دختر خیابان انقلاب ظهورت مبارک باد
پس از چهل سال سکوت و خفقان/ پرچم سفید تو تا قلّه های البرز می رسد
و نسیم حرکت آن را/ حرکت میلیونها خواهد کرد
دختر خیابان انقلاب ظهورت مبارک باد
که تپش میلیونها قلب با حرکت پرچم سفیدت همراه است
همه ی قلبها که سالها سنگینی سکوت و سیاهی را بر خود تحمّل کردند
چهل سال/ چهل سال تحقیر
دختر خیابان انقلاب/ صخره های بلند البرز/ پشتیبان تو باد
ضربان قلب همه زندانیان تحقیر
چه پشت میله ها و چه در خیابان ها/ پشتیبان تو باد
اینک آهنگی که می رود/ قلب سیاهی را بشکافد
پرچم سفید تو/ طلیعه ی این آهنگ: دکتر شاداب وجدی
*
آرزوی نمایان شدن "دختر خیابان انقلاب" در ‌غزل "فرشته": سروده ای در سالیان پیش
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان، چو فرشته رخ نمایی/ که ‌رها دهی دیاری، ز حصار و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عاج اش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر، همه از عطر_ شقایق/ وبه رقص، گیسوان را، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری، به پناه_ جامه ای شیک/ نه به آنکه جبر گوید، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق، به سلا م_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2018/02/blog-post_27.html
=======