۱۳۹۶ آبان ۲۹, دوشنبه

زخم: از نگاه برخی سرایندگان کهن و این زمانه


برای تو فدا کردیم جان ‌ها/ کشیده بهر تو زخم زبان ‌ها
شنیده طعنه‌ های همچو آتش/ رسیده تیر کاری زان کمان‌ ها... : مولوی
*
اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند/ که جور قاعده باشد که بر غلام کنند
هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتد/ ز دست دوست نشاید که انتقام کنند... : سعدی
*
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم/ راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب/ من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت/ به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت/ با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی/ تا در میکده شادان و غزل خوان بروم... : حافظ
*
دارم از آسمان زنگاری/ زخم ها بر دل و همه کاری
با من اکنون فلک در آن حد است/ از جگر خواری و دل‌ آزاری
پاره های جگر فرو ریزد/ دامنم را اگر بیفشاری... : هاتف اصفهانی
*
دادیم به یک جلوهٔ رویت دل و دین را/ تسلیم تو کردیم هم آن را و هم این را...
بر خاک رهی تا ننشینی همهٔ عمر/ واقف نشوی حال من خاک نشین را
بر زخم دلم تازه فشاند نمکی عشق/ وقتی که گشایی لب لعل نمکین را... : فروغی بسطامی
*
هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است/ معنی حب ‌الوطن‌، فرمودهٔ پیغمبر است...
هست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدر/ جنبشی کن‌ گرت ارثی زان‌ پدر وین مادر است
فرصتت بادا که زخم ملک را مرهم نهی/ از ره‌ شفقت که‌ ایران سخت زار و مضطر است
این همان ملک است کاندر باستان بینی در او
داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است... : ملک ‌الشعرای بهار
*
گاه زخمی که به پا داشته ام/ زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر_ بیماری_ من/ حجم گل چند برابر شده است...: سهراب سپهری
*
چشم است این یا دهان؟ درست ندانم/ دانم کز خون من پر است پیامش
در جگرم،‌ چون دهان ماهی زخمی است/ زخم شگفتی که کس نیافته نامش
این دهن سرخ ، این بریدگی زخم/ می خندد بر حیات برزخی من
در بن دندان او، به تردی انگور/ می ترکد لحظه های دوزخی من: نادر نادرپور

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن/ در این حصار جادویی روزگار بشکن
 چو شقای از دل سنگ برآر رایت خون/ به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
 تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن...: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست/ گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
 هر لحظه جز این، دست_ مرا مشغله ای نیست...: اردلان سرفراز
*
می سوزم و می سوزم، با زخم تو می سازم/ با هر غزل چشمت من قافيه می بازم
پيش از تو فقط شعرم، معراج غرورم بود/ ای از همه بالاتر، اينک به تو می نازم
اين سفره ی خالی را، تو نان غزل دادی/ ای پر برکت گندم، من از تو می آغازم
من اهل زمين بودم ، فواره نشين بودی/ با دست تو پيدا شد، بال همه پروازم
از شبنم هر لاله ، بس کوزه که پر کردم/ با عشق تو را ديدن ، تا اوج تو می تازم
هی های مرا بشنو ، اسب و من و دل خسته/ من چاوش بی خويشم ، با هق هق آوازم
می سوزم و می سوزم ، با زخم تو می سازم/ ای از همه بالاتر اينک به تو می نازم
راه سفر عاشق از گردنه بندان پر/ نا مردم اگرازخون ، اين باج نپردازم : شهيار قنبری
"
ای دست ها که بر دلِ ما زخم می زنید/ ای دست ها که سنگ به آیینه می زنید
زیبایی ِ زنانه ی ما، دشمن ِ شماست/ ما از تبارِ آینه های شکفته ایم
تصویرها به چهره ی ما سرخوشند وُ مست/ خورشید، از کرانه ی ما خنده می زند
در رهگذارِ حادثه وُ سنگ وُ برگ وُ مرگ/ شعری بحز شکفتن ِ زیبا نگفته ایم
این باغ را ترانه ی ما سربلند کرد/  بربرگ برگِ شاخه ی ما رقصِ رنگ هاست...
در هرکجایِ خطّه ی این خاکِ خاطره/ آوازِ آرزوی درخشان ِ جان ِ ماست
در روزگارعشق زیبایی ِ زنانه ی ما، دشمن شماست: رضا مقصدی
*
ما، نسل زخم دیده ز پرگار نفرت ایم/ ما، از برای_نسل_ بشر، درس_عبرت ایم
باشد دیار و کلبه ی ما، پر شود ز مهر
ما، دوستدار_ حربه ی عشق و مسرت ایم: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ای صورت پهلو به تبدل زده ای رنگ/ من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ
گر شور به دریا زدنت نیست از این پس/ بیهوده نکوبم سر سودا زده بر سنگ
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم/ چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
من رستم و سهراب تو این جنگ چه جنگیست/ گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو/ اکنون تو ز من دل‌زده‌ای من ز تو دلتنگ: دکتر فاضل نظری
*
کاش می شد که مهربان بودی/ اندکی، هم دل هم زبان بودی
در شب_ سرد و در سپیده ی درد/ مرهم_ زخم_ روح و جان بودی
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
گزیده ای از سروده های " زخم ": تارنمای گنجور
مجموعه ای از سروده های " زخم ": تارنمای آوای آزاد
جستجو برای سروده های " زخم ": تارنمای جستجو
زخم های یک سراینده
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/11/blog-post_20.html

۱۳۹۶ آبان ۲۸, یکشنبه

زخم های یک سراینده


ما، نسل زخم دیده ز پرگار نفرت ایم+
ما، از برای_نسل_ بشر، درس_عبرت ایم
باشد دیار و کلبه ی ما، پر شود ز مهر
ما، دوستدار_ حربه ی عشق و مسرت ایم
+ به شکل "ما نسل ضربه دیده ز پرگار نفرتیم" نیز آمده است
*
یکی گفت:
این خانه نیست، که اینجا جهنم است/ کوهی ز غصه و اندوه و ماتم است
اینجا، سخن ز مهر و محبت نیست/ زخم زبان و صحبت ناحق، دمادم است
دیگری گفت:
این مُلْک نیست، که اینجا جهنم است/ خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق/ اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است
*
کاش می شد که مهربان بودی/ اندکی، هم دل هم زبان بودی
در شب_ سرد و در سپیده ی درد/ مرهم_ زخم_ روح و جان بودی
*
نسلی  که زخم دیده ی این عصر_ ماتمید
سیمای ترس و وحشت و محنت بشد پدید
با این وقوع_ زمین لرزه ی شدید
هنگام_ آه و ناله و زاری فرا رسید

۱۳۹۶ آبان ۲۷, شنبه

رباعی: نسل زخم دیده


به مناسبت زلزله ی اندوهناک اخیر در استان کرمانشاه ایران

نسلی  که زخم دیده ی این عصر_ ماتمید
سیمای ترس و وحشت و محنت بشد پدید

با این وقوع_ زمین لرزه ی شدید
هنگام_ آه و ناله و زاری فرا رسید

دکتر منوچهر سعادت نوری
*

۱۳۹۶ آبان ۲۴, چهارشنبه

هویج (زردک): در زنجیری از سروده ها


بباید عشق را ای دوست دردک/ دل پردرد و رخساران زردک
ای بی‌درد دل و بی‌سوز سینه/ بود دعوی مشتاقیت سردک... : مولوی
*
تا زردک اند روی چو پخته شود آبی/ تا کفته کند پوست چو پر دانه شود نار
اعدای تو را باد کفیده شده و زرد/ جون نار و چو آبی همه ساله دل و رخسار: امیر معزی
*
تا به کنج لبت آن خال سیه‌رنگ افتاد/ نافه را صدگره از خون به دل تنگ افتاد
آن نه خط است برآن عارض پرنقش و نگار/ رنگ محویست که در دفتر ارژنگ افتاد
سیب از آسیب‌جهان‌رست که همرنگ تو شد/گشت نارنج ز غم زردکه نارنگ افتاد
دررهت چشم من از هفته به هفتادکشید
در پی‌ات کار من ازگام به فرسنگ افتاد... : ملک ‌الشعرای بهار
*
بیرون کنید خود را، بیرون از این خمودن/ دشوار نیست رفتن، قفل از قفس گشودن
فریاد ِ استخوان است در زیر ِ پوست پنهان/ تا چند قرصِ تسکین ، تا چند آزمودن؟
گم کرده اید خود را، در کور سوی ِ ظلمت/ تا بی کجا است این ره، این پاره پاره بودن
گر این فضای اندک در انحصار ِ تیغ است/ رنگین کمان شمایید ، در صحنه با سرودن
زندان و حصر بر پا ، دلق ِ خرافه بر جا/ کور از بهار گوید ، بی بهره از شنودن
دیوار ِ این قضا را ، از بیخ و بن در آرید/ بیرون کنید بیرون ، ترس از گُمان زدودن
بیگانه در کمین ِ خود باوران ِ شیدا/ با معجز هویج و ، بر بندها فزودن
بر سفره های خالی کو تا نَمی بریزد/ جایی که چاکرانند درسجده و ستودن
از لاک خود درآیید ، دلدادگان ِ دیروز
در این بهار پر گل ، زیباست گل نمودن: داریوش لعل ریاحی
*
دایی با داعیه خواندن کتاب سینوهه مصری در لندن،
سودازدگی و بی اشتهایی مرا به غلظت خون و صفرا ربط دادند.
دستور فرمودند مرا هجمه کرده؛ زالو گیر دوره گرد را امر کردند تا از کیسه خود ۶ زالو
گذاشت به سینه و بازو -
برای مکیدن لختگی خون./ نیم ساعت بعد این جوخه سیاه کرمان کلفت شده.
اینبار دایی دستور دادند برای من عناب، برگ تربچه و لیوان آب انار؛
 سپس جوشانده، گزنگبین و نبات.
برای ناهار هم آش گشنیز با قلم گوسفند و هویج.
ولی از آروغ عافیت و چورت قیلوله خبری نشد...: بیژن باران
*
به نوبرانه ی لب در اوان فروردین/ به چشم بی پدرت این ستمگر بی دین
به زنده رود_ سرازیر از شیار_ لبت/ به اصفهان_ پر از نقش_ زیر_ پیرهنت
به دست های لطیفت که منبع رویاست/ و مرتع و وطن و خاستگاه آهوهاست
به حمله های شبانه به سمت_ احساسم/ و جنگ کردن و فتح_ نقاط_ حساسم
"هویج" وسوسه ات با "چماق" اخلاقت...
خلاصه اینکه مرا خوب عاشقت کردی: ب. پورحسن
*
ويتا مين آ  منم منم كار خدا منم منم/ تو سبزيها وجود دارم/ تو اسفناج و كلمم 
تو جعفري و گوجه ام توي هويج وجگرم/ تو تخم مرغ و ما هي ام فهميدي حالا من كيم
اگر منو خوب نخوريد لاغر و قد كوتاه ميشيد
چشم شما ضعيف ميشه بيماريها رديف ميشه
منو بخوريد قد بكشيد خو شگل و قد بلند بشيد
منو بخوريد غم نخوريد ويتامين آ كم نخوريد: سراینده ی گمنام
*
ای که خواهی بنگری مانند خوبان/ جرعه ای بر نوش از " آب هویج "
بهتر است این آب، از آن مایعات/ که ترا سازند، گاهی مست و گیج!
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
اصطلاح چماق و هویج: سیاست ارائه تشویق برای رفتار خوب و ارائه تنبیه برای رفتار بد است یا به عبارتی به معنی سیاست تهدید و تحبیب به کار می‌رود: تارنمای ویکی‌پدیا
شعر کودکانه ی هویج: تارنمای مجله ی ونوس و تارنمای خاله لیلا
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/11/blog-post_15.html

۱۳۹۶ آبان ۲۲, دوشنبه

روزگار در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


برو، ز تجربهٔ روزگار بهره بگیر/ که بهر دفع حوادث ترا به کار آید
هرکه ناموخت ازگذشت روزگار/ نیز ناموزد ز هیچ آموزگار: رودکی سمرقندی
*
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم/ دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر/ هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست/ بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار/ دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من/ از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب/ در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب/ نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس/ آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند/ چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم: سعدی 
*
روز وصل دوستداران یاد باد/ یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت/ بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من/ از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا/ کوشش آن حق گزاران یاد باد... : حافظ
*
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست/ با ما مگو به جز سخن دل نشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود/ یا از دهان آن که شنید از دهان دوست
ای یار آشنا علم کاروان کجاست/ تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار/ ما سر فدای پای رسالت رسان دوست
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت/ دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست...: سعدی 
*
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم/ ساکن کوی بت عربده جویی بودیم 
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم/ بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم 
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود 
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود: وحشی بافقی
وایا به حالِ زارِتو، وایا که همچو شمع/ یک عمر سوختی و کست اعتنا نکرد 
یک عمر سوختی که ننالد کسی ز رنج/ یک عمر سوختی که نسوزد دلی ز درد
یک عمر سوختی و بیاموختی که جور/ تقدیرِ چرخ و مصلحت روزگار نیست!
یک عمر سوختی که به این خلقِ بت پرست/ روشن کنی که خدمتِ بت از سیه دلی ست 
وین فتنه ها که می رود از ناکسان به خلق
محصول بردباری و سستی و کاهلی ست... :  فریدون توللی
*
آنگاه، خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت / و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند... 
دیگر کسی به عشق نیندیشید/ دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس، دیگر به هیچ چیز نیندیشید/ در غارهای تنهایی، بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد/ زن های باردار، نوزادهای بی سر زاییدند 
و گاهواره ها از شرم، به گورها پناه آوردند / چه روزگار تلخ و سیاهی ... : فروغ فرخزاد 
*
مادر تو بی گناهی و من نیز بی گناه/ اما سزای هستی ما ، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم/ وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست : نادر نادرپور 
*
روزگاری رفت و مردی ، برنخاست/ زین خراب آباد ، گردی برنخاست
دشمنان را دشمنی پیدا نشد/ دوستان را هم نبردی برنخاست ... : حمید مصدق 
*
زمانی ست  نمانده کس درین تنهایی تلخ/ که خود افسرده از خواب گرانی ست
به شب اینجا چراغی نیست روشن/ به روز اینجا نمانده های و هویی
دریغا مانده از آن روزگاران/ شکسته بر کنار رف سبویی ... : دکتر شفیعی کدکنی
تو که اهل روزگاری ، خبر تازه چه داری/ می بینن اما می پرسن
چه سوال خنده داری/ وقتی گوش شنوا نیست ، شوق گفتن نمی مونه
وقتی جاده رو به هیچه ، پای رفتن نمی مونه ... : اردلان سرفراز
*
ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور/ گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور 
دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور/ گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور 
بر تو چه آمده است ، درین عصر و روزگار
بگزیده ای ، خموشی و بگرفته ای ، کنار/ ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ما هم شکسته خاطر و ديوانه بوده ايم/ ما هم اسير طره جانانه بوده ايم
ما نيز چون نسيم سحر در حريم باد/ روزي نديم بلبل و پروانه بوده ايم
ما هم به روزگار جواني ز شور عشق
روزی رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم: سراینده ی گمنام
*
روزگار بس عجیبی است/ این روزگار ما
ای شما ها که غرورتان را با نان نگون بختی می خورید
خود خواهی تان را رخت خوشبختی خود کرده اید
مست " خود بزرگ بینی " خود شده اید...
به چه می اندیشید به توهمات پوچ و تو خالی تان
یا به شربت تلخ ناکامی تان... : ثریا پاستور
*
روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم/ با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم
عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم
بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها 
ای خدا (آخ چه روز و روزگاری) - اجرا: هایده
روزگار عشق - اجرا: لیلا فروهر
ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار (سعدی) - اجرا و اجراي دیگر: محمدرضا شجریان
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار (سعدی) - اجرا: محمدرضا شجریان
ياد باد آن روزگاران ياد باد (حافظ) - اجرا: محمدرضا شجریان
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق (سراینده ی گمنام) - اجرا: معین
*
همچنین نگاه کنید به
*

۱۳۹۶ آبان ۱۳, شنبه

رباعی: " آب هویج "


ای که خواهی بنگری مانند خوبان
جرعه ای بر نوش از " آب هویج "

بهتر است این آب، از آن مایعات
که ترا سازند، گاهی مست و گیج!

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

کاش می شد: در زنجیری از سروده ها


ای کاش می شد بدانیم/ ناگه غروب کدامین ستاره/ ژرفای شب را چنین بیش کرده ست
هشدار ای سایه ره تیره تر شد/ دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست ، اما
هشدار که این سو کمینگاه وحشت/ و آن سو هیولای هول است
وز هیچ یک هیچ مهری نه بر ما/ ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد
ای کاش می شد بدانیم ناگه کدامین ستاره فرومرد: مهدی اخوان ثالث
*
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده ی بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور/ سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دیگری است از مصاف خود گریختن
وینهمه شرنگ گونه گونه را مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید/ این شکسته ی صبور را در کجا پناه می دهید؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرد دیگری است این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعرهای من بازتاب ناله های نارسای اوست: فریدون مشیری 
*
کاش می شد سرزمین عشق را/ در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک/ عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه/ قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس/ تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شامگاه/ برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها/ مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت شب/ ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت/ تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف/ لا به لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید/ از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها/ جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد/ سختی و نامهربانی را ندید
کاش می شد با محبت خانه ساخت/ یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را/ خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش می شد بر تمام مردمان/ پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت... : مریم حیدرزاده
*
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم/ با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم/ زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری/ دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش/ شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما/ جذبه ای دارم که دنیا را بدینجا می کشانم
نیستی شاعر که تا معنای حافظ رابدانی/ ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم: محمد علی بهمنی
*
کاش می‌ شد روزگاران ، شاد بود/ یا که انسان ، همچنان آزاد بود
یا ستمگر ، سنگر قانون نداشت/ وين جهان ، کانون عدل و داد بود
کاش می‌ شد، طعم سرخ عشق را/ از لبان گرم معشوقی چشید
یا درآغوش صبا، با یک نسیم/ سوی‌ گل های شقایق ، پر کشید
کاش می‌ شد زورقی سرگشته را/ ازتلاطم های توفان در ر‌هاند
با سلامت تا کرانه ره گشود/ وندر آنجا فرش شادی گستراند
کاش می‌ شد نعره ی حلاج را/ کاو کشید جانانه ‌پای چوب دار
باز پس می داد آخر آسمان/ آن امانت مانده دوش روزگار
کاش می‌ شد، این کهن، فرخ دیار/ ایمن و آسوده از بیداد بود
وين جهان، کانون عدل و داد بود/ کاش می‌ شد روزگاران، شاد بود
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
کاش می شد که کسی می آمد/ این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست/ راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود  و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی با یکدیگر مهربان تر بودیم... : کیوان شاه بداغی
*
رباعی: کاش می شد
کاش می شد که مهربان بودی/ اندکی، هم دل هم زبان بودی
در شب_ سرد و در سپیده ی درد/ مرهم_ زخم_ روح و جان بودی
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
مجموعه ای از سروده های "کاش می شد": تارنمای آوای آزاد
جستجو برای سروده های "کاش می شد": تارنمای جستجو
کاش : در زنجیری از هفت سروده و هفت ترانه: تارنمای گلچینی از سروده ها
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/11/blog-post_2.html

۱۳۹۶ آبان ۱۰, چهارشنبه

رباعی: کاش می شد


کاش می شد که مهربان بودی
اندکی،  هم دل هم زبان بودی

در شب سرد و در سپیده ی درد
مرهم_ زخم_ روح و جان بودی

دکتر منوچهر سعادت نوری
 

۱۳۹۶ آبان ۲, سه‌شنبه

کاخ ایرانی: در زنجیری از سروده ها


اشاره: در این زنجیره ی سروده ها، از کاخ های ایرانی مانند کاخ شاهی و شاهنشاهان، کاخ کیانی، کاخ تخت جمشید، کاخ سعد آباد، کاخ مرمر، کاخ صاحبقرانیه یاد شده است. باید یادآور ساخت سرایندگانی چون سعدی، حافظ، خاقانی و دیگران اشاراتی نیز به کاخ بلند، کاخ وصل، کاخ طرب، کاخ عشرت، کاخ و قصر همایون دارند. برخی از سرایندگان این زمانه نیز در سروده های خویش از کاخ گلستان و کاخ نیاوران یاد کرده اند.
*
چو از روزگارش چهل سال ماند/ نگر تا بسر برش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر یاز/ به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان/ سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان/ به بالای سرو و به فر کیان... : فردوسی
*
سه منزل پذیره شدش با سپاه/ زد آذین دیبا و گنبد به راه
بیاراست ایوان چو باغ ارم/ نثارش گهر کرد و مشک و درم....
ببودند یک هفته دلشاد و مست/ که ناسود یک ساعت از جام دست
سر هفته با پهلوان شاه شاد/ یکی کاخ شاهانه را در گشاد.... : اسدی توسی
*
بفرخنده فال و بفرخنده اختر/ به نو باغ بنشست شاه مظفر....
 همه باغ پرسندس و پر صناعت/ چو لفظ مطابق چو شعر مکرر
یکی کاخ شاهانه اندر میانش/ سر کنگره بر کران دو پیکر... : فرخی سیستانی
*
ای عالم جان و جان عالم/ دلخوش کن آدمی و آدم
تاج تو ورای تاج خورشید/ تخت تو فزون ز تخت جمشید... : نظامی
*
نشستن با نشاط و کامرانی/ طرب کردن در این کاخ کیانی
مبارک باد بر شاه جهانبخش/ سلیمان دوم جمشید ثانی: عبید زاکانی
*
رضاخان شد از این حرکت پشیمان/ به سعدآباد رفت از شهر تهران
از آنجا شد به سوی قم شتابان/ حجج بستند با او عهد و پیمان
که باشد بعد از این بر خلق غمخوار/ ز جمهوری نگوید هیچ گفتار
دریغ از راه دور و رنج بسیار... : ملک‌الشعرای بهار
*
یکی روز فرخنده از مهر ماه/ مثال آمد از درگه پادشاه
که برخیز و زی کاخ مرمر گرای/ ره آستان ملک برگرای
پذیرفتم و سوی درگه شدم/ پذیرفته نزد شهنشه شدم
یکی کاخ دیدم سر اندک سماک/ برآورده از مرمر تابناک
هنرمندی اوستادان کار/ نهاده بر او گنبدی پرنگار... : ملک‌الشعرای بهار
*
به صاحبقرانیه جزء وزیران/ نشستم ولی یک قِران هم ندارم
بجز ملک و مکنت به جز کید و حیلت/ ز دیگر وزیران جوی کم ندارم
به نزد گروهی است حرمت به ثروت/ ولیکن من آن را مسلم ندارم...: ملک‌الشعرای بهار
*
من ابلیس را نزد کاووس دیدم/ که مستانه برخاست با ارغنونش
چنان رقص رقصان به میدان در آمد/ که پا کوفت بر سایه ی سرنگونش
چنان کاخ شاهی پر از بانگ او شد/ که در لرزه افتاد سقف و ستونش
سرود نخستین آن ارغنون زن/ طنینی خوش انداخت در خاطر من
که مازندران شهر ما یاد بادا/ همیشه بر و بومش آباد بادا
گلستان او : در زمستان گل آرد/ بیابان او : سوسن و سنبل آرد
هوا : ژاله باران ، زمین : لاله زاران/ نه گرم و نه سرد و همیشه بهاران
چو پایان گرفت آن ترانه / من از گردش چشم کاووس خواندم
که راهی به مازندران می گشاید/ سپس دیدم او را که هنگام مستی
در اندیشه ی فتح آن سرزمین ها/به نطقی خیالی دهان می گشاید... : نادر نادرپور
*
آن سوی صحرا پشت سنگستان مغرب/ در شعله های واپسین می سوخت خورشید
وز بازتاب سرخ غمگین درین سوی / می سوخت از نو تخت جمشید
من بودم و رویای دور آن شبیخون/ وان سرخی بیمار گون آرام آرام/ شد آتش و خون
تاریکی و توفان و تاراج/ پرواز مشعل ها هیاهوی سواران/ موج بلند شعله تا اوج ستون ها
فریاد ره گم کردگان در جنگل دود/ دود در آتش ماندگان بی حرف بدرود
از هم فروپاشیدن ایوان و تالار/ در هم فرو پیچیدن دروازه دیوار
بر روی بام و پله در دالان و دهلیز/ بیداد خنجرهای خونریز
غوغای جنگ تن به تن بود/ اوج شکوه شرق گرم سوختن بود... : فریدون مشیری
*
بهاران بود و دل درحال پرواز/ سفر کردم به خاک پاک شیراز
بزیر خیمه ی زرین خورشید/ شدم مهمان کاخ تخت جمشید
ستون ها سنگی و دیوار سنگی/ بر آنها نقشی از مردان جنگی
هنرمندان عهد باستانی/ زده بر سنگ نقش داستانی
به سنگی صورت زرین کمر ها/ نشان نیزه ها نقش سپرها
به دیگر سنگ طرح پادشاهان/ همه فرماندهان صاحب کلاهان
کمانداران ستاده نیزه در دست/ کنار تخت شاهان از ظفر مست
بناهایی که پیش چشم من بود/ نموداری از ایران کهن بود... : مهدی سهیلی
*
ازمزار کوروش واز پایگاه تخت جمشید/  تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
از سمنگان تا کناره ، راه چالوس/ از ورای صخره ها وجلگه های سبز زاگروس
تا به زیر آ سمان پرستاره شهرکرمان/ یا بسوی تپه های نفتی مسجد سلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم
من وطن را ، آشیان را دوست دارم...
دکتر منوچهر سعا دت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
کاخ ‌های تخت‌ جمشید: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ های مجموعه ‌ی میراث جهانی پاسارگاد: مجموعه‌ی پاسارگاد از سازه‌های باستانی برجای‌مانده از دوران هخامنشی است که در شهرستان پاسارگاد در استان فارس جای گرفته‌است. کاخ بارعام یا کاخ پذیرایی کوروش. وسعت این کاخ ۲۴۷۲ متر مربع است که در محور شمال غربی ـ جنوب شرقی ساخته شده‌است. کاخ دروازه با وسعت ۷۲۶ متر مربع در شرق مجموعه ی پاسارگاد واقع است. این بنا دارای تالاری به وسعت ۶۸۶ متر مربع است که سقف آن را هشت ستون سنگی با ارتفاع تقریبی ۱۶ متر نگاه می ‌داشته‌اند: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ آپادانا یا کاخ بار داریوش و خشایارشا یکی از کاخ‌ های اندرونی تخت‌ جمشید است: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ‌ های تهران - در تهران کاخ‌های زیادی تاکنون بنا شده‌است که مربوط به دوران پهلوی و قاجارست. از جمله کاخ‌های معروف تهران م کاخ سلطنت آباد، کاخ نیاوران، کوشک احمدشاهی، کاخ صاحبقرانیه، عمارت عثمانی و پل رومی، عمارت دارالفنون، حوض خانه باغ قدیم نگارستان، کاخ گلستان، کاخ مرمر و شمس العماره را نام برد: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ‌ سعد آباد (مجموعه ی‌ سعد آباد)، چهار دوره ی‌ تاریخی قاجاریه، پهلوی اول و پهلوی دوم و پس از انقلاب ۵۷ را سپری کرده است. سعدآباد در دوره ی ‌قاجار بنا شد و سکونت‌گاه تابستانی (ییلاق) شاهان این سلسله بوده است. پس از تصرف آن توسط خاندان پهلوی در ۱۲۹۹، بناها و عمارت‌های متعددی در آن ساخته شد که بالغ بر ۱۸ کاخ در ابعاد مختلف می ‌شوند: تارنمای ویکی‌پدیا
کاخ مرمر یکی از کاخ‌های تاریخی تهران در دوره پهلوی است که در مرکز تهران جای گرفته است. این اثر در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۳۵۷ با شمارهٔ ثبت ۱۶۰۶ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. این کاخ در سال ۱۳۵۵ به موزه تبدیل شد و تا سال ۱۳۵۷ با عنوان «موزه پهلوی» برای همگان قابل بازدید بود: تارنمای ویکی‌پدیا
تخت جمشید با نگاهی شاعرانه: تارنمای ایرانیان
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/10/blog-post_24.html
=====

۱۳۹۶ مهر ۳۰, یکشنبه

" اسیر": در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


ناله مرغ اسیر این همه بهر وطن است/ مسلک مرغ گرفتار قفس همچو من است
همت از باد سحر می طلبم گر ببرد/ خبر از من به رفیقی که به طرف چمن است
آن کسی را که در این ملک سلیمان کردیم/ ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است
فکری ای هموطنان در ره آزادی خویش/ بنمایید که هرکس نکند مثل من است
خانه ای کو شود از دست اجانب آباد/ ز اشک ویران کنش آن خانه که بیت الحزن است
جامه ای کو نشود غرق به خون بهر وطن
بدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است: عارف قزوینی
*
 در شهربند مهر و وفا دلبری نماند/ زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند
صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل/ آیینه گو مباش چو اسکندری نماند...
ای بلبل اسیر به کنج قفس بساز/ اکنون که از برای تو بال و پری نماند
ای باغبان! بسوز که در باغ خرمی/ زین خشکسال حادثه برگ تری نماند...
آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن
طوری به باد رفت کز آن اخگری نماند: ملک‌ الشعرای بهار
*
تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست/ غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم/ فغان که در کف من اختیار باید و نیست...: رهی معیری
*
درین دیار غریب ای دل، نشان ره ز چه کس پرسم
که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم
میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت
که روز من به شبم ماند ،بهار من به زمستانم...
کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران به بوی خاک تو مهمانم: نادر نادرپور
*
تو را می خواهم و دانم که هرگز/ به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن/ من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره/ نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید/ و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت/ از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم/ کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز/ مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد/ دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن/ نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی/ لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز/ از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم/ ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش/ فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم/ پریشان می کنم کاشانه ای را: فروغ فرخزاد
 *
چو اسیر دام توام، رام توام، ای محرم رازم
منم آن شمعی که زشب تا به سحر در سوز و گدازم/ ای فتنه بکش یا بنوازم
بی گناهم، بده پناهم، کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی، به خاک راهی، ای سایه ی لطفت به سرم... : نواب صفا
*
من آن کالام را دریا فرو برده/ گله ام را گرگ ها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ... : مهدی اخوان ثالث
*
سر نهاده چون اسیر خسته جان/ در کمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان کور/ در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم/ می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد/ یا ترا دوباره مهربان کنم... : فریدون مشیری
*
ملت_ ما اسیر_ فوتبال است/ از تماشای_ گل چه خوشحال است
فارغ از روزگار_ محنت_ خویش/ چشم بر راه_ کار_ فینال است!
+
جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو/ دیدگانم شد اسیر طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل دربسیط د شت عشق/ درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو
هر زمان بينم سیه چشمان تو، در بين جمع/ در پرند آرزو جویم  نگاه از سوی تو
ای به  سودای رخ زيبای تو ريزم ز لب/ خرمنی از غنچه بوسه بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نام والای ات ز عشق/ گشته ام رود ترانه در ره جادوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد/ روح و جان تا شب بجویدگلشن شب بوی تو
من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین/ تا که دل بستم به تار پرنیان موی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک/ مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو
در میان خوبرویان برترين گوهر ز توست/ نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو
حسن کردار و جمال تو، پذیرا شد به خلق/ گشته ناپیدا به عالم ، منکر بدخوی تو
بس ستایش ها غزل ها، بهرتو با ید سرود/ تا شود شرمنده یکدم، دشمن پرگوی تو
جاده ی ابریشم_ من، قامت رعنای توست/ روز و شب دارم سفرها، درخط ابروی تو
نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو/ جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
ترانه ی "چو اسیر دام توام، رام توام، ای محرم رازم" - اجرا: دلکش
https://www.youtube.com/watch?v=tl-7cRCGQU0
ترانه ی اسیر غم عشقه - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=JMV-7EXcJWU
ترانه ی اسیر - اجرا: مهستی
https://www.youtube.com/watch?v=8zuGLWZ2X4o
و
https://www.youtube.com/watch?v=twsePtu1Eng
ترانه ی اسیر - اجرا: رامش
https://www.youtube.com/watch?v=QRaSOcW-5jQ
ترانه ی اسیر - اجرا: فریدون فروغی
https://www.youtube.com/watch?v=i-dsKSg_cUA
ترانه ی " ما هم اسیر طره جانانه بوده ایم" - اجرا: معین
https://www.youtube.com/watch?v=-o7FauDXmx0
اسیر از فروغ فرخزاد با صدای بهار بهار
https://www.youtube.com/watch?v=EDsMjKBZjfg
====

۱۳۹۶ مهر ۲۹, شنبه

"اسیر": در زنجیری از سروده های یک سراینده


در گیر و دار_ هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت
تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
*
باشیم همچو کودک و بالغ به یک زمان/ فریاد خود به اوج فلک بر رسانده ایم
دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ باستان/ اما ز کاروان جهان باز مانده ایم
در لوحه‌ای که مانده ز کوروش به یادگار/ منشوری از حقوق بشر بر نبشته ایم
با بس مهاجمان شده ایم ما به کارزار/ اما اسیر و بنده ی آنان  نگشته ایم
ما مظهری ز درد و بلای زمانه ایم/ در گیر بس حوادث سخت و ندیده ایم
آزرده ایم از ین شب تاریک و پر ز بیم/ در آرزوی صبح پگاه و سپیده ایم
*
آنکه تسکین می نمود آلام را/ خود، گرفتار_ بسی آلام شد
آنکه شادی بخش بود ایام را/ خود، اسیر_ محنت_ ایام شد
*
آرمیدن، خواب دیدن/ خواب و رویای محال
یا، اسیر یک نبرد نابرابر/ با گروهی مردمان کینه توز
پا ی بند صد ستیز و بس جدال
یا که از شادی رمیدن/ گشته دمساز غم و اندوه جانسوز
بی ا راده، اشک باریدن/ بغض آلوده، پریشان، پرملال...
یا که روز و شب، به اوج ناتوانی/ خسته و آشفته حال
در تقلای ر‌هایی، باز ناماندن/ هر مکان و هر زمان و هر مجال
یا، پریدن، ناگشوده بال/ تا رسیدن، بر "ستاره"، یک شهاب دور
شعله ی آتش، بسان چهلچراغ نور/ در طلوع جانفروز یک خیال...
*
ملت_ ما اسیر_ فوتبال است/ از تماشای_ گل چه خوشحال است
فارغ از روزگار_ محنت_ خویش/ چشم بر راه_ کار_ فینال است!
*
جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو/ دیدگانم شد اسیر طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل دربسیط د شت عشق/ درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو
هر زمان بينم سیه چشمان تو، در بين جمع/ در پرند آرزو جویم  نگاه از سوی تو
ای به  سودای رخ زيبای تو ريزم ز لب/ خرمنی از غنچه بوسه بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نام والای ات ز عشق/ گشته ام رود ترانه در ره جادوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد/ روح و جان تا شب بجویدگلشن شب بوی تو
من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین/ تا که دل بستم به تار پرنیان موی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک/ مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو
در میان خوبرویان برترين گوهر ز توست/ نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو
حسن کردار و جمال تو، پذیرا شد به خلق/ گشته ناپیدا به عالم ، منکر بدخوی تو
بس ستایش ها غزل ها، بهرتو با ید سرود/ تا شود شرمنده یکدم، دشمن پرگوی تو
جاده ی ابریشم_ من، قامت رعنای توست/ روز و شب دارم سفرها، درخط ابروی تو
نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو/ جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/10/blog-post_21.html
====

۱۳۹۶ مهر ۲۶, چهارشنبه

کاخ سفید: در زنجیری از سروده ها


هيلری گف نداره اينترسه/ که به ما مردم ايران برسه
واقعاً خيلی عجيبی هيلری/ بيش از اندازه نجيبی هيلری
اون روزا که مونيکا مَردتو برد/  تو اتاق بغلی حقتتو خورد
تو نشون دادی سياست ميدونی/ که نگاه ميکنی ساکت ميمونی
صلاحت بود که نگی يک متلک/ شوهرت بيلو نگيری دم چک
اصلاً انگار نه که در کاخ سفيد/  دختری اومده قبراق و جديد
اصلاً انگار نه که بيل مُِرد واسه اون/ دسته بيلش‌رو درآورد واسه اون
همه اينهارو شنفتی هيلری/  وليکن هيچی نگفتی هيلری... : هادی خرسندی
(شهر لينشوپينگ. سوئد. ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹)
*
هرگز ندیده بودم آری/ بوف سیاه کوخ نشینی در پوستین آهن
کز برج های مرمر کاخ سفید برخیزد
و در آسمان پاک خلیج فارس جان کبوتری را پر پر کند... : منوچهر آتشی
*.
توی این خنده بازار صدا و تصویر/ پر از رنگ و ریا و تزویر
این یکی پرچم شیر می فروشه با خورشید
اون یکی انداخته پشتش عکس یه کاخ سفید...
به من بگو تا کی باید اسیر جنجال باشیم؟
تا کی؟ باید تو رویا و آرزوی محال باشیم... : سعید قنبری
*
این چنین گفت "هیلاری" به "ترامپ"/ که چرا عقل به سر نیست تو را؟
هر چه آید به دهان میگویی/ تلخ و شیرین و وقیح و زیبا
برو ای " شومنِ" خر مایهء پست/ تو کجا، بحث ریاست به کجا؟
حربهء دست تو گشته است کنون/ بحث بیهودهء "مُسلم فوبیا"
حال که با این همه نادانی خود/ مُشتبَه گشته که هستی دانا؟
برو اندازهء خود را بشناس/ متوهم شده ای ای رسوا
من ندانم که تو را نیت چیست؟ / از چنین معرکه و این سودا
بکنی رهبری کاخ سفید/ حیف این کشور ما آمریکا...: مجید مرسلی
دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵
*
کاخ سفید امروز از هر روز سیاه تر است
عاقلان غرب هم فهم دارند...
نطق دیکته شده اش انشایی تکراری است... : علی حسنی
*
دو هزار و چهار، بوده سال ب/ زشت و زیبا گرفت، پا و بال ب  
هم "بریتنی"، ز حجله رخ بر تافت/ هم "براندو" ، حیات و هستی باخت
تا که "بوش"+ رفت دوباره کاخ سفید/ "بیل" هم از کتاب ، کاخی ساخت
حرف ب با زمان_ ما، گره خورد/ حرف های دگر، ز خاطره برد
دکتر منوچهر سعادت نوری (نوامبر ۲۰۰۴)
+ در برخی نسخ به شکل "تا که بوش شد دوباره مصدر کار" نیز آمده است
*
ای یانکی هفتیر کش، برخیز و نظر کن هان/ آقای تِرامپ آمد در کاخ سفید آسان
پوتین زحضور وی خوشحال تر از "بی بی"
"جانسن" سر حال آمد، ژان ماری لُپَن رقصان... : بهمن پارسا
شنبه  ۲۲ آبان ۱٣۹۵ -  ۱۲ نوامبر ۲۰۱۶
*
ترامپ از " برج" خود گردید بیرون
سوی " کاخ سفید" راهی ست اکنون...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
کاخ سفید: تارنمای ویکی پدیا
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/10/blog-post_18.html

۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

برگرد: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


امشب ، که بر منی تو ای مایهٔ ناز/ یارب ، تو کلید_ صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح ، به مشرق برگرد/ای ظلمت شب ، با منِ بی‌چاره بساز  
امشب شب مهتابه ، حبیبم را می‌خوام/ حبیبم اگر خوابه ، طبیبم را می‌خوام
خوابست وبیدارش کنید مست ست وهشیارش کنید/ گویید فلانی اومده، آن یار جانین اومده
اومده حال تو ، احوال تو ، سیه خال تو/ سفید روی تو، سیه موی تو ، ببیند برود
امشب شب مهتابه، حبیبم را می‌خوام/ حبیبم اگر خوابه، طبیبم را می‌خوام: علی ‌اکبر شیدا
*
آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز/ آخر مرا شناختی ای چشم آشنا
چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو/ من هستم آن عروس خیالات دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای/ لیلی که بود/ قصه چشم سیاه چیست؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا/ چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود/ در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم/ بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
در بند نقش های سرابی و غافلی/ برگرد عزیزم/ این لبان من این جام بوسه ها
از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها... : فروغ فرخزاد
*
گر بر سر بام گلیم کودکی، تیر ملایک را/ تا سینه ی شیطان شب دنبال می کردی
اکنون، هزاران تیر را در سینه های پاک می بینی
ای مرد/ این شب ها، نه آن شب هاست/ برگرد ، از پندار خود برگرد
من، از صدای سرخ خون، در این شب مستی
خاموش و خشمآگین ، به سوی هوشیاری باز می گردم
با خویش می کویم که در مستان بصیرت نیست...: نادر نادرپور
*
چراغ خانه ام بازآ / تو چون زین کلبه رفتی دیگر اینجا های و هویی نیست
صدایی نغمه ای حرفی صفای گفتگویی نیست
تو رفتی لاله ها پژمرد/ و دور از لاله ی روی تو اینجا لاله رویی نیست
تو ای محبوب خشم آلود سوی کلبه ات برگرد/ سراسر خانه خاموش است..: مهدی سهیلی
*
دردی عظیم دردی ست/ با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن/ وقتی به کوچه باغ/ می برد بوی دلکش ریحان را
بر بال های خسته خود باد/ گویی که بوی زلف تو می داد
وقتی که گام سحر ربای تو
وز پله های وهم سحرگاهی گرم فرار بود/ در چشم های من ابر بهار بود
در این غروب سخت پر از درد/ محبوب من به بدرقه ی من برگرد...: حمید مصدق
*
برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود/ یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش/ قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان/ غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است/ هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود..: مریم حیدرزاده
*
هان ای بهار خسته که از راه های دور/ موج صدا ی پای تو می آیدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم/ رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش/ از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا، میا، تو هم افسرده می شوی/ در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار که در باغ های شهر/ جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای/بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار/ بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشت های دگر نه که در رهت/ گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای نیست... : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
تو در شکفتن گل های لاله پنهانی/ تو در تولد یک شاخه نور مهمانی
تو در کویر دل من چه خوب می مانی/ تو را قسم به تبسم به شهر ما برگرد
در آن زمان که تو رفتی جوانه ها خشکید/ غزل ها بهانه ها خشکید
شمیم عاطفه در روح خانه ها خشکید/ قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
تو در حکایت احساس روح پیوندی/ تو ایتی ز گل مهر یاس لبخندی
تو ماجرای رسیدن به قلب الوندی/ تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد
تو یک غزل تو رباعی تو شعر آزادی/ تو یک ترنم آبی ز باغ میلادی
تو قصه ای ز هیاهوی عشق فرهادی/ تو را قسم به غریبان آشنا برگرد
تو ای پرنده ی آبی به شهر ما برگرد/ مثال رفتنت آرام و بی صدا برگرد
تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد/ قسم به مردن روح جوانه ها برگرد: مریم حیدرزاده
*
آشفته گر_ دل_ خلایق / گلبرگ_ تک_ همه حدایق
طناز تر از همیشه بر گرد / چون رنگ_ خوش_ گل_ شقایق
خطی تو بخوان ز نامه ی عشق/ رنگی به نشان برین دقایق
شوری تو فکن به جمع_ عشاق/ ای مظهر_ کوثر_ علایق
رخ  را به تبسمی بیارای / ای چهره ی_ بارز_ حقایق
صد بوسه ی گرم زان لبانت/ بر عاشق_ تو سزا و لایق
بر گرد که صبر_دل سر آمد/ آن دل که ره ‌ات گرفته شایق
بر گرد که تا فضا دهد رنگ/ چون رنگ_ خوش_ گل_ شقایق
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
ترانه ی "ای روشنی صبح، به مشرق برگرد" - اجرا: مهران مدیری
http://www.youtube.com/watch?v=bH6BENNANBo
ترانه ی برگرد عزیزم - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=S9McFVRTqc0
ترانه ی برگرد بیا خونه - اجرا: حمیرا
https://www.youtube.com/watch?v=pEvo5FW4n6w
ترانه ی برگرد - اجرا: شهره
https://www.youtube.com/watch?v=aAihjDr9_w4
ترانه ی بیا برگرد - اجرا: سیاوش قمیشی
https://www.youtube.com/watch?v=7KZ_fUQRGNk
ترانه ی بیا برگرد - اجرا: مرتضی پاشایی
https://www.youtube.com/watch?v=DudKStZnezs
ترانه ی برگرد - اجرا: پویا احمدی
https://www.youtube.com/watch?v=CJg_hgoZ29U
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.com/2017/10/blog-post_14.html

۱۳۹۶ مهر ۱۶, یکشنبه

من کیستم: در زنجیری از سروده ها


ای کاش که من بدانمی کیستمی/ در دایرهٔ حیات با چیستمی
گر پنبهٔ غفلتم نبودی در گوش/ بر خود به هزار دیده بگریستمی: مولوی
*
یکی قطره باران ز ابری چکید/ خجل شد چو پهنای دریا بدید
 که جایی که دریاست من کیستم؟/گر او هست حقا که من نیستم
 چو خود را به چشم حقارت بدید/ صدف در کنارش به جان پرورید
 سپهرش به جایی رسانید کار/ که شد نامور لؤلؤ شاهوار
 بلندی از آن یافت کو پست شد/ در نیستی کوفت تا هست شد: سعدی
*
 من کیستم ای نگار چالاک/ تا جامه کنم ز عشق تو چاک
 صد دل داری تو چون دل من/ آویخته سرنگون ز فتراک
 در راه رضای تو به جانت/ گر جان بدهم نیایدم باک...: سنایی
*
من کیستم از خویش به تنگ آمده ای / دیوانه ٔ با خرد به جنگ آمده ای
 دوشینه به کوی یار از رشکم کشت/ نالیدن پای دل به سنگ آمده ای: شکیبی اصفهانی
*
ز بس در زمانه خمش زیستم/ندانند یاران که من کیستم
 یکی چیستانم بنگشوده راز/تو نشناسی آسان که ‌من چیستم..: ملک ‌الشعرای بهار
*
من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای/ چون کوهسار پای به دامن کشیده‌ای
 از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای/ وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای...
رفت از قفای او دل از خود رمیده ام/ بی تاب تر ز اشک به دامن دویده‌ای
 ما را چو گردباد ز راحت نصیب نیست/راحت کجا و خاطر ناآرمیده‌ای...: رهی معیری
*
چون آخرین ستاره ی گمراه آسمان/ غلتیده ام به دامن بخت سیاه خویش
از دیدگان کور شب افتاده ام چو اشک/ گم کرده ام درین شب تاریک ، راه خویش...
تا آخرین پرنده ی شب دم فرو کشد/ بر می کشم به خواهش دل، ناله های خویش
من کیستم ؟ پرنده ی شب های بی امید/ سر داده در سکوت درختان، صدای خویش
گاهی صدای ریزش دل های عاشقم/ وقتی که با خیال کسی گفتگو کنند
وقتی که خنده های خوش از گوشه های لب
تک بوسه ها ی گمشده را آرزو کنند... : نادر نادرپور
*
تا دامن از من کشیدی ای سر و سیمین تن من/ هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من
جانا رخم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی/ دانم چه ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من
بنشین چو گل درکنارم تا بشکفد گل ز خارم/ ای روی تو لاله زارم وی موی تو سوسن من
ای جان و دل مسکن تو خون گریم از رفتن تو/ دست من و دامن تو اشک غم و دامن من
من کیستم بی نوایی با درد و غم آشنایی/ هر لحظه گردد بلایی چون سایه پیر امن من
قسمت اگر زهر اگر مل بالین اگر خار اگر گل
غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من... : رهی معیری
*
شهریست در خموشی و دیوارهای شهر/ گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را/ یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست
داغم به لب ز بوسه یک شب که شامگاه/ زخمی نهاد بر دلم و آشنا شدیم
با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا/ نشناخت کیستم سپس از هم جدا شدیم
شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ/ بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته
یخ بسته است، گربه سر ناودان کج/ مردی به راه مرده و مردی گریخته: نصرت رحمانی
*
مرا دعوی شاعری هیچ نیست/ کجا شاعرانند من کیستم
نه هر کس بود مرد میدان شعر/ و گر هم بسی هست من نیستم
کجا دم توانم زدن از ادب/ که عمری به پای عدد زیستم
منم قطره ی شاعران چون محیط/ به جائی که دریاست من چیستم: مجتبی کیوانی اصفهانی
*
من کیستم؟ ترانه ی لبهای آرزو/ همچون صدف ، نشسته به دریای آرزو
تلخ آب مرگ می خورم و دم نمی زنم/ اندر هوای جرعه ی صهبای آرزو
مستان به خواب ناز رفته اند و من/ بیدارم از شراره ی مینای آرزو
شبها به یاد روی تو صد بوسه می زنم/ بر روی ماهتاب شب آرای آرزو... : فرخ تمیمی
*
من نمی گویم چنان یا این چنینم/ ‌کیستم من زاده ی ايران زمینم
کشور_ افسانه‌ های باستانی/ خطه ای من برتر از ايران نبینم
یادگاری از تمدن ‌های ‌ایلام/ مانده ایمن از گزند چرخ ایام
مهد مانی مرز مزدک بوم زرتشت/ سرزمین حافظ و ‌رومی وخیام
وادی فردوسی توسی ست آن/ او که با شهنامه کرد ايران به‌ نام
یا که سینا آن خردمند مهین/ صا حب قا ون ، شفای برترین
یاهمان نقطه که سعدی آفرید/ تا گلستان ، بوستان آمد پدید
مامن افشین و بابک ، مازیار/ مهبط حلاج ،  مرد ی سربدار
یا همان منزلگه ستار آزادی طلب/ اسعد و صمصام وباقر، یپرم عیسی نسب
یا سرای مرد می برجسته و والا تبار/ نام آنها را نیارم چونکه ازحد بیشمار
جابجایش‌ ، سبزوخرم دلگشاست/ آسما نش ، پا ک و آبی با صفاست
خطه ای را ، خوشتر از ايران نبینم/ ‌کیستم من زاده ی ايران زمینم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
کیستم: در زنجیری از ترانه ها و سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.com/2015/07/blog-post.html
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/10/blog-post_8.html

۱۳۹۶ مهر ۱۰, دوشنبه

نفس ها و سروده ها و ترانه ها

سروده ها
به لب هایم، مزن قفل خموشی/ که در دل، قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن، بند گران را/ کزین سودا، دلی آشفته دارم
بیا ای مرد، ای موجود خودخواه/ بیا بگشای، درهای قفس را
اگر عمری، به زندانم کشیدی/ رها کن دیگرم، این یک نفس را
منم آن مرغ، آن مرغی که دیریست
به سر، اندیشه ی پرواز دارم... : فروغ فرخزاد
*
خیال دلکش پرواز، در طراوت ابر، به خواب می ماند
پرنده در قفس خویش، خواب می بیند
پرنده در قفس خویش، به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند، که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست... : هوشنگ ابتهاج
*
تو را چو با دگران، یار و هم نفس بینم/ بهار خویش، به تاراج خار و خس بینم
ز باغبانی خود، شرمساریم این بس/ که چون تو دسته گلی را به دست کس بینم
روا مدار خدایا، که من در این گلزار/ هوای عشق، تماشاگه هوس بینم
شکوفه روی منا، برگ آن بهارم نیست/ که شاخسار گل از روزن قفس بینم
بیا، که چون سحرم، بی تو یک نفس باقی است
مگر چو آینه، رویت، در این نفس بینم : دکتر شفیعی کدکنی
*

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه لحظهء دیدن میرسه
هر چی که جاده ست رو زمین به سینهء من میرسه
آه... ای که تویی همه کسم/ بی تو می گیره نفسم
اگه تورو داشته باشم/ به هر چی میخوام میرسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه...
عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو/ عمر دوبارهء منه دیدن و بوییدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام
عمر دوبارهء منی تو رو واسه نفس میخوام...: اردلان سرفراز
*
از چه باید به تو بنویسم/ از غروبی که مرا از تو جدا کرده ست؟
از همان ساعت ِ شومی که نَفَس ها ی ترا
به شب ِ یخزده ی بهمن ، پیوند زده ست/ از چه باید به تو بنویسم؟
مثل یک باغ ِ فروریخته ، در پاییزم./شاخه هرشاخه ی من ، در آه
ماه از پنجره ام دور ست./ درزمانی که مرا از تو نصیبی نیست
مثل یک سیب ِ تَرَک خورده ، هراسانم.
زیستن ،با دل ِ ویران شده ،آسان نیست/ سخت غمگین وُ پریشانم
 شعر ِپُرحسرت ِآن شاعر ِبرخاسته از خاک ِ خراسانم: رضا مقصدی
*
ما درین شهر، غریبیم و نداریم کسی / نه یکی همره ما و نه یکی هم نفسی...
وقت آنست ، که بالی بگشاییم و رویم/ به  دیاری ، که نیابیم  در آنجا قفسی
خُرّم آن دم، که قفس ها ز جهان بر افتد/تا نباشد بشری ، بسته ی بند عبثی
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
ترانه ها
سوغاتی (تو رو واسه نفس میخوام) - اجرا : هایده
https://www.youtube.com/watch?v=WgouueNeOCw
وطن (دلم از تنهایی تو، حتی یک نفس جدا نیست) - اجرا : اکبر گلپایگانی
https://www.youtube.com/watch?v=ltaqhdMPRQE
نفس - اجرا : گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=C7eBsXU73RE
نفس نفس - اجرا : روزبه نعمت اللهی
https://www.youtube.com/watch?v=wTi_C02cJ_U
*

۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

زنجیره ی " ریا " در سروده ها


بود آیا که در میکده‌ها بگشایند/ گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند/ دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان/ بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید/ تا همه مغ بچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب/ تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند/ که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند...: حافظ
*
 شما اهل ریائید
ای امت بدبخت بر این زرق‌فروشان/ جز کز خری و جهل چنین فتنه چرائید؟
خواهم که بدانم که مر این بی‌خردان را
طاعت به ‌چه معنی و ز بهر چه نمائید...: حکیم ناصرخسرو قبادیانی
*
ای رمیده طبع تو از ذی صلاح/ کرده ‌ای خود غیبت نیکان مباح
عالمی، گر پیرو سنت شود/ مقصدش زان پیروی، غربت شود
چون رسد وقت نماز، از جا جهد/ ترک صحبت داده، شغل از کف نهد
گوئیش: مرد ریاکاری بود/ اهل مشرب را به دل باری بود...: شیخ بهایی
*
وآن پادشه که باشد خودکامه / باشدش کارکرد به دشواری
خوبی نقیض یکدگرش باید/ یک‌جای صدق و جایی مکاری
یک‌جای سادگی و جوانمردی/ یک‌جای گربزی و ریاکاری
یک‌جای چشم‌پوشی و بی‌باکی/ یک چای بیمناکی و بیداری
در دفع خصم آنچه سزا بیند/ بایدش کار بست به ناچاری
لیکن حذر ببایدش از این سه/ بخل و دروغگویی و غداری... : ملک‌الشعرای بهار
*
دیدم که بی دریغ با رشته ی فریب
این رقعه زندگیم کوک می خورد/ داناییم به ناتوانی من افزود
دیدم که آن حقیقتت عریان ز چشم من
مکتوم مانده بود در زیر چشم باز من/ اما همیشه کور
در شهرهای پاک مقدس/ در شهرهای دور دیو و فرشته وعده ی دیدار داشتند
دیدم که رود/ رودی که یک روز پاک بود
اینک در استحاله ی سیال خویش/ تسلیم محض پهنه ی مرداب می نمود
کو یک خنده یک تبسم زیبا/ یک صوت صادقانه یک آوای بی ریا... : حمید مصدق
*
بیا از قلبمان روزی بپرسیم/ که تا حالا در این دنیا چه کردیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
به فکر درد دل های شکسته/ به فکر سیل بی پیایان اشکی
که روی چشم یک کودک نشسته/ به فکر سیل بی پایان اشکی
به فکر اینکه باید تا سحرگاه/ برای پیوند یک شب دعا کرد
ز ژرفای نگاه یک گل سرخ/ زمانی مرغ آمین را صدا کرد
به او یک قلب صاف و بی ریا داد/ که در آن موجی از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن/ پر از اندوه دل های شکیباست
بیا در خلوت افسانه هامان/ برای یک کبوتر دانه باشیم
اگر روزی پرستو بی پناهست/ برای بالهایش لانه باشیم...: مریم حیدرزاده 
*
ریا یعنی به هر سویی دویدن/ ولی جایی خداوندی ندیدن
ریا یعنی خدا اینجا مهم نیست/ رضای صاحب دنیا مهم نیست
مهم اینجا فقط وهم و گمان است/ مهم تنها نگاه مردمان است
ریا یعنی بشر در جهل مطلق/ میان هیچ و نادانی معلق
ریا یعنی بشر در غفلتی سخت/ به دنبال سرابی چشم بد بخت... : حسین مفیدی فر
*
ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست / یا که آیا ، می توان بی شعر زیست...
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است/ راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است/ قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است/ یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره ، بر کوچه ی آسایش است/ چشمه ای ، از زایش ست و رویش است...
شعر، یعنی آشنا با عدل و داد/ دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود/ از سر مسند ، ستمگر شد فرود...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
" قلمرو ریا در ادبیات" - نوشتاری از استاد دکترمحمدعلی اسلامی ندوشن: تارنمای ايران امروز
ریا : نوشتاری در تارنمای ویکی‌پدیا
" تزویر و ریا " در سروده ها: تارنمای گنجور
" ریا " در سروده های این زمانه: تارنمای آوای آزاد
ریا در شعر فارسی: تارنمای حکیمانه

۱۳۹۶ شهریور ۲۴, جمعه

خشم طبیعت: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


شگفتا !‌ درین شامگاهان وحشت / خدایان گشودند بر من دری را
از آن در ، نگه کردم آهسته در شب / به هر گوشه دیدم تن بی سری را
شما ای همه سرزمین های گیتی/ رهایی چه بخشید بد گوهری را ؟
ببندید ، چونان که دانید ، راهش/ جهان را مبرا کنید از گناهش
زمین می گدازد ز خشمی نهایی/ ز خشمی چو تاریکی شامگاهان
خوش آن لحظه ی تلخ و ‌آن روز شیرین/ که کیفر دهد خشم او بر گناهان
که در خاک و خون غوطه ور شد طبیعت
تمدن گر اینست ، کو بربریت: نادر نادرپور
*
(ترانه ی خشم طبیعت که در سال ۱۳۴۷ خورشیدی به مناسبت زلزله ی مهلک خُراسان و با دیدن تصاویری از این رخداد سروده شده است)
روز و شب دست دعــــا/ می بــــرم سوی خــــدا
کای خــدا از بندگــانِ پُرگناهت رو مـگردان/ قلب عالم را ز خَشم خــود ملرزان
گَـر بُـوَد بـر دوشِ ما بارِ گنـاهی/ اشکِ چـشم کودکان را کن نگاهی...
چشمه ســـاران خُشک اگر شد/تشنگان را در کویرِ غم مسوزان
در جـــهــــــانِ آفـــریــــــــــنـش/ خیـــمه گاه زاده ی آدم مسوزان
غــم به گیـــتی چیــره گشـــته
ای پـنـاهِ بی پـنـاهـان/ طاقتی ده/ آسِمان ها تیـره گشته
ای گُواهِ بی گناهان/ طاقتی ده/ زد به گردون ابرِ غَم چترِ سیاهی
رحمتـی ، بخشایشـی  ، لطفـی ، الهـی: رحیم معینی کرمانشاهی
*
بهـار میهـن مـا بـدتـر از زمـسـتان است/ به هر طرف نگری غارت گلستان است
کجـاسـت رحمـت رحمـان و یاری ایـزد/ عـنان قهـر طبیعت بدسـت شـیطان است
ز بـرف آب گـوارا شـود بـه جـو جـاری/ ولی بـه سینه ما نـوک تیغ و پیکان است
به ماه حـوت گیاهان ز خـواب بر خیزند/ برای مردم ما خواب مرگ و طوفان است
ز خشکـسالی دوران وطـن شـود ویـران/ زخشم بهمن و سیلاب، دل هراسان است
به سـوگ مردم پنجشیر و بامیان و تخار/ دو چـشم اهـل وطن مثل ابر گـریان است
ز ظلـم طالـب و قهــر طبـیعـتـم حـیـران/ که هر دو اوج مصیبت بلای دوران است
فـساد و جهل و تعصب که می کند بیداد/ همه زسستی ایمان وضعف وجدان است
طبیب رفته بـه خـواب عمیق خـرگـوشی/ بهر طرف مرض و درد و غم فراوان است
دل وطـن شـده چـون دامن شفـق خونین/ سـر شکسته مردم به روی سـندان است
جفـا و ظلـم و سـتم تـا بکی بـود جـاری/ گهی ز خشم طبیعت و یا ز انسان است
مکان رنج و عــزا و بـلا شــده مـیـهـن
که سـوز سینه بریان و آه و افغان است: رسول پویان سراینده ی افغانی
*
پس از تو نمونم برای خدا / تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگین ز شاخه ی غم/ گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من اون تک درختی/ که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش / ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم این را به عالم/ نمی مونه عشقت برایم
که هستم من اون تک درختی/ که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش / ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم ای بی خبر ز دلم/ که بی اعتباره وفای تو هم
که هستم من اون تک درختی/ که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته
تو اکنون ز عشقم گریزونی/ غمم را ز چشمم نمی خونی
ازین غم چه حالم ، نمی دونی... : هما میر افشار
*
ای ساربان ، ای کاروان ، لیلای من کجا می بری ؟/با بردن لیلای من ، جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی ؟ لیلای من چرا می بری ؟ (۲)
در بستن پیمان ما ، تنها گواه ما شد خدا/تا این جهان ، بر پا بود ،این عشق ما بماند به جا
ای ساربان کجا می روی ؟ لیلای من چرا می بری ؟ (۲)
تمامی دینم به دنیای فانی، شراره عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی ، به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند ،بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی/ از این غم چه حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته:  تلفیقی از محسن نامجو/ با بهره گیری از "ای ساربان"  سروده ی رحیم معینی کرمانشاهی و " تک درخت: همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته" سروده ی هما میر افشار
*
رباعی : خشم طبیعت
به مناسبت توفان های وحشتناک اخیر در آمریکا

توفان، چرا نشانه ی خشم_ طبیعت است
زیرا که معصیت به تن بس حکومت است

باید ، از ارتکاب_ گناهان ، حذر نمود
این چاره ی نهایی_ آن موج_ وحشت است
دکتر منوچهر سعا دت نوری

ترانه ها
ترانه ی خشم طبیعت - اجرا: پوران
https://www.youtube.com/watch?v=vtwj2kKsj58
ترانه ی " تک درخت: همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته "- اجرا: اکبر گلپایگانی
https://www.youtube.com/watch?v=lURWUAmchHA
ترانه ی " تک درخت: همه شاخه های وجودش/ ز خشم طبیعت شکسته" - اجرا: ستار
https://www.youtube.com/watch?v=6FxkfGP--VA
ترانه ی ای ساربان - اجرا: محسن نامجو
https://www.youtube.com/watch?v=sKLtyXIRnD4
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/09/blog-post_15.html

۱۳۹۶ شهریور ۲۰, دوشنبه

رباعی خشم طبیعت


به مناسبت توفان های وحشتناک اخیر در آمریکا


توفان، چرا نشانه ی خشم_ طبیعت است
زیرا که معصیت به تن بس حکومت است

باید ، از ارتکاب_ گناهان ، حذر نمود
این چاره ی نهایی_ آن موج_ وحشت است

دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۶ شهریور ۱۹, یکشنبه

پیاز: در زنجیری از سروده ها


بوی کبر و بوی حرص و بوی آز/ در سخن گفتن بیاید چون پیاز
گر خوری سوگند من کی خورده‌ام/ از پیاز و سیر تقوی کرده‌ام... : مولوی
*
یکی نان خورش جز پیازی نداشت/ چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
کسی گفتش ای سغبهٔ خاکسار/ برو طبخی از خوان یغما بیار...: سعدی
*
هست این راه بی‌نهایت دور/ توی بر توی بر مثال پیاز
هر حقیقت که توی اول داشت/ در دوم توی هست عین مجاز..: عطار
*
همه بردید و چریدید و بگردید انبار/ ز حبوب و ز بقول و ز پیاز و ز ذغال
برزگر گرسنه و جیش بریتانی سیر
شهر بی‌توشه و اردو ز خورش مالامال..: ملک‌الشعرای بهار
*
سیر، یک روز طعنه زد به پیاز/ که تو مسکین چقدر بد بوئی
گفت، از عیب خویش بی‌خبری/زان ره از خلق، عیب میجوئی...: پروین اعتصامی
*
برای عارفان در خاک خفتن/ بود بی شبهه آغاز شکفتن
برون از خاک نرگس خود پیاز ست/ولی در جان او صد گونه رازست..: مهدی سهیلی
*
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه/یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم/ از این تغارا عار داره...: فروغ فرخزاد
*
تو ای غرور توانای آفریننده/ تن از برهنگی و سادگی دریغ مدار
برهنه بودن چون ساده بودن آسان نیست/ به شعله ها بنگر تا نترسی از دشوار
حجاب های پیازین ز گرد خود برگیر/ به این حقیقت سوزان ژرف ،دل بسپار
که تا برهنه نباشی، خدا نخواهی بود/خدای پنهان از روح شب برهنه تر است
بسان آن زن زیبای زیرک زنگی
که تور نازک مهتاب هم حجابش نیست: نادر نادرپور
*
رباعی پیاز
کمی پیاز بخور با " کباب و چلو"/ گر چه گردد، دهان_ تو، بد بو
دارد اما ، بسا خواص_ نکو/ همزمان ، می دهد به تو نیرو!
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
پیاز در سروده ها: تارنمای گنجور
پیاز در اشعار شعرای معاصر: تارنمای جستجو
تاریخچه ی پیاز در مورد منشاء اولیه ی پیاز یا سرزمینی که نخستین بار پیاز در آن کشت شده است نظریات زیر وجود دارد: بعضی ایران را موطن اصلی پیاز می دانند/ پیازهای جمع آوری شده در قرن ۱۹توسط گیاه شناسان در آسیای غربی، مبین این است که منشاء پیاز را دامنه شمال ایران، افغانستان ونواحی آسیا می دانند/ پیاز از قدیمی‌ترین سبزی ها و صیفی‌جات خوراکی در دنیا و ایران است که خاستگاه آن را در ایران و افغانستان ذکر کرده‌اند/ قدیمی‌ترین منابع کشف شده در مورد پیاز از سومریان بدست آمده که نشان می‌دهد، سومریان که در عراق امروزی می‌زیسته‌اند، تقریبا ۲۶۰۰ قبل از میلاد مسیح از این گیاه استفاده می کرده‌اند. در نسخه‌های کتب قدیمی مصر که نوشته‌های خود را روی پاپیروس می‌نوشتند، از اثرات دارویی پیاز سخن به میان آمده است. آنها عقیده داشتند که مصرف پیاز به همراه غذا انرژی بیشتری به فرد می‌دهد/ پیاز سه هزار سال قبل از میلاد مسیح در مصر کشت می‌شده‌است و بر اساس برخی اسناد کارگرانی که در ساختن اهرام مصر فعالیت می‌کرده‌اند از پیاز به عنوان غذای اصلی استفاده می‌کردند (نوشتاری از همین نگارنده): تارنمای گزیده ای از نوشتارها 
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/09/blog-post_10.html

۱۳۹۶ شهریور ۱۸, شنبه

رباعی پیاز


کمی پیاز بخور با " کباب" و " چلو"
گر چه ، سازد دهان_ تو ، بد بو

دارد اما ، بسا خواص_ نکو
همزمان ، می دهد به تو نیرو!

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه

"عکس رخ یار": در زنجیری از سروده ها


ساقی به نور باده برافروز جام ما/ مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم/ ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان/ کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری/ زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری/ خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما...
ترسم که صرفه‌ ای نبرد روز بازخواست/ نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما... : حافظ
*
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو/ هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو/ مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید/پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید/ یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید/ دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید/ هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه... : شیخ بهایی
*
چون در همه جا عکس رخ یار توان دید/ دیوانه نیم من، که روم خانه به خانه
افسون دل افسانه عشقست وگر نی/ باقی به جمالت که فسونست و فسانه
تقصیر هلالی به امید کرم تست
یعنی که گنه را به ازین نیست بهانه: هلالی استرآبادی (مشهور به جغتایی)
*
سرد است اين  زمانه واوضاع مكدراست/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ ها ي باز شهر/ بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگراست
دوران  پا يكوبي و بزم و نشاط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتار ديگراست
ديگر نه عاشقي ، كه بخواند سرود عشق/ د يگر نه دلبري كه د لش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه داد و نعره ی مستان، به معبر است
ديگرنه شور و جوش در اين قوم پرخروش/ ديگر نه فكر كشور و ﺁينده درسراست
دراين فضاي وحشت و تاريك و پرهراس / بلبل سكوت كرده و گل غنچه پرپراست
خورشید پرفروغ نه د يگر منور است/ سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است
دریای پرخروش، خموشست و بی نهیب/ وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
آن کوه استوار ، چه ریزش نموده است/ وان رود و جویبار، چه خشکیده بستراست
دیگر شمیم عشق، به گل ها نمانده است/الماس_  سبز عا طفه، نایاب گوهراست
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ خشمی به  پا، زساغر و رخسار_ دلبراست
ديگر نه آن نوای_ طربناک_ جانفزا/ آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکر است
از صبح ، تا به شام ، نوا ها چه دلخراش/ بس وعظ حزن و درد که بالای منبر است
ماتم  گرفته عشق و به هرکوی این دیار/ آن پرچم_ سیاه_ عزا،  بر سر_ در است
ابر است آسمان و فضا بغض کرده است/ انبوه_ بار_ غم به بسا جا ن و پیکراست
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
خورشید پرفروغ نه ديگر منور است
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین گوش کنید به
ترانه ی "هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو" سروده ی شیخ بهایی - اجرا: فرامرز اصلانی
ترانه ی "هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو" سروده ی شیخ بهایی - اجرا: ناظری
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/09/blog-post.html

۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

سنجاب: در گلچینی از سروده های این زمانه

سروده ها
تا تاختند بی‌هنران در مصاف‌ها/ زد زنگ‌، تیغ‌های هنر در غلاف‌ها
تا لاف زن نمود زبان هنر دراز/ پتیاره کرد خوی‌، زبان‌ها به لاف‌ها
پرورده شد به طرد حقایق دماغ‌ ها/ گسترده شد بگرد طبایع گزاف‌ها
بر باد رفت قاعدهٔ اجتماع‌ ها/ وز هم گسست رابطهٔ ائتلاف‌ها...
اکنون ‌لحاف و بستر‌، سنجاب و خز کنند/آنان که پاره بود به کتفشان لحاف‌ها
وقتست تا میان چمن عاملان دی/ بر گلبنان کنند ز نو اعتساف‌ها
خفاش ها شدند از اشکفت‌ها برون
طاووس‌ها شدند نهان در شکاف‌ها... : ملک‌الشعرای بهار
*
گفت روبه این در و ایوان ماست/ پوستین دوزیم و این دکان ماست
هست ما را بهتر از هر خواسته/ اندرین دکان، دمی آراسته
ساده و پاکیزه و زیبا و نرم
همچو خز شایان و چون سنجاب گرم... : پروین اعتصامی
*
به دیماه کز گشت گردان سپهر/ سحاب افکند پرده بر روی مهر
ز دم سردی ابر سنجاب پوش/ ردای قصب کوه گیرد به دوش...
ز گلها از آن سر بر افراخته است/ که با باغ بی برگ و بر ساخته است
گل یخ گر آورد بستان به دست
مرا آتشین لاله ای چون تو هست: رهی معیری
*
شبانگه که مرغابی ، از مهر ِ جفت/ خروشد به دامان ِ مرداب ها
دل از شور ِ دیدار ِ آن دلفروز/ بشوراند از دیده ام خواب ها
فروزنده خونم ، به نیلی رگان/ همیدون بجوشد ، بر پرتاب ها
سر آسیمه از بستر آیم فرود/ شتابنده هر سو ، چو بی تاب ها
به جنگل درون ، بینم از هر کنار/ به گلبرگ ها ، گرد ِ شبتاب ها
فرا پیش ِ پایم ، گریزان چو تیر
به آغوش ِ هر شاحه سنجاب ها... : فریدون توللی
*
در ساحت حضور نسیم و نماز نور
در ساحت وقوف به زیبایی حیات/ در آفتاب از پس باران کنار راه
مرد ایستاده است و نمی خواهد دز رهگذار خویش بر هم زند
آرامش موقر سنجابی را که با خوشه ی اقاقی یا ساقه ی علف
دم لرزه می کند... : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
با ریشه های گرم از عمق لایه ها/ جریان آب را در خویش می کشد
و با دهان سبز/ امواج نور را می نوشد از فضا
بر شانه های پهن بزرگش نشسته اند سنجاب های کوچک لرزان...
در پیچ جاده در شیب تند کوه
صاف ایستاده است با بازوان باز و بلندش درخت تک: سیما یاری
*
 رباعی سنجاب
سنجاب، بر روی شاخه ی باریک_ آن نهال
جا خوش نموده، چو گویی به بام_ خویش
پنهان کند دو دانه ی گردوی بی مثال
تا برکشد دوباره، یکی را به کام خویش
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سنجاب در سروده ها: تارنمای گنجور
سنجاب در اشعار شعرای معاصر: تارنمای جستجو
سنجاب نامه
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار

۱۳۹۶ مرداد ۲۷, جمعه

رباعی: سنجاب


سنجاب، بر روی شاخه ی باریک_ آن نهال
جا خوش نموده، چو گویی به بام_ خویش

پنهان کند دو دانه ی گردوی بی مثال
تا برکشد دوباره، یکی را به کام خویش

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
"سنجاب نامه" و نگاهی به سنجاب های ایران و جهان
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/08/blog-post_16.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/08/blog-post_18.html

۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

" چنین" و " چنان" ها: در زنجیری از سروده ها


از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد/ کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد
او خشم همی گیرد، تو عذر همی خواه
هر روز به نو یار دگر می‌ نتوان کرد: رودکی
*
همی گفت کاین روز فرخنده باد/ دل بد سگالان ما کنده باد
همان کز جهان آفرین کرد یاد/ ببخشود و دیده بدو باز داد
فریدون چو روشن جهان را بدید/ به چهر نو آمد سبک بنگرید
چنین گفت کز پاک مام و پدر/ یکی شاخ شایسته آمد به بر
می روشن آمد ز پرمایه جام/ مر آن چهر دارد منوچهر... : فردوسی
*
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت/ جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
همه قبیله ی من عالمان دین بودند/مرا معلم عشق تو شاعری آموخت...
من آدمی به چنین شکل و خوی و روش/ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت
چنان بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده ی سعدی شناوری آموخت: سعدی
*
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد...
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد.. : حافظ
*
عشق خروشی، که عیان دیده‌ام/ سینه به جوشی، که زیان دیده‌ام
دل چو ز ناگه به وصالش رسید/ بانگ برآورد که: جان دیده‌ام
گاه رخش را ز درون جهان/ گاه ز بیرون جهان دیده‌ام
رخ ننمودست به من ذره‌ای/ کش نه در آن ذره نشان دیده‌ام
با تو چه گویم؟ که چنین و چنان
کش نه چنین و نه چنان دیده‌ام... : اوحدی مراغه‌ای
*
در دیده‌ام چه نور روانست آن یکی/ این طرفه تر ز دیده نهان است آن یکی
ارباب حسن اگر چه بدل جای کرده‌اند/ لیکن تن‌اند جمله و جانست آن یکی...
در شأن آن یکی ببیان گفتگو مکن/ برتر ز گفتگو و بیانست آن یکی
خاموش باش فیض که از وصف برتر است
دیگر مگو چنین و چنانست آن یکی: فیض کاشانی
*
کرده ام شغل و گفته ام مدحت/که ندیده ست کس چنین و چنان
از عمل نیست یک درم باقی
بر من از هیچ وجه در دیوان...: مسعود سعد سلمان
*
این است شعر من/ با خون تابناک تر از صبح با تار و پود پاک تر از آب
این است کودک من و هرگز نگویمش/ در قرن های بعد/ چنین و چنان شود
باشد طنین تپش های جان او
با جان دردمندی همداستان شود: فریدون مشیری
*
ملک کیان از اول تاریخ تاکنون/ هرگز چنین ضعیف و چنین ناتوان نبود
تاریخ شاهد است که در عهد باستان/ برتر ز ما و کشور ما در جهان نبود
کانون افتخار و شرف مهد اقتدار/ جز زیر سایه عَلَم کاویان نبود
شاهان باستان را فرخنده آستان/ گر آسمان نبود کم از آسمان نبود
گردنکشان ملک جهان را ز هر دیار/ دیروز حال ملک چنین و چنان نبود
فخر ار بما فروشند امروز این و آن/ دیروز در جهان اثری زین و آن نبود
امروز اگر گروه دغلکار حاکمند
دیروز ازین گروه به ایران نشان نبود... : مجتبی کیوانی اصفهانی (کیوان)
*
چشمان تو تابع اضداد/ چیزی بسان جهان است
پیر است اگر چه جوان است/ آری چنین و چنان است
با اینهمه نه این و نه آن است: نصرت رحمانی
*
گر افتد گذار تو ای پاکباز/ ز تهران و شیراز جنت طراز
میان راه شهری ببینی تو باز/ چو ویرانه ای پر نشیب و فراز
ولی این خرابی و سوز و گداز/ نه از ایلغارست و نه از ترکتاز
که اینجاست شهری به قانون خود...
اگر شهری بینی چنین و چنان/ و گر بشنوی حرفی از این و آن
نباید بگوئی فلان و فلان/ که این در کنارست و آن در میان
بسی فرق دارد یقین با گمان/ مکن شکوه و بگذر از اصفهان
که اینجاست شهری به قانون خود: مجتبی کیوانی اصفهانی (کیوان)
*
بنگر به یاخته که ترا بافته ز جان
شالوده برسه بخش و چنین حال وچون اوست
یک "پرده‌ " دور "بستر" و یک "هسته" آن میان
اما، هزار جسم دگر ،  اندرون اوست
آن پرده‌ پاسدار و نگهبان بستر است
برآن " گذار نیک عناصر" میسر ‌است...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
دست به دست من بده/ قول بده که با منی
اگر تو یار من شوی/ چنین کنم چنان کنم
پشت به پشت صف به صف/ سینه به سینه موج موج
دل بدهی به قلب من/ هم این کنم هم آن کنم
درد حریف ما نشد/ غصه به کار ما نبود
پیک امید سمت تو/ روان کنم روان کنم
میطلبم حریف را/ می شکنم به دست خود
بغض هزار ساله را/ نهان کنم نهان کنم
جانا تو ماه روشنی/ زیبا به وصف شبنمی... : سهیل حسینی
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه ، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش ، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت/ یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
گوش کنید به
ترانه ی "چنین کنم چنان کنم" - اجرا: حامد همایون/ تارنمای یوتیوب
همچنین نگاه کنید به
آگاهی هایی پیرامون ترانه ی "چنین کنم چنان کنم" - سراینده: سهیل حسینی - خواننده و سازنده ی آهنگ‌; حامد همایون - تنظیم آهنگ‌; مسعود جهانی/ تارنمای ویکی پدیا
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/08/blog-post_12.html