۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

سنجاب: در گلچینی از سروده های این زمانه

سروده ها
تا تاختند بی‌هنران در مصاف‌ها/ زد زنگ‌، تیغ‌های هنر در غلاف‌ها
تا لاف زن نمود زبان هنر دراز/ پتیاره کرد خوی‌، زبان‌ها به لاف‌ها
پرورده شد به طرد حقایق دماغ‌ ها/ گسترده شد بگرد طبایع گزاف‌ها
بر باد رفت قاعدهٔ اجتماع‌ ها/ وز هم گسست رابطهٔ ائتلاف‌ها...
اکنون ‌لحاف و بستر‌، سنجاب و خز کنند/آنان که پاره بود به کتفشان لحاف‌ها
وقتست تا میان چمن عاملان دی/ بر گلبنان کنند ز نو اعتساف‌ها
خفاش ها شدند از اشکفت‌ها برون
طاووس‌ها شدند نهان در شکاف‌ها... : ملک‌الشعرای بهار
*
گفت روبه این در و ایوان ماست/ پوستین دوزیم و این دکان ماست
هست ما را بهتر از هر خواسته/ اندرین دکان، دمی آراسته
ساده و پاکیزه و زیبا و نرم
همچو خز شایان و چون سنجاب گرم... : پروین اعتصامی
*
به دیماه کز گشت گردان سپهر/ سحاب افکند پرده بر روی مهر
ز دم سردی ابر سنجاب پوش/ ردای قصب کوه گیرد به دوش...
ز گلها از آن سر بر افراخته است/ که با باغ بی برگ و بر ساخته است
گل یخ گر آورد بستان به دست
مرا آتشین لاله ای چون تو هست: رهی معیری
*
شبانگه که مرغابی ، از مهر ِ جفت/ خروشد به دامان ِ مرداب ها
دل از شور ِ دیدار ِ آن دلفروز/ بشوراند از دیده ام خواب ها
فروزنده خونم ، به نیلی رگان/ همیدون بجوشد ، بر پرتاب ها
سر آسیمه از بستر آیم فرود/ شتابنده هر سو ، چو بی تاب ها
به جنگل درون ، بینم از هر کنار/ به گلبرگ ها ، گرد ِ شبتاب ها
فرا پیش ِ پایم ، گریزان چو تیر
به آغوش ِ هر شاحه سنجاب ها... : فریدون توللی
*
در ساحت حضور نسیم و نماز نور
در ساحت وقوف به زیبایی حیات/ در آفتاب از پس باران کنار راه
مرد ایستاده است و نمی خواهد دز رهگذار خویش بر هم زند
آرامش موقر سنجابی را که با خوشه ی اقاقی یا ساقه ی علف
دم لرزه می کند... : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
با ریشه های گرم از عمق لایه ها/ جریان آب را در خویش می کشد
و با دهان سبز/ امواج نور را می نوشد از فضا
بر شانه های پهن بزرگش نشسته اند سنجاب های کوچک لرزان...
در پیچ جاده در شیب تند کوه
صاف ایستاده است با بازوان باز و بلندش درخت تک: سیما یاری
*
 رباعی سنجاب
سنجاب، بر روی شاخه ی باریک_ آن نهال
جا خوش نموده، چو گویی به بام_ خویش
پنهان کند دو دانه ی گردوی بی مثال
تا برکشد دوباره، یکی را به کام خویش
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سنجاب در سروده ها: تارنمای گنجور
سنجاب در اشعار شعرای معاصر: تارنمای جستجو
سنجاب نامه
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار

۱۳۹۶ مرداد ۲۷, جمعه

رباعی: سنجاب


سنجاب، بر روی شاخه ی باریک_ آن نهال
جا خوش نموده، چو گویی به بام_ خویش

پنهان کند دو دانه ی گردوی بی مثال
تا برکشد دوباره، یکی را به کام خویش

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
"سنجاب نامه" و نگاهی به سنجاب های ایران و جهان
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/08/blog-post_16.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/08/blog-post_18.html

۱۳۹۶ مرداد ۲۱, شنبه

" چنین" و " چنان" ها: در زنجیری از سروده ها


از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد/ کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد
او خشم همی گیرد، تو عذر همی خواه
هر روز به نو یار دگر می‌ نتوان کرد: رودکی
*
همی گفت کاین روز فرخنده باد/ دل بد سگالان ما کنده باد
همان کز جهان آفرین کرد یاد/ ببخشود و دیده بدو باز داد
فریدون چو روشن جهان را بدید/ به چهر نو آمد سبک بنگرید
چنین گفت کز پاک مام و پدر/ یکی شاخ شایسته آمد به بر
می روشن آمد ز پرمایه جام/ مر آن چهر دارد منوچهر... : فردوسی
*
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت/ جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
همه قبیله ی من عالمان دین بودند/مرا معلم عشق تو شاعری آموخت...
من آدمی به چنین شکل و خوی و روش/ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت
چنان بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده ی سعدی شناوری آموخت: سعدی
*
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد...
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد.. : حافظ
*
عشق خروشی، که عیان دیده‌ام/ سینه به جوشی، که زیان دیده‌ام
دل چو ز ناگه به وصالش رسید/ بانگ برآورد که: جان دیده‌ام
گاه رخش را ز درون جهان/ گاه ز بیرون جهان دیده‌ام
رخ ننمودست به من ذره‌ای/ کش نه در آن ذره نشان دیده‌ام
با تو چه گویم؟ که چنین و چنان
کش نه چنین و نه چنان دیده‌ام... : اوحدی مراغه‌ای
*
در دیده‌ام چه نور روانست آن یکی/ این طرفه تر ز دیده نهان است آن یکی
ارباب حسن اگر چه بدل جای کرده‌اند/ لیکن تن‌اند جمله و جانست آن یکی...
در شأن آن یکی ببیان گفتگو مکن/ برتر ز گفتگو و بیانست آن یکی
خاموش باش فیض که از وصف برتر است
دیگر مگو چنین و چنانست آن یکی: فیض کاشانی
*
کرده ام شغل و گفته ام مدحت/که ندیده ست کس چنین و چنان
از عمل نیست یک درم باقی
بر من از هیچ وجه در دیوان...: مسعود سعد سلمان
*
این است شعر من/ با خون تابناک تر از صبح با تار و پود پاک تر از آب
این است کودک من و هرگز نگویمش/ در قرن های بعد/ چنین و چنان شود
باشد طنین تپش های جان او
با جان دردمندی همداستان شود: فریدون مشیری
*
ملک کیان از اول تاریخ تاکنون/ هرگز چنین ضعیف و چنین ناتوان نبود
تاریخ شاهد است که در عهد باستان/ برتر ز ما و کشور ما در جهان نبود
کانون افتخار و شرف مهد اقتدار/ جز زیر سایه عَلَم کاویان نبود
شاهان باستان را فرخنده آستان/ گر آسمان نبود کم از آسمان نبود
گردنکشان ملک جهان را ز هر دیار/ دیروز حال ملک چنین و چنان نبود
فخر ار بما فروشند امروز این و آن/ دیروز در جهان اثری زین و آن نبود
امروز اگر گروه دغلکار حاکمند
دیروز ازین گروه به ایران نشان نبود... : مجتبی کیوانی اصفهانی (کیوان)
*
چشمان تو تابع اضداد/ چیزی بسان جهان است
پیر است اگر چه جوان است/ آری چنین و چنان است
با اینهمه نه این و نه آن است: نصرت رحمانی
*
گر افتد گذار تو ای پاکباز/ ز تهران و شیراز جنت طراز
میان راه شهری ببینی تو باز/ چو ویرانه ای پر نشیب و فراز
ولی این خرابی و سوز و گداز/ نه از ایلغارست و نه از ترکتاز
که اینجاست شهری به قانون خود...
اگر شهری بینی چنین و چنان/ و گر بشنوی حرفی از این و آن
نباید بگوئی فلان و فلان/ که این در کنارست و آن در میان
بسی فرق دارد یقین با گمان/ مکن شکوه و بگذر از اصفهان
که اینجاست شهری به قانون خود: مجتبی کیوانی اصفهانی (کیوان)
*
بنگر به یاخته که ترا بافته ز جان
شالوده برسه بخش و چنین حال وچون اوست
یک "پرده‌ " دور "بستر" و یک "هسته" آن میان
اما، هزار جسم دگر ،  اندرون اوست
آن پرده‌ پاسدار و نگهبان بستر است
برآن " گذار نیک عناصر" میسر ‌است...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
دست به دست من بده/ قول بده که با منی
اگر تو یار من شوی/ چنین کنم چنان کنم
پشت به پشت صف به صف/ سینه به سینه موج موج
دل بدهی به قلب من/ هم این کنم هم آن کنم
درد حریف ما نشد/ غصه به کار ما نبود
پیک امید سمت تو/ روان کنم روان کنم
میطلبم حریف را/ می شکنم به دست خود
بغض هزار ساله را/ نهان کنم نهان کنم
جانا تو ماه روشنی/ زیبا به وصف شبنمی... : سهیل حسینی
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه ، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش ، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت/ یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
گوش کنید به
ترانه ی "چنین کنم چنان کنم" - اجرا: حامد همایون/ تارنمای یوتیوب
همچنین نگاه کنید به
آگاهی هایی پیرامون ترانه ی "چنین کنم چنان کنم" - سراینده: سهیل حسینی - خواننده و سازنده ی آهنگ‌; حامد همایون - تنظیم آهنگ‌; مسعود جهانی/ تارنمای ویکی پدیا
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/08/blog-post_12.html

۱۳۹۶ مرداد ۲۰, جمعه

تلفن: در زنجیری از سروده ها


کلید می گردانم و می گشایم/ هوای معطری از در بیرون می زند
و سکوتی رقیق بر می خیزد برابر حس هایم
گلدان ها و آویز ها و میز/ کتاب ها و قلم ها و چراغ بیگانه ایستاده اند
تلفن به طرح ریشخندی به چهره عکسی هوا؟ و هوا ها فهمیده اند
کسی تلفن زده است اینجا/ و زنگ آنقدر لرزانده است هوا را
که شانه های سکوت از نفرت لرزیده است
و پشت در عطر مردد به گوش ایستاده می دانم: منوچهر آتشی
*
و بعد کسی تلفن زد که الو
سهم شادی امروز به قدر قوطی_ ودکاست
یا به قیمت تریاق ؟  رویا زرین
*
این تلفن خراب نیست‚ تو معرفت نداری/ نامه ها بی جواب نیست‚ تو معرفت نداری
راه من و تو دور نیست‚ تو از ترانه دوری/ کوچه ها بی عبور نیست‚ تویی که سوت و کوری
تو بی صدا ترینی‚ من از ترانه لبریز/ تو به بهار زردی‚ من گل سرخ پاییز
سیبای باغمون رو دیوای قصه خوردن/ انگاری توی این شهر نامه رسونا مردن
حتی خبر ندارم‚ کجای این سکوتی/ شاپرک رهایی ‚ یا شام عنکبوتی
حیف نگاه خیسم/ حیف همین ترانه/ حیف حروف پاک این همه عاشقانه... : یغما گلروئی
*
تلفن
گوشی_ گفت و شنود را تا گرفت او ، گفتمش
دوست می دارم ترا ، آیا که می دانی هنوز
گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای
لیک آگاهم که تو در سینه،  پنهانی هنوز
نا له ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت
دردمند_ عشق تو هستم ، که درمانی هنوز
نازنینا ، گر گنه کردم خطایم را به بخش
عشق_ یکتای منی و روح و ایمانی هنوز
خنده ای کرداز ته دل، دلبر دیرین و گفت
منتظر ما نم ترا بینم ، که جا نا نی هنوز
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی " تلفن "
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/08/blog-post.html