۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

مست ها و سروده ها


بسا که مست در این خانه بودم وشادان/ چنان که جاه من افزون بد از امیر و ملوک
کنون همانم و خانه همان و شهر همان/ مرا نگویی کز چه شده‌ست شادی سوک: رودکی
*
چو آن جامه ‌های گرانمایه دید/ هم از دست رودابه پیرایه دید
در کاخ بر خویشتن بر ببست/ از اندیشگان شد به کردار مست...: فردوسی
*
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه/ صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم/ هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي/ وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من/ اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد/ در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد/ وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم/ گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان/ نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل/ نيميم لب دريا نيمي همه دردانه
من بي دل و دستارم در خانه خمارم من/ يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي/ زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه: مولوی
*
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را/ یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادم/ تا مدعیان خرده نگیرند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یار/ آری شتر مست کشد بار گران را...: سعدی
*
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست/ پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان/ نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین/ گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند/ کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر/ که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم/ اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار/ ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست: حافظ
*
گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن را: خیام
*
شیخ مست و شحنه مست و میر مست/ مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست/ کار ایران با خداست... : ملک ‌الشعرای بهار
(ملک ‌الشعرای بهار در عین حال این چنین نیز سرود: دو چیز است شایسته نزدیک من / رفیق جوان و رحیق کهن/ رفیق جوان غم زداید ز دل/ رحیق کهن روح بخشد به‌ تن...
رحیق = می و خوشترین و بهترین می و می خالص و می صافی بی درد - شراب خالص و صاف - شراب بهشتی)
*
مست مستم کن چنان کز شور می/ باز گویم قصه ی افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من/ رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد.... : فروغ فرخزاد
*
لحظه ی دیدار نزدیک است/ باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم/ باز گویی در جهان دیگری هستم... ; مهدی اخوان ثالث
*
تهی کن جام را ای ساقی مست/ که امشب میل جام دیگرم نیست
مرا از سوز ساز و خنده ی می/ چه حاصل؟ زانکه شوری در سرم نیست
خوش آن شب ها، خوش آن شب های مستی/ که با او داشتم خوش داستان ها
شرابم شعله می زد در دل جام/ در آن می سوخت عکس آسمان ها
خوش آن شب ها که مست از دیدن او/ هوایی در دلم بیدار می شد
لبش چون جام سرخ از بوسه ای چند/ لبالب می شد و سرشار می شد... : نادر نادرپور

شهریست در خموشی و دیوارهای شهر/ گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست... : نصرت رحمانی
*
من مستم و میخانه پرستم/ راهم منمایید/ پایم بگشایید
وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم
می لاله و باغم/ می شمع و چراغم
می همدم من، هم‌نفسم، عطرِ دماغم
خوش رنگ، خوش آهنگ/ لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی، اندیشه مدارید/ گواراست به کامم
در ساحل آتش/ من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بُتگر/ من نامه‌سیاهم
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار
هشدار که من مست میِ هر شبه هستم: سیاوش کسرایی
*
چشم تو چشمه ی شراب من است/ هر نفس مست ازین شرابم کن
تشنه ام تشنه ام شراب شراب/ می بده می بده خرابم کن... : فریدون مشیری
*
آه می بینی/ مستان امروزینه/ هشیاران دیروزند
ای دوست/ ای تصویر/ ای خاموش/ از پشت این دیوار/ در رگبار
آخر بپرس از رهگذاری مست یا هشیار
زان ها که می گریند/ زان ها که می خندند
کامشب درخیمه ی مجنون دلتنگ کدامین دشت
بر توسنی دیگر برای مرگ شیرین گوارایی
زین و یراق و برگ می بندند؟... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
روزی من از كرانه ی درياها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی "مست مستم"
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/03/blog-post_12.html
"مستانه" درهمایش تنی چند از سرایندگان این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/05/blog-post.html
عشق و شور و "مستی" : در برخی از سروده ها و ترانه ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/07/blog-post_18.html
نعره ی "مستان": در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/01/blog-post.html
باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_12.html
"مستی" های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_25.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_10.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

رباعی: برهنه بانویی بر فراز کوه


رفته ای بر قله ی "تاراناکی"
لخت و زیبا گشته ای مانند قو

رفته ای آنجا و عکس انداختی
تا بیابی هر کجا صد رانده وو !!!
( با که داشتی در سر_ کوه رانده وو ؟)
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
عکس برهنه مدل پلی‌بوی در قله کوه مقدس جنجالی شد: بخش فارسی تارنمای بی بی سی
کوه تاراناکی: تارنمای ویکی‌پدیا
رانده وو : لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه ی پارسی  ویکی
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_4.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

آدمیزاده: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها




آدميزاده طرفه معجوني است/ کز فرشته سرشته و ز حيوان
گر کند ميل اين بود کم از اين/ ور کند ميل آن شود به از آن: سراینده ی گمنام
*
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار/ خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار/ که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق/ نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست/ دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود/ هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند/ نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند/ آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او/ غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش/ حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟/ یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار
وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب/ به در آید که درختان همه کردند نثار
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب/ سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار...: سعدی
*
این همه نقش دانی از پی چیست/ تا به معنی رسی بدانی زیست
این جهان صورتست و آن معنی/ اندرین جان واندر آن جان نی
تا بر این و به آن به انبازی/ آدمیزاده می‌کند بازی
تا چو شد مرد و چشم او شد باز/ آید از نقشها به معنی باز...: حکیم سنایی
*
گر سفله به مال و جاه از آزاده به است
سگ نیز به صید از آدمیزاده به است: سعدی
*
مصطفی گفت آدمیزاده/ که به خوردن حریص افتاده
باشدش چند لقمگک کافی/ که به ابقای او بود وافی
قامت او ازان بماند راست/ بهر طاعت به پا تواند خاست
لقمه را اولا مصغر کرد/ بعد ازان جمع قلتش آورد
یعنی آندم که لقمه بندی کار/ خرد باید به قدر و کم به شمار: جامی
*
تا به دل تخم عشق کشته شده است/ آه من در جگر برشته شده است
پا مزن بر حنای گریه من/ که به خون جگر سرشته شده است
آدمیزاده ی من از خط سبز/ تا نظر می فکنی فرشته شده است
زان میان پیچ و تاب ها دارم/ که خدایا چگونه رشته شده است...: صائب تبریزی
*
دوش در انجمن رای‌فروشان‌، یک تن/ آدمیزادهٔ دانا به نصیحت برخاست
گفت کای باشرفان رأی به کس مفروشید/ که به آیین شرف رأی‌فروشی نه رواست
رای خود را به خردمند وطن خواه دهید
که وطن خواه خردمند هوادار شماست...: ملک‌ الشعرای بهار
*
افسانه...می توان چون شبی ماند خاموش می توان چون غلامان به طاعت شنوا بود و فرمانبر
اما عشق هر لحظه پرواز جوید، عقل هر روز بیند معما، و آدمیزاده در این کشاکش
لیک یک نکته هست و نه جز این/ ما شریک همیم اندر این کار
صد اگر نقش از دل برآید/ سایه آنگونه افتد به دیوار... : نیما یوشیج
*
"هرگز هیچ آدمیزاده را تاب سفری این چنین نیست"
چنین گفتی با لبانی که مدام/ پنداری نام گلی تکرار می کنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم/ اینک کلام تو بود از لبانی که تکرار بهار و باغ است.
و کلام تو در جان من نشست/ و من آن را حرف به حرف باز گفتم...: احمد شاملو
*
ادميزاده چيه/ يه دل و هزار غمه/ خوشى هاش تو زندگى/ راستى راستى چه كمه
کسی پیدا نمیشه کنج دلش غم نباشه/ نگو هیچ کس غم و دردی که تو داری نداره
غم مخور ناله مکن اه مکش زاری مکن/ عمر ما ارزش این ناله و زاری نداره
چونکه زندگی کمه/ زندگی همین دمه/ هر قدم به هر قدم بلا کمین ادمه
نمیگم تو زندگی چیکار بکن/ فقط از هر چی غمه فرار بکن
مگه نشنیدی که دم غنیمته/ هر که گفته بخدا حقیقته/ ادميزاده چيه
يه دل و هزار غمه/ خوشى هاش تو زندگى/ راستى راستى چه كمه,,, : نظام فاطمی

آن دورها پونه زاری هست هنوز/ پونه زاری پر از عطر آهوانی که هر عصر تشنه می آمدند
به چشمه ی ریواس و رازیانه می رسیدند/ اما هر چه بو می کشیدند
دیگر از آن آدمیزاده ی پری وار دره ها ردی نبود
باید بنویسم این بی هر کجا را/ ردی نیست/ رویایی نیست/ رازی نیست...: علی صالحی
*
قلب ما ، از كجاست می گیرد/ زآدمیزادگان_ بی فرهنگ
خیره چشمان_ کاهل_ دل سنگ/ تلخ و چهره ، هما ره پر آژنگ
بردگان_  سلاله ی نیرنگ/ سرگریبان ،  ز شادی و آهنگ
خرقه پوشان_ صاحب_ اورنگ/ مخزن فکر و ا یده ، تنگاتنگ
قلب ما ،  از كجاست می گیرد/ از مسلمانی_ فریبنده
از جهانی ، به ظلمت آكنده/ تهی از شعله های تابنده
کرکسان ، پیشتا ز و فرمانده/ نا کسان ،  در مقام زیبنده
عالمی کین و نفرت و تزویر/ منش_ نیک ،  گوهری اکسیر
مردمان سلیم ،  در زنجیر/ قلب خونین ، درون  بس سینه
صد ترک خورده ، چهر_ آیینه/ جای تصویر ، قاب_ چوبینه
قلب ما ،  از كجاست می گیرد/ بغض_ عمق_ گلو ،  نمی میرد
دکتر منوچهر سعادت نوری
ترانه ها
" ادميزاده چيه" با صدای عارف عارف‌کیا , آهنگ از مهندس همایون خرم شعر از نظام فاطمی
https://www.youtube.com/watch?v=vPqdEjzutcI
" هرگزهیچ آدميزاده را تاب سفری این‌چنین نیست" شعر ازاحمد شاملو/ ترجمه به فرانسه توسط مهشید مشیری
https://www.youtube.com/watch?v=ZsLrtV4tN8E
همچنین نگاه کنید به
آدم ها : در زنجیری از سروده ها
مهشید مشیری (زادهٔ ۳۰ اسفند ۱۳۳۰ در تهران)
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی " ادميزاده چيه ":
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/05/blog-post_2.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post.html