ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

پشیز: در زنجیری از سروده ها


همی برآیم با آن که برنیاید خلق/ و برنیایم با روزگار خورده کریز
چو فضل میرابوالفضل بر همه ملکان
چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز: رودکی
*
به زندان فرستاد لختی خورش/ بلرزید زان کار دل در برش
همی‌گفت کاکنون شود آگهی/ بدین ناجوانمرد بی‌فرهی
که موبد به زندان فرستاد چیز/ نیرزد تن ما برش یک پشیز
گزند آیدم زین جهاندار مرد
کند برمن از خشم رخساره زرد... : حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی
*
مفلس است این و ندارد هیچ چیز/ قرض تا ندهد کس او را یک پشیز
ظاهر و باطن ندارد حبه ‌ای/ مفلسی قلبی دغایی دبه ‌ای
هان و هان با او حریفی کم کنید/ چونک گاو آرد گره محکم کنید... : مولوی
*
چنان روزگارش به کنجی نشاند/ که بر یک پشیزش تصرف نماند
چو نومید ماند از همه چیز و کس/ امیدش به فضل خدا ماند و بس... : سعدی
*
نه ز تاریکی ره نومید شو/ نه ز نورش هم بر خورشید شو
تا تو بر پندار خویشی ای عزیز/ خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز
چون برون آیی ز پندار وجود/ بر تو گردد دور پرگار وجود
ور ترا پندار هستی هست هیچ
نبودت از نیستی در دست هیچ...: عطّار نِیشابوری
*
بدو داد سنگی کم از یک پشیز/ که این سنگرا دار با خود عزیز
در آن کوش از این خانهٔ سنگ بست/ که همسنگ این سنگی آری بدست
همانا کز آشوب چندین هوس/ به هم سنگ او سیر گردی و بس: نظامی گنجوی
*
سر من ز بهر تو از پیش گیر/ غم من مخور تو سر خویش گیر
همی تا بود جان، توان یافت چیز
چو جان شد، نیر زد جهان یک پشیز..: اسدی توسی
*
دو جهان پیش من پشیزی نیست/ هیچ چیزم به چشم چیزی نیست
عار از صحبت جهان دارم/ فخر از این خاک آستان دارم...: وحشی بافقی
*
در عشق داستانم و بر تو به نیم جو/ بازیچهٔ جهانم و بر تو به نیم جو...
سوزی چنان که دانی جان مرا و من/ سازم چنان که دانم و بر تو به نیم جو
خاقانی ار نماند با تو به یک پشیز/ من نیز اگر نمانم بر تو به نیم جو: خاقانی
*
منم امروز بسته در سمجی/ چشم بر دوخته چو مار گریز
هست پیراهنی و شلواری/ نیست بر هر دو نیفه و تیریز
راضیم گر مرا به هر دینار/ بدهد روزگار نیم پشیز...
آنچه یابی به شکر باش به شکر/ وانچه داری عزیز دار عزیز
کانچه کم شد چنان نیابی بیش
وانچه گم شد چنان نیابی نیز: مسعود سعد سلمان
*
چون ما بکفر زلف تو اقرار کرده‌ایم/ تسبیح و خرقه در سر زنار کرده‌ایم
خلوت نشین کوی خرابات گشته‌ایم/ تا خرقه رهن خانه خمار کرده‌ایم
شوریدگان حلقهٔ زنجیر عشق را/ انکار چون کنیم چو این کار کرده‌ایم
ما را اگر چه کس به پشیزی نمی‌خرد/ نقد روان فدای خریدار کرده‌ایم
از ما مپرس نکتهٔ معقول از آنکه ما
پیوسته درس عشق تو تکرار کرده‌ایم...: خواجوی کرمانی
*
آسمان را و زمین را شود از پرتو تو/ ذره‌ها جمله چو خورشید و کواکب اقمار
من ز مهرت چو درم مهر گرفتم که به قدر
خوب رویان چو پشیزند و تویی چون دینار...: سیف فرغانی
*
نه یک شعیر به شعرش کسی فشانده صله/ نه یک پشیز به نثرش کسی نموده نثار
به ‌هفت‌ خط جهان ‌رفته صیت هفت خطش
ولی زهفت خطش‌ نیست حظّ یک دینار..: قاآنی
*
حدیث عهد و وفا شد فسانه درکشور/ زکس درستی عهد و وفا مجوی دگر..
بهای خدمت و سعی خود ار بخواستمی/ به کوه زربن بایستمی نمود گذر
جهان و نعمت او پیش چشم همت من
چنان بود که پشیزی به چشم ملیون ز‌ر...: ملک‌الشعرای بهار
*
خوابگه آنرا که سمور و خز است/ کی غم سرمای زمستان ماست
هر که پشیزی بگدائی دهد/ در طلب و نیت عمری دعاست
تیره‌دلان را چه غم از تیرگی ست
بی خبران را، چه خبر از خداست: پروین اعتصامی
*
کوس هامان جاودان خاموش/ تیرهامان بال بشکسته
ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوان تر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی همچو خواب همگنان غاز
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار/ صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس/  وای ، وای ، افسوس: مهدی اخوان ثالث
*
دو گامی نه پیموده در ازدحام که راه مرا سائلی پیر بست
کهن جامه ای از پلاسش به بر/ تهی شیشه ای از شرابش به دست
پشیزی ز من خواست ، بخشیدمش/ نگاهی به من کرد : دور از سپاس
در اندیشه ماندم که با چشم خویش
چه می گوید آن سائل ناشناس ... : نادر نادرپور
*
گر منتقدی، باش، ولیکن به جهنم/ اشک تو چکیدست به دامن؟ به جهنم 
دلواپس فردای وطن گشت برادر؟ / زخم است به جان وی و بر تن؟ به جهنم
صلحی که نمودیم، نیرزد به پشیزی/ کوبیدن آب است به هاون؟ به جهنم 
ما پسته خورانیم، شما غصه خورانید
در شهر گرانی شده؟ اصلا به جهنم... : سراینده ی گمنام
*
مرا ندیده بکیرید و بگذرید از من / که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت / که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز / در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما / بهار را به پشیزی نمی خرید از من...
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من: حسین منزوی
^
اگر ز خویش گسستی ، فرای مرتبه ‌است
ردای_  وادی هستی ، برای تجربه ‌است
حیات_ ما به پشیزی ، چرا  نه  می ارزد
بخاطر آر که دنیا ، سرای یک شبه ‌است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_8.html