ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۲, پنجشنبه

آن شب: در زنجیری از سروده ها


شب مهتاب اگر واصل شوی تو/ نباید زین سخن غافل شوی تو
شب مهتاب کآنشب بدر باشد
در آن شب عاشقان را قدر باشد...: عطّار نِیشابوری
*
من بودم دوش و آن بت بنده نواز/ از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز: ابو سعید
*
مرا گویند درمان تو صبرست/ دریغا صبر گر بودی چه بودی
روانم در شب هجران بفرسود/ گر آنشب را سحر بودی چه بودی
مرا چون با سر زلفت سری هست
گرم پروای سر بودی چه بودی...: خواجوی کرمانی
*
نی چو قرص آفتابی من چر اغ صبحگاه/ در وصالت نیست الا جان سپردن‌ کار من
خرم آنشب ‌کز رخ و زلف تو باشد تا سحر
دوش من پر سنبل و آغوش من پر یاسمن...: قاآنی
*
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت/ دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه/ نگهی تشنه و دیوانه ی عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع/ بر لبم شعله ی حسرت افروخت
یاد آن خنده ی بیرنگ و خموش/ که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای/ عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده ی اشک/ حسرتی یخ زده در خنده ی سرد
آه اگر باز بسویم آیی/ دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله ی سوزنده عشق/ آخر آتش فکند بر جانت: فروغ فرخزاد
*
آن شب که صبح روشن اندامت/ از آسمان آینه بر من طلوع کرد
 شمع بلند قامت خلوتسرای من/از خجلت برهنگی خویش می گریست
 من، در کنار او از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم...
من، از تب طلایی چشمانت/ آهنگ تند نبض تو را می شناختم
 قلب شتابناک جهان در تو می تپید/من، طعم تشنگی را در بوسه های تو
 هر بار می چشیدم وسیراب می شدم... : نادر نادرپور
*
یاد باد آن شب بارانی که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود که تو یک سینه صفا بودی
رعد غرید و تو لرزیدی رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا خندان به یکی بوسه روا کردی
باد هنگامه کنان برخاست شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد برق در سینه شب بشکست
نفس تشنه تبدارم به نفس های تو می آویخت
خود طبعم به نهان می سوخت عطر شعرم به فضا می ریخت
چشم بر چشم تو می بستم دست بر دست تو می سودم
به تمنای تو می مردم به تماشای تو خوش بودم
چشم بر چشم تو می بستم شور و شوقم به سراپا بود
دست بر دست تو می رفتم هرکجا عشق تو می فرمود
از لب گرم تو می چیدم گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو می دیدم سحر روشن فردا را...: فریدون مشیری
*
بیچاره آن مردی که آن شب/ زیر سقف شب با خویشتن می گفت
من پشت تصویر شقایق ها
و در پناه روح گندم زار خواهم ماند
من تاب این آلودگی ها را ندارم...: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا ، همه عطر تن تو داشت/ هر رایحه ، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می  سرود/ ابیات آن نگاه ، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما ، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد/ غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/ چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده است هنوز
بر صفحه ی خیال ، درخشد بسان_ روز/ نیویورک - ۱۹۶۷
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post.html