۱۳۹۵ بهمن ۳۰, شنبه

کوهسار: در زنجیری از سروده های این زمانه


باد صبح ازکوهسار آید همی/ یاد یار غمگسار آید همی
یارگوبی سوی شهر آید زکوه/ دوست گویی از شکار آید همی
بامدادان در هوای گرم ری/ بوی لطف نوبهارآید همی
قلهٔ البرز در چشمان من/ چون یکی زببانگار آید همی
بر فراز فرق‌، سیمین چادرش/ لعبتی سیمین‌ عذار آید همی
باز چون تابد بر او زرین فروغ/ چون درخشی زرنگار آید همی
در نشیبش سبز وادی‌ها ز دور/ دیده را شادی گوار آید همی
راست گویی سوی دشت از کوهسار/ لشگری نیزه گذار آید همی
خیل ‌در خیل‌ و درفش‌ اندر درفش
این پیاده وآن سوار آید همی... : ملک‌الشعرای بهار
*
من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای/ چون کوهسار پای به دامن کشیده‌ای
از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای/ وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای
چون شام بی رخ تو به ماتم نشسته‌ای
چون صبح از غم تو گریبان دریده‌ای... : رهی معیری
*
سیمرغ قله های کبودم که آفتاب/ هر بامداد ، بوسه نشاند به بال من
سر پیش من به خاک نهد کوهسار پیر/ وز آسمان فرو نیاید خیال من
چون چتر بال ها بگشایم فراز کوه/ گویی درختی از دل سنگ آورم برون
در سینه ی پرنده ی رنگین کوهسار/ منقار تیز خویش فرو کنم به خون
در آسمان پاک ، نبیند کسی مرا/ جز ریزتر ز خال سپید ستاره ای
آن گونه می پرم که به چشم ستاره ها/ گویی ز کوه می گسلد سنگپاره ای
مغرورتر ز فله ی در ابر خفته ام/ از پشت من نمی گذرد سیل بادها
نقش خجسته ایست به چشمان آسمان/ سیمای من در آینه ی بامدادها
چون از فراز کوه نظر می کنم به خاک/ بال از هراس من نگشاید پرنده ای
اشک آورم به چشم تماشاگر حسود/ تا شور کینه را ننشاند به خنده ای
اما درون سینه ی من بیم خفته ایست/ کز اوج قله های غرور آردم به زیر
یک روز ، روح کوه که دلبسته ی من است
فریاد می زند که : مرو ! تیر ، تیر ، تیر: نادر نادرپور
*
در هاله ی بزرگ سپیده/ ظهور مهر/ گردونه ی طلایی خورشید
با اسب های سرکش/ با یالهای افشان
با صد هزار نیزه زرین بیدمشک/ بر روی کوهسار پدیدار می شود
دیو سپید برف از خواب سهمگینش بیدار می شود
تا دست میبرد که بجنبد ز جای خویش/ در چنگ آفتاب گرفتار می شود
در قله دماوند بر دار می شود/ آنک بهار کز زیر طاق نصرت رنگین کمان
چون جان روان به کوچه و بازار می شود/ دشت بزرگ از نفس تازه نسیم
گلزار می شود/ بار دگر زمانه از عطر از شکوفه از بوسه از ترانه
وز مهر جاودانه سرشار می شود: فریدون مشیری
*
دروازه ‌های عمر/ بر گریوه ی غارت گشاده ست
و آفتاب ایام از کوهسار وحش مکرر برآمده ست
کز دوزخ "آمدند، کندند و سوختند کشتند و" ماندند
در نیمه‌های خاستگاه ‌های پگاه
پلک هایش را بر هم می ‌نهد
ناهید آب‌چهر و شش هزار سنگ
از شاخه های درهم البرز فرو می‌غلتد... : محمد مختاری

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن/ در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقای از دل سنگ برآر رایت خون/ به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه/ لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟/ تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن/ به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه/ تو به آذرخشی سایه ی دیو سار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
بوسه ی پرستو (برای پرستو فروهر): اگر چه؛ هنوزم؛ گلویم؛
پُر از بغضِ پرپر زدن های پروانه/ در یورشِ آن شبِ ناگهان است
زمستان شکن می دمد لاله در کوهساران/ بنفشه عرق می کند در تبِ گُل
سحر دل سپرده به رقصِ چناران/ به آوازِ سِهره، به تنبورِ باران
خدا را چه غوغایی اندر میان است
رستو هنوزم، نفس می کشد؛ جانِ پروانه ای را
چه هنگامه ای در بهارِ جهان است: خسرو باقرپور
*
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ فارغ ز روزگار/ بر روی خرده سنگ
یک روز نوبهار/ با تیغ خورده زنگ
ما پوشش درخت کهن می شکافتیم
نزدیک جویبار/ آنجا که رشته آب زلالی روانه بود
بر رسم یادگار/ با خط آذرنگ
بر آن تن درخت/ نقش دو نام و قلب جوان می نگاشتیم
آنجا به دشت و بر آن بطن_ کشتزار/ رقص_ گل و گیاه بسا عاشقانه بود
آنجا کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ ثبت است نام من و تو تن درخت
آنجا که کار عشق بماند به یادگار/ در آن دیار که خاکش یگانه بود
آنجا که عشق بود و کدورت فسانه بود/ بر لوح هر درخت ز عشقی نشانه بود
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_18.html

۱۳۹۵ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

منظومه ی عشق به مناسبت روز ولنتاین و جشن سپندارمذگان


سروده‌ هایی‌ در زمینه ی عشق با آرزوی آنکه هر روزتان روز عشق و مهربانی باشد: روزهایی با عشق پاک و بی‌ شائبه به یار و دلدار و دلبند ، با احساس توجه و نگاهی‌ پایدار به درستی و تندرستی خویش ، با صمیمیتی بی‌ آلایش و بر قرار نسبت به خانواده و دیگران و اشخاص پیرامون ، با عشق به ایستادگی و پیکار با خودکامه و ستمگر ، با همواره دلبستگی به آن دیار کهن ، به سرزمین اهورایی و خاک_ پاک_ جاودانه ایران

از بهر_ عشق ، واژه ی شیدایی/ ثبت ست چنین ، به دفتر_ دانایی:
عشق است کلید رمز توانایی/ خوشتر ز عشق نیست ، الفبایی
عین است و شین و قاف ، به معنایی/ زیبا ، و در فصاحت و شیوایی
عین است برای_ عادت_ دیدن ها/ شین است نشان_ شوق_ شنیدن ها
قاف است و قند_ بوسه چشیدن ها/ یا چونکه ، قلب ها و تپیدن ها
زیبا ، و در فصاحت و شیوایی/ عشق است یگانه واژه ی شیدایی
*
او پادشاه کشور  ُحسن و ملاحت است/ در کوی عشق او، به گدایی فتاده ایم
زیباترین الهه ی مهر و محبت است/ بر پیش پای_ او، دل شیدا نهاده ایم
*
افتاده ام به پای_ تو، در سجده گاه_ عشق/ سجاده ام ببین: شده آهنگ و ساز _ عشق
با آن عروج_ وصل_ تو در خیمه گاه عشق/ خوانم ترانه ای و دو رکعت ، نماز _ عشق
*
چشمک نمی ز نی که بیا ئی بسا ن نور/ بوسه نمی د هی ، که گشا ئی ره عبور
مستی نمی کنی که سرا پا ئی از غرور/ عریا ن نمی شوی ، که نما ئی تن بلور
ازبهر نا زهای ‌تو گرصد حکا یت است/آن لحن گرم عشق توما را کفا یت است
*
ما، نسل ضربه دیده ز پرگار_نفرت ایم/ ما، ازبرای_نسل_ بشر درس_عبرت ایم
باشد دیار و کلبه ی ما پر شود زمهر/ ما، دوستدار_ حربه ی عشق و مسرت ایم
*
در آن لحظه  که افکند چشم هایش/ به چشمان_ همیشه عاشق _ من
کجا دانست  برق_ آن  نگاه اش/ دمد خورشید  صبح صادق _ من
*
کاش یکشب، ماهرانه، خانه می آراستم/ دانه دانه، بوسه ها را بر لب ات می کاشتم
در ضمیرعشوه ات ، گفتارعشق می یافتم/ بر سریر شانه ات، سر را رها می داشتم
*
مپرس دیگر مرا ز انداز ه ی  عشق/ که من آن قد و با لا دوست دا رم
و عشق  من  د ر ا ین  د نیا نگنجد/ترا ، بر تر ز د نیا د و ست دا رم
*
دیر آمدی چرا به سراغ ما/آ را م جان و چشم و چراغ ما
برکن ز ریشه بوته علف ها را/ بنشان نشای عشق به باغ ما
*
ما چه آموختیم در بنیاد عشق/ رسم_ " هم پیمانگی " آموختیم
شیوه ی " فرزانگی " آموختیم
تا که مجنون  شد به ما استاد عشق/ درسی از " دیوانگی " آموختیم
ما " ز خود بیگانگی " آموختیم
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_14.html

همچنین نگاه کنید به
نوشتاری به زبان انگلیسی پیرامون "روز ولنتاین یا روز عشق و مهربانی" از همین سراینده
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2013/02/celebrating-moments-of-valentines-day.html
"سپندارمذگان" روز والنتاین ایرانی
https://iranian.com/main/blog/ramona-0.html
جشن های مشهور آرین ‌ها / جشن اسفندگان (سپندارمذگان): نوشتاری از همین سراینده
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/08/blog-post_17.html

۱۳۹۵ بهمن ۲۲, جمعه

سالگرد انقلاب بهمن: در زنجیری از سروده ها‏

باز بیست و دو بهمن می آید ، چاره ای نیست جز تکرار
 آن مرد را آوردند ، آن مرد را با «ایرفرانس» آوردند
 قطب زاده هم آمد ولاکن اورا بردند
 بازرگان نخست وزیر گردید ، بنی صدر رییس جمهور شد
 خلخالی را حاکم شرع کردند ، کرمعلی میوه فروش سردار سپه شد
 بابا آب داد ، ماما نان داد ، من که فراری شدم ، یکی اول یکی بعداً جان داد
 دارا وسارا پناهنده شدند ، کبری و صغری خواهر بودند
 کبری سنگسار شده و ... : عبدالقادر بلوچ
*
آن زلزله ای که خانه را لرزاند/ یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله ، جهان خفته را سوزاند/ خاکسترصبح را پر از خون کرد
او بود که شیشه های رنگین را/ از پنجره های دل ، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گلها را/ در پشت غبار کینه ، پنهان ساخت
گهواره ی مرگ را بجنبانید/ چون گور ، به خوردن کسان پرداخت
در زیر رواق کهنه ی تاریخ/ بر سنگ مزار شهر یاران تاخت
تندیس هنروران پیشین را/ بشکست و بهای کارشان نشناخت
آنگاه ، ترانه های فتحش را/ با شیون شوم باد ، موزون کرد
او ، راه وصال عاشقان را بست/ فانوس خیال شاعران را کشت
رگهای صدای ساز را بگسست/ پیشانی جام را به خون آغشت
گنجینه ی روزهای شیرین را/ در خاک غم گذشته ، مدفون کرد
تالار بزرگ خانه ، خالی شد/ از پیکره های مرده و زنده
دیگر نه کبوتری ، که از بامش/ پرواز کنی ، به سوی آینده
در ذهن من از گذشته ، یادی ماند/ غمناک و گسسته و پراکنده
با خانه و خاطرات من ، ای دوست/ آن زلزله ، کار صد شبیخون کرد
ناگاه ، به هر طرف که رو کردم/ دیدم همه وحشت است و ویرانی
عزم سفر به پیشواز آمد/ تا پشت کنم ، بر آن پریشانی ...
آن زلزله ای که خانه را لرزاند/گفتن نتوان ، که با دلم چون کرد : نادر نادرپور
*
ما گمشده در شبی سياه افتاديم
نزديک چو شد سحر به راه افتاديم
از بس که ره نجات نا روشن بود
از چاله درآمده به چاه افتاديم...: نعمت آزرم
*
در خیابان ها دویدم بهمن پنجاه وهفت/ حنجره-ی خود را دریدم بهمن پنجاه وهفت
 جام زهر ارتجاع و مذهب وامانده را/ مثل شربت سرکشیدم بهمن پنجاه وهفت
 شد امام امت از بهرم شهید کربلا/ شاه شد شمر و یزیدم بهمن پنجاه وهفت
 گر دمی غافل شدم از زنده باد و مرده باد/ فحش «ساواکی» شنیدم بهمن پنجاه وهفت
 ور کسی بد گفت از آخوند و شیخ و روضه خوان/ من خودم بر او پریدم بهمن پنجاه وهفت
 گشنه افتادم به دشت جهل مثل گوسفند/ سیر در آنجا چریدم بهمن پنجاه وهفت
 چه گوارا کرد از میدان فوزیه ظهور!/ بهر خود نقش آفریدم بهمن پنجاه وهفت!
دیو را کردم برون، آمد فرشته از درم/ روی بال-اش آرمیدم بهمن پنجاه وهفت!
در سرم سودای آزادی و استقلال بود/ داد بی.بی.سی امیدم بهمن پنجاه وهفت
 هیپنوتیزم کرده بود آیا خمینی؟ من چرا/ هر دروغی باوریدم بهمن پنجاه وهفت
 شاه فرمود «این صدای انقلاب ملت است»/ با دوتا گوشم شنیدم بهمن پنجاه وهفت
 عاقبت پاکش کنم از دامن مام وطن
 انقلابی را که ریدم بهمن پنجاه وهفت : هادی خرسندی
*
سال هایی که گذشت/ یک گل از شاخه ِ پژمرده ِ گلدان نشکفت
بوسه ِی دختر رَز را دیگر/ نه کسی دید نه یک ذره چشید
سبزه های ِ در و دشت/غم ِ کم آبی را
به فراوانی شن های زمین بخشیدند/ چشمه ها خشکیدند
شادی از کوچه ِی فرهنگ گریخت/ غم به پهنای ِ دل ِ مردم ریخت
شبنم پاک ِ سحر گاه ، گلی را نشکفت/ ارغوان خواب شد و هیچ نگفت
عاشق و کوچه و معشوقه و آواز/ فراموش شدند
دختری رو به دری باز اگر می خندید/ سقف ِ دروازه تذویر ترک بر می داشت
شیخ ِ ما دغدغه اش بود حجاب/ بی خبر از غم ِ این شهر ِ خراب
سال هایی که گذشت/ در عوض زورق ِ بیداریمان راه افتاد
روح بر کالبَد ِ مردم ِ خوابیده نشست/ لاله ها باز سر از خاک برون آوردند
تخت ِ جمشید سر آغاز ِ دویدن ها شد/ نسل ِ نوپای جوان بر پاشد
عشق بر منزل ِ مقصود رسید/ گلی از شاخه ِ گلدان ِ من اینک اینجا
پًر شد از شاخه ِ گلهای ِ وطن در همه جا/ این سر آغاز ِ عبور است و شمایان در پیش
همگان یک دل و یک دست و با قدرت ِ خویش/ پا بکوبید که سرشار شوید از شادی
درد ِ یک قرن ِ شما نیست به جز آزادی: داریوش لعل ریاحی/ هفتم بهمن ۱۳۹۵
*
اگر پسرت از تو بپرسد که بهترین روزِ انقلاب کدام بود
به او چه خواهی گفت؟
آیا بی درنگ می گویی: ٢٢بهمن پنجاه و هفت؟
روزی که همراه با مردم دروازه ی زندان اوین را گشودی
و در آشپزخانه، آبکش های بزرگ برنج را دیدی
که زندانبانان کهنه برای ناهار پالوده بودند
و زندانبانان تازه برای شام خود پختند ... : مجید نفیسی
*
باز تو باز آمدی، ظلمتِ آن خاک وُ خشت/ باز، نمی خواهمت، بهمن ِ خونین سرشت
با نفسِ سردِ تو، شاخه ی شادم شکست/ غم، به سرا پرده ام، خیمه زد وُ ریشه بست
با من وُ نیلوفرم ، حرفِ تو از برف بود/ با دلِ گلرنگِ من ، گفتگو از برف بود
کینه ی دیرینه ای ، سنگِ هر آیینه ای
زندگی از دستِ تو، اینهمه فریادگر/ باز، نمی خواهمت، بهمن ِبیدادگر : رضا مقصدی
*
رعد آمد و برقی زد و بهمن شد
توفان_  غم ، سراسر _میهن شد
نیرنگ و مکر و فریب ، آمد
بی رنگ و آب، دشت و دمن شد
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_10.html

۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

دموکراسی: در زنجیری از سروده ها



شه مظفر اندکی از ملک برخوردار شد/ زانکه او هم ز اول شاهنشهی بیمار شد
انقلاب فکری اندر عهد او برکار شد/ جلسه‌ها ایجاد گشت و فکرها بیدار شد
اختر سعد دموکراسی ز مغرب بردمید
پرتو آن اختر از مغرب سوی مشرق رسید... : ملک ‌الشعرای بهار
*
در دموکراسی بود کار سیاست روبه راه
گر دموکراسی نباشد سعی ها گردد تباه
در دموکراسی توانی ملتی بیدار کرد
ورنه در جهل مرکب باز ماند دیرگاه: ادیب برومند
*
با ترس یا با ریش گرو گذاشتن/ دموکراسی دس نمیاد
نه امروز نه امسال/ نه هیچ‌وختِ خدا
منم مث هر بابای دیگه حق دارم که وایسم
رو دوتّا پاهام و صاحاب یه تیکه زمین باشم
دیگه ذله شده‌ام از شنیدن این حرف
که: «-هرچیزی باید جریانشو طی کنه فردام روز خداس»
من نمی ‌دونم بعد از مرگ آزادی به چه دردم می‌خوره
من نمی ‌تونم شیکمِ امروزَمو با نونِ فردا پُر کنم.
آزادی بذر پُربرکتیه که احتیاج کاشته ‌تش.
خب منم این‌جا زندگی می‌کنم/ نه؟
منم محتاج آزادیم/ عینهو مث شما: لنکستون هیوز
ترجمه و بازسرایی: احمد شاملو/ بیشتر: اینجا
*
دموکراسی اگر با دین شود دوست/ به نام حق کـَنند از کله ات پوست
دموکراسی اگر با دین شود یار/ کلاه خویش را محکم نگه دار
دموکراسی اگر با دین شود چیز
بده افسار دولت را به چنگیز... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
*
توی این خنده بازار صدا و تصویر/ و پر از رنگ و ریا و تزویر
این یکی پرچم شیر می فروشه با خورشید
اون یکی انداخته پشتش عکس یه کاخ سفید
همه محتاج کمک ، تشنه ی پول/ مردمان بی پناه ، همه خط ها مشغول
آگهی های جفنگ و ریتمیک / تبلیغ فش فشه و رژ و ماتیک
جلو دوربین: " وطنم خاک تنم " / " وطنم جان و تنم "
پشت دوربین / همه ی خاک و آب فدای یه موی سرم
" چو ایران نباشد تن من مباد "/ بعد از اینکه پول رسید ، هرچه بادا باد
به من بگو تا کی باید اسیر جنجال باشیم/  تا کی باید تو رویا و آرزوی محال باشیم
بیا بهت نشون بدم که حرف حق رنگ نداره
آزادی و دموکراسی نیازی به جنگ نداره: سعید قنبری
*
دستی سر زلف یار دارم/ انسانم و اختیار دارم
با مهوش و نازی و ملیکا/ روزی دوسه جا قرار دارم...
از راه دو گوش آشنایی/ با تمبک و با سه تار دارم
با قحطی و آفت و مکافات/ روحیه ی سازگار دارم
افتاده به زیر خط فقرم/ با این همه اقتدار دارم
از کل زمین یک وجب جا/ اندازه ی یک مزار دارم
عمریست همیشه آرزوی/ ته مانده ی خاویار دارم
در پاسخ حرفهای دشمن/ یک مشت پراز شعار دارم
از روی غریزه حس خوبی/ با آدم پاچه خوار دارم...
از لطف شما درون یخچال/ هم شلغم و هم خیار دارم
یک دفتر شعر عاشقانه/ در حوضه ی انتظار دارم
بحثم سر یک لقمه ی نان است/ با وضع جهان چکار دارم
این فلسفه ی دمو کراسی ست
انسانم و اختیار دارم: رسول سنایی
*
من دیدم / در خیابان شانزه لیره
زیر پای دموکراسی/ پوست موز می گذارند
فکر می کنید مهد آزادی کجاست؟...
دنیا در بستر نیرنگ/ آرمیده است
اریستوکراسی/ با جلیقه ی مخمل
بر پله های سازمان ملل / بار انداخته است
و به دنیا برگ زیتون تعارف می کند... : سلمان هراتی
*
دموکراسی چشمانت به من فهماند
که دیگر جایی در دلت ندارم
از آن لحظه که گفتم : من می خواهم بروم
و تو گفتی : هر جور که راحتی عزیزم : محمد کامرانیان
*
هوایِ داغ ِ بندر کُش/ دوباره رقص پارو ها
به لَنگر می کِشَم دندان / کِنار لَنج و جاشو ها
کِنار دست ِ این شاعر/ به قصد دلبری بنشین
من و تو؛ تووی لنگرگاه/ بدون ِ روسری بنشین
کلاغ قصه سَر در گُم/ دوباره اول ِ دفتر
دو تا انسانِ معمولی/ تو از تهران ، من از بندر
جنوبِ داغ ِ من، با تو/ شمال ِ خوبِ تو، با من
دو تا سگ بسته ای، وحشی/ به چشمانت بگو لطفا"
 حضورت  گوشه ی بیداد/ روایت های تصویری
به دست فتنه می افتم/ در آغوشم که می گیری
چه حالی می کُنم وقتی/ پُر از آشوب و بیدادی
به ویران کَردَنَم بنشین/ چقدر ای عشق، خردادی
دروغ ِ مَرد ِ شاعر را / تو باید خوب بشناسی
تنت، جمهوریِ مطلق/ لبت، اصلِ دموکراسی... : ناصر ندیمی
*
رباعیات  طنز " دموکراسی "
مینی بوس ها و سواری همگی در راهند
جاده ها هست ولی "جاده ی عباسی" نیست!
ببری مال_ فقیران و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که "دموکراسی" نیست!!!
*
جمع_ خواننده و اهل_ هنر هستند به جشن
گله داری که چرا "نعمت_ آغاسی" نیست
بخرند رای ترا و تو که رایی بخری
بانگ و فریاد برآری که "دموکراسی" نیست+
دکتر منوچهر سعادت نوری
+ با الهام از سعدی شیرازی سراینده ی نامدار ایران که گفت:
عالم و عابد و صوفی همه طفلان_ رهند
مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست...
ببری مال_ مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست...
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_6.html
همچنین نگاه کنید به
۱ - سروده هایی از محمد جاوید، روح الله رضوی، اسماعیل عامری و دیگران در زمینه ی " دموکراسی " در تارنمای شعر نو
۲ - پیرامون انواع دموکراسی های جهان/ یادداشتی از دکتر منوچهر سعادت نوری  در تارنمای گزیده ای از نوشتارها

۱۳۹۵ بهمن ۱۷, یکشنبه

رباعیات طنز " دموکراسی "


۱
مینی بوس ها و سواری همگی در راهند
جاده ها هست ولی "جاده ی عباسی" نیست!
ببری مال_ فقیران و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که "دموکراسی" نیست!!!
۲
جمع_ خواننده و اهل_ هنر هستند به جشن
گله داری که چرا "نعمت_ آغاسی" نیست
بخرند رای ترا و تو که رایی بخری
بانگ و فریاد برآری که "دموکراسی" نیست*
دکتر منوچهر سعادت نوری


* با الهام از سعدی شیرازی سراینده ی نامدار ایران که گفت:
عالم و عابد و صوفی همه طفلان_ رهند
مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست...
ببری مال_ مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست...

یادآوری: ۱ - نِعمت‌الله آزموده با نام هنری آغاسی (۲۹ تیر ۱۳۱۸ – ۱۴ آبان ۱۳۸۴) از خوانندگان سرشناس موسیقی مردم‌پسند و کوچه بازاری اهل ایران بود و جز خوانندگان لاله‌زاری به شمار می‌آمد: تارنمای ویکی‌پدیا
۲ - برای آگاهی از متن کامل قصیدهٔ "موعظه و نصیحت" و مصرع "عالم و عابد و صوفی همه طفلان_ رهند" سروده ی سعدی شیرازی نگاه کنید به تارنمای گنجور
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post_5.html

۱۳۹۵ بهمن ۱۶, شنبه

رازهای طبیعت در زنجیری از سروده ها و نوشته ها و ترانه ها


در سروده ها
قصیده ی راز طبیعت
دوش در تیرگی_ عزلت_ جان‌ فرسایی/ گشت روشن دلم از صحبت روشن‌ رایی
هرچه‌ پرسیدم ازآن دوست مرا داد جواب/ چه به از لذت هم صحبتی دانایی
آسمان بود بدانگونه که از سیم سپید/ میخ‌ ها کوفته باشد به سیه دیبایی
یا یکی خیمهٔ صد وصله که از طول زمان/ پاره جایی شده و سوخته باشد جایی
گفتم از رازطبیعت خبرت هست‌؟ بگو/ منتهایی بودش‌، یا بودش مبدایی‌؟...
گفتمش چیست جدال وطن و دین‌، گفتا/ ر یکی خوان پی نان همهمه و غوغایی
گفتم امید سعادت چه بود در عالم‌؟
گفت با بی‌بصری‌، عشق سمن سیمایی....: ملک ‌الشعرای بهار
*
خطاب به زن (دفتر راز طبیعت خوی تست)
گوش کن ای بلبل شیرین سخن/ ای گل خوش نکهت باغ وطن
ماجرای خویشتن
روزگار باستان خویش را/ باستانی داستان خویش را
سر بسر بشنو ز من
این‌ حکایت‌ از کتاب و نامه نیست/ وین سخن‌ها از زبان خامه نیست
عشق می گوید سخن
دفتر راز طبیعت خوی تست/ رمز هستی در سواد موی تست
روی گیتی سوی تست
مرد را تنها تویی یار قدیم/ هم‌یناهی‌، هم شریکی‌، هم ندیم
هم رفیق ممتحن.... : ملک ‌الشعرای بهار
*
راز طبیعت
بر روی دشت ودامنه ی کهسار
یک آبشار_عشق به جریان ست

از آفت_ خزان به تن_ اشجار
بس رود و جویبارچه گریان ست

ابراز_ عشق_ آب، به هر گلزار
راز_ نهفته نیست که عریان ست

قلب_ طبیعت است ز خون سرشار
تا آب_ سرخ_ عشق به شریان ست
دکتر منوچهر سعادت نوری
***
در نوشته ها
راز طبیعت در طب: تارنمای بنیاد علمی و فرهنگی بوعلی سینا
اسرار طبیعت: حیات جانوران گوناگون میلیون ها سال است که سیاره ما را شکل داده است. با این حال تا همین اواخر هم بعضی از توانایی های رشد و نمو حیوانات و گیاهان به صورت راز باقی مانده اند. در مجموعه ی اسرار طبیعت، اکتشافات جدید علمی ما را از روابط عجیب در طبیعت آگاه می کنند: همان مکانیسم های پیچیده ای که زندگی بر روی زمین با کمک آن ها امکان پذیر است. در مجموعه ی چهار قسمتی  اسرار طبیعت، می بینیم که چرا وجود درخت بادام برزیلی به یک جونده با دندان تیز وابسته است. یا می بینیم که چرا فیل ها برای نگهداری چمنزار های شرق آفریقا اهمیتی حیاتی دارند. و یا چرا رابطه پیچیده بین لاک پشت های منقار دار با اسفنج دریایی برای سلامت صخره های مرجانی حیاتی است: تارنمای بی بی سی فارسی
زیبایی اسرار طبیعت (عکس ها و تصاویر): تارنمای کوکای ایران
کشف اسرار طبیعت از دریچه ی نگاه کودک: تارنمای خبري کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان
***
در ترانه ها
ترانه ی راز طبیعت - اجرا: بهشته
https://www.youtube.com/watch?v=Mf6sVIwBv-A
ترانه ی اسرار طبیعت/ به زبان انگلیسی
https://www.youtube.com/watch?v=n9I5GNPd3RM

تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/02/blog-post.html