۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

" گفت و شنود ها " و " شکوفه ها "

گفت و شنود های یک سراینده 
١
گفتی ز سرزنش ، به شمارش‌ ها/ عمرت چه شد عبث ، زتمنائی
بو دم کنار ‌تو ، به ستایش‌ ها/ در یک جهان_ سبز_ شکیبائی
اینک توئی ، شبا نه ی خواهش‌ ها/ در اوج_ دلربائی و زیبائی
با شم من آن زبا نه ی آتش‌ ها/ برموج_ کهربا ئی_ شیدائی
٢
دیدی که او چگو‌نه زما ، بی خبربرید/ آنکه به گوش_ما ، سخن_عشق می دمید
ما گلشنی زعشق، گشودیم سوی او/ گویی که هیچ غنچه گلی را از آن نچید
درحیرتیم از او ، و سکوت_مداوم اش/ آیا صدای نا له ی ما را ، دمی شنید
وان قطره‌های اشک که ازگو‌نه ‌هاچکید/ یاحالت_خراب وپریشان_ما ، به دید
گو‌ینداگرکه کوه ، به کوهی نمی رسد/ اما ، زآدم ست که آدم توان رسید...
٣
من نمی خواهم به بینم ، روی او/ وآن همه تندی_ خلق و خوی او
گر چه بودم بس اسیر_موی او/ دل نه بندم زین سپس ، بر کوی او
٤
ازخشم_ ناگهان_ ‌تو، عمریست خسته ایم/ وز طبع_ بد گمان ‌تو، بس دلشکسته ایم
بیهوده و عبث شده ‌است ، کار_ ما و تو/ در انتظار_معجزه ، حیران نشسته ایم  
۵
تا بر کتاب_ عمر_خود و ما کنی مرور/ یک ژاژ صفحه را ، بگشائی از آن میان
خیره شوی بر آن، و بخوا نی همه سطور/ چشمان، چرا ز صفحه ی زیبا کنی نهان؟
٦
چرا هر لحظه داری ، یک بهانه/ تو که بشکسته ای صد بار پیما ن
و شا ید آن بهانه ، شد نشا نه/ که بر ا ین عشق نباید برد ، ا یما ن
٧
تو ‌کز احوال_ دل ، شرحی نخو‌اندی/ چرا پرسی زاحوال_ دل_ ما
ترا با کار_ دل ، کا ری نبا شد/ که کا ردل ، بشد بس مشکل ما
زعشق تو ، همان د یدا ر اول/ فقط درد فراق گشت حاصل ما
نشا ن از ما نجستی و ندانی/ به کوی عشق بوده ‌است منزل ما
٨
دلم گرفته از آن خانه ای ، که عشق درآن/ ز یاد رفته و رخ ها درآن ، غم آلود است
وخانه ای که درآن ، یک چراغ_ روشن نیست/ و چشم_ پنجره در آن ، غبار اندود است
٩
گوشی_ گفت و شنود را تا گرفت او ، گفتمش
دوست می دارم ترا ، آیا که می دانی هنوز
گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای
لیک آگاهم که تو در سینه، پنهانی هنوز
نا له ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت
دردمند_ عشق تو هستم ، که درمانی هنوز
نازنینا ، گر گنه کردم خطایم را به بخش
عشق_ یکتای منی و روح و ایمانی هنوز
خنده ای کرداز ته دل، دلبر دیرین و گفت
منتظر ما نم ترا بینم ، که جا نا نی هنوز
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_98.html


شکوفه ها : ازنگاه برخی سرایندگان این زمانه‏
اینجا ، ستاره ها همه خاموشند/ اینجا ، فرشته ها همه گریانند
اینجا ، شکوفه های گل مریم/ بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا ، نشسته بر سر هر راهی/ دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم/ نوری ز صبح روشن بیداری ...
با این گروه زاهد ظاهر ساز/ دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو، طفلک شیرینم/ دیریست کاشیانه ی شیطانست... : فروغ فرخزاد
*
تو از کرانه ی خورشید می رسی ای دوست
پیام دوستی ات ، در نگاه روشن توست
بیا به سوی درختان ، نماز بگذاریم
که آرزوی سحرگاهشان ، دمیدن توست
به پاس آمدنت ، نامی از دمیدن رفت
به من بگو ، که دمیدن چگونه آمدنی است
مگر نه اینکه زمین از شکوفه ها خالی است
پس آن چه نام دمیدن گرفت ، دم زدنی است
بیا به ساحل خاموش این کویر فراخ
نگاه کن ، که در اینجا عقابها خوارند
به من بگو ، که چرا بادها نمی جنبند
به من بگو ، که چرا ابرها نمی بارند ؟ نادر نادرپور
*
آه، دیگر در این گسیخته باغ/ شور افسونگر بهاران نیست
آه، دیگر در این گداخته دشت/ نغمه ی شاد کشتکاران نیست
پر خونین، به شاخسارم هست/ برگ رنگین، به شاخساران نیست ...
اینکه از دور می شکوفد باز
نیست رویای بالهای سپید/ در غبار طلایی خورشید
این هیولا که رفته تا افلاک/ چتر وحشت گشوده بر سر خاک
نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ
دود و ابر است و خون و آتش و مرگ : فریدون مشیری
*
کلاغ پیر پرید ، شکست شا خه ی تر/ نشست خاطره ها ، بروی شیشه ی در
شبی پریشان بود که عطر غم ها ریخت/ ستاره ها یخ زد ، به پلک ها آویخت
درون کوچه ی پرت ، کسی گذر می کرد/ نه باد بود و نه برگ ، نه زندگی و نه مرگ
به شهر خاطره ها ، کسی سفر می کرد/ درون هشتی خیس ، صدای پایی سوخت
شکوفه زد اندوه ، لبی لبی را دوخت
کسی مرا می خواند ، به شهر تاریکی ... : نصرت رحمانی
*
ملال خاطرم ، از عقده ی جبین پیداست
شرار سینه ام ، از آه آتشین پیداست
صفای عشق ، درین برکه ی خزانی بین
اگرچه بر رخش از غم ، هزار چین پیداست
فروغ عشق ز من جو ، که همچو چشمه ی صبح
صفای خاطرم ، از پاکی جبین پیداست
من آن شکوفه ی از بوستان جدا شده ام
شب خزان من ، از صبح فرودین پیداست
مرا چو جام شکستی ، به بزم غیر و هنوز
ز چشم مست تو ، آثار قهر و کین پیداست : دکتر شفیعی کدکنی
*
نگاه من، هنوز آن بلند دور/ آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور/ کهربای آرزوست
سپیده ای ، که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس ، در آن زلال دم زدن
سزد ، اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز ، چه فکر می کنی ؟
جهان ، چو آبگینه ی شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
جنان نشسته کوه ، درکمین دره های این غروب تنگ
زمان بی کرانه را ، تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست ، این درنگ درد و رنج
به سان رود که در نشیب دره ، سر به سنگ می زند/ رونده باش
امید هیچ معجزی ، ز مرده نیست ، زنده باش : هوشنگ ابتهاج
*
به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ، اما تو و دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران ، برسان سلام ما را : دکتر شفیعی کدکنی
*
با ما کدام حادثه تکرار می شود ؟ / با این همه فساد ، با این همه دروغ
بازی در این میانه نفهمیدن شب است / دیوار کوچکی در پس ِ انگشت هایمان
هر چند دیوار سایه بلند است تا طلوع / فردا تو از کدام پنجره پرواز می کنی
آوازتان ، سرود ِ کدامین شکفتن است ؟ / در ساحل ِ نیاز ، با قدرت ِ وجود
آنک تلاطمی که براین موج ِ پر توان / تصویر بودن سیلاب می شود
در ما دمیده صولت مردان ِ راه را / باید شکوفه بود ، بر شاخه های لخت
اینک تمام ریشه در آب است ، در سکوت
اینک تمام ریشه در آب است ، تا طلوع : داریوش لعل ریاحی
*
دنیای ما ، دنیای گلسرخ بود و عطر شکوفه ها/ چشم انداز نسترن و بنفشه بود و اقاقیا
رایحه ی خوش زنانه بود: رایحه ی بهشت_ رویاها
رقص_ نرم_ ماهی بود در یک تنگ_ بلور/ و آن تنگ_ بلور ، مظهر_ تمام_ دنیا بود
دنیای ما، ترانه بود و موسیقی و ساز و آواز/ بال های گشوده بود بر آهنگ_ پرواز
دنیای ما، انصاف بود و مروت/ باور به فضیلت بود و به امانت
اما، چه وحشتناک دنیایی شد این دنیا
همه ، شیون است و مصیبت و نا فرجامی/ زلزله، پشت زلزله است و سیل و سونامی
روز و شب، کشتار مردمان است در شمال_آفریقا
نابودی و اعدام است در خاورمیانه/ این قتل_ انسانیت است
بمب و ترور است در بازارهای تورنتو/ جایی که هر یک از ما، می توانست در آنجا
با دوستان و یا با خانواده، در حال_ قدم زدن باشد
این قتل_ گرد همایی و با یکدیگر بودن است
رگبار_مسلسل است در تماشاخانه ای در کلرادو
جایی که هر یک از ما، می توانست در آنجا/ در حال_ تماشای یک صحنه باشد
این قتل_ فرهنگ و هنر است
چه وحشتناک دنیایی شد این دنیا/ در دام_ بس ناکسان و نا بکاران
گرفتار_ ظلمت و تاریکی و چه بی شماران/ کجاست خورشید عالمتاب؟
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_98.html