۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

"غم مخور"، "توفان" و "برگریزان"

غم مخور : در زنجیری از سروده‌های فکاهی و جدی
١ - غم مخور : در سروده های فکاهی
گر نداری مو به سر، از پیچ و تابش راحتی/ پول سلمانی نداری، از عتابش راحتی
خواب آشفته کسی بیند که معده دم کند/ شب نخوردی گر غذا، هنگام خوابش راحتی
گر نداری خانة شخصی، برادر غم مخور/ در عوض از مالیات و پول آبش راحتی
در زمستان گر ز سرما گشته‌ای سرخ و سیاه/ غم مخور، قلب‌الأسد در آفتابش راحتی
گر نداری ثروت و پوند و دلار و پول و مول/ در عوض از جمع و تفریق و حسابش راحتی
گر که شد حمّال طفل تو، نشد بحرالعلوم/ از غم شهریه و کیف و کتابش راحتی
گر نداری همسر زیبا و طناز و نُنُر/ نیمه‌شب از غرولند ناصوابش راحتی
گر نداری نوکر و کلفت، مشو غمگین، چرا/ صبح ‌دم از بوی گند رختخوابش راحتی
گر نداری رادیو در خانه‌ات، دل‌خور مباش
چون ز چرت‌ و پرت ‌های بی‌جوابش راحتی : خسرو شاهانی
*
غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد/ دارد این یارانه ها استان به استان می رسد
مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست/ موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد
در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود/ بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد
چند سالی مایه داران حال می کردند و حال/ نوبت حالیدن یارانه داران می رسد
شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است/ بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد
آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند/ این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد
عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است/شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد
مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند/خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد
تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:/خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد
مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:/ پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد
بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:/خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد
خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک/ تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد
اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب/ تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد
خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفلکی از دور با چشمان گریان می رسد : مصطفی مشایخی
*
اي برادر غم مخور، اوضاع ميزان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
بار ديگر در کفت پول فراوان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
چند سالي گر نخوردي ميوه، اشکالي نداشت/ ميوه ها حالي نداشت
حاليا خوش باش دردت زود درمان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
رنگ نارنگي نديده دخترت، آرام باش/ صبر فرما، رام باش
مي رسد روزي که چون زيره به کرمان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
مي رود آن روز در کام تو با لذت هلو/ زود آيد در گلو
آب ميوه دايما در پارچ و ليوان مي شود/ ميوه ارزان مي شود
وعده ها دادند گرچه وعده شان تکراري است/ بهتر از بي کاري است
در کويراي دوست، گاهي وقت باران مي شود/ ميوه ارزان مي شود
يادم آمد يک مثل از مردم دانا و پير/ اي بزک حالا نمير
مي رسد روزي خيار و بس فراوان مي شود/ ميوه ارزان مي شود: محمدحسين روانبخش
٢ - غم مخور : در سروده های جدی
 سير نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من/ جور مکن جفا مکن نيست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم/ چونک تو سايه افکنی بر سرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان/ نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود من/ زفت شود وجود من تنگ شود قبای من
آن نفس اين زمين بود چرخ زنان چو آسمان/ ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من
آمد دی خيال تو گفت مرا که غم مخور/گفتم غم نمی خورم ای غم تو دوای من...: مولوی
*
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست/ درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای/ او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست/ چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی/ بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند/ عارف بلا، که راحت او در بلای اوست
عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافت/ در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست
بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست/ این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد/ گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست : سعدی
*
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن / وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن / چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت / دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب / باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند / چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم / سرزنش‌ها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناکست ومقصد بس بعيد/ هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب / جمله مي‌داند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌هاي تار
تا بود وردت دعا و درس ایمان غم مخور : حافظ
*
سحرم دولت بیدار به بالین آمد/ گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام/ تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد....
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست/ که به کام دل ما آن بشد و این آمد
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار/ گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل/ عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد : حافظ
*
گر یار یار باشدت ای یار غم مخور/ گنجت چو دست می‌دهد از مار غم مخور
بر مقتضای قول حکیمان روزگار/ اندک بنوش باده و بسیار غم مخور
دستار صوفیانه و دلق مرقعت/ گر رهن شد بخانهٔ خمار غم مخور
کارت چو شد ز دست و تو انکار می‌کنی/ اقرار کن برندی و زانکار غم مخور
چون دوست در نظر بود از دشمنت چه غم/ چون گل بدست باشدت از خار غم مخور
با طلعت حبیب چه اندیشه از رقیب/ چون یار حاضرست ز اغیار غم مخور
گردرد دل دوا شود ایدوست شاد زی/ ور غمگسار غم بود ای یار غم مخور
چون زر به دست نیست ز طرار غم مدار/ چون سر ز دست رفت ز دستار غم مخور
خواجو مدام جرعهٔ مستان عشق نوش
وز اعتراض مردم هشیار غم مخور : خواجوی کرمانی
*
ای دل عبث مخور غم دنیا را/ فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی/ چون گلشن است مرغ شکیبا را
دوست، تا که دسترسی داری/ حاجت بر آر اهل تمنا را
زیراک جستن دل مسکینان/ شایان سعادتی است توانا را : پروین اعتصامی
*
می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور/ سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور
نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت/ بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور
می گشاید جبرییل عقل روزی قفل را / می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور
رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را/خواب ماندن را گهی سخت است تاوان، غم مخور
شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد/ می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور
کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت/ طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور
گریه کم کن، اشکهایت را نبینم، نازنین/ ننگ اینان کی شود با رنگ، پنهان. غم مخور
دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش/ عاقبت گردند صید مکر دوران،غم مخور
آسمان و ریسمان را هر چه با هم بافتند/ دست خونین شد برون باز از گریبان، غم مخور
کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد/ خون بهای این شهیدان، این شهیدان، غم مخور
تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی
ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور : صدیقه وسمقی
*
بگسلد بی گفتگو بند اسیران؛ غم مخور/ شاد و آبادان شود حالات ویران؛ غم مخور
ماهها رفت و ز نای نغمه شعری بر نخاست/ چامه باران می شود کلک دبیران؛ غم مخور
شهریاری گر شد، ای دل، شهرِ یاران پا بجاست/ پرتوافشان می شود پهنای ایران؛ غم مخور
قرنها از حکمرانان خون دل خوردیم/ شهروا خواهد شدن حکم امیران؛ غم مخور
گر سیاوش سا فدای کید گرسیوز شویم
معجزت هم می کند تدبیر پیران؛ غم مخور : منوچهر عوض نیا
*
ای دریغ آن روزگاران رفت و من/ مانده ام در چاه تنهایی ، اسیر
هرگزم یاری نمی گوید که : مرد/ بس کن و دامان ماتم را ، مگیر
شب ، همه شب اشک چشمان نیاز/ می چکد بر دامن اندیشه ام
غم مخور ، غم تا که شاید زودتر/ بر کنم از ملک هستی ریشه ام
گر چه هرشب زیر سقف راهرو/ بانگ پایی می رود آسیمه سر
پله ها تپ تپ کنان با ناله ای/ می دهد از رفت و آمد ها خبر
لیک می دانم که آن جانانه نیست/ می شناسم کی صدای پای اوست
رفتن او پر جلال است و غرور/ این نه ره پیمودن_ زیبای اوست ... : فرخ تمیمی
*
بر فتد این پنجه ی خونین ز ایران، غم مخور/ آسمان، پر مهر گردد، بس درخشان، غم مخور
روزگاری نو ، بسازد جلوه هائی پر شکوه
سختی_ دوران، بگیرد رو به پایان ، غم مخور: دکتر منوچهر سعا دت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
==
‌توفان : ازنگاه برخی سرایندگان این زمانه
تنها گریزم ، نا گزیرم کان پری خو/ تنها رود ، تنها دود ، تنها گریزد
آهوی من دارد اگر خوی پلنگی/ رعنا پلنگ از چون خودی آیا گریزد؟
گو آتش شوقش سرا پایم بسوزد/ کی شعله ی رقصنده از گرما گریزد
من زیبق لغزان نیم کز بی ثباتی/ آواره در گرما و در سرما گریزد
من مرغ توفانم نیاندیشم ز توفان/ موجم ،نه آن موجی که از دریا گریزد
موجم ،چنان موجی که از اوج و حضیضش/ خیزد گران کوهی و در ژرفا گریزد
از بوم شوم و کرکس دون چند خواهی/ کز خاک در خلوتگه عنقا گریزد
شهبازرا شاید که چون شهپر گشاید/ آنجا که زشتی ها ست نا پیدا گریزد
سیمرغ کو کز طعمه گاه لاشه خواران/ در اوج استقلال و استغنا گریزد
مکر یهودا با مسیحا بی سبب نیست/ عیسی دمی باید که چون عیسی گریزد
موسی نیم عیسی نیم اما زنادان/ چون خضر هم عیسی و هم موسی گریزد
در کوه یابم باده آرام بخشی/ زین باده کی فرخنده پی بودا گریزد
زرتشت هم آتشگهی بر کوه دارد
تا در پناه آتش مزدا گریزد... : دکتر غلامعلی رعدی آذرخشی
*
بادها چون به خروش آیند/ عطر ها دیر نمی پایند
اشک ها لذت امروزند/ یادها شادی فردایند ...
چنگ چون تار ز هم بگسست/ کس بر ان پنجه نمی ساید
گنه از شدت توفان هاست/ عطر اگر، دیر نمی پاید : فروغ فرخزاد
*
نتوانستم دیگر به تماشای عبث خود را تخدیر کنم
نتوانستم در کنج اتاق چون فلان آقا/ صیقل گر شعرم باشم : ریز تراش
شعر در من فریادی بود که درون توفان سر می دادم
و به رغم دشمن ره به گوش شنوا هم می برد
سخنی ساده و راست همچو تیری که نشیند به هدف
و بدین کارایی  چه غم از واژه ی سنگین و زمختم می بود؟ جعفر کوش آبادی
*
بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند/ هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش/ پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود/ بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب/ بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع/بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او مي گشايد او كه به لطف و صفاي خويش/ گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست/ كوهيم و در ميانه ی دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست/ زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم
مائيم ما كه طعنه ی زاهد شنيده ايم/ مائيم ما كه جامه ی تقوي دريده ايم
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب/ زين هاديان راه حقيقت نديده ايم... : فروغ فرخزاد
*
هوا سرد است و برف آهسته بارد/ ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال/ فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب/ سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست/كه شب مهمان توفان است امشب...: مهدی اخوان ثالث
*
دیگربه روزگارنمی بینم، آن عشق ها که تاب وتوان سوزد
درسینه ها زعشق نمی جوشد، آن شعله ها که خرمن جان سوزد
آن رنج ها که درد برانگیزد ، وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق واضطراب که شاعررا ، چنگی به تارجان بنوازد نیست
درسینه،دل،چوبرگ خزان دیده ، بی عشق مانده سربه گریبان است
ازبوسه ی نسیم نمی لرزد
این برگ خشک تشنه ی توفان است ... : فریدون مشیری
*
ناگهان ، ‌توفان فتد ، بر سر زمین/ برکند از بن ، بنای_ جهل و کین
آتشی آید ، به سو زد جاهلین/ هم به خشکاند ، تبار کاهلین
بردگان _ هادی زرق و ریا/ بس گریزان ، ا ز یسار و از یمین
بندگان _ وادی صد ق و وفا/ مستقر ، بر مسند _ علم و یقین
از تبسم ، چهره ‌ها گیرد حیات/ زندگی ، با عشق و شادی‌ ها قرین
منظر و رخسار_ زن ، یابد نشاط/ هم مقام و منزلت ، بر او بهین
بس سرود_ عشق، بارد ز آسمان/ چونکه عشق است ، برترين آ ئین و دین
حافظ_ آینده بين ، خوانده ست عیان
حق نجسته ست ، دست_ اهریمنX ، نگین: دکتر منوچهر سعادت نوری
x اشاره به این سروده ی "حافظ" است:
من آن نگین سلیمان ، به هیچ نستانم/ که گاه گاه بر او ، دست اهرمن باشد
همای ، گو مفکن سایه ی شرف ، هرگز/ در آن دیار که طوطی ، کم از زغن باشد... 
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
======
برگریزان / پاییز / خزان : در زنجیری از سروده‌ها
بیا ای هم دل محرم بگیر این باده خرم
چنان سرمست شو این دم که نشناسی مقامی را
برو ای راه ره پیما بدان خورشید جان افزا
از این مجنون پرسودا ببر آن جا سلامی را
بگو ای شمس تبریزی از آن می‌های پاییزی
به خود در ساغرم ریزی نفرمایی غلامی را : مولوی
*
نیست آسان خون نعمت های الوان ریختن
برگریزان مکافات است دندان ریختن!
سال‌ها گل در گریبان ریختی چون نوبهار
مدتی هم اشک می‌باید به دامان ریختن : صائب تبریزی
*
شنیدستم که وقت برگریزان/شد از باد خزان، برگی گریزان
میان شاخه‌هاخود رانهان کرد/رخ ازتقدیر،پنهان چون توان کرد
بخود گفتا کازین شاخ تنومند/قضایم هیچگه نتواند افکند
سموم فتنه کرد آهنگ تاراج/ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج
قبای سرخ گل دادند بر باد/ز مرغان چمن برخاست فریاد
ز بن برکند گردون بس درختان/سیه گشت اختر بس نیکبختان
به یغما رفت گیتی را جوانی/کرا بود این سعادت جاودانی
ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند
ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند .... : پروین اعتصامی
*
کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست
بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست
دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد
ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست
مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت
بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست
عزیز دار محبت که خار زار جهان
گرش گلی است همانا محبتست ای دوست
به کام دشمن دون دست دوستان بستن
به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست
فلک همیشه به کام یکی نمیگردد
که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست
بیا که پرده ی پاییز خاطرات انگیز
گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست
مآل کار جهان و جهانیان خواهی
بیا ببین که خزان طبیعتست ای دوست
گرت به صحبت من روی رغبتی باشد
بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست
به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه
که شهریار چراغ هدایت است ای دوست : شهریار
*
یاد تو یاد عشق نخستین ست
یاد تو آن خزان دل انگیزست/کو را هزارجلوه ی رنگین ست
بگذار زاهدان سیه دامن/ رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند/ اینان که آفریده ی شیطانند
اما من آن شکوفه اندوهم/کز شاخه های یاد تو می رویم
شب ها ترا بگوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم : فروغ فرخزاد
*
جانی شکسته دارم از دوستی گریزان
در باورم نگنجد بیداد از عزیزان
وایا ستیزه جویان با دشمنان ستیزند
آیا برادرانیم با یکدیگر ستیزان
آه آن امیدها کو چون صبح نوشکفته
تا حال من ببینند در شام برگریزان
از جور دوست هرچند از پا فتادگانیم
ما را ازین گذرگاه ای عشق بر مخیزان : فریدون مشیری

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد ... : مریم حیدرزاده
*
دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست ؟ یا نه دیگری ست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم وحیران تر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پر پر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
بازهم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه ی مردم شد او : حمید مصدق

مهر آمد آبان و آذر شد/ نوبت غارت خزان آمد
هر چه گل بود و شاخه بود شکست
باغ زین داغ درفغان آمد
زرد شد سبزه ها و مرد درخت
باغ از این دردها به جان آمد ... : مهدی سهیلی
*
من در شبی برهنه تر از مرمر سیاه
بر فرش برگ های خزان راه می روم
اما نگاه من به عبور پرنده هاست
وین اشک بی دریغ که از طاق آسمان
در دیدگان خیره ی من چکه می کند
مانند شیشه ایست که از ماورای آن
سنگ و گیاه و جانور و آدمی : ترند
من ، از نسیم سرد خزان ، بوی خاک را
همچون شراب تلخ
هر دم به یاد خانه ی ویران مادری
می نوشم و گریستن آغاز می کنم ... : نادر نادرپور

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو ؟ دکتر شفیعی کدکنی
*
شب ِ دشمن، شب ِ زمستانی‌ست
سبز ما نوبهار ايرانی‌ست
سبز ِفرداست، سبز ِ نور و نشاط
آخرين ريگ ِ کوزه‏ی خیّاط
سبز ِ نوروزِ ِ صد خزان‏گـُذر است
سبز ِ نور و نشاط را خبر است ... : محمد جلالی (م‏.سحر)  
*
شاهد بد روزگاری بوده ایم/ روزگار تیره تاری بوده ایم
اوفتاده در ‌پی خیل فریب/ خوش خیالی را قراری بوده ایم
بهراستقرار آزادی و عدل/ قهقرا را ، رهسپاری بوده ایم
جای صلح ومهربانی و وداد/ ظلم وکین را پاسداری بوده ایم
از زمان سلطه ی جهل و ريا/ در کف بس کجمداری بوده ایم
بلبل عاشق زبستان پرکشید/ چون خزان درهر بهاری بوده ایم
عاشقان در وصل معشوقه به کام/ ما خم کوی نگاری بوده ایم
عشق در پستوي خانه شد نها ن/ گراسیر موی یاری بوده ایم
چون خزان درهر بهاری بوده ایم
شاهد بد روزگاری بوده ایم: دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/01/blog-post_14.html