۱۳۹۶ تیر ۵, دوشنبه

بی خبری های یک سراینده


بیست با  شهریور  بشد نا سازگار/ از زمان ها پیش ، تا این روزگار
حمله ها آمد به ایران+ ، ازشمال و ازجنوب/ گشت ایران بس زبون ، در یک غروب
ثبت آن دانی  ، که  در تاریخ چیست؟/ سوم شهریورست+ و سال_ بیست
سال هایی چون گذشت زان روزگار/ بیست_ شهریور++ بشد بس تیره تار
 انتحاری حمله ها کاورد کشتارها/ وحشتی افکند بر سیمای زیست
وز همان تاریخ و آن روز_ سیاه/ ما ندانستیم ، دنیا دست کیست؟
ما خفته بی خبراانیم ، ای دریغ/ بیدار کس ، میانه ی ما نیست
+ اشاره به حمله ی روس و انگلیس به ایران در سوم شهریور ۱۳۲۰ است
++ اشاره به ۱۱ سپتامبر برابر با ۲۰ شهریور و عبارت است از سلسله‌ حملات انتحاری که در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، توسط القاعده در خاک ایالات متحده آمریکا انجام شد
*
چندیست ز تو خبر ندارم/ تا آنکه شدی به خانه ی خویش
بر گیر قلم به دست و بنگار/ آن نامه ی ماهرانه ی خویش
بشکن تو سکوت سهمگین را/ با پاره ای از بهانه ی خویش
یک لحظه به اعتراف بنشین/ بنگر به خود و زمانه ی خویش
بر روی خط_ قطار_ کاغذ/ تحریر نما ، ترانه ی خویش
آن نامه بسا نشان عشق است/ بفرست همان نشانه ی خویش
*
دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ الماس_ سبز عاطفه، نایاب گوهرست
 تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ بس بی خبر ، ز ساغر و  رخسار_ دلبرست
(خشمی به پا، ز ساغر و  رخسار_ دلبرست)
ديگر نه آن نوای_ طربناک_ جانفزا/ ..آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکرست...
*
دیدی که او چگو‌نه زما ، بی خبر برید/ آنکه به گوش_ما ، سخن_عشق می دمید
ما گلشنی زعشق، گشودیم سوی او/ گویی، که هیچ غنچه گلی را از آن نچید
درحیرتیم ازاو ، و سکوت_مداوم اش/ آیا صدای نا له ی ما را ، دمی شنید
وان قطره‌های اشک، که ازگو‌نه ‌هاچکید/ یا حالت_خراب و پریشان_ما ، به دید
گو‌یند اگرکه کوه ، به کوهی نمی رسد/ اما ، ز آدم ست که آدم ، توان رسید
دانیم ، که روزگار بگردد به کام_ما/ رنگ_شفق ، زبرهه ی خوش می دهد نوید
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ خرداد ۲۷, شنبه

پدر: در زنجیری از سروده ها


پسر كو ندارد نشان از پدر
تو بيگانه خوانش مخوانش پسر: منسوب به فردوسی
*
آمد بر من، که؟ یار/ کی؟ وقت سحر
ترسنده ز که؟ ز خصم/ خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر
لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر: رودکی
*
چنین گفت کز کهتر اکنون یکی/ سخن بشنو و گوش دار اندکی
پسر کو ز راه پدر بگذرد/ دلیرش ز پشت پدر نشمرد... : فردوسی
*
همی یادم آید ز عهد صغر/ که عیدی برون آمدم با پدر
به بازیچه مشغول مردم شدم/ در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از بی قراری خروش/ پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخ چشم آخرت چند بار/ بگفتم که دستم ز دامن مدار...: سعدی
*
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من/ کس نزد‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل/ یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف...: حافظ
*
گیرم پدر تو بود فاضل
از فضل پدر تو را چه حاصل... : نظامی گنجوی
*
من که از آتش دل چون خم می در جوشم/ مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن/ تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت/ ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
( من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم) ...: حافظ
*
دو چیز افزونی دهد، بر مردم افزون‌ طلب/ سرمایهٔ عقل و خرد، پیرایهٔ علم و ادب
هست ار ز میراث‌ پدر ، عقل غریزیت ای پسر
تکمیل آن واجب شمر، باری به عقل مکتسب...: ملک ‌الشعرای بهار
*
مباش جان پدر غافل از مقام پدر/ که واجب است به فرزند احترام پدر
اگر زمانه به نام تو افتخار کند/ تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر: رهی معیری
*
آنشب، ز خلوتِ دلِ من ، ای پدر چه زود/ رفتی به خاک و سایه برافکندی از سرم
یادِ تو، یادِ مهر و صفایِ تو، نیمرنگ/ چون ابر، موج می زند از پیشِ خاطرم
در شعله هایِ خاطره، می بینمت که باز/ باز آمدستی از در و بنشسته ای به تخت
پیرامنِ تو حلقه زنان دوستان ز مهر/ در آن حیاطِ پر گلِ خاموشِ پر درخت
می پرسی از یکایکِ آن جمعِ پر امید/ از روزِ رفته، با لبِ خندان فسانه ای
وانگه به یادِ عمر سفر کرده، سوزناک/ می خوانی از کتابِ جوانی ترانه ای
من همچنان به چهره ی گرمِ تو بسته چشم/ فرزند وار پیشِ تو بنشسته ام خموش
آرنج، تکیه داده سبک بر کنارِ تخت/ بر گفته های نغزِ تو از جان سپرده گوش
لختی چنین، به خواب دل انگیزِ خاطرات/ رؤیای گرمِ یادِ تو، می سوزدم دو چشم
بر می جهم ز شوق و دریغا که نامراد/ دل می تپد ز وحشت و رگ می زند ز خشم
آه، این کجاست؟ کو؟ چه شدی ای پدر؟ دریغ!
جز من کسی نمانده در آن کلبه ی خموش: فریدون توللی
*
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی/ کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را...
ناگه پسرم گفت چه می خواهی از این در؟
گفتم: پسرم ، بوی صفای پدرم را: محمد حسین شهريار
*
ما ، کودکان زیرک این قرن ، ای رفیق/ از نسل ابلهان کهن بودیم...
نسلی که درمقابله با خصم هوشیار\/ مستانه گرز_ خود را بر پای اسب کوفت
دشمن رسید و کاسه ی سر را ازو گرفت
آنگاه طعم باده ی خون را بدو چشاند
نسلی که از پدر، نامی شنیده بود و نشانی نمی شناخت... : نادر نادرپور
*
پدرم نقاشی می کرد/ تار هم می ساخت/ تار هم می زد/ خط خوبی هم داشت
باغ ما، در طرف سایه ی دانایی بود/ باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره ی سبز سعادت بود...: سهراب سپهری
*
شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خيال/ خواب از سرم به نغمه مرغي پريده بود
در عالم خيال به چشم آمدم پدر/ کز رنج چون کمان قد سروش خميده بود
موي سياه او شده بود اندکي سپيد/ گفتي سپيده از افق شب دميده بود
از خود برون شدم به تماشاي روي او/ کي لذت وصال بدين حد رسيده بود
دستي کشيد بر سر و رويم به لطف و مهر/ يکسال مي گذشت پسر را نديده بود...
چون محو شد خيال پدر از نظر مرا/ اشکي به روي گونه زردم چکيده بود: سياوش کسرايي
*
هان ای پدر پیر که امروز/ می نالی ازین درد روان سوز
علم پدر آموخته بودی/ واندم که خبردار شدی سوخته بودی...: فریدون مشیری
*
بامداد که باد می‌خوابد به ایوان می‌روم و با سرانگشت
بر پوستِ گرد گرفته‌ ی نرده می ‌نویسم: "پدر، پدرِ خاک"+
بادِ آخرِ پائیز سراسرِ شب در راه بوده تا از قله‌ های برف پوش
و شن زارهای سوزان بگذرد و با خود مشتی خاک به هدیه آورد
آیا در این خاک از پدر نشانی هست
که پارسال چنین روزی به خاک بازگشت: مجید نفیسی
+ نام پدر مجید نفیسی "ابوتراب" بود که بمعنای "پدر خاک" است
*
آن دیو ، گسست بند_ دیرین/ بر خویش نهاد ، چهر_ دلبند
گمراه بساخت ، مردمان را/ بر مسند_ ری بشد به ترفند
از تفرقه ، گشت شاد و خوشنود/ افکند جدا ، پدر ز فرزند
بازار_ نفاق ، کرد رایج / شد مظهر فتنه را ، فرآیند
بر چهره ی زن، نقاب پوشاند/ عصر_ حجری، عیان پراکند
بر باد سپرد ، عشق و ایمان/ از مرز سهند ، تا به سیوند...
دكتر منوچهر سعادت نوري
*
همچنین نگاه کنید به
پدر از زبان برخی شاعران پارسی گوی: تارنمای گلچینی از سروده ها
سروده هایی در زمینه ی " پدر ": تارنمای گنجور
مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/06/blog-post_17.html

۱۳۹۶ خرداد ۲۵, پنجشنبه

" بی خبر" : در زنجیری از سروده ها


طوطی جان مست من از شکری چه می‌شود/ زهره می پرست من از قمری چه می‌شود..
باخبران و زیرکان گر چه شوند لعل کان/ بی خبرند از این کز او بی‌خبری چه می‌شود: مولوی
*
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست/ نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست/ در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست: خیام
*
بدیع آیدم صورتش در نظر/ ولیکن ز معنی ندارم خبر
که سالوک این منزلم عن قریب/ بد از نیک کمتر شناسد غریب...
چه معنی است در صورت این صنم/ که اول پرستندگانش منم
عبادت به تقلید گمراهی است/ خنک رهروی را که آگاهی است
برهمن ز شادی برافروخت روی/ پسندید و گفت ای پسندیده گوی
سوالت صواب است و فعلت جمیل/ به منزل رسد هر که جوید دلیل
بسی چون تو گردیدم اندر سفر/بتان دیدم از خویشتن بی خبر...: سعدی
*
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف/ گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من/ گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد/ وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من/ کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل/ یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه‌نشین وطرفه آنک/مغبچه‌ای ز هرطرف می‌زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان ولاتقل/ مست ریاست محتسب باده بده ولاتخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد/ پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق/ بدرقه رهت شود همت شحنه نجف: حافظ
*
ساقی به نور باده برافروز جام ما/ مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم/ ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما...: حافظ
*
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی...: حافظ
*
ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ/ دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
در راه راست، کج چه روی چندین/ رفتار راست کن، تو نه ای خرچنگ
رخسار خویش را نکنی روشن/ ز آئینهٔ دل ار نزدائی زنگ
چون گلشنی است دل که در آن روید/ از گلبنی هزار گل خوش رنگ
در هر رهی فتاده و گمراهی
تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ...: پروین اعتصامی
*
در بیابان فراخی که از آن می گذرم/ پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه ی من همسفر است/ چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت/ که یکی مست و یکی بی خبر است
خاطر آشفته ز خود می پرسم/ که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است/ پاسخی نیست، بیابان خالی است...: نادر نادرپور
*
باز کن از سر گیسویم بند/ پند بس کن که نمیگیرم پند
در امید عبثی دل بستن/ تو بگو تا به کی آخر تا چند
از تنم جامه برآر و بنوش/ شهد سوزنده لبهایم را
تا یکی در عطشی درد آلود/ بسر آرم همه شب هایم را
خوب دانم که مرا برده ز یاد/ من هم از دل بکنم بنیادش
باده ای‚ ای که ز من بی خبری/ باده ای تا ببرم از یادش...: فروغ فرخزاد
*
مادرم بی خبر از خواب پرید/ خواهرم زیبا شد...
پدرم نقاشی می کرد/ تار هم می ساخت/ تار هم می زد/ خط خوبی هم داشت
باغ ما، در طرف سایه ی دانایی بود/ باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آیینه بود/ باغ ما شاید
قوسی از دایره ی سبز سعادت بود/ میوه ی کال خدا را آن روز/ می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم/ توت بی دانش می چیدم...: سهراب سپهری
*
ما ، بردگان فقرواسیران آفتاب/ از فخر شعر ، سر به فلک سودیم
ما ، بازماندگان مشاهیر باستان
از نسل ابلهان/ از نسل شاعران/ یا نسل عاشقان کهن بودیم
و کنون چراغ عشق درین خانه مرده است
ما ، نان به نرخ خون جگر خوردیم/ زیرا که نرخ روز ندانستیم
شعر از شعور رو به شعار آورد/ ما فهم این سخن نتوانستیم
ما خفتگان بی خبر دوشین
امروز را ندیده رها کردیم/ درانتظار دیدن فرداییم
درهای چاره بردل ما بسته است/ مصداق رانده ازهمه سو ماییم...: نادر نادرپور  
*
چندیست ز تو خبر ندارم/ تا آنکه شدی به خانه ی خویش
بر گیر قلم به دست و بنگار/ آن نامه ی ماهرانه ی خویش
بشکن تو سکوت سهمگین را/ با پاره ای از بهانه ی خویش
یک لحظه به اعتراف بنشین/ بنگر به خود و زمانه ی خویش
بر روی خط_ قطار_ کاغذ/ تحریر نما ، ترانه ی خویش
آن نامه بسا نشان عشق است/ بفرست همان نشانه ی خویش
دکتر منوچهرسعادت نوري/ تهران – ۱۹۶۲
*
سال هایی که گذشت/ یک گل از شاخه ِ پژمرده ِ گلدان نشکفت
بوسه ِی دختر رَز را دیگر/ نه کسی دید نه یک ذره چشید
سبزه های ِ در و دشت/غم ِ کم آبی را
به فراوانی شن های زمین بخشیدند/ چشمه ها خشکیدند
شادی از کوچه ِی فرهنگ گریخت/ غم به پهنای ِ دل ِ مردم ریخت
شبنم پاک ِ سحر گاه ، گلی را نشکفت/ ارغوان خواب شد و هیچ نگفت
عاشق و کوچه و معشوقه و آواز/ فراموش شدند
دختری رو به دری باز اگر می خندید/ سقف ِ دروازه تذویر ترک بر می داشت
شیخ ِ ما دغدغه اش بود حجاب/ بی خبر از غم ِ این شهر ِ خراب
سال هایی که گذشت/ در عوض زورق ِ بیداریمان راه افتاد
روح بر کالبَد ِ مردم ِ خوابیده نشست/ لاله ها باز سر از خاک برون آوردند
تخت ِ جمشید سر آغاز ِ دویدن ها شد/ نسل ِ نوپای جوان بر پاشد
عشق بر منزل ِ مقصود رسید/ گلی از شاخه ِ گلدان ِ من اینک اینجا
پًر شد از شاخه ِ گلهای ِ وطن در همه جا/ این سر آغاز ِ عبور است و شمایان در پیش
همگان یک دل و یک دست و با قدرت ِ خویش/ پا بکوبید که سرشار شوید از شادی
درد ِ یک قرن ِ شما نیست به جز آزادی: داریوش لعل ریاحی/ هفتم بهمن ۱۳۹۵
*
دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ الماس_ سبز عاطفه، نایاب گوهرست
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ بس بی خبر ، ز ساغر و  رخسار_ دلبرست
(خشمی به پا، ز ساغر و  رخسار_ دلبرست)
ديگر نه آن نوای_ طربناک_ جانفزا/ ..آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکرست...
دكتر منوچهر سعادت نوري
*
همچنین نگاه کنید به
سروده هایی در زمینه ی " بی خبر ": تارنمای گنجور
جستجو برای سروده های " بی خبر ": تارنمای جستجو
بی خبری های یک سراینده: تارنمای گلچینی از سروده ها
ترانه ی "با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی" - اجرا: محمدرضا شجریان/ تارنمای یوتیوب

مجموعه ی گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/06/blog-post_15.html

۱۳۹۶ خرداد ۱۷, چهارشنبه

زنجیر سروده هایی در زمینه ی "مردم آزاری"

سپاس و شکر بی‌پایان خدا را/ برین نعمت که نعمت نیست ما را
بسا مالا که بر مردم وبالست/ مزید ظلم و تأکید ضلالست
مفاصل مرتخی و دست عاطل/ به از سرپنجگی و زور باطل
من آن مورم که در پایم بمالند/ نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم/ که زور مردم آزاری ندارم: سعدی
*
ز دست کوته خود زیر بارم/ که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیر مویی گیردم دست/ وگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون/ که شب تا روز اختر می‌شمارم
بدین شکرانه می‌بوسم لب جام/ که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشان/ چه باشد حق نعمت می‌گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر/ که زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن/ به لطف آن سری امیدوارم: حافظ
*
او چو در کار مملکت پرداخت/ هرکسی را به قدر پایه نواخت
کار بی‌ رونقان بساز آورد/ رفتگان را به ملک باز آورد
ستم گرگ برگرفت از میش/ باز را کرد با کبوتر خویش
از سر فتنه برد مستی ها/ کرد کوته دراز دستی ها
مردمی کرد در جهان داری/ مردمی به ز مردم آزاری...: نظامی
*
تو قدر خود نمیدانی که جانی/ درون جان عیان اندر عیانی
بهشت نیک خُلق اوست صورت/ تو این معنی حقیقت دان ضرورت
جهنّم مردم آزاریّ خود دان/ در اینجا دائم آزاریّ خود دان
برو نیکی کن از بدها بپرهیز/ ز دام نفس اگر مردی تو بگریز...: عطّار نِیشابوری
*
تک بیتی مردم آزاری مکن
می بخور منبربسوزان آتش اندر خرقه زن
ساکن میخانه باش و مردم آزاری مکن: همای اصفهانی
*
اگر چه در ره هستی هزار دشواریست/ چو پر کاه پریدن ز جا سبکساری ست
به پات رشته فکندست روزگار و هنوز/ نه آگهی تو که این رشتهٔ گرفتاری ست
بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی
که گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاری ست...: پروین اعتصامی
*
رباعی: مردم آزاری و زیان های آن
بهترین شیوه ی نکوکاری/ هست دوری ز مردم آزاری
هر که آزار داد مردم را/ صد بلا  بیند و گرفتاری
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سروده هایی در زمینه ی "مردم آزاری": تارنمای گنجور
ترانه ی مردم آزاری مکن: تارنمای یوتیوب
زنجیرنامه ی مردم آزاری: تارنمای گزیده ای از نوشتارها
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/06/blog-post_7.html

۱۳۹۶ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

وفای عشق کمربند ایمنی ست


از بهر لحظه های خوش_ سالیان_ عمر
عشق و وفای عشق
کمربند ایمنی ست

بنگر بر عاشقان_ وفا پیشه در جهان
شادی_ زندگانی_ آنان
ستودنی ست

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

رباعی: مردم آزاری و زیان های آن


بهترین شیوه ی نکوکاری
 هست دوری ز مردم آزاری

هر که آزار داد مردم را
صد بلا  بیند و گرفتاری

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
تعریف مردم آزاری: لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
سروده هایی در زمینه ی "مردم آزاری": تارنمای گنجور
ترانه ی مردم آزاری مکن: تارنمای یوتیوب

۱۳۹۶ خرداد ۷, یکشنبه

تجدد و توقف و قهقرا


تجدد در امور زندگانی/ شده اصل نخست کاردانی
کند هموار راه شادمانی

توقف یا که در جا ایستادن/ به سوی قهقرا پا را نهادن
جدایی سازد و بس ناتوانی

دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
سروده هایی در زمینه ی "تجدد": تارنمای گنجور
یادداشتی پیرامون برخی گروه های مشهور "تجدد گریز" در ایران و جهان: تارنمای گزیده ای از نوشتارها

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_28.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

مست ها و سروده ها


بسا که مست در این خانه بودم وشادان/ چنان که جاه من افزون بد از امیر و ملوک
کنون همانم و خانه همان و شهر همان/ مرا نگویی کز چه شده‌ست شادی سوک: رودکی
*
چو آن جامه ‌های گرانمایه دید/ هم از دست رودابه پیرایه دید
در کاخ بر خویشتن بر ببست/ از اندیشگان شد به کردار مست...: فردوسی
*
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه/ صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم/ هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه
هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي/ وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بربط زن تو مست تري يا من/ اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد/ در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد/ وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم/ گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه
گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان/ نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل/ نيميم لب دريا نيمي همه دردانه
من بي دل و دستارم در خانه خمارم من/ يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي/ زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه: مولوی
*
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را/ یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادم/ تا مدعیان خرده نگیرند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یار/ آری شتر مست کشد بار گران را...: سعدی
*
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست/ پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان/ نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین/ گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند/ کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر/ که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم/ اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار/ ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست: حافظ
*
گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن را: خیام
*
شیخ مست و شحنه مست و میر مست/ مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست/ کار ایران با خداست... : ملک ‌الشعرای بهار
(ملک ‌الشعرای بهار در عین حال این چنین نیز سرود: دو چیز است شایسته نزدیک من / رفیق جوان و رحیق کهن/ رفیق جوان غم زداید ز دل/ رحیق کهن روح بخشد به‌ تن...
رحیق = می و خوشترین و بهترین می و می خالص و می صافی بی درد - شراب خالص و صاف - شراب بهشتی)
*
مست مستم کن چنان کز شور می/ باز گویم قصه ی افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من/ رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد.... : فروغ فرخزاد
*
لحظه ی دیدار نزدیک است/ باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم/ باز گویی در جهان دیگری هستم... ; مهدی اخوان ثالث
*
تهی کن جام را ای ساقی مست/ که امشب میل جام دیگرم نیست
مرا از سوز ساز و خنده ی می/ چه حاصل؟ زانکه شوری در سرم نیست
خوش آن شب ها، خوش آن شب های مستی/ که با او داشتم خوش داستان ها
شرابم شعله می زد در دل جام/ در آن می سوخت عکس آسمان ها
خوش آن شب ها که مست از دیدن او/ هوایی در دلم بیدار می شد
لبش چون جام سرخ از بوسه ای چند/ لبالب می شد و سرشار می شد... : نادر نادرپور

شهریست در خموشی و دیوارهای شهر/ گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست... : نصرت رحمانی
*
من مستم و میخانه پرستم/ راهم منمایید/ پایم بگشایید
وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم
می لاله و باغم/ می شمع و چراغم
می همدم من، هم‌نفسم، عطرِ دماغم
خوش رنگ، خوش آهنگ/ لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی، اندیشه مدارید/ گواراست به کامم
در ساحل آتش/ من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بُتگر/ من نامه‌سیاهم
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار
هشدار که من مست میِ هر شبه هستم: سیاوش کسرایی
*
چشم تو چشمه ی شراب من است/ هر نفس مست ازین شرابم کن
تشنه ام تشنه ام شراب شراب/ می بده می بده خرابم کن... : فریدون مشیری
*
آه می بینی/ مستان امروزینه/ هشیاران دیروزند
ای دوست/ ای تصویر/ ای خاموش/ از پشت این دیوار/ در رگبار
آخر بپرس از رهگذاری مست یا هشیار
زان ها که می گریند/ زان ها که می خندند
کامشب درخیمه ی مجنون دلتنگ کدامین دشت
بر توسنی دیگر برای مرگ شیرین گوارایی
زین و یراق و برگ می بندند؟... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
روزی من از كرانه ی درياها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی "مست مستم"
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/03/blog-post_12.html
"مستانه" درهمایش تنی چند از سرایندگان این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/05/blog-post.html
عشق و شور و "مستی" : در برخی از سروده ها و ترانه ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/07/blog-post_18.html
نعره ی "مستان": در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/01/blog-post.html
باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_12.html
"مستی" های یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_25.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_10.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

رباعی: برهنه بانویی بر فراز کوه


رفته ای بر قله ی "تاراناکی"
لخت و زیبا گشته ای مانند قو

رفته ای آنجا و عکس انداختی
تا بیابی هر کجا صد رانده وو !!!
( با که داشتی در سر_ کوه رانده وو ؟)
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
عکس برهنه مدل پلی‌بوی در قله کوه مقدس جنجالی شد: بخش فارسی تارنمای بی بی سی
کوه تاراناکی: تارنمای ویکی‌پدیا
رانده وو : لغت نامه ی دهخدا/ تارنمای واژه نامه ی پارسی  ویکی
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post_4.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

آدمیزاده: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها




آدميزاده طرفه معجوني است/ کز فرشته سرشته و ز حيوان
گر کند ميل اين بود کم از اين/ ور کند ميل آن شود به از آن: سراینده ی گمنام
*
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار/ خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار/ که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق/ نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست/ دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود/ هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند/ نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند/ آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او/ غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش/ حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟/ یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار
وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب/ به در آید که درختان همه کردند نثار
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب/ سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار...: سعدی
*
این همه نقش دانی از پی چیست/ تا به معنی رسی بدانی زیست
این جهان صورتست و آن معنی/ اندرین جان واندر آن جان نی
تا بر این و به آن به انبازی/ آدمیزاده می‌کند بازی
تا چو شد مرد و چشم او شد باز/ آید از نقشها به معنی باز...: حکیم سنایی
*
گر سفله به مال و جاه از آزاده به است
سگ نیز به صید از آدمیزاده به است: سعدی
*
آنچه او هم نو است و هم کهن است/ سخن است و در این سخن سخن است
ز آفرینش نزاد مادر کُن / هیچ فرزند خوبتر ز سُخُن ...
بنگر از هرچه آفرید خدای / تا از او جز سخن چه ماند به جای
یادگاری کز آدمیزاد است
سخن است، آن دگر همه باد است ...: حکیم نظامی گنجه‌ ای
*
مصطفی گفت آدمیزاده/ که به خوردن حریص افتاده
باشدش چند لقمگک کافی/ که به ابقای او بود وافی
قامت او ازان بماند راست/ بهر طاعت به پا تواند خاست
لقمه را اولا مصغر کرد/ بعد ازان جمع قلتش آورد
یعنی آندم که لقمه بندی کار/ خرد باید به قدر و کم به شمار: جامی
*
تا به دل تخم عشق کشته شده است/ آه من در جگر برشته شده است
پا مزن بر حنای گریه من/ که به خون جگر سرشته شده است
آدمیزاده ی من از خط سبز/ تا نظر می فکنی فرشته شده است
زان میان پیچ و تاب ها دارم/ که خدایا چگونه رشته شده است...: صائب تبریزی
*
دوش در انجمن رای‌فروشان‌، یک تن/ آدمیزادهٔ دانا به نصیحت برخاست
گفت کای باشرفان رأی به کس مفروشید/ که به آیین شرف رأی‌فروشی نه رواست
رای خود را به خردمند وطن خواه دهید
که وطن خواه خردمند هوادار شماست...: ملک‌ الشعرای بهار
*
افسانه...می توان چون شبی ماند خاموش می توان چون غلامان به طاعت شنوا بود و فرمانبر
اما عشق هر لحظه پرواز جوید، عقل هر روز بیند معما، و آدمیزاده در این کشاکش
لیک یک نکته هست و نه جز این/ ما شریک همیم اندر این کار
صد اگر نقش از دل برآید/ سایه آنگونه افتد به دیوار... : نیما یوشیج
*
"هرگز هیچ آدمیزاده را تاب سفری این چنین نیست"
چنین گفتی با لبانی که مدام/ پنداری نام گلی تکرار می کنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم/ اینک کلام تو بود از لبانی که تکرار بهار و باغ است.
و کلام تو در جان من نشست/ و من آن را حرف به حرف باز گفتم...: احمد شاملو
*
ادميزاده چيه/ يه دل و هزار غمه/ خوشى هاش تو زندگى/ راستى راستى چه كمه
کسی پیدا نمیشه کنج دلش غم نباشه/ نگو هیچ کس غم و دردی که تو داری نداره
غم مخور ناله مکن اه مکش زاری مکن/ عمر ما ارزش این ناله و زاری نداره
چونکه زندگی کمه/ زندگی همین دمه/ هر قدم به هر قدم بلا کمین ادمه
نمیگم تو زندگی چیکار بکن/ فقط از هر چی غمه فرار بکن
مگه نشنیدی که دم غنیمته/ هر که گفته بخدا حقیقته/ ادميزاده چيه
يه دل و هزار غمه/ خوشى هاش تو زندگى/ راستى راستى چه كمه,,, : نظام فاطمی

آن دورها پونه زاری هست هنوز/ پونه زاری پر از عطر آهوانی که هر عصر تشنه می آمدند
به چشمه ی ریواس و رازیانه می رسیدند/ اما هر چه بو می کشیدند
دیگر از آن آدمیزاده ی پری وار دره ها ردی نبود
باید بنویسم این بی هر کجا را/ ردی نیست/ رویایی نیست/ رازی نیست...: علی صالحی
*
قلب ما ، از كجاست می گیرد/ زآدمیزادگان_ بی فرهنگ
خیره چشمان_ کاهل_ دل سنگ/ تلخ و چهره ، هما ره پر آژنگ
بردگان_  سلاله ی نیرنگ/ سرگریبان ،  ز شادی و آهنگ
خرقه پوشان_ صاحب_ اورنگ/ مخزن فکر و ا یده ، تنگاتنگ
قلب ما ،  از كجاست می گیرد/ از مسلمانی_ فریبنده
از جهانی ، به ظلمت آكنده/ تهی از شعله های تابنده
کرکسان ، پیشتا ز و فرمانده/ نا کسان ،  در مقام زیبنده
عالمی کین و نفرت و تزویر/ منش_ نیک ،  گوهری اکسیر
مردمان سلیم ،  در زنجیر/ قلب خونین ، درون  بس سینه
صد ترک خورده ، چهر_ آیینه/ جای تصویر ، قاب_ چوبینه
قلب ما ،  از كجاست می گیرد/ بغض_ عمق_ گلو ،  نمی میرد
دکتر منوچهر سعادت نوری
ترانه ها
" ادميزاده چيه" با صدای عارف عارف‌کیا , آهنگ از مهندس همایون خرم شعر از نظام فاطمی
https://www.youtube.com/watch?v=vPqdEjzutcI
" هرگزهیچ آدميزاده را تاب سفری این‌چنین نیست" شعر ازاحمد شاملو/ ترجمه به فرانسه توسط مهشید مشیری
https://www.youtube.com/watch?v=ZsLrtV4tN8E
همچنین نگاه کنید به
آدم ها : در زنجیری از سروده ها
مهشید مشیری (زادهٔ ۳۰ اسفند ۱۳۳۰ در تهران)
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی " ادميزاده چيه ":
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/05/blog-post_2.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/05/blog-post.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

تنها تو


نازنینا چیستی ‌تو، کیستی/ بس فراوان/ روز و شب در خاطری
بندگان_ خاک_ ‌پای_ عشق تو/ بی شماران/ سوی_ هر یک ناظری
شیوه ی  رند_ بلاکش، عاشقی ست/ طرف  رندان/ با تغافل، بگذری
جمله ی عشاق تو، آشفته حال/ درد_ آنان/ بی تفاوت بنگری
تو ‌برای خاطر دوست داشتنی/ پر‌تو افشان/ گوهری ‌، تاج سری
یک اودیسه ،  بهر ژرفا بوسه ای/ ای ‌تو ایمان/ ا ی که بوسه باوری
خوبرویی ، مایه ای از ذات توست/ همره آن/ گل ژن افسونگری
آن صفات_  دیگر وا لای تو/ چهره شادان/ مظهر_ بس دلبری
ای نمایان ، بر جمال و بر کمال/ با هزاران/ فضل و نیکو داوری
وادی ما را بسازان ، ‌پر ز خویش/ نور باران/ ای که تنها قادری
نا زنینا کیستی ‌تو، چیستی
ماه_ ‌تابان/ تو فروزان محشری!

مستی های یک سراینده


هرگاه که می کنم مروری/  بر دفتر خاطرات پیشین
در لوح ضمیر، تازه گردد/ ایام گذشته ، تلخ و شیرین
آن دوره ی کودکی ، صباوت/ آسان چه گذشت بی مرارت
بازیچه ی دست ، شد همه چیز/ اشیای بزرگ و کوچک و ریز
آن مهر و صفای نو جوانی/ بس نکته که افتد و تو دانی
آن عهد شباب و شور هستی/ سرخوش همه جا، به عشق و مستی
آن قال و مقال درس خواندن/ گاهی ز سر کلاس ماندن
با یار به گفتگو نشستن/ یا دل به قرار و وعده بستن
آن رسم نکو که گشته بدعت/ یک چند زدن ره طبیعت
در حاشیه و کنار یک رود/ شادان شده زان طنین آهنگ
بنشسته و گاه فارغ البال/ پرتاب نموده ریزه ای سنگ
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدراست/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز شهر/بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگراست...
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ ديگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه داد و نعره ی مستان، به معبر است...
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عا ج ا ش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
به صفای_صبح_صادق، به سلام_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد/ و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی، به بری نشاط و شادی/ و ز باده مست گردی، چو روی به کوی مستان
چه شود اگر که روزی، چو فرشته رخ نمایی/ و ‌رها دهی دیاری، ز جنون و بند_ دیوان
*
چند سالی بدون عشق گذشت/ ما قدر روزگار ندانستیم
گلبوسه است و عشق درین ایام/ از روزگار چه سرمستیم
*
من در صفای عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید بامدادی من، بودی/ لبخند_ آسمانی  تو، رخشان
شب های تیره شادی من بود‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان...
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه ، به آشیان من آیی...
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی ، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی...
*
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود...
 *
پیشترها ، می شد/ گوش ، بر هر آهنگ / توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد/ همصدا با او خواند: "مستی هم درد منو"
"دیگه دوا نمی کنه"/ "غم با من زاده شده"/ "منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود/ و صدا ، ماهرانه بود...
*
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم/ چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر/ شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر ، تو یی ای نازنین دلدار/ نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک، بریز آن باده ی گلگون/ تو آن ساقی دلارامی، تو یی آن چشم امیدم
*
در گیر و دار_ هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت
تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
*
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی...
*
دیشب کنار و همدم پیمانه بوده ایم/ دست بوس یار و دلبر جانانه بوده ایم
پیمانه بود و باده و بزم، اما/ از عطر یار سرخوش و مستانه بوده ایم
*
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا ، همه جا ، می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود/ وین همه حسن_  تو را من ز خدا می بینم...
*
ما مانده ایم عاشقی آشفته حال تو/ سرمست آن هوا‌ی  رخ_ بی مثال  تو
شسته تمام دفتر و اوراق را بر آب/ بسپرده سر به مکتب نیکو خصال تو
ازکف نهاده دین و دل از بهر کار عشق / جان و توان ‌گرفته ز کام و صال تو
مانده در آرزوی‌ بهاران و فصل گل/ بی طاقتی ز دوری بس ماه و سال تو...
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_25.html

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

" روزگار" در زنجیری از سروده های یک سراینده


درساحل_  وجود تو می گشتم/ با گام ‌های واله و شید‌ایی
دریای اشتیاق تو می جستم/ در روزگار عزلت و تنهایی
*
آنجا ، کنار جاده ی سرسبز کوهسار/ فارغ ز روزگار
بر روی خرده سنگ ، یک روز نوبهار/ با تیغ خورده زنگ
ما پوشش_ درخت کهن ، می شکافتیم
بر رسم یادگار، با خط آذرنگ/ بر آن تن_ درخت
نقش_ دو نام و قلب_ جوان ، می نگاشتیم...
*
بعد_ یک روزگار_ تیره و تار/ رخ نمود  او و روشنائی داد
بوسه شد هدیه بهر آن دیدار/ تا که چشمان_ ما بر او افتاد
راه_ ما را گرفت تا به کنار/ بوسه ، بر روی هر دو گونه نهاد
جان ودل تازه شد به نزد نگار/ درفضائی زعشق و رقصی شاد...
*
شا هد بد روزگاری بوده ایم/ روزگار _تیره تاری بوده ایم
بلبل عاشق زبستان پرکشید/ چون خزان در هر بهاری بوده ایم...
*
ای روزگار تیره و آلوده/ افسرده از مشقت_تو باشیم
آزرده از قساوت_تو باشیم/ جوشیده آرزو که چه آسوده
جوینده ی شفقت_تو باشیم/ سرزنده از طراوت_تو باشیم
*
کاش می‌ شد روزگاران ، شاد بود/ یا که انسان ، همچنان آزاد بود
کاش می‌ شد ، طعم سرخ عشق را/ از لبان گرم معشوقی چشید
یا در آغوش صبا ، با یک نسیم/ سوی‌ گل های شقایق ، پر کشید...
*
چند سالی بدون عشق گذشت/ ما قدر روزگار ندانستیم
گلبوسه است و عشق درین ایام/ از روزگار چه سرمستیم
*
بعد_ یک روزگار_ پر اندوه/ نوبت_ شادمانی_ من و توست
چون سرآید ، زمان_ رنج و ستوه/ روز و شب ، گلفشانی_ من و توست...
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان عاطفه از هم گسسته شد...
*
در روزگار چیرگی دهشت و هراس/ روز همچو شب ، زده خیمه به یک لباس
آن ابرمنقلب، كه فضا ساخت قیرگون/ خواهد شدن به نور وبهاران،كه بی قیاس
*
ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور/ گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور
دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور/ گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور
بر تو چه آمده است ، درین عصر و روزگار
بگزیده ای ، خموشی و بگرفته ای ، کنار/ ایرانی_ غیور/ انسان_ پر غرور
*
روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم/ با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم
عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم/ بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
روزگاران: از دیدگاه یک سراینده
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_21.html

۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

رباعی: بوسه گل

روزگارانی که ما ، کاری و باری داشتیم
با پری رویی بسا ، قول و قراری داشتیم

عاشقانه شعر می خواندیم و گاهی نرم و گرم
بوسه گل، روی لب و رخسار هم می کاشتیم

 دکتر منوچهر سعادت نوری






۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه

رباعی: روزگار



چند سالی بدون عشق گذشت
ما قدر روزگار ندانستیم


گلبوسه است و عشق درین ایام
از روزگار چه سرمستیم
 

۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

"خدا " : در برخی از سروده هاای این زمانه


ای عجب این راه نه راه خداست/ زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک/ کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند/ فکرتشان یکسره آز و هواست...: پروین اعتصامی
*
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست/ کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس/ ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست/ کار ایران با خداست...
ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست؟
کار ایران با خداست... : ملک‌الشعرای بهار
*
اي مرغ سحر چو اين شب تار/ بگذاشت زسر سياهكاري
وز نفخه ي روحبخش اسحار/ رفت از سر خفتگان خماري
بگشوده گره ز زلف زرتار/ محبوبه ي نيلگون عماري
يزدان به كمال شد پديدار/ و اهريمن زشتخو حصاري
يادآر زشمع مرده يادآر...
چون گشت ز نو، زمانه آباد/ اي كودك دوره ي طلايي
وز طاعت بندگان خود، شاد/ بگرفت ز سر، خدا خدايي
نه رسم ارم، نه اسم شداد/ گل بست، زبان ژاژ خايي
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد/ ماخوذ به جرم حق ستايي
تسنيم+ وصال خورده ، يادآر : علی اکبر دهخدا
+ تسنيم = چشمه ای در بهشت که مقربان خدا از آن می نوشند: تارنمای واژه نامه پارسی ویکی
*
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی دردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم...: رهی معیری
*
و خدایی که دراین نزدیکی است/ لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب/ روی قانون گیاه... : سهراب سپهری
*
گر خدا بودم ملائک را شبي فرياد مي کردم/ سکه خورشيد را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنيا را ز روي خشم مي گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه ها جدا سازند...: فروغ فرخزاد
*
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را/نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم/ به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را...
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را...: شهریار
*
ما رایت بلند تخیل را/ بر بام این سرای تهی برافراشتیم
پیشینیان ما از یادرفتگان خدا بودند/ ما ، جان و تن به خدمت شیطان گماشتیم
ما در بهشت آدم و حوا/ ماه برهنه را که شکافی به سینه داشت
پیش از نزول باران ، در چشمه ی بلوغ شلاق می زدیم
پروانگان شوخ جوان را در دفتری سپید تر از بستر زفاف سنجاق می زدیم...: نادر نادرپور
*
اي ستاره اي ستاره ی غريب/ ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمی رسد ....: فریدون مشیری
*
با تو دیشب تا کجا رفتم/ تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم...
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا، رفتم...: مهدی اخوان ثالث
*
شبی در حال مستی، تکیه بر جای خدا کردم/ در آن یک شب خدایا، من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردم...: کارو دِردِریان
*
خبر داری ای شیخ  دانا ،که من/ خدا ناشناسم ، خدا ناشناس
نه سربسته گویم دراین ره ، سخن/ نه از چوب تکفیر دارم ، هراس...: سعیدی سیرجانی
*
عجب صبری خدا دارد اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد/ اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه مي كردم...: معینی کرمانشاهی
*
بیداری ملولش را/ در قهوه خانه های/ پر دود بندری دور
از سرزمین قومی بیگانه با خدا/ تقسیم می کند... : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
هرگز جهان خراب نبوده ست این‌چنین/ دین مایۀ عذاب نبوده‌است این‌چنین
هرگز بهشت مدعیان خدا به خاک
افسانه و سراب نبوده ست این‌چنین...: محمد جلالی چیمه (م. سحر)
*
خدایِ کوچکِ من/ زیستن حکایتی ست
چون آوازی هزاران رنگ با صدای هوشیوارِ زنبورهای مست
یا چون لهجه ی غریب تنبور ست/ یا شادبانگِ مرغکی از دور ست
یا چون شکوهِ شُرشُر باران، ترانه ی هماره ی شادابی ست
زلال و بلند و پر ترانه و جاری ست و گاه، آه است
و چون آرامشِ فاخته ی عاشقِ بهار، کوتاه است.... : خسرو باقرپور
*
آشفته دل ايرانی_ مظلوم، بپرسد/ کی ؟ دوره ی پایانی این وضع، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است
نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
کاش هر صبح، به دیدارِ تو، بیدار شدن/ تو دوا باشی و،با عشقِ تو بیمار شدن
با تو بودن همه ی عمر، نفَس در نفَس ات/ سر به گیسوی تو، از عطرِ تو سرشار شدن
مثلِ برگِ گُلِ سرخ و لبِ خورشیدِ بهار/ سِیر، از طعمِ خوشِ بوسه ی دیدار شدن...
دردِ تکرارِ شب و روز، خدایا تا کَی ؟/ خسته ام، خسته ازاین چرخه ی تکرار شدن
آرزوئی است، ولی کاش بر آید، یاغی
 دیدنِ نرگسِ نازی و گرفتار شدن: دکتر کریم سهرابی (یاغی)
*
چه دور است فردا از امروز ِ ما / گره خورده شاید  طناب ِ خدا
نه دستی بر آن ریسمان گشته بند / نه فریادی از خانه ای شد بلند
تو گویی که غم پرده ای ساخته
به قلب ِ همه  ، سایه انداخته...: داریوش لعل ریاحی
*
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر/ هیچ کس در شهر به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد/ جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد: دکتر فاضل نظری
*
اینجا در جنوب هند در کنار لباس­های رنگارنگ
و سبد های خوشبوی پر از گلبرگ ­های عطرآگین و دخترکان سیه چشم
در دامن هزار خدای منتظر/ با بوی مست و مرطوب محله­ ها
دستان ملتمس به سوی این همه خدا درازتر می­شود
مغازه ­ها پر از خداست: خدای شعر/ خدای پول/ خدای عشق
خدای باران، خدای نور/ خدای هرچه هست و نیست....
این جا جنوب هند است/ شهر خود خدا و من برای دلخوشی
هر روز تندیسی از خدایان خواب رفته می خرم 
پیشکشی برای یاران آرزومندم: مهناز بدیهیان
*
مبادا، ﺁورد روزي، خدا بر من/ ترا گيرد ز من، زان روز مي ترسم
از ﺁن روزي خداگيرد ترا، از من/ من از ﺁن روز، در هرروز مي ترسم: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
وقتي سفر آغاز يك تكرار بيهوده است/ دنيا بدون جاده ها دنياي آسوده است
ما خيمه را تكفير مي كرديم و مي خوانديم:/ نفرين به هر پايي كه راهي را نپيموده است
رفتيم و سرها ناگهان خوردند بر ديوار/ تقدير باري اين چنين بوده است تا بوده است
ما راهيان دوزخ فرداي جاويديم/ اين را خدا گفته است و شيطان نيز فرموده است
ناچار چون نيلوفري بر آب مي مانيم
با روح سرگردان و با جسمي كه فرسوده است: حسن قريبي
*
خدایانی که رویِ صحنه می ­رقصند/ حتما کشته مرده دارند
خدایانی که دورِ میله می ­رقصند، بیشتر
و هستند خدایانی که می ­رقصند ناب/ بر زانوانِ کشتۀ خویش...: الف. ماهان
*
پرده ی پندار من، نقش ونگار ماه_توست/ تو ندانی "که در این پرده چه ها می بینم" 
رقص_ شیدایی و سرمستی و امید و نشاط/ در تو و آن قد و بالا، همه جا می بینم
گفته اند حسن، همان به، که خداداده شود
وین همه حسن_ ترا من ز خدا می بینم....
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
خدایان یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/11/blog-post_6.html?m=0
اشاراتی به "خدا " : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/11/blog-post.html
*
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_14.html

۱۳۹۶ فروردین ۲۳, چهارشنبه

باده ها و جام ها و پیاله های یک سراینده


خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود...
*
چه مستی داد آن باده که آن شب با تو نوشیدم
چه آتش بود آن لب ها که هر آن از تو بوسیدم
تو دامن پر ز گل بودی و من در یک فضای عطر
شدم مدهوش و آشفته از آن گل ها که بوییدم
کلام اول و آخر ، تو یی ای نازنین دلدار
نکو تر از کلام تو، نخواندم یا که نشنیدم
بیاور آن سبوی پاک ، بریز آن باده ی گلگون
تو آن ساقی دلارامی ، تو یی آن چشم امیدم
*
باده ی عشق، به جام_ من_ دلباخته ریخت/ بوسه ای بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ، به آغوش_ فضا در آمیخت/ عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
*
لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات_ عشق/ آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز/ وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر/ تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی/ اخگر_ لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان ، آذین ازین تابندگی/ مشعل_ بوسه ، درون سینه هاست
*
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست/مشت را ، سخت بجایی کوبید
پیشترها ، می شد/ راحت آسوده به "میدان" آمد/ "مولوی" را گشت
یک دست جام باده یک دست جعد یار/ رقصی چنین میانه ی میدان داشت...
*
در گیرودار هستی لذت فریب عمر/ هرجا که رو نهاد تنم، شد اسیر درد
در گوشه های زورق جانم، اثر نبود/ جز نغمه های سرزده از موج های سرد
این دیدگان من، همه در انتظار بود/ اوهام من، بسر آمال خفته داشت
امید و آرزوی نکو بختی حیات/ در کشتزار هستی من، دانه ای نکاشت
شادابی و طراوت من، شد درون جام/ سیر خیال من، همه از شور عمر مست
آن رشته های وهم، به ناگه  ز هم گسیخت
تا چشم بر گشود تنم، جام هم شکست
*
بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است/ از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
با سنگ هاي بسته و سگ هاي با زشهر/ بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگر است
دوران  پا يكوبي و بزم و نشا ط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتا ر د يگر است
ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ د يگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه آنکه نعره ی مستا ن، به معبر است
ديگرنه شور و جوش در اين قوم پرخروش/ ديگر نه فكر كشور و ﺁينده درسر است
دراين فضاي وحشت و تا ريك و پرهرا س/ بلبل سكوت كرده و گل غنچه پرپر است
خورشید پرفروغ نه ديگر منور است/ سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است
دریای پرخروش، خموش است و بی نهیب/ وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
آن کوه استوار، چه ریزش نموده است/ وا ن رود و جویبار، چه خشکیده بستر است
دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ ا لماس_  سبز عا طفه، نایاب گوهر است
تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ خشمی به پا، ز ساغر و رخسار_ دلبر است
ديگر نه آن نوای_ طربناک_ جا نفزا/ آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکر است
از صبح ، تا به شام ، نوا ها چه دلخراش/ بس وعظ حزن و غصه که بالای منبر است
ماتم گرفته عشق و به هرکوی این دیار/ آن پرچم_ سیاه_ عزا، بر سر_ در است
ابر است آ سما ن و فضا بغض کرده است/ انبوه_ بار_ غم به بسا جان و پیکر است
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست/ خورشید پرفروغ نه ديگر منور است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_12.html

۱۳۹۶ فروردین ۲۱, دوشنبه

پیاله ها: در زنجیری از سروده ها


هر روز برآنم که کنم شب توبه/ از جام و پیاله ی لبالب توبه
اکنون که رسید وقت گل ترکم ده/ در موسم گل ز توبه یارب توبه: خیام
*
ساقی به نور باده برافروز جام ما/ مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم/ ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان/ کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری/ زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری/ خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش ست/زان رو سپرده‌ اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست/ نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان/ باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلال/ هستند غرق نعمت حاجی قوام ما : حافظ
*
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش/ حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست/ تا دید محتسب که سبو می‌کشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان/ کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش...: حافظ
*
میان تاریکی ترا صدا کردم/ سکوت بود و نسیم که پرده را می برد
در آسمان ملول ستاره ای می سوخت/ ستاره ای می رفت/ ستاره ای می مرد
ترا صدا کردم/ تمام هستی من/ چو یک پیاله ی شیر/ میان دستم بود
نگاه آبی ماه به شیشه ها می خورد/ ترانه ای غمناک چو دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها چون دود می لغزید به روی پنجره ها
تمام شب آنجا میان سینه من/ کسی ز نومیدی نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست کسی ترا می خواست...: فروغ فرخزاد
*
پركن پياله را كه اين آب آتشين/ ديري است ره به حال خرابم نمي برد
 اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي
 درياي آتش است كه ريزم به كام خويش/ گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
 من با سمند سركش و جادويي شراب/ تا بيكران عالم پندار رفته ام
 تا دشت پر ستاره ی انديشه هاي ژرف/ تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگي
 تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا/ تا شهر يادها
 ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
 پر كن پياله را/ هان اي عقاب عشق/ از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
 پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من/ آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
 آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
 در راه زندگي/ با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
 با اين كه ناله ميكشم از دل/ كه آب آب
 ديگر فريب هم به سرابم نمي برد... : فريدون مشيري
*
ای ساقی پیاله پر کن/ دریای روحم را ز ناله پر کن
 کز رنگ و ریا بیچاره شدم ساقی کجایی؟
 در شهر جنون آواره شدم ساقی کجایی؟
 ای ساقی من عمر دوباره ای ندارم
 با جامی مستم کن که چاره ای ندارم... : معینی کرمانشاهی
*
اینجاست که من، جبین پیری را/ در آینه ی پیاله می بینم
اوراق کتاب سرگذشتم را/ در ظرف پر از زباله می بینم
خود را به گناه کشنم ایام/ جلاد هزار ساله می بینم...: نادر نادرپور
*
چه می کنی ؟ چه می کنی ؟ درین پلید دخمه ها
سیاه ها، کبودها/ بخارها و دودها/ ببین چه تیشه میزنی
به ریشه ی جوانیت/ به عمر و زندگانیت/ به هستیت، جوانیت
تبه شدی و مردنی/ به گورکن سپردنی/ چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
چه می کنم ؟ بیا ببین/ که چون یلان تهمتن/ چه سان نبرد می کنم
 اجاق این شراره را/ که سوزد و گدازدم/ چو آتش وجود خود/ خموش و سرد می کنم
که بود و کیست دشمنم ؟/ یگانه دشمن جهان/ هم آشکار، هم نهان
همان روان بی امان/ زمان، زمان، زمان، زمان/ سپاه بیکران او
دقیقه ها و لحظه ها/ غروب و بامدادها گذشته ها و یادها/ رفیق ها و خویش ها
خراش ها و ریش ها سراب نوش و نیش ها/ فریب شاید و اگر چو کاش های کیش ها
بسا خسا به جای گل/ بسا پسا چو پیش ها دروغ های دست ها
چو لاف های مست ها/ به چشم ها، غبارها/ به کارها، شکست ها
نویدها، درودها/ نبودها و بودها/ سپاه پهلوان من
به دخمه ها و دام ها پیاله ها و جام ها نگاه ها، سکوت ها...
بیا ببین چه سان نبرد می کنم/ شکفته های سبز را چگونه زرد می کنم: مهدی اخوان ثالث
*
از هم گریختیم و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود/ دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم...: هوشنگ ابتهاج
*
با خود شبی به سیر و سفر رفتم/ با سایه ام به گشت و گذر رفتم
با سایه گفتگوی من آن شب ادامه داشت
شب با پیاله های پیاپی پایان نمی گرفت/ هر جام/ جام خاطره ای بود
در دل هزار پرسش و بر لب سکوت تلخ/ رفتیم رود را به تماشا که او تشست
با اولین ستاره شب آغاز گشته بود/ با اولین پیاله شب ما
شب/ ما را به سوی صبح/ سوی سپیده ی سحری می برد
شب شهر خفته را/ خاموش زیر چتر سیاهش گرفته بود...: حمید مصدق
*
هم پیاله ی ما باش/ ما که رفته بر بادیم/ زیر گنبد این چرخ/ از تعلق آزادیم
بی نیاز و تنها باش/ تشنه باش و دریا باش/ فارغ از من و ما باش
هم پیاله ی ما باش/ هم پیاله ی ما باش
در مرام ما رندان/ حرص مال دنیا نیست/ گوش ما بدهکار/ قیل و قال دنیا نیست
بر بساط این دنیا/ پشت پا بزن چون ما
تشنه باش و دریا باش/ هم پیاله ی ما باش...: اردلان سرفراز
*
بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است/ از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است: دکتر منوچهر سعادت نوری
*
این می چه حرامیست که عالم همه زان میجوشند؟
یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند/ خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که مستی را ساخت/ پیمانه و جام و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی باده بنوشید و از آن
سرمست شد این جهان هستی را ساخت: گروه مستان همای
*
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدر است/ احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
 با سنگ هاي بسته و سگ هاي با زشهر/ بنگر چگونه عهد و زمان با ستمگر است
 دوران  پا يكوبي و بزم و نشا ط رفت/ هرجا كه رو  نهي ، همه رفتا ر د يگر است
 ديگر نه عاشقي، كه بخواند سرود عشق/ د يگر نه دلبري كه دلش برتو باوراست
 ديگر نشان ز کلبه ی آن میفروش نیست/ ديگر نه آنکه نعره ی مستا ن، به معبر است
 ديگرنه شور و جوش در اين قوم پرخروش/ ديگر نه فكر كشور و ﺁينده درسر است
 دراين فضاي وحشت و تا ريك و پرهرا س/ بلبل سكوت كرده و گل غنچه پرپر است
 خورشید پرفروغ نه ديگر منور است/ سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است
 دریای پرخروش، خموش است و بی نهیب/ وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
 آن کوه استوار، چه ریزش نموده است/ وا ن رود و جویبار، چه خشکیده بستر است
 دیگر شمیم_ عشق، به گل ها نمانده است/ ا لماس_  سبز عا طفه، نایاب گوهر است
 تا در پیاله عکس رخ یار شد پدید/ خشمی به پا، ز ساغر و رخسار_ دلبر است
 د يگر نه آن نوای_ طربناک_ جا نفزا/ آهنگ_ عاشقانه در این ملک، منکر است
 از صبح ، تا به شام ، نوا ها چه دلخراش/ بس وعظ حزن و غصه که بالای منبر است
 ماتم گرفته عشق و به هرکوی این دیار/ آن پرچم_ سیاه_ عزا، بر سر_ در است
 ابر است آ سما ن و فضا بغض کرده است/ انبوه_ بار_ غم به بسا جان و پیکر است
احوال عاشقان وطن سخت مضطراست
خورشید پرفروغ نه ديگر منور است : دكترمنوچهرسعادت نوري
*
همچنین نگاه کنید به
جام ها و پیاله ها: در زنجیری از سروده ها/ به زبان انگلیسی و فارسی
گل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_10.html

۱۳۹۶ فروردین ۱۷, پنجشنبه

گریه ها: در زنجیری از سروده ها

 
۱ - در برخی از سروده های کهن
نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد/ گریه‌ های جمله عالم در وصالش خنده شد
یاد آن کس کن که چون خوبی او رویی نمود
حسن‌های جمله عالم حسن او را بنده شد...: مولوی
*
صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست/ ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده تو/ تا تبسم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگو
که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست...: سعدی
*
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است/ ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت/ ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو/ اگر طلوع کند طالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است/ شکنج طره لیلی مقام مجنون است...: حافظ
*
متن کامل "گریه ها در سروده های کهن": تارنمای گنجور

۲ - در برخی از سروده های این زمانه
گریه را به مستی بهانه کردم/ شکوِه ‌ها ز دست زمانه کردم
آستین چـو از دیده برگرفتم/ سیل خون به دامان روانه کردم
نالـه ی دروغـیـن اثر نـدارد/ شام ما چو از پی سحر ندارد
مرده بهتر زآن کو ، هنر ندارد
گریه تا سحرگه من عاشقانه کردم...: ابولقاسم عارف قزوینی
*
شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ/ شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود معنی دیدار، که دادند
در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ...: ملک‌الشعرای بهار
*
سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما / بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره ی خندان کجا خبر داری
ز ناله ی سحر و گریه ی شبانه ما...: رهی معیری
*
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی/ گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه ی خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی...: شهریار
*
اگـر رفتم زدنیـای شما،دیـوانه ای کمتر/ ور این کـاشانه ویـران گشت،حسرت خانه ای کمتر
زیان و سود عالم چیست،از بـود و نبود ما؟/ به دریا،قطره ای افزون،زخرمن،دانه ای کمتر...
اگر پیمانه ام پر شد، زیانی نیست یـاران را/ به بزم بـاده نوشان، گریه ی مستـانه ای کمتر
جزای خیر بادت، در علاج من تغافل کن
در این ویـــرانه، ای عقــل آشنـا، دیوانه ای کمتر: پژمان بختیاری
*
پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است/ و اگر می خندم خنده ام بیهوده است
دنگ دنگ/ لحظه ها می گذرد/ آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر/ نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ/ بر لب سرد زمان ماسیده است: سهراب سپهری
*
وقتی که من دیگر چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی به اضطراب پستانهایم
و گوش می دادی به خون من که ناله کنان می رفت/ و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی/ اما مرا نمی دیدی: فروغ فرخزاد
*
روزها رفت و روزها آمد/ بود پروانه گرم لذت و گشت
روزهایی چه روزهای خوشی/ در چمنزار نیمروز گذشت
تا شبی دید آرزوهایش همه دلمرده اند و افسرده
گریه هاشان دروغ و بی معنی ست/ خنده هاشان غریب و پژمرده
گفت با خود که نیست وقت درنگ/ این گلستان دگر نه جای من است
من نه مرد دروغ و تزویرم/ هر چه هست از هوای این چمن است...: مهدی اخوان ثالث
*
شب از گریه ی ابر ، مست است و ماه\/ فرو برده سر در گریبان خویش
به کردار شب ، باغ_ چشمان او/ ندارد چراغی در ایوان خویش...: نادر نادرپور
*
امشب همه غم های عالم را خبر کن/ بنشین و با من گریه سر کن
ای جنگل، ای انبوه ِ اندوهان ِ دیرین/ ای چون دل ِ من، ای خموش ِ گریه آگین
سر در گریبان، در پس ِ زانو نشسته/ ابرو گره افکنده چشم از درد بسته
در پرده های اشک ِ پنهان، کرده بالین/ ای جنگل ای داد
از آشیانت بوی خون می آورد باد...
ای جنگل ای پیسوته پاییز/ ای آتش ِ خیس/ ای سرخ و زرد، ای شعله ی سرد !
ای در گلوی ابر و مه فریاد ِ خورشید
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد ...: هوشنگ ابتهاج
*
من از صدای گریه ی تو/ به غربت بارون رسیدم/ تو چشات باغ بارون زده دیدم
چشم تو همرنگ یه باغه/ تو غربت غروب پاییز/ مثل من، از یه درد کهنه لبریز
با تو بوی کاهگل و خاک/ عطر کوچه باغ نمناک زنده می شه
با تو بوی خاک و بارون/ عطر لاله و گلابدون زنده می شه... : اردلان سرفراز
*
آبان، انبوهِ ارغوان، از شاخه ها می افتند
پرندگانِ خوش آواز خاموش می مانند و زخمِ سینه ی من/ درد را به ستوه می آرد.
بر این پاییزِ ناگهان/ می شایدم آیا/ آرام گریه کنم؟... : خسرو باقرپور
*
برخی دیگر از "گریه ها در سروده های این زمانه": تارنمای اشعار معاصر
*
بر روی دشت و دامنه ی کهسار/ یک آبشار_عشق به جریان ست
از آفت_ خزان به تن_ اشجار/ بس رود و جویبار چه گریان ست
ابراز عشق آب ،  به هر گلزار/ راز_ نهفته نیست که عریان ست
قلب طبیعت است زخون سرشار/ تا آب_سرخ_عشق به شریان ست
دکتر منوچهر سعادت نوری
*
همچنین نگاه کنید به
گریه های پاییزی در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post.html
یک آوا و بسا صدا: ترانه ی " گریه را به مستی بهانه کردم"
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/04/blog-post.html
آیا گریه برای سلامتی خوب است؟
http://www.bbc.com/persian/magazine-39313914
خنده ها : در زنجیری از سروده ها ی این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/01/blog-post_19.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/04/blog-post_6.html

۱۳۹۶ فروردین ۱۳, یکشنبه

رباعی متلک


بس جوانان، ز سر_ بیکاری
توی_ هر کوچه و هر بازاری

متلک، بار_خلایق سازند
متلک گویی شده یک بیماری!

۱۳۹۵ اسفند ۳۰, دوشنبه

رباعی قاراشمیش


اوضاع آن دیار، قاراشمیش است
 دل پرغم است و به تشویش است

ظلم و فساد، ز حد بیش است
رزم_ رهایی است که در پیش است
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_20.html

۱۳۹۵ اسفند ۲۹, یکشنبه

گروگان: در زنجیری از سروده ها


دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانش/ گردد چون موم پیش آتش سوزان
ور به نبرد آیدش ستاره ی بهرام/ توشه ی شمشیر او شود به گروگان: رودکی
*
به خویش بپرورد برسان شیر/ بدان تا کند پادشا را دلیر
سخن هر چه گویدش فرمان کند/به فرمان او دل گروگان کند...: فردوسی
*
بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت/ سرمست همی‌گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید/ بگریختم از خانه خمار مرا یافت
ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست/ وی بخت که آن طره طرار مرا یافت
دستار ربود از سر مستان به گروگان/ دستار برو گوشه دستار مرا یافت...: مولوی
*
بیا ای ساقی مستان ، خدا را/ که مشتاقند سر مستان ، خدا را
اگر خرقه نمی گیری گروگان/ بده جامی به درویشان، خدا را: شاه نعمت‌الله ولی
*
ز ابلهی گفته‌ای شعر نگوید بهار/ وین سخنان را بدو فلان و بهمان برد
به که ز بهر سخن برنگشاید زبان/ گر نتواند که مرد سخن به پایان برد
من ز دگر شاعران شعرگروگان برم
اگر ز سرگین‌، عبیربوی گروگان برد...: ملک الشعرای بهار
*
شبی رسید که در آرزوی صبح امید/ هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آستان سحر ایستاده بود گمان/ سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
هزار سال ز من دور شدستاره ی صبح/ ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید
دریغ جان فرورفتگان این دریا/ که رفت در سر سودای صید مروارید
نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم/ صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد/ بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
سیاه دستی آن ساقی منافق بین/ که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید...
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز/ که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند/ که جان ماست گروگان آن نوا و نوید
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است/ به جادویی نتوان کشت آتش جاوید
روان سایه که ایینه دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید : هوشنگ ابتهاج
*
گُلِ کوکب با دو گلبرگِ آخرش در باد/ دلش می خواست پروانه به دنیا می آمد
گُلِ کوکب نمی دانست زمین برای بازگشتِ روشنایی
چند هزار ستاره در ظلمات گروگان گرفته است.
گُلِ کوکب نمی دانست باد پاییزی/ به دلیلِ علاقه به عنکبوت است که می وزد
نه خوابِ پروانه... : سید علی صالحی
*
او، گروگان نقابی شده بود/ که خود از چهره ی خود ساخته بود
اشک از چشم نقابش می ریخت
نقش لبخندی بر کنج لبانش، اما خالکوبی شده بود.
صبح یک روز بهاری، که در آن/ چشم خاکستری پنجره اش آبی شد
مکث کوتاهی در آینه کرد/ کیست؟ این چهره ی کیست؟ عسگر آهنین
*
به او بگو : نمی توانم ، به او بگو : اسبم مرده
و ایستگاه قطار ولایتمان را شورش نومیدی در اختیار گرفته
که دست ها و آهن ها را به گروگان دارد و در برابر
اصل درخت انجیر اجدادی اش را می خواهد
که آن چنان که خودش می گوید کلید سبز بهشت اش بوده...
به او بگو: اصلا نمی تواند/ بندی که او را به این جا طویله کرده
از جنس ریسمان و حلقه ی زنجیر نیست
از نوع ریشه های سرد آتش فشان های اعماق است که او را
شاید به ریشه های سرد آتشفشان دیگر گره زده اند
و او اگر بخواهد هم باید تمام جهنم ها را بردارد با خود و راه بیفتد
اصلا بگو: دروغ می گوید این شیاد واین ها بهانه است
بگو که از کجا معلوم که آن شورشی نومید و آن پرنده های تاریک
و آن جهنم سرد خود او نیستند؟ به او بگو : منوچهر آتشی
*
ما گروگان قضاوت هاییم
این که مردم چه ها می گویند، نقش اول را دارد
پس از آن جایی در خلوت خود
شعله ی شورش و آزادگی ما بر پاست!
رقص این شعله، ولی در پس پرده نهان می ماند
یا فقط در کلماتی که در باد هوا می رقصند.
تا به کی آتش ما باید پنهان باشد، زیر خاکستر ادوار کهن؟
تا به کی باید با صورتک ساخته ی آن دگران ظاهر شد؟
راست این است که ما شکلکی بودیم، همرنگ عوام
با نقابی، که از بدو تولد با آن همراهیم
بگذارید بگویم، که این بردگی اخلاقی
شرمساری دارد، افتخار، اما، نه : عسگر آهنین
*
ای گروگان شده در عهد عتیق/ مانده و رانده از اینجا ، زانجا
سینه پر کن ز نفس های عمیق/ گام بر نه ، به فضایی والا
بگسل از مهلکه ی مکر و ریا/ بشو آزاده ،  بسا پاک و رها
ویرانه کن ، سرای سیاهی را / وارونه کن ، بنای تباهی را
حالیا، سال_ نو_ خورشیدی/ جشن آزادی_ خود، ساز به پا
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به گروگان ها و سروده ها / انگلیسی و فارسی:
https://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/poems-hostages.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_19.html

۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

عید و بهار و سال های نو_ یک سراینده


عید ایران ‌تو مخوان روز_ یک_ فروردین/ بلکه آن روز که آزادی_ ملت، تضمین
همه آزاد و برابر، همه مومن به صلاح/ شک و تردید شده محو، در آ‌غوش  یقین
نظر_ فقه معزز به مسا جد ، اما/ امر دولت، همه منفک ز سر_ مذهب و دین
عصر_ آزاد‌گی و عهد_ مروت حا کم/ عشق، غالب شده بر موعظه ی نفرت و کین
مرد و زن، همره و در قافله ی کار و تلاش/ تا همه بوم شود، ‌پهنه‌ای از باغ برین
فره هشیار، که تاریخ دگر باید خواند/ عید ا یرا ن ‌تو مخوان روز_ یک_ فروردین
بلکه آن روز که آزادی ملت، تضمین/ امر دولت، همه منفک ز سر مذهب و دین
*
ای گروگان شده در عهد عتیق/ مانده و رانده از اینجا ، زانجا
سینه پر کن ز نفس های عمیق/ گام بر نه ، به فضایی والا
بگسل از مهلکه ی مکر و ریا/ بشو آزاده ،  بسا پاک و رها...
حالیا، سال_ نو_ خورشیدی/ جشن آزادی_ خود، ساز به پا
(در برخی از نسخ به شکل "حالیا، سال_ نو_ میلادی" نیز آمده است)
*
چون پرنده، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میان رعد و برق، آتش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشا ن
فصل سرد و باد و توفان، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان، بگذرد
با پرستو ، ما بهاران  آوریم/ چشم ، در راهیم و بر اين باوریم
*
بیا ، تا بر بهار و تازه گشتن ، دیدگان دوزیم
بیا ، " بته " ز صحرا ، آوریم و " آتش " افروزیم
بسوزانیم غم ها را ، درون شعله ای گلفام
که با "چارشنبه سوری" راهی_ نوروز_ پیروزیم
*
نوروز_ دلفروز ، پراکند عطر عید/ گل شد ‌پدید و بلبل_ شیدا ، ز ره رسید
گر سال کهنه ، هیچ به جزغم ، نیا فرید/ بنگر به سال نو ، که ز شادی ، دهد نوید
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به:
روزِ نو : در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/03/blog-post.html
نوروز : در سروده های برخی سخنو ران امروز
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_15.html
نوروز و سال نو : در زنجیری از سروده ها
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/03/blog-post_19.html
بهار در زنجیری از سروده ها و ترانه ها/ انگلیسی و فارسی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/03/blog-post_18.html
تاریخچه ی نوروز (نوشتاری به زبان انگلیسی از همین سراینده)
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2017/03/happy-moments-of-iranian-new-year-know.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_18.html

۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

راه و رسم زندگی

چگونه بگذرانیم، زندگی را
به پرهیزیم کار_ بندگی را

 بنا بر عالمان_ راه_ هستی
چنین دانیم رسم_ زندگی را:

بنوشیم باده ی آمادگی را
بپوشیم جامه ی آزادگی را

بخوانیم نامه ی شایستگی را
برانیم چرخه ی بایستگی را

بگوییم قصه ی پیوستگی را
بجوییم خانه ی وارستگی را

بنوشیم باده ی آزادگی را
بپوییم جاده ی سازندگی را

چنان است رسم نیک زند گانی
اگر خواهان شویم تابندگی را

نباشیم در سیه کاری تباهی
به رزم_ آن دهیم پایندگی  را

بجنگیم مسلک_ خود کامگی را
بزانو آوریم یک د ند گی را

سرود_ عشق را با هم بخوانیم
براندازیم، کاخ_ بندگی را

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

پشیز: در زنجیری از سروده ها


همی برآیم با آن که برنیاید خلق/ و برنیایم با روزگار خورده کریز
چو فضل میرابوالفضل بر همه ملکان
چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز: رودکی
*
به زندان فرستاد لختی خورش/ بلرزید زان کار دل در برش
همی‌گفت کاکنون شود آگهی/ بدین ناجوانمرد بی‌فرهی
که موبد به زندان فرستاد چیز/ نیرزد تن ما برش یک پشیز
گزند آیدم زین جهاندار مرد
کند برمن از خشم رخساره زرد... : حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی
*
مفلس است این و ندارد هیچ چیز/ قرض تا ندهد کس او را یک پشیز
ظاهر و باطن ندارد حبه ‌ای/ مفلسی قلبی دغایی دبه ‌ای
هان و هان با او حریفی کم کنید/ چونک گاو آرد گره محکم کنید... : مولوی
*
چنان روزگارش به کنجی نشاند/ که بر یک پشیزش تصرف نماند
چو نومید ماند از همه چیز و کس/ امیدش به فضل خدا ماند و بس... : سعدی
*
نه ز تاریکی ره نومید شو/ نه ز نورش هم بر خورشید شو
تا تو بر پندار خویشی ای عزیز/ خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز
چون برون آیی ز پندار وجود/ بر تو گردد دور پرگار وجود
ور ترا پندار هستی هست هیچ
نبودت از نیستی در دست هیچ...: عطّار نِیشابوری
*
بدو داد سنگی کم از یک پشیز/ که این سنگرا دار با خود عزیز
در آن کوش از این خانهٔ سنگ بست/ که همسنگ این سنگی آری بدست
همانا کز آشوب چندین هوس/ به هم سنگ او سیر گردی و بس: نظامی گنجوی
*
سر من ز بهر تو از پیش گیر/ غم من مخور تو سر خویش گیر
همی تا بود جان، توان یافت چیز
چو جان شد، نیر زد جهان یک پشیز..: اسدی توسی
*
دو جهان پیش من پشیزی نیست/ هیچ چیزم به چشم چیزی نیست
عار از صحبت جهان دارم/ فخر از این خاک آستان دارم...: وحشی بافقی
*
در عشق داستانم و بر تو به نیم جو/ بازیچهٔ جهانم و بر تو به نیم جو...
سوزی چنان که دانی جان مرا و من/ سازم چنان که دانم و بر تو به نیم جو
خاقانی ار نماند با تو به یک پشیز/ من نیز اگر نمانم بر تو به نیم جو: خاقانی
*
منم امروز بسته در سمجی/ چشم بر دوخته چو مار گریز
هست پیراهنی و شلواری/ نیست بر هر دو نیفه و تیریز
راضیم گر مرا به هر دینار/ بدهد روزگار نیم پشیز...
آنچه یابی به شکر باش به شکر/ وانچه داری عزیز دار عزیز
کانچه کم شد چنان نیابی بیش
وانچه گم شد چنان نیابی نیز: مسعود سعد سلمان
*
چون ما بکفر زلف تو اقرار کرده‌ایم/ تسبیح و خرقه در سر زنار کرده‌ایم
خلوت نشین کوی خرابات گشته‌ایم/ تا خرقه رهن خانه خمار کرده‌ایم
شوریدگان حلقهٔ زنجیر عشق را/ انکار چون کنیم چو این کار کرده‌ایم
ما را اگر چه کس به پشیزی نمی‌خرد/ نقد روان فدای خریدار کرده‌ایم
از ما مپرس نکتهٔ معقول از آنکه ما
پیوسته درس عشق تو تکرار کرده‌ایم...: خواجوی کرمانی
*
آسمان را و زمین را شود از پرتو تو/ ذره‌ها جمله چو خورشید و کواکب اقمار
من ز مهرت چو درم مهر گرفتم که به قدر
خوب رویان چو پشیزند و تویی چون دینار...: سیف فرغانی
*
نه یک شعیر به شعرش کسی فشانده صله/ نه یک پشیز به نثرش کسی نموده نثار
به ‌هفت‌ خط جهان ‌رفته صیت هفت خطش
ولی زهفت خطش‌ نیست حظّ یک دینار..: قاآنی
*
حدیث عهد و وفا شد فسانه درکشور/ زکس درستی عهد و وفا مجوی دگر..
بهای خدمت و سعی خود ار بخواستمی/ به کوه زربن بایستمی نمود گذر
جهان و نعمت او پیش چشم همت من
چنان بود که پشیزی به چشم ملیون ز‌ر...: ملک‌الشعرای بهار
*
خوابگه آنرا که سمور و خز است/ کی غم سرمای زمستان ماست
هر که پشیزی بگدائی دهد/ در طلب و نیت عمری دعاست
تیره‌دلان را چه غم از تیرگی ست
بی خبران را، چه خبر از خداست: پروین اعتصامی
*
کوس هامان جاودان خاموش/ تیرهامان بال بشکسته
ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوان تر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی همچو خواب همگنان غاز
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار/ صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس/  وای ، وای ، افسوس: مهدی اخوان ثالث
*
دو گامی نه پیموده در ازدحام که راه مرا سائلی پیر بست
کهن جامه ای از پلاسش به بر/ تهی شیشه ای از شرابش به دست
پشیزی ز من خواست ، بخشیدمش/ نگاهی به من کرد : دور از سپاس
در اندیشه ماندم که با چشم خویش
چه می گوید آن سائل ناشناس ... : نادر نادرپور
*
گر منتقدی، باش، ولیکن به جهنم/ اشک تو چکیدست به دامن؟ به جهنم 
دلواپس فردای وطن گشت برادر؟ / زخم است به جان وی و بر تن؟ به جهنم
صلحی که نمودیم، نیرزد به پشیزی/ کوبیدن آب است به هاون؟ به جهنم 
ما پسته خورانیم، شما غصه خورانید
در شهر گرانی شده؟ اصلا به جهنم... : سراینده ی گمنام
*
مرا ندیده بکیرید و بگذرید از من / که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت / که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز / در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما / بهار را به پشیزی نمی خرید از من...
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من: حسین منزوی
^
اگر ز خویش گسستی ، فرای مرتبه ‌است
ردای_  وادی هستی ، برای تجربه ‌است
حیات_ ما به پشیزی ، چرا  نه  می ارزد
بخاطر آر که دنیا ، سرای یک شبه ‌است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post_8.html

۱۳۹۵ اسفند ۱۲, پنجشنبه

آن شب: در زنجیری از سروده ها


شب مهتاب اگر واصل شوی تو/ نباید زین سخن غافل شوی تو
شب مهتاب کآنشب بدر باشد
در آن شب عاشقان را قدر باشد...: عطّار نِیشابوری
*
من بودم دوش و آن بت بنده نواز/ از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز: ابو سعید
*
مرا گویند درمان تو صبرست/ دریغا صبر گر بودی چه بودی
روانم در شب هجران بفرسود/ گر آنشب را سحر بودی چه بودی
مرا چون با سر زلفت سری هست
گرم پروای سر بودی چه بودی...: خواجوی کرمانی
*
نی چو قرص آفتابی من چر اغ صبحگاه/ در وصالت نیست الا جان سپردن‌ کار من
خرم آنشب ‌کز رخ و زلف تو باشد تا سحر
دوش من پر سنبل و آغوش من پر یاسمن...: قاآنی
*
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت/ دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه/ نگهی تشنه و دیوانه ی عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع/ بر لبم شعله ی حسرت افروخت
یاد آن خنده ی بیرنگ و خموش/ که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای/ عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده ی اشک/ حسرتی یخ زده در خنده ی سرد
آه اگر باز بسویم آیی/ دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله ی سوزنده عشق/ آخر آتش فکند بر جانت: فروغ فرخزاد
*
آن شب که صبح روشن اندامت/ از آسمان آینه بر من طلوع کرد
 شمع بلند قامت خلوتسرای من/از خجلت برهنگی خویش می گریست
 من، در کنار او از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم...
من، از تب طلایی چشمانت/ آهنگ تند نبض تو را می شناختم
 قلب شتابناک جهان در تو می تپید/من، طعم تشنگی را در بوسه های تو
 هر بار می چشیدم وسیراب می شدم... : نادر نادرپور
*
یاد باد آن شب بارانی که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود که تو یک سینه صفا بودی
رعد غرید و تو لرزیدی رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا خندان به یکی بوسه روا کردی
باد هنگامه کنان برخاست شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد برق در سینه شب بشکست
نفس تشنه تبدارم به نفس های تو می آویخت
خود طبعم به نهان می سوخت عطر شعرم به فضا می ریخت
چشم بر چشم تو می بستم دست بر دست تو می سودم
به تمنای تو می مردم به تماشای تو خوش بودم
چشم بر چشم تو می بستم شور و شوقم به سراپا بود
دست بر دست تو می رفتم هرکجا عشق تو می فرمود
از لب گرم تو می چیدم گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو می دیدم سحر روشن فردا را...: فریدون مشیری
*
بیچاره آن مردی که آن شب/ زیر سقف شب با خویشتن می گفت
من پشت تصویر شقایق ها
و در پناه روح گندم زار خواهم ماند
من تاب این آلودگی ها را ندارم...: دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا ، همه عطر تن تو داشت/ هر رایحه ، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می  سرود/ ابیات آن نگاه ، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما ، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد/ غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/ چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده است هنوز
بر صفحه ی خیال ، درخشد بسان_ روز/ نیویورک - ۱۹۶۷
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2017/03/blog-post.html