ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

عرفان و حکمت: در زنجیری از سروده های این زمانه


گر حکیمی و گر خردمندی/ نگراید سوی خطا چندی
تا نگویی مطیع وجدان است/ کو مطیع اصول عرفان است.. : ملک‌الشعرای بهار

خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی/ ای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانی
سرفرازی جاوید در کلاه درویشی ست/ تا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانی
تا به کوی میخانه ایستاده ام دربان/ همتم نمی گیرد شاه را به دربانی
تا کران این بازار نقد جان به کف رفتم/ شادیش گران دیدم اندهش به ارزانی
هر خرابه خود قصریست یادگار صد خاقان/چون مدائنش بشنو خطبه‌های خاقانی
عقده سرشک ای گل بازکن چو بارانم/ چند گو بگیرد دل در هوای بارانی
از غبار امکانت چشمه بقا زاید/ گر به اشک شوق ای دل این غبار بنشانی
برشدن ز چاه شب از چراغ ماه آموز/ تا به خنده در آفاق گل به دامن افشانی
شمع اشکبارم داد در شب جدائی یاد/ با زبان خاموشی شیوه خدا خوانی
از حصار گردونم شب دریچه ای بگشا/ گو رسد به حرگاهت ناله های زندانی
گله اش به پیرامن زهره ام چراند چشم/چند گو در این مرتع نی زنی و چوپانی
ساحل نجاتی هست ای غریق دریا دل/ تا خراج بستانی زین خلیج طوفانی
وقت خواجه ما را خوش کز نوای جاویدش/ نغمه ساز توحید است ارغنون عرفانی
روی مسند حافظ شهریار بی مایه/ تا کجا بیانجامد انحطاط ایرانی: شهریار

من به مهمانی دنیا رفتم/ من به دشت_ اندوه/ من به باغ_ عرفان
من به ایوان_ چراغانی دانش رفتم/ رفتم از پله ی مذهب بالا
تا ته_ کوچه ی شک/ تا هوای خنک_ استغنا
تا شب_ خیس_ محبت_ رفتم... : سهراب سپهری

من و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویش به جهان آمده ایم/ تو ز بد عهدی ایام، گریزان بودی
تو ازین سوی بدان سوی زمان می رفتی/ هستی خاکی تو/ وقفه ای بود میان دو سفر
زین سبب بود که شهر تو به جز کاشان بود/ گرچه از مردم کاشان بودی
واژه ی مرگ در اندیشه ی تو ، نقطه نداشت
زین سبب بود که در دفتر عمر/ مرگ را نقطه ی فرجام نمی دانستی
زین سبب بود که در لحظه ی بدرود پدر
چشم خوش باور تو پاسبانان جهان را همه شاعر می دید
شاعران رابه شکیبایی آب/ به سبکباری نور
همه با عرش خداوند ، مجاور می دید/ چشم تو ، بینش کیهانی داشت
زانکه در مذهب عشق/ تو، پیام آور عرفان بودی... : نادر نادرپور
 
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود/ توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم/ مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش بر حرمت دل های مسافر هر شب/ روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد/ قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش بر تشنگی پونه که پاسخ دادیم/ رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام ست
کاش رنگ شب ما اندکی عرفانی بود... : مریم حیدرزاده

بی دلیل ره به گمراهی رسی/ این حقیقت نیست پنهان از کسی
با دلیل راه خود دشمن شدی/ رهنما را دیدی و رهزن شدی
بر لب دریا نشستی تشنه کام/ وز می عرفان نخوردی یک دو جام
بهر خود گوساله از زر ساختی/ روی موسی دیدی و نشناختی
خویش را مرد خدا پنداشتی/ لیک بتها در گریبان داشتی: مهدی سهیلی

حکمت
برای پدیده و پردیس و پریا
یک حکایت گویمت ای دخترم/ ای پدیده، دختر_خوش گوهرم
خوان، تو آن را ازبرای خواهران/ نازنینان، دختران_دیگرم
یعنی آن پردیس و پریای عزیز/ جلوه های نیک _هستی، دربرم
بود در یک عهد و دوران_پسین/ پادشاه و دختری در خاک چین
دخترک بیمار گشت و ناتوان/ او که بود ازبهر_شه، آرام_ جان
بس پزشکان و دوا ها، بی اثر/ دخترک، هرروز شد رنجور تر
نه غذایی، نه دوایی بر لبش/ گر چه آتش بود، سر تا پا، تنش
شه، فرا خواندش یکی پیر_حکیم/ آگه از علم_ نوین، فن_ قدیم
گفت: ای دانا، تویی مشگل گشا/ حکمتی فرما، بده دختر، شفا
آن حکیم آورد ظرفی از خوراک/ خواند بر گوش جوان گفتار_ پاک
دخترک، شادانه لب زد بر غذا/ نوش_ جانش شد غذا، تا انتها
شاه ، حیرت کرد و گفتا چیست این/ خوش نمودی معجزه، دانای چین
گفت" قربان، من نصیحت گفتمش/ وین سخن از بهر حکمت، گفتمش
در ته ی ظرف غذا، یک آینه است/ کان نمایان ساز_ رخ تا سینه است
گر خوری تو، این خوراکی_ لذیذ/ آینه، گردد پدیدار، ای عزیز
همچو بینی چهره ی زیبای خویش/ حظ کنی از قد و از بالای خویش"
زین سبب، دختر به زد لب بر غذا/ نوش_ جان کرد آن غذا تا انتها
فرزانه ای حکیم، سر_بستر آورند/ چون ملتی، ز بلا گشته، دردمند
باید که ریشه یابی آلام، او کند/ زان پس، به  چاره ای، اقدام او کند
تا حل مساله، ز افکار_او شود/ سر مشق_جامعه، رفتار_ او شود
دکتر منوچهر سعادت نوری

خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آ سوده بال/ فارغ از زنجیره ‌ی امیال خویش
او به ما از نیستی ، هستی نمود/ راه عشق و باده ی مستی نمود
ما همان دم ، واله‌  و شیدا شدیم/ عاشق هر چه  رخ زیبا شدیم
عشق آمد ، با هزاران  توشه راه/ شعله‌ ای شد ، سقف دل را جا‌یگاه
داد بر ما ، نعمت_  صبر_  گران/ بر فراز و در فرود_ این جهان
چشم_دل را ، روی هر خط دوختیم/ بس کتیبه، بس کتاب آموختیم
حکمت و عرفان و علم و نقد را
در درون سینه بس اندوختیم... : دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/05/blog-post_30.html

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۳, دوشنبه

رباعی: تو


تو همانی، که تو بودی و همان خواهی بود
وز بسا  رنج و زیانی به امان خواهی بود

گر که صد بار_ دگر  باز ، بیایی به جهان
تو، همان خلقت_ نیکوی_ زمان خواهی بود

دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

اخگرها: در زنجیری از سروده ها

چون دین نشود مشوش و ایمان/ زان زلف مشوش چلیپایی
اخگر شده دل در آتش رویش/بگرفته عقول بادپیمایی.. : مولوی

بزرگان چو خور در حجاب اوفتند/ حسودان چو اخگر در آب اوفتند
برون آید از زیر ابر آفتاب/ به تدریج و اخگر بمیرد در آب.. : سعدی
 
جداگانه سوزم ز هر اختری/ مگر هست هر اختری، اخگری
یکی سنگ سختم که بگشاد چرخ/ز چشم من آبی ز دل آذری... : مسعود سعد سلمان

عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت/ زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت
خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان
کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت: ابوسعید ابوالخیر

ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی/ از ساکنان فرش فراموش می کنی
گر نای زهره بشنوی ای دل بگوش هوش/ آفاق را به زمزمه مدهوش می کنی ...
عشق مجاز غنچه عشق حقیقت است/ گل گوشکفته باش اگر بوش می کنی
از من خدای را غزل عاشقی مخواه/ کز پیریم چو طفل قلمدوش می کنی
زین اخگر نهفته دمیدن خدای را/ بس اخگر شکفته که خاموش می کنی
من شاه کشور ادب و شرم و عفتم/ با من کدام دست در آغوش می کنی... : شهریار

دیگر امروز ، در ابریشم پوسیده ی موهای سپید او
تار تنهای سیاهی نتواند یافت/ آفتاب اینجا ، جز بر شب برفی نتواند تافت
آه ، می دانم زیر این برف پریشان غم آلود کهنسالی
زیر این توده ی خاکستر سنگین فراموشی/ اخگری چند به جا مانده ز دوران سبکبالی
اخگری چند به جا مانده از آن شب ها
که پس پرده ی نارنجی ، باران چون دم اسب فرو می ریخت...: نادر نادرپور
 
ما جنگل انبوه دگرگونی/ از آتش همرنگی
صد اخگر برگیر برهم تاب بر هم پیچ
شلاقی کن و بزن بر تن ما/ باشد که ز خاکستر ما
در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر... : سهراب سپهری

تا بیدارتر شوم/ بنشین و بنشان/ کبوتران دستت را بر زخم شانه هام .
اگر استواری بر این باور که نان از سنگ نمی روید و صلیب سکوی آسمان هاست
پس ، پیشانی بلندت را تا روشنی گیرد از این اخگر/ بسپار به صلیب خاکستر .
در این مثلث/ به یقین گام بسپار/ گونه ی چپت را پیش آر/ تعمید کن به شرف کلام
همچون وجدان بیدار/ خفته در نیام/ که عشق به انسان
پاداش آنان که از مرگ نمی هراسند و تنها به مرگ می اندیشند: فرخ تمیمی

لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ "وصلت" هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز/ وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر/ تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی/ اخگر لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان ، آذین ازین تابندگی/ مرکز بوسه ، درون سینه هاست
دکتر منوچهر سعادت نوری

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است / ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم / شمعیم و اشک ما ، در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم / پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال / اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش/ آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی/ پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است: قیصر امین پور
 
ای کوه بلند ، ای دماوند/ کز گردش چرخ  ،  نا خوشایند
ای معنی_ دوره ی اساطیر/ بنگر، به سیاه دیو_ فرغند
آن آیت کین و خشم : ضحاك/ کو اخگر قهر، داشت پیوند
بر ملک ری  و به عصر_ جمشید/ با فتنه ،  بنای ظلم  افکند
مغلوب و اسیر، شد سرانجا م/ افتاد ، خموش و بسته آوند
آورد  به پای تو ، فریدون/ ضحاك نموده بود ،  در بند...
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

زمانه: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها

سروده ها
زمانه پندی آزاده وار داد مرا/ زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت: غم مخور، زنهار/ بسا کسا که به روز تو آرزومند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه/ کرا زبان نه به بند است پای دربند است: رودکی

زنی بود برسان گردی سوار/ همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید/ زمانه ز مادر چنین ناورید... : فردوسی

می‌دان که زمانه نقش سوداست/ بیرون ز زمانه صورت ماست
زیرا قفسی ‌ست این زمانه/ بیرون همه کوه قاف و عنقاست
جویی‌ست جهان و ما برونیم/بر جوی فتاده سایه ماست... : مولوی
 
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم/باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندرپی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی: سعدی
 
اکنون که گل سعادتت پربار است/دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است: خیام

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت/ به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود/ زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت... : حافظ

شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز/ درازتر ز امید و سیاه تر ز نیاز
ز دور چرخ فرو ایستاده چنبر چرخ/ شبم چو چنبر بسته در آخرش آغاز...
فراز عشق مرا در نشیبی افکندست/ که باز می نشناسم نشیب را ز فراز
دلا چه داری انده به شاد کامی زی/ بتاب غم چه گدازی به ناز و لهو گداز
اگر سپهر بگردد ز حال خود، تو مگرد
وگر زمانه نسازد، تو با زمانه بساز: مسعود سعد سلمان*

ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
 از سیم به سر یکی کله خود/ ز آهن به میان یکی کمر بند
 تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند
 تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم نحس دیو مانند
 با شیر سپهر بسته پیمان/ با اختر سعد کرده پیوند
 چون گشت زمین ز جور گردون/ سرد و سیه و خموش و آوند
 بنواخت ز خشم بر فلک مشت/ آن مشت تویی، تو ای دماوند
 تو مشت درشت روزگاری/ از گردش قرن ها پس افکند
 ای مشت زمین بر آسمان شو/ بر ری بنواز ضربتی چند
 نی نی، تو نه مشت روزگاری/ ای کوه نیم ز گفته خرسند
 تو قلب فسردهٔ زمینی/ از درد ورم نموده یک چند
 شو منفجر ای دل زمانه/ وآن آتش خود نهفته مپسند
 خامش منشین، سخن همی گوی
 افسرده مباش، خوش همی خند...: ملک‌الشعرای بهار

هان ای شب شوم وحشت انگیز/ تا چند زنی به جانم آتش
یا چشم مرا ز جای بركن/ یا پرده ز روی خود فروكش
یا بازگذار تا بمیرم/ كز دیدن روزگار سیرم
دیری ست كه در زمانه ی دون/ از دیده همیشه اشكبارم
عمری به كدورت و الم رفت/ تا باقی عمر چون سپارم... : نيما يوشيج

ما ، سرخوشان روی زمینیم/ گنج آوران خاک نشینیم
هر چند سایه ایم ، بلندیم/ خورشید زرد بازپسینیم
گویی به آب و آینه مانیم/ سر تا به پای ، جام و جبینیم
آنجا اگر صفایی ، آنیم/ اینجا اگر وفایی ، اینیم
شور شکوفه های شبابیم/ شرم بنفشه های حزینیم
دست گناه صبر ، لعل امیدیم/ در ابر وهم ، برق یمینیم
یاقوت خون چشیده ی عشقیم/ بر خاتم زمانه ، نگینیم
طومار سرگذشت زمانیم/ طوفان انتقام زمینیم
پولاد آبداده ی هندیم/ دیبای کاردیده ی چینیم
مردیم و روز رزم ، چنانیم//رندیم و گاه بزم ، چنینیم
بر روی ما ، نقاب ریا نیست/ گفتیم و ، هر چه هست همینیم: نادر نادرپور

از گردش زمانه و نیرنگ آسمان/ من خوب یادم آید ز آن روز و روزگار
کاندر تو بود، هر چه صفا یا سرور بود/ و آن پاک چشمه ی تو ازین دشت دیولاخ
بس دور و دور بود و ندانست هیچ کس
کز کوهسار جودی یا کوه طور بود... : مهدی اخوان ثالث

در این زمانه ی عسرت/ به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله/ سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

دیراست گالیا/ در گوش من فسانه دلدادگی مخوان/ دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا/ به ره افتاد کاروان عشق من و تو ؟ آه/ این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب
 دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست... : هوشنگ ابتهاج

نامه
بنگر به خود و زمانه ی خویش 
چندیست ز تو خبر ندارم/ تا آنکه شدی به خانه ی خویش
بر گیر قلم به دست و بنگار/ آن نامه ی ماهرانه ی خویش
بشکن تو سکوت سهمگین را/ با پاره ای از بهانه ی خویش
یک لحظه به اعتراف بنشین/ بنگر به خود و زمانه ی خویش
بر روی خط_ قطار_ کاغذ/ تحریر نما ، ترانه ی خویش
آن نامه بسا نشان عشق است/ بفرست همان نشانه ی خویش: دکتر منوچهر سعادت نوری

این ترانه بوی نان نمی دهد/ بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دباره باز شد/ سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده و صمیمی است/ بوی شعر و داستان نمی دهد
با سلام و آرزوی طول عمر/ که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد... : قیصر امین پور

شمع و پروانه منم ، مست میخانه منم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / چون باد صبا در به درم ، با عشق و جنون هم سفرم/ شمع شب بی سحرم ، از خود بی خبرم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / تو ای خدای من ، شنو نوای من/ زمین و آسمان تو ، می لرزد به زیر پای من/ مه و ستارگان تو ، می سوزد به ناله های من/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / وای از این شیدا ، دل من/ مست و بی پروا ، دل من/ مجنون هر صحرا ، دل من/ رسوا دل من ، رسوا دل من/ لاله ی تنها ، دل من/ داغ حسرت ها ، دل من/ سرمایه ی سودا ، دل من/ رسوا دل من ، رسوا دل من/خاک سر پروانه منم، خون دل پیمانه منم/چون شور ترانه تویی، چون آه شبانه منم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم : بهادر یگانه

ای  وطن ، زرینه هفت آئینه داری/ ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری/ دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
در هنر ، معماری_ تزئینه داری/ خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری/ بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
ای که صد افسانه بر هر سینه داری/ رستم و رودابه و تهمینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری/ مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمانه خرقه ی پشمینه داری/ سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که قلبی، با صفا، بی کینه داری/ پس چرا، سنگین غمی در سینه داری؟
ای خزان را سه  دهه ، بیشینه داری/ چون اسیران جامه ی رنگینه  داری
ای که خورشیدی، چنان زرینه داری/ پس چرا، عصری چنین غمگینه داری؟
دکتر منوچهر سعادت نوری

*همچنین نگاه کنید به "وگر زمانه نسازد، تو با زمانه بساز از مسعود سعد سلمان" در "خودمان خراب شده ایم، نه دنیا": نوشتاری از علیزاده طوسی

ترانه ها
الهه- رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=52QR9kZwTaM
مرضیه - بیداد زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=lnakww96Lp8
مهستی :رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=iqygmiQfskc
شکیلا - رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=Akx8IY7bfdo
شاهرخ . رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=RW9ZDXgFUbw
علیرضا قربانی - رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=Sd4QvJXv1Lc
داوود سرخوش - زمانه ای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=TtglYrjlZMc

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

حاشا و حاشا چرا؟ در زنجیری از سروده ها


ای دلبر بی‌دلان صوفی/ حاشا که ز جان بی‌وقوفی
از هجر دوتا چو لام گشتیم/ دلتنگ ز غم چو کاف کوفی
آن دم که به طوف خود بطوفی/ وآنگه که به خانه هم به طوفی
ما را بنمای مهر و الفت/ چون معدن مهری و الوفی...: مولوی

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم/من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم/ در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت/یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار/ تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه سیاه نترسم که روز حشر/ با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گله‌های شب فراق/ با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم: حافظ
https://www.youtube.com/watch?v=UcXv-_9k1hY

مگر آن خوشه گندم/ مگر سنبل مگر نسرین تو را دیدند که سر خم کرده خندیدند
مگر بستان شمیم گیسوانت را چو آب چشمه ساران روان نوشید
مگر گلهای سرخ باغ ریگ آباد در عطر تن غوطه ور گشتند
که سرنشناس و پا نشناس از خود بی خبر گشتند
مگر دست سپید تو تن سبز چناران بلند باغ حیدر را نوازش کرد
که می شنگند و می رقصند و می خندند
مگر ناگاه نسیم سرد گستاخ از سر زلفت/ چه می گویی؟ تو و انکار؟
تو را بر این وقاحت ها که عادت داد؟
صدای بوسه را حتی درخت تاک قد خم کرده بستان شهادت داد
مگر دیوار حاشا تا کجا تا چند ؟... : حمید مصدق

گفتا که می بوسم ترا، گفتم تمنا می کنم/گفتا اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در/ گفتم که با افسونگری، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر ناگوار افتد مرا/ گفتم که با نوش لبم، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو درچشم چون آیینه ام/گفتم که من خود را درآن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند/ گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم/ گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم:  سیمین بهبهانی


تورا می خواهد دلم چرا که حاشا کنم/ شوم همه دیده تا تو را تماشا کنم
قسم به عشق خدایی ما/ خدا نیارد جدایی ما
شکوفه باران کنم ز حنده بزم تو را/ تو هم نوازش کنی به بوسه موی مرا
شراب نوش عشق تو نوشم/ تورا به عالم نمی فروشم
یار تو در خواب و در بیداری منم/ انکه با تو دارد یاری منم... : سراینده ی گمنام

"آمدی، آمدی جانا، ولی حالا چرا"*/ شب که مهتابی نبود با ما چرا
شب تو مستی کرده بودی تا سحر/ ساغر بشکسته بود با ما چرا، باما چرا
دلبرا، دلبرا، امروز دادیم دل به تو/ وعده کردی دلبری فردا چرا، فردا چرا
دین و دل دادیم هر دو دست تو/ ای که داری هر دو را، حاشا چرا، حاشا چرا: محمد نوری

لحظه‌های هستیم را سوختم در آتش سودا، چرا؟
راز من چون شد عیان بر محضر پیر و جوان
پرده پوشی می‌کنم بر آن‌ ولی‌، پروا چرا؟....
می رسد آرام بر من مژده برگشتنت
"آمدی، جانم به قربانت ولی‌، حالا چرا"* : سوری بانو
*اشاره ای است به "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" سروده ی محمد حسین شهریار:
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post_21.html

عاشقی،  برتر هنر در زندگی ست
جلوه گر باید نمود آنرا، از آن حاشا چرا ؟

تا گلی از عشق، در دل غنچه کرد
حالت دل را همین حالا بگو، فردا چرا ؟
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

رباعی : حاشا چرا ؟

عاشقی،  برتر هنر در زندگی ست
جلوه گر باید نمود آنرا، از آن حاشا چرا ؟

تا گلی از عشق، در دل غنچه کرد
حالت دل را همین حالا بگو، فردا چرا ؟
 
دکتر منوچهر سعادت نوری