ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

نوروز و سال نو : در زنجیری از سروده ها

چنین گفت کاین نامه سوی مهست/ جهاندار پرویز یزدان پرست
جهاندار و بیدار و پدرام شهر/ که یزدانش تاج و خرد داد بهر
جهاندار فرزند هرمزد شاه/ که زیبای تاج است و زیبای گاه
ز قیصر پدر مادر شیر نام/ که پاینده بادا بدو نام و کام
ابا فر و با برز و پیروز باد/ همه روزگارانش نوروز باد... : فردوسی

سر سال نو هرمز فرودین/ برآسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند/ می و جام و رامشگران خواستند : فردوسی

صبح است و صبوح است بر این بام برآییم/ از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز/ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم...: مولوی

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است/ در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است: خیام

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی/ از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی... : حافظ
 
خدایگانا سال نوت همایون باد/ همیشه روز تو چون روز عید میمون باد
به گرد طالع سعدت که کعبهٔ فلکست
هزار دور طواف سعود گردون باد :  انوری
 
بروز تو کنون تو در رسیدی/ بهار و سال نو را باز دیدی
گلت بشکفت و نرگس بار آورد/ وصالت در درون این بار آورد
یقین جانان منم امروز پیدا/ به بخت و طالع اینجائی هویدا
همه ذرات صورت باز گردان/ ز خورشیدت رخم تابنده گردان
حقیقت زنده کن ذرات عالم
نگه کن ز آنکه هستی ذات عالم : عطار نیشابوری
 
ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت/ انگیخته دولت جهان دل شادت
ای روز جهان مبارک از دولت تو/ روز نو و سال نو مبارک بادت : انوری
 
سال نو و اول بهار است/ پای گل و لاله در نگار است
والای شقایق است دررنگ/ پیراهن غنچه نیم کار است
آن شعله که لاله نام دارد/ در سنگ هنوز چون شرار است : وحشی بافقی
 
سال نوست و ماه نو و روز نو/ وقت بهار و وقت گل کامکار
شادی و خرمی را نو کن بسیج
دل را به خرمی و به شادی سپار : فرخی سیستانی

خنده ات برما و بر داغ دل درمانده چیست
گریه ات بر حال ماگر نیست باری خنده چیست
سال نو آمد غم بیهوده خوردن خوب نیست
می بخور وحشی خدا داند که در آینده چیست : وحشی بافقی
 
دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد/ عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد...
هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر/ در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد
از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود/ سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد
شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال
طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد : خاقانی
 
باز این زمین تند گام/ برف را ز روی گرده می تکاند و به صد زبان
آفتاب را می دهد سلام / باز باد خوش خبر بهار شکفته می دهد پیام
می دود میان لاله ها غزل سرا / جام هایشان می زند به جام
باز ابر باردار خیمه می زند به روی بام/ باز بر شگون مجلس بهار
بید می پرکند به رقص صوفیانه اش گیسوان سبزفام
باز نبض جویبار نقره می زند به توده علف / با گذار آبهای رام
روز می رسد، روز دیگری که از نوی گرفته نام
خاسته ز جا ، مردمی به راه مردمی نهاده پا
در سرود ، در صلا / سال نو سلام ، سال نو سلام : سیاوش کسرایی

تازگیا تو سال نو
بدجور می میرم واسه تو
چون می دونی دوست دارم
ناز نکن از پیشم نرو : مریم حیدرزاده

نوروز ماندگار است تا یک جوانه باقی ست
باقی ست جمع جانان تا این یگانه باقی ست
بار دگر بریدند نای و نواش اما
این ساز می نوازد تا یک ترانه باقی ست... : علیرضا میبدی

سفره ی نوروز را پاک کن از ابتدا/ سفره ی دیگر بچین، حادثه ای پیش روست...
چشم ز هم باز کن، عشق خود ابراز کن/ کولیِ آزادگی، رقص کنان کو به کوست
عیدی او را بگیر،نیست جز این ات گزیر
گر چه دگر گون شده، میوه ی آن آرزو است: ویدا فرهودی
 
نوروز_ دلفروز پر ا کند عطر عید
گل شد ‌پد ید و بلبل_ شیدا ز ره رسید
گر سال کهنه هیچ به جزغم نیا فرید
بنگر به سال نو که زشا دی دهد نوید

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

"سیاست ها" : از دیدگاه برخی سرایندگان این زمانه

سیاست پیشه مردم حیله سازند/ نه مانند من و تو پاکبازند
به هر تغییر شکلی مستعدّند/ گهی مشروطه، گاهی مستبدند
یکی از انگلستان پند گیرد/ یکی با روس‌ها پیوند گیرد
به غیر از نوکری راهی ندارند/ والا در بساط آهی ندارند
اگر در هر لباسند/ به نحوی همدگر را می شناسند
همه دانند زین فن سودشان چیست/به باطن مقصد و مقصودشان چیست
از این رو یکدگر را پاس دارند/ یکی شان گر به چاه افتد در آرند
چو ما از جنس این مردم سواییم/ نشان کین و آماج بلائیم...: ایرج میرزا جلال‌الممالک

گفتمش چيست جدال وطن و دين؟ گفتا/بر يكى خوان، پىِ نان همهمه و غوغايى
گفتمش مرد سیاست كه  بود؟ گفت كسى
كز پى رنج و تعب طرح كند دعوايى ...: ملک الشعرای بهار

تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر/ ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی/ چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر...
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن/ تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد/ کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر
مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر...: پروین اعتصامی

این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
او نداند هیچ وضع گفت و گو... : نیما یوشیج

سیاست پره های تیز دارد
و گاهی حقه بازی نیز دارد: سراینده ی گمنام

من آن کسم که چهل ساله خدمتم باشد/ بر آسمان وطن ز آفتاب روشن‌تر
ز نظم و نثرکس ار پایه‌ور شدی بودی/ مرا به کنگرهٔ تاج آفتاب‌، مقر...
ولی دربغ که خوردم ز فرط ساده‌دلی/ فریب دوستی اندر سیاست کشور
ز بس که بودم نومید از اولیای امور/ که جز عوام‌فریبی نداشتند هنر
یکی نگفته صریح ویکی نرفته صحیح
یکی نداده مصاف و یکی نکرده خطر...: ملک الشعرای بهار

من قطاری دیدم/ فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت...
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن
پی_ آواز_ حقیقت بدویم: سهراب سپهری

انگیزه ی مهاجرت من/ نفرت نبود هجران بود
کسی نگفت : برو/ یکی نوشت : بیا
این کاروان کوچک می خواهد از ری سفر کند
از سرزمین ری که چرخه ی سیاست در آن
مثل همیشه بی حضور حقیقت می گردد... : منوچهر آتشی

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز
زیوری نیست به اندام کلنگ/ در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند/ پی گوهر باشید
جای مردان سیاست بنشانید درخت که هوا تازه شود
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید/ به خدا ایمان آرید
به خدایی که به ما بیلچه داد/ تا بکاریم نهال آلو
صندلی داد که رویش بنشینیم و به آواز قمر گوش دهیم
به خدایی که سماور را/ از عدم تا لب ایوان آورد
و به پیچک فرمود : « نرده را زیبا کن»... : منسوب به سهراب سپهری

سیاست دلمرده/ آرمانهای قلم خورده/ ارواح قسم خورده
مورخین پژمرده/ ملت کلک خورده از صندوق صدقه/ به صندوق رأی
رأ ی برای فرو رفتن به خواب/ خوش خواب، خوش بخواب
سراسیمه برو به پای انتخاب/رای بده بعدا بخواب/ کجاست انتهای خواب
آی آی رای بقاپ از آدم خواب...: افسانه خاکپور

کشتند بشر را که سیاست این است/ کردند جهان تبه که حکمت این اسـت
در کسوت خیرخواهی نوع بشر
زادند چه فتنه ها که مهارت این است: خلیل الله خلیلی

خانه ام هرجا بود/ کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياست ها بود
کاش معنای سياست اين بود
که قفس ها را در آن حبس کنيم/ تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد و کبوتر نفروشد به کسی ... : مجتبی کاشانی

ماه واره های دروغ پرداز در سیاست دخالت می کنند
اگر چه هوای جهان طوفانی است
سازمان هواشناسی همیشه گزارش معتدل به دنیا می دهد
و خواب خوشی را برای شنوندگان عزیز آرزو می کند
کفتر بازان سیاست پیشه کفترهای کاغذی را
چندی است در آسمان دنیا پرواز می دهند و سعی دارند دنیا باور کند
زخم ایران با پماد زیتون التیام می یابد... : سلمان هراتی

سلام ای مرد میدان سیاست/ وزیر خوش بیان و با کیاست
الهی پایدار و زنده باشی/ الهی تا ابد پاینده باشی...
یقین دارم شود اوضاع کشور/ به کل بعد از توافق، جور دیگر
می آید پول ها در جیب مردم/ شود یکباره کم، نرخ تورم
روابط می شود با غرب، عالی/ شود صادر به خارج، فرش و قالی
می آید توی ایران جنس مرغوب/ شود اوضاع صنعت بعد از این خوب
نیاید گردبادی سمت تهران/ نبیند هرگز اینجا، رنگ توفان
ببارد ابر حتی توی مرداد/ شود این کشور کم آب، آباد
بدون هیچ مشکل یا خطایی/ رسد در فوتبال، ایران به جایی
نگردد نخبه ای از مرز ما رَد/ فرار مغزها از مُد می افتد
شود دزدی به کل از ریشه معدوم/ رود در خاکریز این واژه ی شوم
بدون هیچ بحث و گفت و گویی/ شود نابود، رسم پول شویی
همه دلواپسی ها می شود حَل/نماند توی ایران هیچ معضل...: نسیم عرب امیری

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم/ من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو
بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد/ با آتش مان سوخته بودی همه را تو
پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم/ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا تو
آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد/ حتا شده ای از خودت آزاد و رها تو
یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟
دیگر نه و هرگز نه، که یا مرگ که یا تو... : محمد علی بهمنی

رسیده ام به خدایـی که اقتباسی نیست/شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست
خدا کسی است کـــه باید به دیدنش بروی/خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست
به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند/ خطا نکردن ما غیر ناسپاسی نیست
به فکر هیـچ کسی جز خودت مباش ای دل/ که خودشناسی تو جز خدا شناسی نیست
دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست: دکتر فاضل نظری

دنیا ، اسیر قدرت سرمایه داری است
سرمایه ، پشتوانه ی دولتمداری است
گاهی "صناعی" و گاهی "تجاری" است
اما "مهارت" است که امروزه کاری است
گاهی مهارت ست زمانی سیاست ست
امر "سیاست" است که پیوسته جاری است
***
سیاست پره های تیز دارد
"درشت" و "نازک" و بس "ریز" دارد
سیاست پره های تیز دارد
یکی "والا", یکی "ناچیز" دارد
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به "سیاست در زنجیری از سروده ها"
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/09/blog-post.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۱۶, یکشنبه

اعجاز: در زنجیری از ترانه ها و سروده ها ی این زمانه

در برخی از ترانه ها
ترانه ی اعجاز - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=CyPAPSvtFPY
ترانه ی اعجاز - اجرای دیگری از گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=2AK7xjy89-I
ترانه ی اعجاز - اجرا: احسان بابایی
https://wikiseda.org/Ehsan+Babaei/-/Ejaz
ترانه ی رسول رستاخیز (مشرقی مرد پاسدار شرق/ معنی جاودانه ی اعجاز) - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=29aBiqP33l8
ترانه ی اعجاز - اجرا: جان بون جووی/ به زبان انگلیسی
https://www.youtube.com/watch?v=wnM9WEha5E0
ترانه ی اعجاز - اجرا: ویتنی هیوستون/ به زبان انگلیسی
https://www.youtube.com/watch?v=ZAdi3LIW898
ترانه ی اعجاز - اجرا: سلین دیون/ به زبان انگلیسی
https://www.youtube.com/watch?v=eMWK7YqJ_Dk
ترانه ی اعجاز - اجرا: ویتنی هیوستون و ماریا کری/ به زبان انگلیسی
https://www.youtube.com/watch?v=LKaXY4IdZ40

در زنجیری از سروده ها
من پا به پای موکب خورشید/ یک روز تا غروب سفر کردم
دنیا چه کوچک است/ وین راه شرق و غرب چه کوتاه
تنها دو روز راه میان زمین و ماه
اما من و تو دور/ آنگونه دور دور که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدیگر نرساند ز هیچ راه/ آه: فریدون مشیری

ای دختر شیرین من، آسوده خفتی/دیشب که بی خوابی نصیب مادرت بود
تا صبحگاهان دیده از هم وانکردی/ زیرا حریر سینه ی او بسترت بود
در لانه ی چشم تو چون تخم کبوتر/ می خفت خندان مردمک های کبودت
آه ای طلسم جاودان کبریایی/ با من چه ها می کرد جادوی وجودت
بر پنجه های کوچک بی ناخن تو/هر بوسه ی من، قطره ی سیماب می شد
لبخند تو در خواب ناز بیگناهی/ می ماند چندان بر لبت تا آب می شد
بوی تنت کز بوی ماهی خام تر بود/ چون مستی افیون، مرا دیوانه می کرد
احساس می کردم که کس جز من پدر نیست/وین حس، مرا از دیگران بیگانه می کرد
پیش از تو بس اندیشه در سر پروراندم/ از آن میان، اندیشه ی آزاد بودن
اندیشه ی بی جفت و بی پیوند ماندن/ در گوشه ی تنهایی خود، شاد بودن
اما تو همچون زنبقی در من شکفتی/ از عطر شیرینت مرا سرشار کردی
اندیشه های تیره را از من گرفتی/ در من امید خفته را بیدار کردی
در پیش این اعجاز، سر بر خاک سودم/ آن شب که درد زادنت بیداد می کرد
هر چند جز یک دل، از آن مادرت نیست
آن شب، درون او، دو دل فریاد می کرد: نادر نادرپور

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد که هنوز/ مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند/ چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا/ خوب بودن به خدا سهلترین کارست
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد: فریدون مشیری

ز شب هراس مدار این هنوز آغازست/ بیا که پنجره رو به صبحدم بازست
چو آفتاب درخشان چه خوش درخشیدی/ طلوع پاک تو در شب قرین اعجازست
تو مهربانی خود را نثار من گردان/ غلط اگر نکنم آفتاب فیاض است
ز ترکتاز حوادث دمی تغافل کرد/ کبوتر دلم از آن به چنگ شهباز است
هزار بار مرا آزمودی و دیدی/ حمید در ره ایران هنوز جانباز است: حمید مصدق

از این شکسته پر/ از این شکسته زورق پندار
از این به آب داده گنج و حوصله و باور
از این بر تن دریده جوشن رویا/ از کف پریده تیغه ی منطق
از دیدگان تجربه های کور/ از این
از این شکسته/ لب به عبث بسته/ تن به کفن شسته
از راه های آبی ناممکن خیال/ تا ممکن محال
بی خوف موج خیز گذشته/ چه می پرسی؟...
ای دست اختیار به سکان/ بی پای اعتبار
ای مرد ساحلی/ هرگز از بادبان شکسته، سخن از جهت مپرس
با او سر تفاهم/ با ابر و باد نیست
با او ز سختی براده ی الماس و ساحل نجات
با او از کوره راه آبی و گرداب دم مزن
ای ساحلی/ از بادبان شکسته ز اعجاز دم مزن...:  نصرت رحمانی

وقتی تو گل های زمستان خواب گلدان را
در لحظه ای که عمر را بر آب می دیدند بردی کنار پنجره
بر سفره ی اسفند صبحانه با نور و نسیم کوچه مهمان سحر کردی
آن ساقه های سرد افسرده پشت حصیر ساکت پرده
هرگز اعجاز دستان تو را در خواب می دیدند؟ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

ای اسیر قفس دل پر پرواز تو کو/ مرغ باغ ملکوتی غم آواز تو کو
روز آغاز تو را نعمت و نازی دادند/ آن همه ناز چه شد نعمت آغاز تو کو
قدسیان از زبر عرش صفیرت زده اند/ از چه در دام اسیری پر پرواز تو کو
در تو نیروی کلیم است و هنرهای مسیح/ ساحری پیشه مکن قدرت اعجاز تو کو
سخت در پرده ی غم ماندی و در چنگ سکوت/ مطرب نغمه گر زمزمه پرداز تو کو
شب تاریک و بیابان و حرامی از پی/ رخت از این ورطه ببر اسب تک تاز تو کو
گر به میخانه ی حق جرعه زدی نوشت باد/شور مستی چه شد و طبع غزلساز تو کو
تا به کی شیفته ی دامی و پایند قفس/پنجه زین خاک بکن همت شهباز تو کو: مهدی سهیلی

با همین واژه هایی که هرگز/ دعوی سحر و اعجازشان نیست
مثل سار و قناری و قمری که اگر چند پیغمبران اند/ آیه ای غیر آوازشان نیست
بر من این لحظه وحی آمد از صبح/ کان که بودی تو در انتظارش
جز تو خود هیچ کس نیست باری/ دیگران گر ندانند این را
بی گمان دیده ی بازشان نیست: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

ای ابر مرد مشرقی ای خوب/ ای نگهبان قدسی خورشید
روشنایی آتش زرتشت/ یادگار صداقت جمشید
ناجی سربلندی انسان/ ای تو پیغمبر، ای اهورایی
ای برای تو این هیولاها/ همه کوکی همه مقوایی
با کتاب ترانه های من/ نه قصیده، غزل لباس توست
مرد اسطوره ای شعر من/ مخمل قلب من لباس توست
با کتاب پدربزرگ من/ قصه ی رویش تباهی هاست
قصه ی امتداد شب تا شب/ قصه ی ممتد سیاهی هاست
دفتر کهنه ی پدر اما/ پر سوال و گلایه و تردید
حرف اگر هست ، حرف تنهایی/ حرف آیا و و حشت و تردید
با پدر ، آرزوی باغی بود/ روی خاکی که شکل مردن داشت
بس که تن تشنه بود خاک من/ پدرم شوق جان سپردن داشت
با من اما سبد سبد میوه/ از درخت غرور باغستان
کوزه کوزه زلال نور و عشق/ سوی بس قلب تشنه ی انسان
مشرقی مرد پاسدار شرق/ معنی جاودانه ی اعجاز
خاک اگر خنده کرد و گندم داد/ از تو بود ای بزرگ باران ساز
ای رسول بزرگ رستاخیز/ دست حق بهترین سلاح تو است
فاتح پاک در زمان جاری/ رخش تاریخ ذوالجناح تو است: ایرج جنتی عطایی

هر چند عاشقان قدیمی از روزگار پیشین تا حال
از درس و مدرسه از قیل و قال بیزار بوده اند
اما  اعجاز ما همین است/ ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه / در یک کتابخانه ی کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه / و میله های سرد و فلزی گل داد و سبز شد
آن روز، روز چندم اردی بهشت/یا چند شنبه بود نمی دانم
آن روز هر چه بود/ از روزهای آخر پاییز/ یا آخر زمستان فرقی نمی کند
زیرا ما هر دو در بهار/ در یک بهار چشم به دنیا گشوده ایم
ما هر دو در یک بهار چشم به هم دوختیم
آن گاه ناگهان متولد شدیم و نام تازه ای بر خودگذاشتیم...
فرقی نمی کند/ امروز هم ما هر چه بوده ایم، همانیم
ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم : قیصر امین پور

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن/ به جای دلخوری از تنگ، بیرون را تماشا کن
دل از اعماق دریای صدف‌های تهی، بردار/ همین‌جا در کویر خویش، مروارید پیدا کن
چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم/ نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید، حاشا کن
من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید/به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن
خطر کن، زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن: دکتر فاضل نظری
 
تو چون رفتی‌ دلم افسرد/ همه آلاله‌ها پژمرد
درون سینه‌ها مُرد آنهمه آواز/ کبوتر گریه کرد بر شهر بی‌ پرواز
تو چون رفتی‌ شبی افسانه‌ ها خواندم برای دل
بسی‌ افسانه‌ ها از مرگ یک آغاز
نمیدانی تو اما چیست آن افسانه ی آغاز
نمی‌فهمی تو اما معنی‌ پایان یک اعجاز
کبوتر‌ها هنوزم لانه می سازند در شهر بدون عشق
ولی‌ افسوس مرده شوق عشق در قلب یک شهباز
کجا لانه؟ کجا دانه؟ کجا آهنگ یک پرواز؟
کجا دیدی که شهبازی پَرَد بی‌ بال و بی‌ آواز؟ سوری بانو

از کدوم خاطره برگشتی به من/ که دوباره از تو رویایی شدم
همه ی دنیا نمی دیدن منو/ من کنار تو تماشایی شدم
از کدوم پنجره می تابی به شهر/ که شبونه با تو خلوت می کنم
من خدا رو هر شب این ثانیه ها/ به تماشای تو دعوت می کنم
تو هوایی که برای یک نفس/ خودمُ از تو جدا نمی کنم
تو برای من خود غرورمی/ من غرورمُ رها نمی کنم
تا به اعجاز تو تکیه می کنم/ شکل آغوش تو می گیره تنم
اون کسی که پیش چشم یک جهان/ به رسالت تو تن میده منم... : روزبه بمانی

ای آن که حرف_ دل ، ز تو شد آغاز/ عشق_ تر‌است دل، به نگهبانی
چشمان_ تو، نشانه‌ ی صد ابراز/ زان گوهر_ نیاز، که تابانی
هر چرخش_ کرشمه ی تو، طناز/ گویی که رقص_ گل به گلستانی...
با قامت_ چو شهره به سرو ناز/ تو آن قیامتی، که نه پایانی
آغوش_د لبرا نه‌ ی تو، اعجاز/ یعنی به کار_ دل، سر و سامانی
هر بانگ و هر صدای تو چون آواز/ دارد، صلای_ نغمه ی روحانی
آیا شود، که رخ به نمائی باز/ خواهی، یکی دو بوسه ی ‌پنهانی...
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/03/blog-post.html