ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۳, شنبه

بهشت و جهنم های یک سراینده


از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو_ ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف_ جویبار/ از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار
از جمع_ شاهکار_ طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست، نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو...
*
گویند غم مخور، بهشت می شود جهان/ یابی رها، ز دوزخ_ ظلم_ ستمگران
گوییم، تا که خلد_ برین رخ کند عیان/ ماییم، بر  فنا ، و نباشیم  در میان
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت/ یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی/ هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی
آن برق نگاه چشم مشگین فام/ تابانده، اشعه ی تمنایی
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن/ اسرار_ دلت، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو/ چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون/ آن جذبه ی شور و حال و شیدایی ...
*
دنیا شود بهشت، اگر احمقی نبود/ گیتی ز کار یک احمق، نبرده سود
هر فاجعه که گشت پدیدار در جهان/ ریشه، ز حرف یک احمق ربوده بود
*
یکی گفت:
این خانه نیست، که اینجا جهنم است/ کوهی ز غصه و اندوه و ماتم است
اینجا، سخن ز مهر و محبت نیست/ زخم زبان و صحبت ناحق، دمادم است
دیگری گفت:
این مُلْک نیست، که اینجا جهنم است/ خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق/ اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_3.html