ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

درشکه ها و کالسکه ها در زنجیری از سروده ها



چون‌ ز مجلس‌ برون‌ شدیم به کوی/ بود هرجا پلیس در تک ‌و پوی
نه درشکه به ‌جا و نه خودرو/ شب شکاران پیاده در تک و دو
سوی منزل شدم در آن شب تار/دیده گریان ز وضع شهر و دیار
روز آدینه قرب ظهر از در/ فرخی آمد و دو دیدهٔ تر
گفت از خانه پا منه بیرون
که بریزند خائنانت خون... : ملک‌الشعرای بهار
*
دانش را فروختن به عیاران/ رقصی برهنه بر گل آتش، برای گوهر آرامش
نوشتن رساله ی امیر به خامه ی ماکیاول، برای حفظ تبار لورکس بورژیا
و پیدا نمودن آن روی مخده ی کالسکه ی فرزند انقلاب بناپارت کبیر
آیا ؟ این یک درس نیست: نصرت رحمانی
*
دیگر تبار تیره ی انسان برای زیست محتاج قصه های دروغین خویش نیست
ما ذهن پاک کودک معصوم را
با قصه های جن و پری و قصرهای نور آلوده می کنیم
آیا هنوز هم دلبسته ی کالسکه ی زرینی؟
آیا هنوز هم در خواب ناز؟ قصر های طلایی را می بینی: حمید مصدق
*
نعلِ باژگون در آتش/ اسبِ مُرده بر آخور
پیرمردِ درشکه چی/ در بازارِ مسگران/ پی کسی به اسم یعقوب می گشت
می گفت از راهِ دوری آمده ام/ می گفت اهلِ زَرَنجِ سیستانم
بازار بسته شد/ مردم رفتند/ شب بود دیگر
پیرمرد گفت: توفانِ بزرگ آغاز خواهد شد/ نی بزن پسرم
بگذار آتشِ این اجاق/ خاکستر خود را فراموش کند
اسب، مُرده/ نعل، باژگون/ توفان، در راه... : سید علی صالحی
*
کالسکه ی زرینی در فروغ ماه/ آهسته شود پنهان در غبار راه
بی خبر بگذشت آرام از کنار من/ برده با خود از کنار من قرار من
یار من در کالسکه بنشسته/ دل ز عشق و شهر خود بگسسته
آه! چه حاصل از آشنایی/ چون به بار آرد جدایی
از چشمم بگذشت همچون رویایی
با این راه دور و دراز/ کی من به او می رسم باز... : پرویز وکیلی
*
برای یک دیگر اعتراف کنیم که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که اکنون سوار بر درشکه ای مندرس در برف مانده است
نه باید دیگر همین امروز در چاه آب خیره شد
درشکه ی مانده در برف را باید فراموش کنیم...
هفته ها از آن روز گذشته است که درشکه ی مندرس در برف مانده بود
مسافران که از آن راه آمده اند
می گویند برف آب شده است... : احمد رضا احمدی
*
کوچه تمام کوچه راه بود و تاریک و مرد قدم می زد
سیگار پشت سیگار هیبت اش مردانه دود می شد
و هوا نفس تنگ که چقدر تاخیر کرده بانو
در راهی که همیشه درشکه ها می ایستند و هیچ کس نمی داند
هر شب مرد که به انتها می رسد بغض کوچه می ترکد
و چشم های مانده به راه اش ناچار نسترن را به خورشید می سپرد
تا موهای طلایی اش روی دست های آفتاب کمی بیارامد
و نفس های نرم خدا غربت اش را نوازش کند که اینجا
بی خبر از درشکه ای با چرخ های شکسته
صبح از راه رسید با صدای زنگ
شب از رؤیا برخاست و زن از پنجره تابید: اشرف حسینی
*
راستی ای مرد هیچ می دانی کجا هستی/ هیچ می دانی بر کدامین روز می گریی؟
دیدن و گفتن چه آسان است اما در حصار ما
هر چه را با چشم های بسته باید دید/ هر چه را با واژه های لال باید گفت
راستی، اینجاست باغ وحش و این ماییم در زنجیر؟
باز می گردند قرن های پیر/ در لباسی تازه از آهن
سر برون آورده از کالسکه ی تدبیر/ کس چه می داند چه غوغایی است
وز چه رؤیایی/ اینکه می آید و می بینند ما را در قفس، خاموش
اینکه می آیند و با لبخند باغی تازه می سازند
دیده را گفتن چه دشوار است: صالح وحدت
*
دیروز باران که بارید خیس شدم به شرشری یک رنگ
پشت سر ابر بود و خاکستر به وسوسه ای آلوده از زهر سیب
نصف اش که می کنم به یاد بیچاره حوا مادرم که نیست ببیند
خیس خیس می دوم در سراشیب غربتی آز انگیز خواهم گریست.
مثل باران گلویم می گیرد و دست های باد مچاله ام می کند
این بهانه که شیطان و وسوسه اش نخواهد رسید به جاده ای شلوغ از درشکه های طلایی
در این راه بارانی با توام مسافر/ چتر بگشا... : اشرف حسینی
*
تیلیک تیلیک راه افتاد درشکه دور میدون
حالا همگی سوار شید بچه های اصفهون
بیایید تماشا کنید میدان نقش جهان
یه میدان قدیمی تو شهر نصف جهان
تق تق تق تولوق تولوق درشکه چی بزن یه بوق
چه میدان قشنگی گلهای رنگارنگی... : الهه نعمت
*
به یاد غلامحسین خان درویش نوازنده ی نامدار تار
خیمه زد غم سراسر ایران/ زان تصادف که کرد درويش خان
از درشكه چو پرت شد بیرون/ جان سپرد او درون دریا خون
یاد او در میان تار زنان/ زنده است و همیشه جاویدان
ضرب و آوای تار درويش خان/ نشود محو از دل و از جان
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_21.html
همچنین نگاه کنید به
یادداشتی پیرامون درشکه و تاریخچه ی درشکه سواری در ایران