ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

" مرز" و " بوم " های یک سراینده


ای خلیج_ آبی و پیوسته فارس/ همرهت نام_ خوش و برجسته فارس
ای خلیج_ نیلی و نامی فارس/ ای نشسته در کنار_ قوم_ پارس
جای_ تو، والا ترین حد و مکان/ در دل و در جان_ ما ایرانیان
رونق_ احوال_ دنیا بوده ای/ هرمزت تنگه، گلوگاه_ جهان
وصله ی اصلی_ مرز و بوم_ ما/ غبطه ای بر دشمنان_ شوم_ ما
ای خلیج_ نیلی و نامی فا رس/ چون زمرد، می درخشد بر تو نام
تا که ایران هست و دنیا، بر دوام/ نام تو،  پاینده هست و مستدام
*
ای ‌تو بخشنده‌ ، ایزد_ یکتا/ کشور_ آرین ، نما احیا
بر سر_ بام_ مرز و بوم ما* / گستران ، پرچم_ رهایی را
نغمه ای خوش، زجان و دل پرداز/ تا که رقص_ شعف، فتد هرجا
ساغر_ ما، ز باده گلگون ساز/ عطر_ شادی، بر این فضا، افزا
نور_هستی، بر آشیان انداز/ شور_ مستی، کشان ز سر تا پا...
* در برخی نسخ به شکل " بر سر بام و کوی_ بوم_ ما " نیز آمده است
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
گشتند خادمان وطن حبس و همزمان/ هر خائنی که بود رها گشت و رسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم_ پاک/ بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفان و سیل خشم، چنان چیرگی گرفت/ تیر_هلاک، بر چپ و بر راست، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد
زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد/ دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
*
زیر و رو گشته جهان و چه بسا دل ها سرد/ اشک ها ، سیل غم و آه ، ز سینه پر درد
شاخساران شده خشک و به زمین ، فرش کویر/ قلب ها منقلب و رنگ به رخساران زرد
مردمان ، سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم ، چه آورد و چه کرد
دشمن است آنکه کمر بست به نابودی عدل/ یا که با اهل خرد گشت مداوم به نبرد
حرمت و شوکت ایران کهن داد به باد/ سوی هر فتنه و آشوب بسا روی آورد
مردمان سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم چه آورد و چه کرد...
*
من نمی گویم، چنان یا این چنینم/ ‌کیستم من، زاده ی ايران زمینم
کشور_ افسانه‌ های باستانی/ خطه ای، من برتر از ايران نبینم
یادگاری، از تمدن ‌های ‌ایلام/ مانده ایمن، از گزند_ چرخ_ ایام
مهد_ مانی، مرز_ مزدک، بوم_ زرتشت/ سرزمین_ حافظ و ‌رومی وخیام
وادی_ فردوسی_ توسی ست آن/ او که با شهنامه کرد، ايران به‌ نام
یا که سینا، آن خردمند_ مهین/ صاحب_ قانون، شفای برترین
یا همان نقطه، که سعدی آفرید/ تا گلستان، بوستان، آمد پدید
مامن_ افشین و بابک، مازیار/ مهبط_ حلاج ،  مردی سربدار
یا همان منزلگه_ ستار_ آزادی طلب/ اسعد و صمصام وباقر، یپرم_ عیسی نسب
یا سرای_ مردمی برجسته و والا تبار/ نام آن ها را نیارم، چونکه ازحد بی شمار
جابجایش‌ ، سبز و خرم ، دلگشاست/ آسمانش ، پا ک و آبی، با صفاست
خطه ای را ، خوشتر از ايران نبینم/ ‌کیستم من ، زاده ی ايران زمینم
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_11.html