۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

درشکه ها و کالسکه ها در زنجیری از سروده ها



چون‌ ز مجلس‌ برون‌ شدیم به کوی/ بود هرجا پلیس در تک ‌و پوی
نه درشکه به ‌جا و نه خودرو/ شب شکاران پیاده در تک و دو
سوی منزل شدم در آن شب تار/دیده گریان ز وضع شهر و دیار
روز آدینه قرب ظهر از در/ فرخی آمد و دو دیدهٔ تر
گفت از خانه پا منه بیرون
که بریزند خائنانت خون... : ملک‌الشعرای بهار
*
دانش را فروختن به عیاران/ رقصی برهنه بر گل آتش، برای گوهر آرامش
نوشتن رساله ی امیر به خامه ی ماکیاول، برای حفظ تبار لورکس بورژیا
و پیدا نمودن آن روی مخده ی کالسکه ی فرزند انقلاب بناپارت کبیر
آیا ؟ این یک درس نیست: نصرت رحمانی
*
دیگر تبار تیره ی انسان برای زیست محتاج قصه های دروغین خویش نیست
ما ذهن پاک کودک معصوم را
با قصه های جن و پری و قصرهای نور آلوده می کنیم
آیا هنوز هم دلبسته ی کالسکه ی زرینی؟
آیا هنوز هم در خواب ناز؟ قصر های طلایی را می بینی: حمید مصدق
*
نعلِ باژگون در آتش/ اسبِ مُرده بر آخور
پیرمردِ درشکه چی/ در بازارِ مسگران/ پی کسی به اسم یعقوب می گشت
می گفت از راهِ دوری آمده ام/ می گفت اهلِ زَرَنجِ سیستانم
بازار بسته شد/ مردم رفتند/ شب بود دیگر
پیرمرد گفت: توفانِ بزرگ آغاز خواهد شد/ نی بزن پسرم
بگذار آتشِ این اجاق/ خاکستر خود را فراموش کند
اسب، مُرده/ نعل، باژگون/ توفان، در راه... : سید علی صالحی
*
کالسکه ی زرینی در فروغ ماه/ آهسته شود پنهان در غبار راه
بی خبر بگذشت آرام از کنار من/ برده با خود از کنار من قرار من
یار من در کالسکه بنشسته/ دل ز عشق و شهر خود بگسسته
آه! چه حاصل از آشنایی/ چون به بار آرد جدایی
از چشمم بگذشت همچون رویایی
با این راه دور و دراز/ کی من به او می رسم باز... : پرویز وکیلی
*
برای یک دیگر اعتراف کنیم که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که اکنون سوار بر درشکه ای مندرس در برف مانده است
نه باید دیگر همین امروز در چاه آب خیره شد
درشکه ی مانده در برف را باید فراموش کنیم...
هفته ها از آن روز گذشته است که درشکه ی مندرس در برف مانده بود
مسافران که از آن راه آمده اند
می گویند برف آب شده است... : احمد رضا احمدی
*
کوچه تمام کوچه راه بود و تاریک و مرد قدم می زد
سیگار پشت سیگار هیبت اش مردانه دود می شد
و هوا نفس تنگ که چقدر تاخیر کرده بانو
در راهی که همیشه درشکه ها می ایستند و هیچ کس نمی داند
هر شب مرد که به انتها می رسد بغض کوچه می ترکد
و چشم های مانده به راه اش ناچار نسترن را به خورشید می سپرد
تا موهای طلایی اش روی دست های آفتاب کمی بیارامد
و نفس های نرم خدا غربت اش را نوازش کند که اینجا
بی خبر از درشکه ای با چرخ های شکسته
صبح از راه رسید با صدای زنگ
شب از رؤیا برخاست و زن از پنجره تابید: اشرف حسینی
*
راستی ای مرد هیچ می دانی کجا هستی/ هیچ می دانی بر کدامین روز می گریی؟
دیدن و گفتن چه آسان است اما در حصار ما
هر چه را با چشم های بسته باید دید/ هر چه را با واژه های لال باید گفت
راستی، اینجاست باغ وحش و این ماییم در زنجیر؟
باز می گردند قرن های پیر/ در لباسی تازه از آهن
سر برون آورده از کالسکه ی تدبیر/ کس چه می داند چه غوغایی است
وز چه رؤیایی/ اینکه می آید و می بینند ما را در قفس، خاموش
اینکه می آیند و با لبخند باغی تازه می سازند
دیده را گفتن چه دشوار است: صالح وحدت
*
دیروز باران که بارید خیس شدم به شرشری یک رنگ
پشت سر ابر بود و خاکستر به وسوسه ای آلوده از زهر سیب
نصف اش که می کنم به یاد بیچاره حوا مادرم که نیست ببیند
خیس خیس می دوم در سراشیب غربتی آز انگیز خواهم گریست.
مثل باران گلویم می گیرد و دست های باد مچاله ام می کند
این بهانه که شیطان و وسوسه اش نخواهد رسید به جاده ای شلوغ از درشکه های طلایی
در این راه بارانی با توام مسافر/ چتر بگشا... : اشرف حسینی
*
تیلیک تیلیک راه افتاد درشکه دور میدون
حالا همگی سوار شید بچه های اصفهون
بیایید تماشا کنید میدان نقش جهان
یه میدان قدیمی تو شهر نصف جهان
تق تق تق تولوق تولوق درشکه چی بزن یه بوق
چه میدان قشنگی گلهای رنگارنگی... : الهه نعمت
*
به یاد غلامحسین خان درویش نوازنده ی نامدار تار
خیمه زد غم سراسر ایران/ زان تصادف که کرد درويش خان
از درشكه چو پرت شد بیرون/ جان سپرد او درون دریا خون
یاد او در میان تار زنان/ زنده است و همیشه جاویدان
ضرب و آوای تار درويش خان/ نشود محو از دل و از جان
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_21.html
همچنین نگاه کنید به
یادداشتی پیرامون درشکه و تاریخچه ی درشکه سواری در ایران

۱۳۹۵ آذر ۳۰, سه‌شنبه

به یاد غلامحسین خان درویش نوازنده ی نامدار تار


خیمه زد غم سراسر ایران/ زان تصادف که کرد درويش خان
از درشكه چو پرت شد بیرون/ جان سپرد او درون دریا خون
یاد او در میان تار زنان/ زنده است و همیشه جاویدان
ضرب و آوای تار درويش خان/ نشود محو از دل و از جان
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_20.html
همچنین نگاه کنید به
یادداشتی پیرامون درشکه و تاریخچه ی درشکه سواری در ایران



۱۳۹۵ آذر ۲۷, شنبه

زنجیره ی " ابر" و " باران" در سروده های این زمانه


از آتش آه خلق مظلوم/ وز شعلهٔ کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری/ بارانش ز هول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز/ بادافره کفر کافری چند
ز آن گونه که بر مدینهٔ عاد/ صرصر شرر عدم پراکند
بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند
برکن ز بن این بنا، که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند
زین بی‌خردان سفله بستان/ داد دل مردم خردمند: ملک ‌الشعرای بهار
*
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست/ واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت/ دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست... : سهراب سپهری
*
امشب ، زمین سوخته می نوشد/ آب از گلوی تشنه ی ناودان ها
وز کوچه ها به گوش نمی اید/ جز های های زاری باران ها: نادر نادرپور
*
دیگر اکنون دیری و دوری ست کاین پریشان مرد/ این پریشان_ پریشانگرد
در پس زانوی حیرت مانده، خاموش است
سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن/ جمله تن، چون در دریا، چشم
پای تا سر، چون صدف، گوش است
لیک در ژرفای خاموشی/ ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد
کآن چه حالی بود آنچه می دیدیم و می دیدند/ بود خوابی، یا خیالی بود؟
خامش، ای آواز خوان خامش/ در کدامین پرده می گویی/ وز کدامین شور یا بیداد؟
با کدامین دلنشین گلبانگ، می خواهی/ این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد؟
چرکمرده صخره ای در سینه دارد او/ که نشوید همت هیچ ابر و بارانش
پهنه ور دریای او خشکید/ کی کند سیراب جود جویبارانش؟
با بهشتی مرده در دل/ کو سر_ سیر_ بهارانش؟... : مهدی اخوان ثالث
*
تو درخت روشنایی/ گل مهر برگ و بارت
تو شمیم آشنایی همه شوق ها نثارت
تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران/ همه دشت انتظارت
هله ‚ ای نسیم اشراق کرانه های قدسی
بگشا به روی من پنجره ای ز باغ فردا
که شنیدم از لب شب/ نفس ستاره ها را... : دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
از تشنگی هلاکم، بر من ببار باران/ راهی به کس ندارم، در این دیار باران
رنگ عزا گرفته دشتی که از طراوت
همواره خنده می زد بر سبزه زار باران: دكتر کریم سهرابی
*
شب به خیر ای دو دریای خاموش/ شب به خیر ای دو دریای روشن
شب به خیر ای نگاه پر آزرم
باز امشب در کدامین خلیج شمایان/ بادبان سحر می گشاید؟
آه دیری ست/ دیری ست
من درین سوی این ترعه ی خون/ تو در آن سوی آن باغ آتش
وز دگر سوی/ ابر و باران/ ابر و باران و تنهایی من
راه باریک و شب ژرف و تاریک
هیچ نشناختم با که بودم... : دكتر محمدرضا شفیعی کدکنی
*
زير باران بيا قدم بزنيم/ عمرشب را شبی رقم بزنیم
خسته ایم از سکوت حنجره ها/ زير باران بيا  که دم بزنيم
داد ما را کس از زمین نگرفت/ دادها بر سر ستم بزنیم
هم بتازیم بر سیاهی شب
هم شبیخون به قلب غم بزنیم... : احمد حیدر بیگی
*
تو شبیهِ باران بودی/ مثلِ آرزو که مژده ی فردا بود
امروز شبیهِ خاک شده ای
باران را به تو سپرده اند و غزل های من گِل آلودند
فردا که ابر را هم به خاک بسپارند/ من در حسرتِ نسیم، دوباره خواهم مُرد
من آخرین عاشقِ زمین بودم/ چرا ؟ در مریخ به خاکم سپردید: خسرو باقرپور
*
ابر و باران های یک سراینده
امشب ز کوی عشق دهیـم آواز/ ابیات خواجه حافظ دانا را
وانگه که شرطه باد برآید باز/ دیدار آشـنا ست یقین مارا...
گر توده ابر ‌تیره رسد ناگاه/ تابان کنی تو راه به فردا را...
*
زیر_ باران ، اگر که ما رفتیم/ با دلارام_ دلربا رفتیم
دل و جان را به یکدگر دادیم/ سوئی آرام و بی صدا رفتیم
تا گذرگاه_ عشق ،  ‌پدید آمد/ کنج_ آن دنج_ آشنا رفتیم...
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد...
*
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد به آسمان
انبوه دود و خاک نشسته به صحن باغ/ دار و درخت و شاخه ی گل، چهره بوته زار
دیریست باغبان نگرفته سراغ گل / بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری زده ره بر درون باغ/ بس شیره های شهد درختان مکیده است
باران بریز رگبار قطره های زلال آب/ دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز رگبار قطره های زلال آب
دكتر منوچهر سعادت نوري  
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_10.html

ابر و باران های یک سراینده


امشب ز کوی عشق دهیـم آواز/ ابیات خواجه حافظ دانا را
وانگه که شرطه باد برآید باز/ دیدار آشـنا ست یقین مارا
ای آمده ، ز شهر گل ابریشم/ دل نزد ما ست ، کشور شیدا را
جانانه ای به عطر گل ابریشم/ در ما هوای تست ، سرا پا را
دلبند_ روی_ خوب_ توییم و آن/ چشم_ سیاه و قا مت_ رعنا را
سوی تو بوسه ایم ، چو گلباران/ بر آن، لب و یکا یک اعضا را
گو آ سمان متاب ، شبانه ماه/ برق نگاه تست ، که دنیا را
گر توده ابر ‌تیره رسد ناگاه/ تابان کنی تو راه به فردا را
وانگه که شرطه باد برآید باز/ دیدار آ شـنا ست یقین مارا
امشب ز کو ی عشق ، دهیم آواز/ در ما هوای تست ، سرا پا را
*
زیر_ باران ، اگر که ما رفتیم/ با دلارام_ دلربا رفتیم
دل و جان را به یکدگر دادیم/ سوئی آرام و بی صدا رفتیم
تا گذرگاه_ عشق ،  ‌پدید آمد/ کنج_ آن دنج_ آشنا رفتیم
عاشقانه ، به هم نظر کردیم/ قعر_ یک چشمه ی صفا رفتیم
لب_ خود را ، ز بوسه ای ‌شستیم/ مست_ آن بوسه ، تا سما رفتیم
با دلارام_ دلربا رفتیم/ زیر_ باران ، ا گر که ما رفتیم
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
گشتند خادمان وطن حبس و همزمان/ هر خائنی که بود رها گشت و رسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم_ پاک/ بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفان و سیل خشم، چنان چیرگی گرفت/ تیر_هلاک، بر چپ و بر راست، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد
زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد/ دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
*
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد به آسمان
انبوه دود و خاک نشسته به صحن باغ/ دار و درخت و شاخه ی گل، چهره بوته زار
دیریست باغبان نگرفته سراغ گل / بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری زده ره بر درون باغ/ بس شیره های شهد درختان مکیده است
باران بریز  رگبار قطره های زلال آب/ دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز : رگبار قطره های زلال آب
دكتر منوچهر سعادت نوري
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_17.html

۱۳۹۵ آذر ۲۲, دوشنبه

مرز و بوم: در زنجیری از سروده های این زمانه


خوشا دشت البرز و شهر بزرگ/ خوش‌ آن مرز و آن مرزبان سترگ
خوشا دشت‌خوارزم‌ و گرگان خوشا/ خوشا آن دلیران گردن کشا
خوشا خاک تبریز مشکین‌ نفس/ خوشا ساحل سبز رود ارس
خوشا رود جیحون ، خوشا هیرمند/ خوشا آن نشابور و کوه بلند...
کنون رفته آن تیر از شست ما/ نمانده است جز باد در دست ما
کجا رفت‌ هوشنگ‌ و کو زردهشت/ کجا رفت جمشید فرخ‌ سرشت
کجا رفت آن کاویانی درفش/ کجا رفت آن تیغ‌های بنفش
کجا رفت آن کاوهٔ نامدار/ کجا شد فریدون والاتبار
دلیران ایران کجا رفته‌اند/ که آرایش ملک بنهفته ‌اند
بزرگان که در زیر خاک اندراند/ بیایند و بر خاک ما بگذرند
بپرسند از ایدر که ایران کجاست
همان مرز و بوم دلیران کجاست...: ملک ‌الشعرای بهار
*
من از مرز و بومی کلام آفرینم/ که لحن مسیحایی شاعرانش
تن مرده را روح می بخشد از نو/ جوان می کند پیر افسرده جان را
صدا ، پاسخم می دهد با درشتی/ که گر این چنین است، ای مرد غافل
چرا سال ها زنده در گور کردی؟ / شب و روز را، این دو طفل زمان را
ور از جاهلیت نشانی نبودت/ چرا ، چون بیابان نوردان وحشی
به خاک سیه کوفتی روزها را/ به خون سحر غسل دادی شبان را
چرا در دل شوره زاران غربت/ پیاپی به گور بطالت سپردی
پس از کشتن نو بهاران خزان را
من این گفته ها را جوابی نگویم/ مگر آنکه یک روز در پیش داور
ز دل بر زبان آورم داستان را
بدو گویم: آری کسی هست در من/ که از وحشت تلخ در خاک خفتن
طلب می کند هستی جاودان را
ولی چون بدین آرزو ره ندارد/ به جای یقین می نشاند گمان را...: نادر نادرپور
*
ناگه گرفت راه مرا پیکری نحیف/چون سنگ کوه، در قدم چشمه سارها
دیدم به پای کاخ رفیعی که قبه اش/ راحت غنوده بود به دامان کهکشان
خوابیده مرد زار و فقیری که جبه اش/ غربال بود و هادی غم های بیکران
کاخی قشنگ ، مظهر بیدادهای شوم/ مهتاب رنگ و دلکش و جان پرور و رفیع
مردی اسیر دوزخ این کهنه مرز و بوم/ چون بره ای که گم شده از گله ای وسیع
از کاخ رفته قهقهه ی شوق تا فلک/ چون خنده های باده ز حلقوم کوزه ها
وان ناله های خفته کمک می کند به شک
کاین صوت مرد نیست که آه عجوزه ها...: مهدی اخوان ثالث
*
ای کاخ زرنگار/ ای بام لاجوردی تاریخ
فانوس یاد توست که در خواب های من/ زیر رواق غربت، همواره روشن است
برق خیال توست که گاه_ گریستن/ در بامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا، همیشه، روشنی توست رهبرم
ای زاگاه مهر/ ای جلوه گاه آتش زردشت/ شب گرچه در مقابل من ایستاده ست
چشمانم از بلندی طالع به سوی توست
وز پشت قله های مه آلوده ی زمین/ در آسمان صبح تو پیداست اخترم
ای ملک بی غروب/ ای مرز و بوم پیر جوانبختی/ ای آشیان کهنه ی سیمرغ
یک روز ، ناگهان/ چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
می بینم آفتاب تو را در برابرم: نادر نادرپور
*
ای ناگرفته کام/ داماد مرگ حجله ی شهنامه
داماد بی عروس/ ای سرو سرخ فام
گفتم به پروراندم فرزندی زیبا و پر هنر
در رامش آورم سر پر شور و تهمتن
باشد که همنشینی این پور و آن پدر
در سرزمین ما/ بیخ گیاه کینه بسوزاند
وین مرز و بوم را / با بال های مهر بپوشاند... :  سیاوش کسرایی
*
در سرزمین گمشده ای بی نشان و نام
در مرز و بوم دور و پری وار یادها/ درنوشخند روز/ در زهرخند جام
در خال های سرخ و کبود ستارگان/ در موج پرنیان/ در چهره ی سراب
در اشک ها که می چکد از چشم آسمان/ در خنجر شهاب
در خط سبز موج/ در دیده ی حباب/ در عطر زلف او/ در حلقه های مو
در بوسه ای که می شکند بر لبان من/ در خنده ای که می شکفد بر لبان او
در هرچه هست و نیست در هر چه بود و هست/ در شعله ی شراب در گریه های مست
در هر کجا که می گذرد سایه ی حیات/ سرمست و پر نشاط
آن پیک ناشناخته می خواندم به گوش/ خاموش و پر خروش
کانجا که مرد می سترد نام سرنوشت/ و آنجا که کار می شکند پشت بندگی
رو کن به سوی عشق/ رو کن به سوی چهره ی خندان زندگی: نادر نادرپور
*
ايران چو رو به گستره اين جهان نهاد/هر سو از اقتدار وفضيلت نشان نهاد
بود آگه از نخست ز آداب سروري/ کزخود به هر صحيفه بسي داستان نهاد
تا مرز_ بوم و بر ز فرا رود بگذرد/ آرش بخواند و تير وي اندر کمان نهاد
بگذر ز حد و مرز توانمندي وطن / آنگه که داغ بر جگر دشمنان نهاد
بنگر فرازمندي فرهنگ اين ديار / کز جاه و فر به قاف هنر آشيان نهاد.. : ادیب برومند
*
مرز و بوم های یک سراینده
ای خلیج_ آبی و پیوسته فارس/ همرهت نام_ خوش و برجسته فارس...
وصله ی اصلی_ مرز و بوم_ ما/ غبطه ای بر دشمنان_ شوم_ ما
ای خلیج_ نیلی و نامی فا رس/ چون زمرد، می درخشد بر تو نام
تا که ایران هست و دنیا، بر دوام/ نام تو، پاینده هست و مستدام
*
ای ‌تو بخشنده‌ ، ایزد_ یکتا/ کشور_ آرین ، نما احیا
بر سر_ بام_ مرز و بوم ما* / گستران ، پرچم_ رهایی را
نغمه ای خوش، زجان و دل پرداز/ تا که رقص_ شعف، فتد هرجا
ساغر_ ما، ز باده گلگون ساز/ عطر_ شادی، بر این فضا، افزا...
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد...
وان مردمان عاشق این مرز و بوم_ پاک/ بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفان و سیل خشم، چنان چیرگی گرفت/ تیر_هلاک، بر چپ و بر راست، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد...
*
زیر و رو گشته جهان و چه بسا دل ها سرد/ اشک ها ، سیل غم و آه ، ز سینه پر درد
شاخساران شده خشک و به زمین ، فرش کویر/ قلب ها منقلب و رنگ به رخساران زرد
مردمان ، سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم ، چه آورد و چه کرد...
*
من نمی گویم، چنان یا این چنینم/ ‌کیستم من، زاده ی ايران زمینم
کشور_ افسانه‌ های باستانی/ خطه ای، من برتر از ايران نبینم
یادگاری، از تمدن ‌های ‌ایلام/ مانده ایمن، از گزند_ چرخ_ ایام
مهد_ مانی، مرز_ مزدک، بوم_ زرتشت/ سرزمین_ حافظ و ‌رومی وخیام...
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_12.html

۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

" مرز" و " بوم " های یک سراینده


ای خلیج_ آبی و پیوسته فارس/ همرهت نام_ خوش و برجسته فارس
ای خلیج_ نیلی و نامی فارس/ ای نشسته در کنار_ قوم_ پارس
جای_ تو، والا ترین حد و مکان/ در دل و در جان_ ما ایرانیان
رونق_ احوال_ دنیا بوده ای/ هرمزت تنگه، گلوگاه_ جهان
وصله ی اصلی_ مرز و بوم_ ما/ غبطه ای بر دشمنان_ شوم_ ما
ای خلیج_ نیلی و نامی فا رس/ چون زمرد، می درخشد بر تو نام
تا که ایران هست و دنیا، بر دوام/ نام تو،  پاینده هست و مستدام
*
ای ‌تو بخشنده‌ ، ایزد_ یکتا/ کشور_ آرین ، نما احیا
بر سر_ بام_ مرز و بوم ما* / گستران ، پرچم_ رهایی را
نغمه ای خوش، زجان و دل پرداز/ تا که رقص_ شعف، فتد هرجا
ساغر_ ما، ز باده گلگون ساز/ عطر_ شادی، بر این فضا، افزا
نور_هستی، بر آشیان انداز/ شور_ مستی، کشان ز سر تا پا...
* در برخی نسخ به شکل " بر سر بام و کوی_ بوم_ ما " نیز آمده است
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
گشتند خادمان وطن حبس و همزمان/ هر خائنی که بود رها گشت و رسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم_ پاک/ بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفان و سیل خشم، چنان چیرگی گرفت/ تیر_هلاک، بر چپ و بر راست، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد
زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد/ دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
*
زیر و رو گشته جهان و چه بسا دل ها سرد/ اشک ها ، سیل غم و آه ، ز سینه پر درد
شاخساران شده خشک و به زمین ، فرش کویر/ قلب ها منقلب و رنگ به رخساران زرد
مردمان ، سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم ، چه آورد و چه کرد
دشمن است آنکه کمر بست به نابودی عدل/ یا که با اهل خرد گشت مداوم به نبرد
حرمت و شوکت ایران کهن داد به باد/ سوی هر فتنه و آشوب بسا روی آورد
مردمان سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم چه آورد و چه کرد...
*
من نمی گویم، چنان یا این چنینم/ ‌کیستم من، زاده ی ايران زمینم
کشور_ افسانه‌ های باستانی/ خطه ای، من برتر از ايران نبینم
یادگاری، از تمدن ‌های ‌ایلام/ مانده ایمن، از گزند_ چرخ_ ایام
مهد_ مانی، مرز_ مزدک، بوم_ زرتشت/ سرزمین_ حافظ و ‌رومی وخیام
وادی_ فردوسی_ توسی ست آن/ او که با شهنامه کرد، ايران به‌ نام
یا که سینا، آن خردمند_ مهین/ صاحب_ قانون، شفای برترین
یا همان نقطه، که سعدی آفرید/ تا گلستان، بوستان، آمد پدید
مامن_ افشین و بابک، مازیار/ مهبط_ حلاج ،  مردی سربدار
یا همان منزلگه_ ستار_ آزادی طلب/ اسعد و صمصام وباقر، یپرم_ عیسی نسب
یا سرای_ مردمی برجسته و والا تبار/ نام آن ها را نیارم، چونکه ازحد بی شمار
جابجایش‌ ، سبز و خرم ، دلگشاست/ آسمانش ، پا ک و آبی، با صفاست
خطه ای را ، خوشتر از ايران نبینم/ ‌کیستم من ، زاده ی ايران زمینم
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_11.html

۱۳۹۵ آذر ۱۴, یکشنبه

زنجیره ی سروده های بهشت و جهنم


یارا بهشت صحبت یاران همدم است/ دیدار یار نامتناسب جهنم است
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است...: سعدی
*
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت/ از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت: حکیم عمر خیام
*
قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای/ ما را نگذارد که درآییم ز پای
تا کی بود این گرگ ربایی، بنمای/ سرپنجهٔ دشمن افکن ای شیر خدای: حافظ
*
عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست/ بهشت و دوزخ از پیرایهٔ توست
که داند تا تو اندر پردهٔ غیب/ چه چیزی و چه اصلی مایهٔ توست...: عطار نیشابوری
*
جمال تو عرصات است و قامت تو قیامت/ بجلوه آی و قیامت کن آشکار بقامت
وصال تست بهشت و فراق تست جهنم
وصال تست غنیمت فراق تست غرامت...: فیض کاشانی
*
پیداست که حالتش چه خواهد بودن
بیچاره که از جهنم آید به بهشت... : ملک‌الشعرای بهار
*
جان چیست؟ تا به پیش ِ نگاه، آورم تو را / آن به، که عاشقانه، به راه آورم تو را
ای در شکنج ِ دوزخ ِ پاکیزه دامنی !/ خواهم، که در بهشت ِ گناه آورم تو را
خرم شبی، که تا سر ِ آن خوابگاه ِ ناز / بر روی ِ دست، چون پر کاه آورم تو را
تا سرمه سای ِ آن صف ِ مژگان ِ دلکشی
پیروزم، ار به جنگ ِ سپاه آورم تو را... : فریدون توللی
*
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود/ از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو/ مرا در قعر دوزخ خانه ای ده... : فروغ فرخزاد 
*
از آغاز آنچه کردم، بی ثمر بود/ همه سودم درین سودا ضرر بود
چه حاصل بردم از این بازی بخت/ که انجامش از آغازش بتر بود
نه هرگز تن به راحت آشنا شد/ نه هرگز دل ز شادی با خبر بود
بد و خوب آنچه گفتم، بی اثر ماند/ شب و روز آنچه کردم بی ثمر بود
بهار زندگی زودم خزان گشت/ که عمرم چون نسیمی تیزپر بود...
بسا شب ها که از آشفته حالی/ چو سر بر آسمان کردم، سحر بود
بسا ایام کز شوریده بختی/ دل غمگینم از شب تیره تر بود
بهشت شادخواران، جای من نیست/ مرا از آتش دوزخ گذر بود
گرم برگشت ممکن بود ازین راه/ و یا در طالعم راهی دگر بود
بدینسانش نمی پیمودم ای مرد/ که در این راه پیمودن، خطر بود
برین عمر به باطل رفته، نفرین/ خدایا بس کن این بیداد، آمین: نادر نادرپور
*
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم/ در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی/ ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را/ سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او/ خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامه ی پیشین/ هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه بازی را رها کردم... : کاراپت دِردِریان مشهور به " کارو" برادر ویگن
*
نه حلقه گوش عبیدم، نه از سلاله ی زشت/ چو روحِ سرکش و مستم، نمی روم به بهشت
هر آنچه می شود از آزموده ها و خطاست/ دلیلِ حادثه ها، ذهنِ من و ذاتِ شماست
نبسته بالِ مرا هیچ کس به غیرِ خودم/ اگر چه پیرِ خموشم، نه فكر کهنه شدم
چرای هر چه که چون می شود، زمان و شعور/ جواب می دهد اما، نه با خرافه و زور
جواب میدهد اما چگونه بنگری اش/ نگو که آمده از غیب، شرحِ دیگری اش
نکاشت دانه ی کافی، نبرد بهره ی کِشت
جهنم است همینجا، و هم دیارِ بهشت: شراره رضوی
*
بهشت و جهنم های یک سراینده
از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو_ ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف_ جویبار/ از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار
از جمع_ شاهکار_ طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست، نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو...
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی...
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو/ چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون/ آن جذبه ی شور و حال و شیدایی ...
*
این مُلْک نیست، که اینجا جهنم است/ خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق/ اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_4.html

۱۳۹۵ آذر ۱۳, شنبه

بهشت و جهنم های یک سراینده


از بیشه های سبز و زاشجار سرفراز/از ساقه های سیب و سپیدار و سرو_ ناز
از چشمه ی زلال و ز اطراف_ جویبار/ از قلب_ جاده ها و ز انبوه_ مرغزار
از جمع_ شاهکار_ طبیعت، گرفته اند/ خطی کشیده ‌اند، به سوی سرای ‌تو
بیهوده نیست، نام ‌تو، پردیس گفته اند/ اینجا ، بهشت آمده در زیر پای ‌تو...
*
گویند غم مخور، بهشت می شود جهان/ یابی رها، ز دوزخ_ ظلم_ ستمگران
گوییم، تا که خلد_ برین رخ کند عیان/ ماییم، بر  فنا ، و نباشیم  در میان
*
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت/ یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی/ هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی
آن برق نگاه چشم مشگین فام/ تابانده، اشعه ی تمنایی
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن/ اسرار_ دلت، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو/ چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون/ آن جذبه ی شور و حال و شیدایی ...
*
دنیا شود بهشت، اگر احمقی نبود/ گیتی ز کار یک احمق، نبرده سود
هر فاجعه که گشت پدیدار در جهان/ ریشه، ز حرف یک احمق ربوده بود
*
یکی گفت:
این خانه نیست، که اینجا جهنم است/ کوهی ز غصه و اندوه و ماتم است
اینجا، سخن ز مهر و محبت نیست/ زخم زبان و صحبت ناحق، دمادم است
دیگری گفت:
این مُلْک نیست، که اینجا جهنم است/ خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق/ اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/12/blog-post_3.html

۱۳۹۵ آذر ۱۱, پنجشنبه

گریه های پاییزی در زنجیری از سروده ها


در هوای گرفته ی پاییز/ وقت بدرود شب، طلوع سحر 
پیله اش را شکافت پروانه/ آمد از دخمه ی سیاه به در
بال ها را به شوق بر هم زد/ از نشاط تنفس آزاد 
با نگاهی حریص و آشفته/ همره آرزو به راه افتاد...
روزها رفت و روزها آمد/ بود پروانه گرم لذت و گشت 
روزهایی چه روزهای خوشی/ در چمنزار نیمروز گذشت 
تا شبی دید آرزوهایش/ همه دلمرده اند و افسرده 
گریه هاشان دروغ و بی معنی ست/ خنده هاشان غریب و پژمرده 
گفت با خود که نیست وقت درنگ/ این گلستان دگر نه جای من است 
من نه مرد دروغ و تزویرم 
هر چه هست از هوای این چمن است ...: مهدی اخوان ثالث
*
هنگام خزان كه بلبل زار/ افسرده و خسته با دلي خون
بوسد چو گل آستان گلزار/ تا پاي نهـد ز باغ بيرون
يك لحظه بر آن كند نگاهي/ وز سوز درون بر آرد آهي
در راهم و آخرين نگاهـم/ بر خاطره‌هاي بيشماري است
در هر طرفي گرفته راهـم/ نقشي كه ز رفته يادگاري است
در ديده‌ام اشكي و نگاهي است/ در سينه‌‌ام آتشي و آهـي است
اي محفل شادماني من/ اي با دل من چو درد مأنوس
منزلگه آسـماني من/ اي نقش رُخ بهشت چالوس
از پيش تو مي‌روم دگر بار/ تا بار دگر خـدا نگهدار...: دکتر ابوالحسن علي ‌آبادي
*
برگ پاییزم، ز چشم باغبان افتاده ام/ خوار در جولانـگه باد خزان افتاده ام
اشک ابرم کاینچنین بر خاک ره غلتیده ام/ واژگون بختم، ز چشم آسمان افتاده ام
قطره ای بر خامه ی تقدیر بودم ، رو سیاه
بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام ...: سیمین بهبهانی
*
امشب همه غم های عالم را خبر کن/ بنشین و با من گریه سر کن
ای جنگل، ای انبوه ِ اندوهان ِ دیرین/ ای چون دل ِ من، ای خموش ِ گریه آگین 
سر در گریبان، در پس ِ زانو نشسته/ ابرو گره افکنده چشم از درد بسته 
در پرده های اشک ِ پنهان، کرده بالین/ ای جنگل ای داد 
از آشیانت بوی خون می آورد باد... 
ای جنگل ای پیسوته پاییز/ ای آتش ِ خیس/ ای سرخ و زرد، ای شعله ی سرد !
ای در گلوی ابر و مه فریاد ِ خورشید
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد ...: هوشنگ ابتهاج
*
من از صدای گریه ی تو/ به غربت بارون رسیدم/ تو چشات باغ بارون زده دیدم 
چشم تو همرنگ یه باغه/ تو غربت غروب پاییز/ مثل من، از یه درد کهنه لبریز 
با تو بوی کاهگل و خاک/ عطر کوچه باغ نمناک زنده می شه 
با تو بوی خاک و بارون/ عطر لاله و گلابدون زنده می شه... : اردلان سرفراز 
*
بگو ای مرد من ، ای مرد عاشق/ کدوم چله ازین کوچه گذر کرد 
هنوز باغچه برامون گل نداده/ کدوم پاییز ، زمستونو خبر کرد 
بذار سر روی سینه م گریه سر کن/ از اون شب گریه های تلخ هق هق 
بذار باور کنم یه تکیه گاهم/ برای غربت یه مرد عاشق:  ایرج جنتی عطایی
*
پرندگانِ خوش آواز خاموش می مانند و زخمِ سینه ی من 
درد را به ستوه می آرد.
بر این پاییزِ ناگهان/ می شایدم آیا
آرام گریه کنم؟... : خسرو باقرپور
*
کم کم فکر باد و باران باش
شاید کسی تمام گریه هایش را
برای پاییزِ گذاشته باشد: کورش بی رنگ
*
بر روی دشت و دامنه ی کهسار/ یک آبشار_عشق به جریان ست
از آفت_ خزان به تن_ اشجار/ بس رود و جویبار چه گریان ست
ابراز عشق آب ،  به هر گلزار/ راز_ نهفته نیست که عریان ست
قلب طبیعت است زخون سرشار/ تا آب_سرخ_عشق به شریان ست
دکتر منوچهر سعادت نوری