۱۳۹۵ آبان ۱۸, سه‌شنبه

زنجیره ی " جنون " در گلچینی از سروده های این زمانه


وای از این افسردگان، فریاد اهل درد کو/ ناله ی مستانه ی دل های غم پرورد کو
ماه مهر آیین که می زد باده با رندان کجاست/ باد مشکین دم که بوی عشق می آورد کو
در بیابان جنون، سرگشته ام چون گرد باد/ همرهی باید مرا، مجنون صحرا گرد کو
پبش امواج خوادث، پایداری سهل نیست
مرد باید تا نیندیشد ز طوفان، مرد کو ... : رهی معیری
*
در من حریق_ خاطره ای شعله می کشید
وز لابلای دود پریشان سالیان/ می دیدم آن گذشته ی آتش گرفته را
می دیدم آن طلوع جنون را در آسمان/ وان خاکیان غافل در خواب رفته را
در آن شب شگفت
من از اشاره های درختان به پای خویش/ دریافتم که مشکلشان: ره سپردن است
اما من از گریز، گزیری نداشتم/ زیرا به یک نگاه
دیدم که آشیانه ی من، جای دشمن است/ وز خاک خود، به کشور بیگانه آمدم
آری، شبی که هرم نفس های اهرمن/ شهر فرشتگان زمین را به شعله سوخت
من در میان آتش پنهان خاطره/ وان دوزخی که در دل شب جلوه می فروخت
بر جای مانده بودم و بی انکه بشنوم/ فریاد می زدم که : هلا ای درخت ها
ای بستگان خاک/ آیا من از برابر این آتش بزرگ
با پای چابکی که هنوزش نبسته اند/ دیگر کجا روم؟
راهی به غیر ازین نشناسم که ناگهان/ همراه باد نیمه شبان از سر حریق
چون دود، پر گشایم و سوی فنا روم: نادر نادرپور
*
منشین با من، با من منشین/ تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من/ چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز/ بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست
در دم این نیست ولی
در دم این است که من بی تو دگر/ از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم، آهوکم/ تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم... : مهدی اخوان ثالث
*
شب تاب بی دلیل می افروزد/ پرواز بی هیچ علتی، در بال های عقاب است
و کهکشان بی بادی سماع خویش را دنبال می کند
من بی هیچ بایدی می سرایم/ باید که حلقه زنجیر را گسست
باید که باید ها را به دور ریخت/ بر من جنون متبرک باد: نصرت رحمانی
*
می آیم خسته/ از این و آن گسسته/ از دشت های غمزده
از پیش پونه ی وحشی/ بر جو کنارها و از کنار زمزمه ی چشمه سارها
از پیش بیدهای پریشان از خشم بادها/ می آیم/ از کوه های صامت
با دره های مغموم/ در های و هوی باد
می آیم با گردباد ویران کن هرآنچه به چنگش در اوفتاد ز بنیاد
می آیم با دشنه نشسته دشمن به پشت من
می آیم و به یاد تو می آرم
افسانه ی جنون را/ آمیزه های آتش و خون را: حمید مصدق
*
در خویش سفر می کنم از خویش چو دریا/ دیوانه ی دیدار حریم دل خویشم
بر شمع و چراغی نظرم نیست درین بزم/ آب گهرم روشنی محفل خویشم
در کوی جنون می روم از همت عشقش/ دلباخته ی راهبر کامل خویشم
با جلوه اش از خویش برون آمدم و باز/ آیینه صفت پیش رخش حایل خویشم
خاکستر حسرت شد و بر باد فنا رفت
شرمنده ی برق سحر از حاصل خویشم: دكتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
ساعت از هفتِ غروب گذشته ست، اگر پاییز نبود و تابستان بود
و اندوه را فرصتِ نفس کشیدن بود؛
می گفتم: "ساعت از هفت عصر گذشته ست"
اما ساعت با عقربه ی تیزِ بلندش بر شاهرگم زده ست
روز مرده ست و من در خوابی که به خیالِ مرگ ماننده ست
عبورِ خون و جنون را در رگهایم بیدار مانده ام.
ساعت از هفتِ غروب گذشته ست و زهرِ بی تَرَحُّمِ دلتنگی، در رگ هایم می گردد
عبورِ مُردَدِ پاییز، در زمین و هوا و این همه رنگ های رها
خیالِ زمستان را، چه زود آورده ست.: خسرو باقرپور
*
به جنونِ زندگانی، همه با دو صد بهانه/ همه بینوای مسکین همه در پیِ فسانه
به بهشتِ آرزو ها، همه حسرت و تمنا/ که قدَر نوشته شاید به خطوطِ خودسرانه
شب و ادعای مستان، شبحِ هزار دستان/ و به کنجِ خلوت اما همه ژستِ عاشقانه
به امیدِ رشدِ قابل به ردایِ زهد، واصل/ که قسم به ذاتِ باور همه دامِ عامدانه
نه به کامِ حق، تعقُل نه به فالِ دل، تفأل/ همه قصه و بهانه، همه بازیِ زمانه: شراره رضوی
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان، چو فرشته رخ نما یی/ که ‌رها دهی دیاری، ز جنون و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عاج اش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر، همه از عطر_ شقایق/ و به رقص، گیسوان را، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری، به پناه_ جامه ای شیک/ نه به آنکه جبر گوید، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق، به سلا م_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد/ و کلامی عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی، به بری نشاط و شادی/وز باده مست گردی، چو روی به کوی_ مستان
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ دیوان
دكتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_8.html