۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

"میانسالی" در زنجیری از سروده ها


باری به دوش داشتی از دور دست ها / باری پر از غرور و درستی
باری که دسترنج کمال و کلام بود
تصویری می کشیدی بر پرده ی سپید/ تصویری از همیشه و هرگز
تصویر ناتمام تو ،‌ نقش تمام بود
افسانه می سرودی با لفظ ناشناس
لفظی نقابدار معانی/ بدرود در کلام تو، عین سلام بود
در لحظه ی هجوم جوانی/ زخمی به سینه یافتی از هجر آفتاب
زخمی که لطمه هاش پس از التیام بود/ شب را همیشه دشمن خود می شناختی
اما ، به نیمروز میانسالی/ مغز تو را ستاره مسخر کرد
این انتقام شب بود ، این انتقام بود/ آه ای برادر ، ای به سفر رفته
گویی ترا ز بندر پنهان صدا زدند/ شاید که گمرهان شب دریا
حاجت به نور سرخ چراغ تو داشتند/ آری، چراغ قلب تو یاقوت فام بود: نادر نادرپور
*
پنجره ام رو به خیابان گوش می دهد...
لابد صدای سکه های زرد را شنیده اند/ آدم هایی که مشتریِ دائم دکه ها هستند
لابد صدای زنگ مدرسه های مؤنث را شنیده اند
مردان میانسالی که در مواضعِ با منظره اتراق کرده اند
و لابد به خاطر آرمان هایشان به پا خواسته اند
این دو نفر که بر سر جای پارک دوئل می کنند/ می بینی؟
من می ترسم/ اما حواس پنجره ام همیشه به خیابان است: هومن ربیعی
*
ای شب ای شب برفی، ای شب زمستانی/ گریه در گلو دارم، چون هوای بارانی
بازوان من سست است، زانوان من سنگین/ بار_ پیری است این بار، چون برم به آسانی
پیش ازین بر آن بودم ، کز سفر نپرهیزم/ بعد ازین نخواهم کرد با خطر گرانجانی
چون چهل فراز آمد ، بر ستیغ جان بودم/ در نشیب پنجاهم ، اینک ای تن فانی
هر چه دل جوانی کرد، کودکانه خندیدم/ پیری آمد و آورد گریه ی پشیمانی
در جمال تن کشتم، تا کمان جان یابم/ حاصلم چه بود ای دل ، غیر ازین پریشانی
دوست در میانسالی ، صبح معرفت را دید/ من چرا نبردم ره ، جز به شام نادانی
نور معنویت را ، در دل آرزو کردم/ برف خجلتم بنشست ، بر دو سوی پیشانی
روشنی مرا نشناخت ، رو به ظلمت آوردم/ کی توانمت دیدن ، ای چراغ یزدانی
پوزش گناهان را ، غیر ازین نیارم گفت
وای ازین مسلمانی ، وای ازین مسلمانی: نادر نادرپور
*
آیا همانطور که از پشت پنجره ی التفات به ترانه های زندگی گوش فرا می داریم
از پشت پنجره های ناخوانا کسانی ما را ورانداز نمی کنند؟
نیازمندی داغ دردی بر پیشانی فقر است
نیازمندی تنها لباس قامت آن التفات میانسال نیست
ما در مقام رفع آن به چه پایه در رقصیم؟
فارغ از سقف دیدها و نظرها:  قاسم حسن نژاد
*
خواب شگفتی بود/ خورشید را دیدم که در باران تولد یافت
باران به پهنای افق ، رنگین کمانی ساخت
رنگین کمان بر خرمن گل ها فرود آمد/ من با گل و خورشید و باران آشنا گشتم
دیوار شفافی که گرداگرد من رویید/ آیینه دار آفتابم کرد
از بخت خوش ، این بار/ گلخانه ای بودم نمایان از پس دیوار
عطر هزاران گل ، شناور در گلابم کرد
در پشت هر گل صورتی دیدم/ از روزگاران سبکبالی
این لاله ی سرخ جوانی بود/ آن ، لادن زرد میانسالی
زیبایی گل ها ، خجل از انتخابم کرد... : نادر نادرپور
*
در میانسالی نگاه ما به عشق متفاوت می شود/ نگاه ما، سنگین و با وقار می شود
در میانسالی، عشق یعنی احساس امنیت/ احساس آرامش/ یعنی خواستن با تمام دل و جان
عشق در میانسالی، مثل یک شراب کهنه است
از های و هو افتاده است/ ته نشین شده است، لِرد بسته است
از سر نمی رود/ از دل نمی پرد عطرش/ مدهوشت می کند/ چله نشین خانه ات می کند
در میانسالی، بهترین ابراز عشق شنیدن این جمله هست
دردت به جانم، داروهایت را به موقع خورده ای؟ نسرین بهجتی
*
در سحرگاه_ ابتدائی_عمر/ آسما ن ، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران  به گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
در فرا اوج_ قله های_ شباب/ همدل  و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
در میانسالی و به تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ ازآن‌ دیاران شد
درسراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم شکوه ها، از دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری و عزلت/ آسمان، گرچه روشن و پاک است
قلب ما، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_23.html