ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲, سه‌شنبه

" میدان" در زنجیری از سروده ها

بهاریست خرم در اردیبهشت/ همه خاک عنبر همه زر خشت
سپهر برین کاخ و میدان اوست/ بهشت برین روی خندان اوست
به بالای ایوان او راغ نیست/ به پهنای میدان او باغ نیست...: فردوسی
*
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست...
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود ‌گشته ‌ایم ما/ گفت آنک یافت می‌ نشود آنم آرزوست...
پنهان ز دیده‌ ها و همه دیده ‌ها از اوست/ آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز/ از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد/ کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست... : مولوی
*
ای که شخص منت حقیر نمود/ تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغرمیان به کار آید/ روز میدان نه گاو پرواری: سعدی
*
یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد/ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد..
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند/ کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد..
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد... : حافظ
*
من ابلیس را نزد کاووس دیدم/ که مستانه برخاست با ارغنونش
چنان رقص رقصان به میدان در آمد/ که پا کوفت بر سایه ی سرنگونش
چنان کاخ شاهی پر از بانگ او شد/ که در لرزه افتاد سقف و ستونش
سرود نخستین آن ارغنون زن/ طنینی خوش انداخت در خاطر من
که مازندران شهر ما یاد باد/ همیشه بر و بومش آباد باد
گلستان او  در زمستان گل آرد/ بیابان او سوسن و سنبل آرد
هوا ژاله باران، زمین لاله زاران/ نه گرم و نه سرد و همیشه بهاران
چو پایان گرفت آن ترانه/ من از گردش چشم کاووس خواندم
که راهی به مازندران می گشاید
سپس دیدم او را که هنگام مستی/ در اندیشه ی فتح آن سرزمین ها
به نطقی خیالی دهان می گشاید
من اما بسی ناشکیباتر از او/ همان شب، از آن مجلس خسروانه
به دنبال ابلیس رفتم که شاید/ ز مازندران باز یابم نشانه
ولی گم شدم در سیاهی/ که شب تیره گون بود و ره بیکرانه
وز اعماق آن تیرگی ها ، چراغی/ مرا رهنمون شد به شهری یگانه
به شهری که در صبح نمناک غربت/ چو رنگین کمان می درخشید نامش
به شهری که خورشید مغرب نشین را/ گریزان تر از عمر ،دیدم به بامش
به شهری که می آمد و دور می شد
روان یا دوان بر خطوطی موازی/ قطار شتابنده ی صبح و شامش...: نادر نادرپور
*
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب، و با قطره های منفجر شده ی خون
از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم.
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم و داد کشیدیم: "زنده باد مرده باد"
و در هیاهوی میدان، برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند، دست زدیم... : فروغ فرخ زاد
*
شهر خاموش من آن روح بهارانت کو/ شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان/ نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن/ شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری/ دل پولاد وش شیر شکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند/ نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم/ روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
اسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت: کو: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
*
میدان تهی است
و قهرمانان خسته اند
مردان خوب بر اسبهای خوب
ازین پهنه رفته اند : فرخ تمیمی
*
ای شادی آزادی/ ای شادی آزادی
روزی که تو بازآیی/ با این دل غم پرورد/ من با تو چه خواهم کرد؟...
ما رمز تو را چون اسم اعظم/ در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح از آینه از پرواز از سیمرغ از خورشید می گفتیم
از روشنی از خوبی از دانایی از عشق از ایمان از امید می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد/ آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید/ در خلوت دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده ی دیدار تو می آورد
در مدرسه در بازار/ درمسجد در میدان
در زندان در زنجیر/ ما نام تو را زمزمه می کردیم:
آزادی آزادی آزادی.... : هوشنگ ابتهاج
*
وقتی کمان مغربی ساعت، چرخی زد/ مردی درون دایره­ی مسدود سرگردان بود
اشباح از حواشی میدان، جوشیدند و اسب­ های سیمانی
با شیهه­ های خاموش روی دو پای خویش، خروشیدند
خورشید های کاذب، گل کرد.فواره­ های سرخ سبز، نارنجی، شلیک شد
و مرد با خود اندیشید: آیا غبار خستگی را، از دل ­ها، این آب­های رنگین،
خواهند شست؟ حسين منزوی
* 
مرداب شب شکست/ آنجا در انتهای سراشیب رگبار بود و خون .
یک برگ خون چکان/ صد برگ خون چکان
زنجیردار شب/ سر پاسدار دخمهء اوهام
در کوره راه ، سایهء شبگرد دیده ای
رخسار زرد، صخره ای از درد ، دیده ای؟
در انتهای راه ، شبها ، بگو :شکنجهء یک مرد دیده ای؟
خاموشی ات دروغ شگرفی است ، نامت ، نماد ننگ
جنگل به خون تو تشنه است
آنجا میان هق هق پیری که می گریست/ دویدم شتابناک
پرسیدم ، این مغاک گذرگاه تیغ و ترس/ ماتمسرای کیست؟
گفتا که مویه از پی تابوت باغ نیست
تلخی نگر که فاخته از یاد برده است: رگبار صبحگاهی سرو خموش را
این غم کجا برم که تو از یاد برده ای میدان شوش را: دکتر عارف پژمان
*
ای در همه جا محیط و غالب/ ای رب جلیل انس والجان
عقلم بستان و شهپرم ده/ ای بال و پر شکسته بالان
با آتش عشق عالم افروز/ یکبار دگر مرا بسوزان
خاکسترم ار حجاب من شد/ بادش ده و در عدم بیفشان
عشقم ده و عشق خالصم ده/ زآن عشق که درد اوست درمان
هر چند که در بضاعتم نیست/ جز قال و مقال و شطح و کفران
هر چند که ظرف قدرت من/ هرگز نبود حریف میدان... : محمود سراجی (م. س شاهد)
*
" میدان " در سروده های یک سراینده
پیشترها، می شد راحت آسوده به "میدان" آمد/ "مولوی" را گشت
"یک دست جام باده"/ "یک دست جعد یار"/ "رقصی چنین میانه ی میدان" داشت
پیشترها، می شد سخن از عشق، سرود/ خنده کرد قهقهه زد/ ته دل، شادان بود
پیشترها، می شد/ بس چه چیز ها، که نگفت/ بس چه کارها، که نکرد
*
چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان، چو فرشته رخ نما یی/ که ‌رها دهی دیاری، ز جنون و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عاج اش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر، همه از عطر_ شقایق/ و به رقص، گیسوان را، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری، به پناه_ جامه ای شیک/ نه به آنکه جبر گوید، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق، به سلا م_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد/ و کلامی عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی، به بری نشاط و شادی/وز باده مست گردی، چو روی به کوی_ مستان
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ دیوان
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/11/blog-post_22.html