۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

زندان : در زنجیری از سروده ها


ز زندان، خلق را آزاد کردم/ روان عاشقان را شاد کردم
دهان اژدها را بردریدم/ طریق عشق را آباد کردم...: مولوی
*
شب فراق که داند که تا سحر چند است/ مگر کسی که به زندان عشق دربند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم/ کدام سرو به بالای دوست مانند است...: سعدی
*
بازآمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم/ وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را، کاین خاکیان را می خورند/هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
گر پاسبان گوید که هی، بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم...: مولوی
*
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم/ راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب/ من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی/ تا در میکده شادان و غزلخوان بروم...: حافظ
*
سوگواران را مجال بازدید و دید نیست/ بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست
عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست/ هرکه شادی می‌کند از دوده جمشید نیست
بی گناهی گر به زندان مُرد با حال تباه/ ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاوید نیست
وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست... : محمد فرخی یزدی
*
به زندان تاریک، در بند سخت/ بخود گفت زندانی تیره‌بخت
که شب گشت و راه نظر بسته شد/ برویم دگر باره، در بسته شد
زمین سنگ، در سنگ، دیوار سنگ/ فضا و دل و فرصت و کار، تنگ
پشیمانم از کرده، اما چه سود/ چو آتش برافروختم، داد دود
اگر دیده لختی گراید بخواب/ گهی دار بینم، زمانی طناب
شب، این وحشت و درد و کابوس و رنج
سحرگاه، آن آتش و آن شکنج...: پروین اعتصامی
*
پانزده روز است تا جایم در این زندان بود/ بند و زندان‌ کی سزاوار خردمندان بود
کار نامردان بود سرپنجه با ارباب فقر/ آنکه زد سرپنجه با اهل غنا، مرد آن بود
همت آن باشد که گیری دستی از افتاده‌ای/ بر سر افتادگان پاکوفتن آسان بود
کینه‌جویی نیست باری درخور مردان مرد/ کاین صفت دور از بزرگان شیوهٔ دونان بود
گر زبردستی کشد از زبردستان انتقام
سرنگون گردد اگر خود رستم دستان بود..: ملک ‌الشعرای بهار
*
روز اول پیش خود گفتم/ دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم/ لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما/ بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت/ باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی/ در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت/ روزنی را جستجو می کرد...: فروغ فرخزاد
*
دیگر در انتظار که باشم؟ / زیرا مرا هوای کسی نیست
روزی گرم هزار هوس بود/ امروز، دیگرم هوسی نیست
زندان من که زندگی ام بود/ دیوارهای سخت وسیه داشت
جان مرا به خیره تبه کرد/ عمر مرا به هرزه تبه داشت
در من سرود گمشده ای بود/ کان را کسی نخواند و نپرداخت
هرگز مرا چنان که من هستم/ یک آفریده زین همه نشناخت
بس درد داشتم که بگویم/ اما دلم نگفت و نهان کرد
بیهوده بود هر چه سرودم/ با این سروده ها چه توان کرد...: نادر نادرپور
*
دل وحشت زده در سينه ي من مي‌لرزيد/ دست من ضربه به ديواره زندان كوبيد
آي همسايه ي زنداني من/ ضربه‌ي دست مرا پاسخ گوي
ضربه دست مرا پاسخ نيست/ تا به كي بايد تنها تنها وندر اين زندان زيست
ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم/ پاسخي نشنيدم
سال ها رفت كه من/ كرده‌ام با غم تنهايي خو/ ديگر از پاسخ خود نوميدم
راستي هان چه صدايي آمد؟/ ضربه‌اي كوفت به ديواره زندان، دستي؟
ضربه مي‌كوبد همسايه زنداني من/ پاسخي مي‌جويد
ديده را مي‌بندم/ در دل از وحشت تنهايي او مي‌خندم: حمید مصدق
*
در بندها بس بندیان, انسان به انسان دیده ام/ از حُكمبر تا حكمران, حیوان به حیوان دیده ام
در مكر او در فكر این, در شُكر او در ذكر این/ از حاجیان تا ناجیان, شیطان به شیطان دیده ام
دیدى اگر بى خانمان, از هر تبارى صد جوان/ من پیرهاى ناتوان دربان به دربان دیده ام
اى روزگار دلشكن, هر دم مرا سنگى مزن/ من سنگها در لقمه نان, دندان به دندان دیده ام
از خود رجز خوانى مكن, تصویر گردانى مكن/  من گردن گردنكشان, رسمان به رسمان دیده ام
شرح ستم بس خوانده ام، آتش به آتش مانده ام/ من اشك چشم كودكان, دامان به دامان دیده ام
از این كله تا آن كله فرقى ندارد شیخ و شه/ من پاسدار و پاسبان ایران به ایران دیده ام
ماتم چه گویم زین وطن كز برگ برگ این چمن/ من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام
چكش به فرق من مزن اى صبر فولادین من
من ضربت پتك زمان, زندان به زندان دیده ام+ : رحیم معینی کرمانشاهی
+ در برخی از نسخ به شکل "من ضربت پتك زمان, سندان به سندان دیده ام" نیز آمده است
اجرا : داریوش اقبالی
*
از پشت پنجره ی زندان/ حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان/ در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها/ در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان/ در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است/ تو گریه می کنی...: اردلان سرفراز
*
من و تو، بادیه ها بسپردیم/ پشت دیوار تمدن، مردیم
خون کردیم به زمستان نگاه/ گرچه ازیار و دیار آزردیم
مشتی ازخاطره و دفتر و رنگ/ جامه دانی چو قناری بستیم
دشت از این همه دیوانه ،رمید/ هجرتی، چادر لیلی را دید
زوزه ی گرگ، هراس افکن بود/ گوش من، حادثه ها را نشنید
مرزداران به مسلسل بستند/ آبرویی که به هامون بردیم
باد، گیسوی سحر را می بافت/ که چنان شاخهء تاک افسردیم
تو به آن بار گناه خندیدی/ من به توبیخ تو عادت کردم
سال ها سال درو بود چه کنم/ همه از سایه به سیلاب حکایت کردم
من و تو خانه به دوش_ ابدیم/ شهر در دست سیه پوشان است
همه جا سنگ سپید است و مزار/ همه جا زندان است: دکتر عارف پژمان
*
زنجیره ي "زندان" در سروده های یک سراینده

ابری سیاه پاره، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
گشتند خادمان وطن حبس و همزمان/ هر خائنی که بود رها گشت و رسته شد
توفان و سیل خشم، چنان چیرگی گرفت/ تیر_هلاک، بر چپ و بر راست، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد
*
چرا تیره شده ست این سقف و دیوا‌ر/ درین زندان، که نا مش زندگانی است
چرا یک کوچه گردیده ست عزا دار/ ولی در کوی_ دیگر، شادمانی است
چرا افتاده بس مشکل به عشاق/ نه یکجا، همدلی، یا  همزبانی است
چرا پیری، رسیده ست زود هنگام/ که حسرت ها، به دو‌ران_ جوانی است...
دروغ و فتنه و مکر است و تزویر/ چرا ظلم و ستم، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید، رعبی فکنده ست/ چه وحشتناک عصری، ناگهانی است...
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/10/blog-post_18.html