ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

زنجیره ي "زندان" در سروده های یک سراینده


زندان = محبس . بندی خانه - قید خانه - حبس - بند - حصر - هلفدان (هولوفدون)
***
زندگاني ام تبه گرديد و در حيرت گذشت/ وه چه ايام خوشي از عمر بر غفلت گذشت
بسته شد پايم به زنجير و سزاوارم نبود/ واي ازين زندان كه محنت بود و درعزلت گذشت
 قسمت ام كرد ﺁسمان ﺁشفتگي هاي زمان/ عصر زرين جواني رفت و پر حسرت گذشت
ﺁنكه با جادوي عشق ﺁمد مرا، افسون نمود/ دشمن جانم شد او و از سر وحدت گذشت
همدمي بدخواه من شد ﺁنكه اول دوست بود/ فارغ از مهر و محبت گشت و از الفت گذشت
عقده هاي نو جواني بر گشود از بهر من/ خشم و عصيانش فزون افتاد و از نوبت گذشت
گاه بيگاه باد و توفاني بشد تند و مهيب/ غرش  و پرخاش او از چين و از تبت گذشت
اختري ز اعماق شب ﺁمد ولي روشن نساخت/ چلچراغ زندگي را، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با ﺁتش دل در ره او رفت و سوخت/ شرح اين قصه مجو از من كه از صحبت گذشت
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد/ یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا/ زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین/ آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام/ در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
گشتند خادمان وطن حبس و همزمان/ هر خائنی که بود رها گشت و رسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک/ بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفان و سیل خشم، چنان چیرگی گرفت/ تیر_هلاک، بر چپ و بر راست، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما/ آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد
زان دم که روزگار، به دشمن خجسته شد/ دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
*
چرا تیره شده ست این سقف و دیوا‌ر/ درین زندان، که نا مش زندگانی است
چرا یک کوچه گردیده ست عزا دار/ ولی در کوی_ دیگر ، شادمانی است
چرا افتاده بس مشکل به عشاق/ نه یکجا ، همدلی ، یا  همزبانی است
چرا پیری ، رسیده ست زود هنگام/ که حسرت ها ، به دو‌ران_ جوانی است
چرا رقص وشعف درخانه ای نیست/ به کوی_ بزم_ مردم ، پا سبانی است
چرا شادی، گرفته پوشش_ غم / دمادم ، ماتم است و نوحه خوانی است
دروغ و فتنه و مکر است و تزویر/ چرا ظلم و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید، رعبی فکنده ست/ چه وحشتناک عصری، ناگهانی است
و بس پرسش که بر لب ها بمانده ست/ از آن ایزد، که جایش آسمانی است
*
ای کوه بلند ، ای دماوند/ کز گردش چرخ،  نا خوشایند
ای معنی_ دوره ی اساطیر/ بنگر، به سیاه دیو_ فرغند
آن آیت کین و خشم : ضحاك/ کو اخگر قهر، داشت پیوند
بر ملک ری  و به عصر_ جمشید/ با فتنه ، بنای ظلم افکند
مغلوب و اسیر، شد سر انجام/ افتاد ، خموش و بسته آوند
آورد به پای تو ، فریدون/ ضحاك نموده بود ، در بند
بگذشت زمان، هزارها سال/ ری گشت، نکو و بی همانند
آن دیو، گسست بند دیرین/ بر خویش نهاد، چهر_ دلبند
گمراه  بساخت، مردمان را/ بر مسند_ ری بشد به ترفند
از تفرقه، گشت شاد وخوشنود/ بنهاد جدا، پدر ز فرزند
بازار_ نفاق، کرد رایج/ شد مظهر فتنه را، فرآیند
بر چهره ی زن، نقاب پوشاند/ عصر_ حجری، عیان پراکند
بر باد سپرد، عشق و ایمان/ از مرز سهند، تا به سیوند
کاشانه ی مردمان، بهم ریخت/ بیگانه نمود، شاد و خرسند
ای کوه، ز سینه شو خروشان/ آتش بفشان دوباره یک چند
نیکوست، مرور_ ا ين سروده/ ز استاد بهار، آن خردمند:
"از آتش آه خلق مظلوم/ وز شعله ی كیفر خداوند
ابری بفرست ، بر سر ری/ بارانش ز هول و بیم و آفند
بفكن ز پی ا ین ا سا س تزویز/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند
بر كن ز بن این بنا، كه باید/ از ریشه، بنای ظلم بركند"
آتش بفشان دوباره  یک چند/ ای کوه بلند، ای دماوند
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/10/blog-post_14.html