۱۳۹۵ مهر ۱۰, شنبه

"دست بوس" : در زنجیری از سروده ها



بدو گفت بهرام، کای شهریار/ جوان و هنرمند و گرد و سوار
بگویم من این هرچه گفتی به طوس/ بخواهش دهم نیز بر دست بوس
ولیکن سپهبد خردمند نیست/ سر و مغز او از در_ پند نیست... : فردوسی
*
دریوزه‌ ای دارم ز تو در اقتضای آشتی/ دی نکته ‌ای فرموده‌ ای جان را برای آشتی
گر دست بوس_ وصل تو یابد دلم در جست و جو
بس بوسه‌ ها که دل دهد بر خاک پای آشتی... : مولوی
*
آفرین خدای بر جانت/ که چه شیرین لبست و دندانت
هر که را گم شدست یوسف دل/ گو ببین در چه زنخدانت
فتنه در پارس بر نمی‌خیزد/ مگر از چشم‌های فتانت
سرو اگر نیز آمدی و شدی/ نرسیدی بگرد جولانت
شب تو روز دیگران باشد/ کآفتابست در شبستانت
تا کی ای بوستان روحانی/ گله از جمع_دست بوسانت
بلبلانیم یک نفس بگذار/ تا بنالیم در گلستانت...: سعدی
*
به آیین جهانداران یکی روز/ به مجلس بود شاه مجلس افروز
به عزم دست بوسش قاف تا قاف/ کمر بسته کله‌داران اطراف
نشسته پیش تختش جمله شاهان/ ز چین تا روم و از ری تا سپاهان
ز سالار ختن تا خسرو زنگ/ همه بر یاد خسرو باده در چنگ...: نظامی
*
اگر خواهی که با تدبیر گردی/ بگرد_ آسمان_ پیر گردی
جوانی کو ببوسد پای پیران/ به پیری دست بوسند ش امیران...: عطّار نِیشابوری
 *
بودم در این حدیث که ناگاه در بزد/ دلدار ماه‌روی من آن رشک آفتاب
در غمزه‌ های نرگس او بی‌شمار سحر/ در شاخ های سنبل او بی ‌قیاس تاب
چون والهان ز جای بجستم دوید پیش/ بگرفتمش کنار و برانداختم نقاب
آوردمش بجای و نشاند و نشست پیش/ بر دست بوسه دادم و بر روی زد گلاب...: انوری
*
رخ خوب خویشتن را بچه پوشی از نظرها/ که به حسرت تو رفتن بدو دیده خاک درها
برت آمدیم یک دم، ز برای دست بوسی/ چو ملول گشتی از ما، ببریم درد سرها
تو به ناز خفته هرشب، ز منت خبر نباشد/ که زخون دیده گریم ز غمت به رهگذره...: اوحدی مراغه‌ای
*
به خود دوشینه لطفی از ادای یار فهمیدم/ وز آن یک لطف صد بی‌تابی از اغیار فهمیدم
ز عشقم گوئی آگاه است کامشب از نگاه او/ حجاب آلوده تغییری در آن رخسار فهمیدم
نوید وعده کز دست بوس افتاده بالاتر/ ز شیرین جنبش آن لعل شکربار فهمیدم...: محتشم کاشانی
*
حسن رویت قبله من نیست تنها، کین زمان/ در همه روی زمین، یک قبله و یک مذهب است
جان به عزم دست بوست، پای دارد، در رکاب
گر تعلل می‌رود، سستی ز ضعف مرکب است...: سلمان ساوجی
*
مده تسلی ام از صلحِ بیم دار هنوز/ که می شوم به فریبت امیدوار هنوز
مباد روز قیامت، به وعده گاه بیا/ که دل نشسته در آن جا به انتظار هنوز
به دست بوس تو از ذوق، جان برآمد، لیک/ نبرده زخم از این لذت، شکار هنوز...
خزان گرفت گلستان عیش را، عرفی/ ندیده خرمی فصل نو بهار هنوز: عرفی شیرازی
*
خوش آن شبی که کنم مست دیده بانش را/ به دست بوسه دهم خاک آستانش را
حدیثی از گل رخسار او که می گوید/ که همچو غنچه پر از زر کنم دهانش را
گلی که نیست به فرمان او، چو نافرمان/ برآورم ز پس سر برون زبانش را
شهید باده چو خواهید جان نو یابد/ به چوب تاک بسوزید استخوانش را: صائب تبریزی
*
سریر سلطنت عشق بر سر دارست/ از آن سبب سر این دار جای سردارست
به جان جملهٔ رندان مست کاین دل ما/ مدام در هوس دست بوس خمار است
بیا که سینهٔ ما مخزنیست پر اسرار/ اگر چنانکه تو را ذوق علم و اسرار است
سخن مگوی ز دستار و بگذر از سر آن
هزار سر به یکی جو چه جای دستار است...: شاه نعمت‌الله ولی
*
از دست بوس میل به پابوس کرده ای
خاکت به سر ترقی معکوس+ کرده ای: سراینده ی گمنام
+ یادآوری: اصطلاح "ترقی معکوس" گویا از دوران صفویه به این سو رواج یافته است. وقتی می گویند فلانی ترقی معکوس کرده یعنی دستخوش ادبار و بازگشت شده و نه تنها از خود رشدی نشان نمی دهد, بلکه هر روز دچار پس رفت نیز می شود. همین اصطلاح در یک رباعی منسوب به ابوسعید ابوالخیر نیز آمده است:
مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم/ پیدا و نهان چو شمع در فانوسم
القصه درین چمن چو بید مجنون/ می‌بالم و در ترقی معکوسم: ابوسعید ابوالخیر
*
بدو گفت دانا که در راه من/ نیامد به جز فکر آگاه من...
بودگرگ، این مفتی و آن امیر/ فلان ‌شاه‌ و سالار و بهمان ‌وزیر
به صورت مبارک‌، به کردار شوم/ بکیشی طاوس و زشتی بوم
گهی دست بوسند و زاری کنند/ گهی دست گیرند و یاری کنند
هر آن چیز یابند با نان دهند/ گه صلح‌نان‌، روز کین جان‌دهند
به اغوای گرگان سترگی کنند/ به‌جان هم‌افتند وگرگی کنند...: ملک‌ الشعرای بهار
*
نفخه ای اگر بدمد در شیپوری سخت رسا
که استخوانم بر استخوان بایستد به مدد مفصل ها...
شفیع من کوهی است که بر عدالت خود می ایستد
میان جماعتی که دست بوسی را خمیده زاده اند: فرخ تمیمی
*
امروز من حضور کسی را در خود احساس می کنم
کسی که مرا به دست بوسی آفتاب می خواند
و راز پرپر شدن شقایق را/ با من به گریه می گوید
کسی که در کوچه های شبانه ی اشکم/ با او آشنا شده ام...: سلمان هراتی
*
دیشب کنار و همدم_ پیمانه بوده ایم
دست بوس_ یار و دلبر_ جانانه بوده ایم
پیمانه بود و باده و بزم، اما
از عطر_ یار سرخوش و مستانه بوده ایم
دکتر منوچهر سعادت نوری