۱۳۹۵ شهریور ۲۲, دوشنبه

هوشنگ در زنجیری از سروده ها


جهاندار هوشنگ با رای و داد/ به جای نیا تاج بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سالی چهل/ پر از هوش مغز و پر از رای دل
چو بنشست بر جایگاه مهی/ چنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشا/ جهاندار پیروز و فرمانروا
به فرمان یزدان پیروزگر/ به داد و دهش تنگ بستم کمر
وزان پس جهان یکسر آباد کرد/ همه روی گیتی پر از داد کرد
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ/ به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
سر مایه کرد آهن آبگون/ کزان سنگ خارا کشیدش برون: فردوسی
هوشنگ در سروده های فردوسی

هست آگاهی به پیش سالکان/هرکه سالک نیست او را مرده دان
من ترا خسرو گرفتم یاعمید/ یا چو کیکاوس وقتی یا رشید
یا فریدون وسکندر درجهان/ یا چو دارابی و هوشنگ زمان
یا چو طهمورث و ضحاک ای پسر/ یا چو رستم پهلوان پر جگر
یا تو چون بهرام یا همچون قباد/ یا تو چون نوشیروان با عدل وداد...: عطّار نِیشابوری

هر که آمد در این سرای غرور/ همدمش محنتست و منزل‌ گور
کو ز پیغمبران مسیح و کلیم‌؟/ آدم و شیث و نوح و ابراهیم‌؟
ازشهان کیان جم و هوشنگ/ یا فریدون با فر و فرهنگ
یا زگردنکشان تهمتن کو/ گیو و گودرز و طوس و بیژن‌ کو
همگان خفته‌اند در دل خاک/ آن یکی خرم آن دگر غمناک: حکیم سنایی

ای فگنده امل دراز آهنگ/ پست منشین که نیست جای درنگ
تو چو نخچیر دل به سوی چرا/ دهر پوشیده بر تو پوست پلنگ
دل نهادی در این سرای سپنج/ سنگ بسیار ساختی بر سنگ
چون گرفتی قرار و پست نشست/ برکش اکنون بر اسپ رفتن تنگ
لشکری هر گهی که آخر کرد/ نبود زان سپس بسیش درنگ
هر سوی شادمان به نقش و نگار/ که بمرد آنکه نقش کرد ار تنگ
غایت رنگ‌هاست رنگ سیاه/ کی سیه کم شود به دیگر رنگ؟
ای به بی‌دانشی شده شب و روز/ فتنه بر دهر و دهر بر تو به جنگ
دشمن از تو همی گریزد و تو/ سخت در دامنش زده‌ستی چنگ
زی تو آید عدو چو نصرت یافت/ کرده دل تنگ و روی پر آژنگ...
گرت هوش است و سنگ‌دار حذر/ ای خردمند، از این عظیم نهنگ
هوش و سنگت برد به گردون سر/ که بدین یافت سروری هوشنگ... : ناصرخسرو

نامه فتح تو ای شاه به چین بایدبرد/ تا چو آن نامه بخوانند نخوانند ار تنگ
ای به لشکر شکنی بیشتر از صد رستم/ای به هشیار دلی بیشتر از صد هوشنگ... : فرخی سیستانی

تو شاه جهانگیری ای شاه جهاندار/ تو خسرو_ صفداری ای خسرو_ صفدر
ای چتر، تو را نصرت و تأیید شده یار/ وی تیغ، تو را فتح و سعادت شده یاور
در صدر، چو خاقانی و در قدر، چو هوشنگ
در عدل، چو نوشروان در جنگ، چو نوذر... : مسعود سعد سلمان

چون‌ قلب ‌همه‌ روحی چون ‌روح‌ همه ‌عقل/ چون‌ عقل‌ همه‌ هوشی و چون‌ هوش همه سنگ
با صولت کاموسی و با دولت کاووس/ با شوکت جمشیدی و با حشمت هوشنگ...: قاآنی

خطهٔ ایران منزلگه شیران که خداش/ نام پیروزی بنگاشته برهر سر سنگ
کشوری جای مه آبادی و شاهان مدی/مهترانی چو کیا مرز و چو آذر هوشنگ...: ملک الشعرای بهار
هوشنگ در سروده های ملک الشعرای بهار

در قتلگاه داس و دانه و خاک/ وقتی که سنگ های غرور، خروشیدند
و کهرم، شیهه زد از برج های قلعه ی سرزمین من...
چنین شد که ناله فتاد در نی / و ابلق جهید ز جای، چون رعد
و فریاد فریدونم، هوشنگ را خروشاند در کوه... : پرویز ابوالفتحی

ای بسا "اشتر"ست و "گاو" و 'پلنگ"/ نیست دیگر به روی گل ها رنگ
نه اثر ز " آرش" است و تیر_ خدنگ/ نه ز "هو شنگ"، مرد_ با فرهنگ
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/09/blog-post_12.html