۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه

عاشقانه های "هنوز" : در زنجیری از سروده ها


برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز/ بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو/ تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه ‌ای زان آب آتشگون که من/ در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن/ می‌ زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب/ می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو/ اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز
در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت/ جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان/جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه ی لعل لبش/آب حیوان می ‌رود هر دم ز اقلامم هنوز: حافظ

بستهٔ زلف تو شوریده سرانند هنوز/ تشنهٔ لعل تو خونین جگرانند هنوز
ساقیا در قدح باده چه پیمودی دوش/ که حریفان همه در خواب گرانند هنوز
حال عشاق تو گلهای گلستان دانند/ که به سودای رخت جامه درانند هنوز
از غم سینهٔ سیمین تو ای سیمین ساق/ سنگ بر سینه زنان سیم برانند هنوز
نه همین مات جمال تو منم کز هر سو/ واله ی حسن تو صاحب نظرانند هنوز
کاش برگردی از این راه که ارباب امید/ در گذرگاه تو حسرت نگرانند هنوز
هیچ کس را نرسد دعوی آزادی کرد/ که همه بندهٔ زرین کمرانند هنوز
همت ما ز سر هر دو جهان تند گذشت/ دیگران قید جهان گذرانند هنوز
کامی از ماهوشان هیچ فروغی مطلب/ کز سر مهر به کام دگرانند هنوز: فروغی بسطامی

نرگس غمزه‌زنش بر سر ناز است هنوز/ طرهٔ پرشکنش سلسله‌ باز است هنوز
عاشقان را سپه ناز براند از در دوست/ بر در دوست مرا روی نیاز است هنوز...
گرچه شد عمر من از خط توکوتاه ولی/ دست امّید به زلف تو دراز است هنوز
مسجد حسن تو از خط شده ویران لیکن/ طاق ابروی تو محراب نماز است هنوز
روزی ای گل به چمن چشم گشودی از ناز/چشم نرگس بتماشای تو بازست هنوز
زین تحسرکه چرا سوخت پرپروانه/شمع دلسوخته در سوز و گدازست هنوز
باز شد شهپر مرغان گرفتار بهار
بستگی‌هاست که در دیده ی باز است هنوز: ملک‌الشعرای بهار

پیرانه سر به عشق تو افسانه ام هنوز/ شیدا و مست و واله و دیوانه ام هنوز
دردی کشم ولی به شرابم نیاز نیست/ پیمانه نوش چشم تو دردانه ام هنوز
گر رفته ام ز دست وگر افتاده ام ز پای/ بر دوش می برند ز میخانه ام هنوز...
با آنکه دوست راند ز خویشم به صد جفا/ بیزار از نوازش بیگانه ام هنوز
شورم ز سر نرفته و شوقم ز جان حسام
مشتاق فیض صحبت جانانه ام هنوز : حسام الدین دولت آبادی

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز/ غرق گل است بسترم از بوی او هنوز
دوران شب ز بخت سیاهم بسر رسید/ نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز
از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد/ جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز
دردا که سوخت خار و خس آشیان ما/ نگرفته خانه در چمن کوی او هنوز
روزی فکند یار نگاهی بسوی غیر/ بازست چشم حسرت من سوی او هنوز
یکبار چون نسیم صبا بر چمن گذشت/ می آید از بنفشه و گل بوی او هنوز
روزیکه داد دل به گل روی او رهی
مسکین نبود باخبر از خوی او هنوز: رهی معیری

در نگاه من بهارانی هنوز/ پاک تر از چشمه سارانی هنوز
روشنایی بخش چشم آرزو/ خنده ی صبح بهارانی هنوز
در مشام جان به دشت یاد ها/ یاد صبح و بوی بارانی هنوز
در تموز تشنه کامی های من/ برف پاک کوهسارانی هنوز
در طلوع روشن صبح بهار/ عطر پاک جو کنارانی هنوز
کشت زار آرزوهای مرا
برق سوزانی و بارانی هنوز: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

هیچ میدانی ز درد من هنوز/ از درون گرم و سرد من هنوز
هیچ میدانی چه تنها مانده ام/ چون صدف در عمق دریا مانده ام
هیچ میبینی زوال برگ را ابتدا و انتهای مرگ را
هیچ می بینی نهاد و ریشه را/ یاد داری لذت اندیشه را...
هیچ باران را تما شا میکنی/ چشمه ساران را تماشا میکنی
میزنی دستی به گیتاری هنوز می دمد از پنجه ات باری هنوز...
رنگ تدبیر جهان من تویی/ برگ سبز استخوان من تویی
خواب می بینم هنوز از شانه ات/ خانه می گیرم درون خانه ات...: فریدون فرخزاد

گوشی گفت و شنود را تا گرفت او، گفتمش/ دوست می دارم ترا، آیا که می دانی هنوز
گفت او، ای نازنین قلب مرا سوزانده ای/ لیک آگاهم که تو در سینه، پنهانی هنوز
ناله ام بر خط سیم افتاد و با امواج گفت/ دردمند_ عشق تو هستم، که درمانی هنوز
نازنینا، گر گنه کردم خطایم را به بخش/ عشق_ یکتای منی و روح و ایمانی هنوز
خنده ای کرد از ته دل، دلبر دیرین و گفت/ منتظر مانم ترا بینم، که جانانی هنوز
دکتر منوچهر سعادت نوری