۱۳۹۵ خرداد ۱۴, جمعه

شادی های یک سراینده

زنهار که این عمر نه یک بازی_ نرد است
زنجیره‌ ی شادی و غم و محنت و درد است
بنگر ‌تو بر این چرخ  و بر این گردش_ هستی
کاوردگه و پهنه ی رزم است و نبرد است

به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای، ‌شد یار_ جانی
نگاه اش، یک شهاب_ گرم و گیرا/ لب اش، همچون شراب_ ارغوانی
رخ اش، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم، شیوه ی او جاودانی
تن اش، گلبرگ صبح_ آشنایی/ دل اش، دریای صاف_ مهربانی
سخن هایش، فصیح و نغز و شیوا/ که "روحانه" و جانانه، معانی...
جوانی، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا، ای جوانی، ای جوانی

من در صفای_ عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید_ بامدادی_ من، بود‌ی/ لبخند_ آسمانی_ تو، رخشان
شب های تیره شادی_ من بودی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشان
درساحل_ وجود تو می گشتم/ با گام ‌های واله و شید‌ایی
دریای_ اشتیاق_ تو می جستم/ در روزگار_ حسرت و تنهایی

مکن در هم زغصه، قصه های ات/ به داغ غم، مسوز هردم شب و روز
وبس کن قصه ها، از غصه های ات/ چراغ_ شادمانی را بر افروز

منگر مرا چنین که شدم کوچک و نزار/ بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
منگر مرا به چهره ی غمگین و سوگوار/ بنگر مرا، به دوره ی شاد و سترگی ام
منگر مرا نحیف و ضعیفی به روزگار/ بنگر مرا به عصر_ حماسی  و جنگی ام
منگر مرا چنین که شدم زشت و بی عیار/ بنگر مرا چو گلشن و گلهای_ رنگی ام
منگر مرا به شیون و بس ناله، زار زار/ بنگر مرا ، به غرش_ شیر و پلنگی ام
منگر مرا چو ابر_ سیه فام_ پر غبار/ بنگر مرا ، چو پرچم پاک_ سه رنگی ام
منگر مرا چنین، شده مغلوب_ کارزار/ بنگر مرا، چو آرش و تیر_خد نگی ام
بنگر مرا، به دوره ی شاد و سترگی ام/ بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام

برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم
شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
افسرده مانده است و ز شادی گسسته است...

کی شود روزی، دوباره، عشق_ من/ دفتر_ هجران، به بندی، تا کنی
کی شود از درد و غم، یابی رها/ زندگی_ تازه‌ ای، بر ‌پا کنی
با فراز  و  با نشیب_ این جهان/ ‌گر توانی،  با تحمل، تا کنی...
کی شود، خواهی حریرین بستری/ تا که در آغوش_ من، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج_ بوسه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکباران، کنار_ ساحلی/ خواب آسوده، در این ماوا کنی...

روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سو ی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی
آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ/ دل ها درون سينه ی ما لرزان
لب های تشنه را به هم آميزيم/ دستان به دور گردن هم لغزان
پيمانه ی وصال بياشاميم/ آغوش ِ هم، چه تنگ‌ بیفشاریم
در اوج لذتيم و چه آراميم/ وقتی كه نام هم به زبان آريم
تا عمر باقی است من آنجايم/ مسحور وصل تست سراپايم

کاش می‌ شد روزگاران، شاد بود/ یا که انسان، همچنان آزاد بود
یا ستمگر، سنگر قانون نداشت/ وين جهان، کانون عدل و داد بود
کاش می‌ شد، طعم سرخ عشق را/ از لبان گرم معشوقی چشید
یا درآغوش صبا، با یک نسیم/ سوی‌ گل های شقایق، پر کشید...

یک زمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/ آتش قهروغضب را، افکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند، زخشمی پرلهیب/ شعله‌ ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ‌ها، فریاد ‌ها گردد، بسان بانگ موج/  موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک/  داد ديرين را ستاند، ازبسی بیداد گر
یک زمان آید که قومی جان خود گیرد به کف/  روزگاران شاد سازد در نسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر ‌پد ید/ دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر ‌پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد/  تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یک زمان آید که گردون این فلک این آسمان/ چتر مهرخویش بگشاید، خوش وگسترده تر

دکتر منوچهر سعادت نوری

همچنین نگاه کنید به نوشتاری به زبان انگلیسی پیرامون "شادی" از همین سراینده
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2012/05/some-observations-on-happiness.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌ های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2016/06/blog-post_3.html