ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

اخگرها: در زنجیری از سروده ها

چون دین نشود مشوش و ایمان/ زان زلف مشوش چلیپایی
اخگر شده دل در آتش رویش/بگرفته عقول بادپیمایی.. : مولوی

بزرگان چو خور در حجاب اوفتند/ حسودان چو اخگر در آب اوفتند
برون آید از زیر ابر آفتاب/ به تدریج و اخگر بمیرد در آب.. : سعدی
 
جداگانه سوزم ز هر اختری/ مگر هست هر اختری، اخگری
یکی سنگ سختم که بگشاد چرخ/ز چشم من آبی ز دل آذری... : مسعود سعد سلمان

عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت/ زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت
خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان
کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت: ابوسعید ابوالخیر

ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی/ از ساکنان فرش فراموش می کنی
گر نای زهره بشنوی ای دل بگوش هوش/ آفاق را به زمزمه مدهوش می کنی ...
عشق مجاز غنچه عشق حقیقت است/ گل گوشکفته باش اگر بوش می کنی
از من خدای را غزل عاشقی مخواه/ کز پیریم چو طفل قلمدوش می کنی
زین اخگر نهفته دمیدن خدای را/ بس اخگر شکفته که خاموش می کنی
من شاه کشور ادب و شرم و عفتم/ با من کدام دست در آغوش می کنی... : شهریار

دیگر امروز ، در ابریشم پوسیده ی موهای سپید او
تار تنهای سیاهی نتواند یافت/ آفتاب اینجا ، جز بر شب برفی نتواند تافت
آه ، می دانم زیر این برف پریشان غم آلود کهنسالی
زیر این توده ی خاکستر سنگین فراموشی/ اخگری چند به جا مانده ز دوران سبکبالی
اخگری چند به جا مانده از آن شب ها
که پس پرده ی نارنجی ، باران چون دم اسب فرو می ریخت...: نادر نادرپور
 
ما جنگل انبوه دگرگونی/ از آتش همرنگی
صد اخگر برگیر برهم تاب بر هم پیچ
شلاقی کن و بزن بر تن ما/ باشد که ز خاکستر ما
در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر... : سهراب سپهری

تا بیدارتر شوم/ بنشین و بنشان/ کبوتران دستت را بر زخم شانه هام .
اگر استواری بر این باور که نان از سنگ نمی روید و صلیب سکوی آسمان هاست
پس ، پیشانی بلندت را تا روشنی گیرد از این اخگر/ بسپار به صلیب خاکستر .
در این مثلث/ به یقین گام بسپار/ گونه ی چپت را پیش آر/ تعمید کن به شرف کلام
همچون وجدان بیدار/ خفته در نیام/ که عشق به انسان
پاداش آنان که از مرگ نمی هراسند و تنها به مرگ می اندیشند: فرخ تمیمی

لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ "وصلت" هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز/ وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر/ تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی/ اخگر لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان ، آذین ازین تابندگی/ مرکز بوسه ، درون سینه هاست
دکتر منوچهر سعادت نوری

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است / ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم / شمعیم و اشک ما ، در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم / پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال / اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش/ آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی/ پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است: قیصر امین پور
 
ای کوه بلند ، ای دماوند/ کز گردش چرخ  ،  نا خوشایند
ای معنی_ دوره ی اساطیر/ بنگر، به سیاه دیو_ فرغند
آن آیت کین و خشم : ضحاك/ کو اخگر قهر، داشت پیوند
بر ملک ری  و به عصر_ جمشید/ با فتنه ،  بنای ظلم  افکند
مغلوب و اسیر، شد سرانجا م/ افتاد ، خموش و بسته آوند
آورد  به پای تو ، فریدون/ ضحاك نموده بود ،  در بند...
دکتر منوچهر سعادت نوری