ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

زمانه: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها

سروده ها
زمانه پندی آزاده وار داد مرا/ زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت: غم مخور، زنهار/ بسا کسا که به روز تو آرزومند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه/ کرا زبان نه به بند است پای دربند است: رودکی

زنی بود برسان گردی سوار/ همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید/ زمانه ز مادر چنین ناورید... : فردوسی

می‌دان که زمانه نقش سوداست/ بیرون ز زمانه صورت ماست
زیرا قفسی ‌ست این زمانه/ بیرون همه کوه قاف و عنقاست
جویی‌ست جهان و ما برونیم/بر جوی فتاده سایه ماست... : مولوی
 
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم/باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندرپی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی: سعدی
 
اکنون که گل سعادتت پربار است/دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است: خیام

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت/ به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود/ زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت... : حافظ

شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز/ درازتر ز امید و سیاه تر ز نیاز
ز دور چرخ فرو ایستاده چنبر چرخ/ شبم چو چنبر بسته در آخرش آغاز...
فراز عشق مرا در نشیبی افکندست/ که باز می نشناسم نشیب را ز فراز
دلا چه داری انده به شاد کامی زی/ بتاب غم چه گدازی به ناز و لهو گداز
اگر سپهر بگردد ز حال خود، تو مگرد
وگر زمانه نسازد، تو با زمانه بساز: مسعود سعد سلمان*

ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
 از سیم به سر یکی کله خود/ ز آهن به میان یکی کمر بند
 تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند
 تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم نحس دیو مانند
 با شیر سپهر بسته پیمان/ با اختر سعد کرده پیوند
 چون گشت زمین ز جور گردون/ سرد و سیه و خموش و آوند
 بنواخت ز خشم بر فلک مشت/ آن مشت تویی، تو ای دماوند
 تو مشت درشت روزگاری/ از گردش قرن ها پس افکند
 ای مشت زمین بر آسمان شو/ بر ری بنواز ضربتی چند
 نی نی، تو نه مشت روزگاری/ ای کوه نیم ز گفته خرسند
 تو قلب فسردهٔ زمینی/ از درد ورم نموده یک چند
 شو منفجر ای دل زمانه/ وآن آتش خود نهفته مپسند
 خامش منشین، سخن همی گوی
 افسرده مباش، خوش همی خند...: ملک‌الشعرای بهار

هان ای شب شوم وحشت انگیز/ تا چند زنی به جانم آتش
یا چشم مرا ز جای بركن/ یا پرده ز روی خود فروكش
یا بازگذار تا بمیرم/ كز دیدن روزگار سیرم
دیری ست كه در زمانه ی دون/ از دیده همیشه اشكبارم
عمری به كدورت و الم رفت/ تا باقی عمر چون سپارم... : نيما يوشيج

ما ، سرخوشان روی زمینیم/ گنج آوران خاک نشینیم
هر چند سایه ایم ، بلندیم/ خورشید زرد بازپسینیم
گویی به آب و آینه مانیم/ سر تا به پای ، جام و جبینیم
آنجا اگر صفایی ، آنیم/ اینجا اگر وفایی ، اینیم
شور شکوفه های شبابیم/ شرم بنفشه های حزینیم
دست گناه صبر ، لعل امیدیم/ در ابر وهم ، برق یمینیم
یاقوت خون چشیده ی عشقیم/ بر خاتم زمانه ، نگینیم
طومار سرگذشت زمانیم/ طوفان انتقام زمینیم
پولاد آبداده ی هندیم/ دیبای کاردیده ی چینیم
مردیم و روز رزم ، چنانیم//رندیم و گاه بزم ، چنینیم
بر روی ما ، نقاب ریا نیست/ گفتیم و ، هر چه هست همینیم: نادر نادرپور

از گردش زمانه و نیرنگ آسمان/ من خوب یادم آید ز آن روز و روزگار
کاندر تو بود، هر چه صفا یا سرور بود/ و آن پاک چشمه ی تو ازین دشت دیولاخ
بس دور و دور بود و ندانست هیچ کس
کز کوهسار جودی یا کوه طور بود... : مهدی اخوان ثالث

در این زمانه ی عسرت/ به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله/ سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

دیراست گالیا/ در گوش من فسانه دلدادگی مخوان/ دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا/ به ره افتاد کاروان عشق من و تو ؟ آه/ این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب
 دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست... : هوشنگ ابتهاج

نامه
بنگر به خود و زمانه ی خویش 
چندیست ز تو خبر ندارم/ تا آنکه شدی به خانه ی خویش
بر گیر قلم به دست و بنگار/ آن نامه ی ماهرانه ی خویش
بشکن تو سکوت سهمگین را/ با پاره ای از بهانه ی خویش
یک لحظه به اعتراف بنشین/ بنگر به خود و زمانه ی خویش
بر روی خط_ قطار_ کاغذ/ تحریر نما ، ترانه ی خویش
آن نامه بسا نشان عشق است/ بفرست همان نشانه ی خویش: دکتر منوچهر سعادت نوری

این ترانه بوی نان نمی دهد/ بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دباره باز شد/ سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده و صمیمی است/ بوی شعر و داستان نمی دهد
با سلام و آرزوی طول عمر/ که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد... : قیصر امین پور

شمع و پروانه منم ، مست میخانه منم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / چون باد صبا در به درم ، با عشق و جنون هم سفرم/ شمع شب بی سحرم ، از خود بی خبرم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / تو ای خدای من ، شنو نوای من/ زمین و آسمان تو ، می لرزد به زیر پای من/ مه و ستارگان تو ، می سوزد به ناله های من/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم / وای از این شیدا ، دل من/ مست و بی پروا ، دل من/ مجنون هر صحرا ، دل من/ رسوا دل من ، رسوا دل من/ لاله ی تنها ، دل من/ داغ حسرت ها ، دل من/ سرمایه ی سودا ، دل من/ رسوا دل من ، رسوا دل من/خاک سر پروانه منم، خون دل پیمانه منم/چون شور ترانه تویی، چون آه شبانه منم/ رسوای زمانه منم ، دیوانه منم : بهادر یگانه

ای  وطن ، زرینه هفت آئینه داری/ ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری/ دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
در هنر ، معماری_ تزئینه داری/ خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری/ بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
ای که صد افسانه بر هر سینه داری/ رستم و رودابه و تهمینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری/ مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمانه خرقه ی پشمینه داری/ سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که قلبی، با صفا، بی کینه داری/ پس چرا، سنگین غمی در سینه داری؟
ای خزان را سه  دهه ، بیشینه داری/ چون اسیران جامه ی رنگینه  داری
ای که خورشیدی، چنان زرینه داری/ پس چرا، عصری چنین غمگینه داری؟
دکتر منوچهر سعادت نوری

*همچنین نگاه کنید به "وگر زمانه نسازد، تو با زمانه بساز از مسعود سعد سلمان" در "خودمان خراب شده ایم، نه دنیا": نوشتاری از علیزاده طوسی

ترانه ها
الهه- رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=52QR9kZwTaM
مرضیه - بیداد زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=lnakww96Lp8
مهستی :رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=iqygmiQfskc
شکیلا - رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=Akx8IY7bfdo
شاهرخ . رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=RW9ZDXgFUbw
علیرضا قربانی - رسوای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=Sd4QvJXv1Lc
داوود سرخوش - زمانه ای زمانه
https://www.youtube.com/watch?v=TtglYrjlZMc