۱۳۹۵ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

" می دانم/ چه دانم": در زنجیری از ترانه ها و سروده ها


ترانه ها
ترانه ی من که می دانم شبی - اجرا: اکبر گلپایگانی
https://www.youtube.com/watch?v=HmwAe4ZEup8
ترانه ی من که می دانم شبی- اجرا: جهانبخش پازوکی و اکبر گلپایگانی
https://www.youtube.com/watch?v=Gyfb59WdT20
بازخوانی ترانه ی من که می دانم شبی- اجرا: اسدی نیا
https://www.youtube.com/watch?v=bWOeWNQuUCo
بازخوانی ترانه ی من که می دانم شبی- اجرا: محسن ابراهیم‌زاده
https://www.youtube.com/watch?v=ZIfg1aioNDU
ترانه ی مرا گویی که رایی من چه دانم - اجرا: شهرام ناظری و گروه مولانا
https://www.youtube.com/watch?v=rGuNE_DLXxU
ترانه ی من به فنجان تو نمی گنجم (من نمی دانم از چه می نالم) - اجرا: پرویزپرستویی
https://www.youtube.com/watch?v=qoBkClFQRvc 

سروده ها
مرا گویی که رایی من چه دانم/ چنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی/ به عشقم چون برآیی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت/ مرا گویی کجایی من چه دانم... : مولوی

نیست امروز از جنون این شور و غوغا بر سرم/در حریم غنچه زد چون لاله سودا بر سرم
کرده ام هموار بر خود عالم ناساز را/ جلوه دست نوازش می کند پا برسرم
قامتم خم گشت و از کودک مزاجیها هنوز/ بر لب بام است چون طفلان تماشابر سرم
من که می دانم حیات خویش در جان باختن/ زیر شمشیرم اگر باشد مسیحا بر سرم
پای نگذارم برون از حلقه فرمان عشق
گرکند سنگ ملامت چون نگین جا برسرم...: صائب تبریزی

کار ما، بنگر، که خام افتاد باز/ کار با پیک و پیام افتاد باز
من چه دانم در میان دوستان/ دشمن بد گو کدام افتاد باز؟
این همی دانم که گفت و گوی ما/ در زبان خاص و عام افتاد باز
عاشق دیوانه نامم کرده‌اند
بر من آخر این چه نام افتاد باز..: فخرالّدین ابراهیم بزرگمهر متخلص به عراقی
 
تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان/ لیک من عاقلترم از عاقلان
گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود/ در جهان، بس عاقل و فرزانه بود
عارفان، کاین مدعا را یافتند/ گم شدند از خود، خدا را یافتند...
از طبیبم گر چه می‌دادی نشان/ من نمی‌بینم طبیبی در جهان
من چه دانم، کان طبیب اندر کجاست/میشناسم یک طبیب، آنهم خداست: پروین اعتصامی

اکنون دوباره در شب خاموش قد می کشند همچو گیاهان
دیوارهای حایل دیوارهای مرز تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
اکنون دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله مشوش ماهی ها/ از ظلمت کرانه من کوچ می کنند
اکنون دوباره پنجره ها خود را در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند
اکنون درخت ها همه در باغ خفته پوست می اندازند
و خاک با هزاران منفذ ذرات گیج ماه را به درون می کشد
اکنون نزدیکتر بیا و گوش کن به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شود چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله اندام های من/ من حس می کنم
من می دانم که لحظه ی نماز کدامین لحظه ست
اکنون ستاره ها همه با هم همخوابه می شوند... : فروغ فرخزاد

دشنام می شنود چنارِ پیر، باد، بادِ بازیگوش می آید و می گذرد
چرا چنار پیر دشنام شنیده است؟
چنار پیر از چه کسی دشنام شنیده است؟
خارپشتِ خسته می گوید: من می دانم
اما به کسی نخواهم گفت... : سید علی صالحی

من که می‌دانم شبی، عمرم به پایان می‌رسد/ نوبت خاموشیِ من، سهل و آسان می‌رسد
من که می‌دانم که تا، سرگرم بزم هستی‌ام/ مرگ ویرانگر چه بی‌رحم و شتابان می‌رسد
پس چرا، پس چرا عاشق نباشم، پس چرا عاشق نباشم؟
من که می‌دانم به دنیا اعتباری نیست نیست/ بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که می‌دانم اجل، ناخوانده و بی‌دادگر/ سرزده می‌‌اید و راه فراری نیست نیست
پس چرا؟ پس چرا عاشق نباشم، پس چرا عاشق نباشم؟....: جهانبخش پازوکی

قطره قطره اگر چه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همان که می پنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم
رنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید مژده ی تازه ی تو تکراری ست
یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم... : محمدعلي بهمني

رباعی من که میدانم/ من چه میدانم
من که می دانم جهان آشفته ست و بی قرار
یا که بینم مرد و زن را خسته از این روزگار

من چه می دانم ز طرح_ نقشه های نابکار
لیک می دانم چه آمد بر سر_ دیرین دیار