ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

زندگی: در زنجیری از سروده ها



مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست/همیشه سجده گهم آستان خرگه توست
به هر شبی کشدم تا به روز زنده کند
نوای آن سگ کو پاسبان درگه توست... : مولوی
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد/ وان تازه بهار زندگانی دی شد
حالی که ورا نام جوانی گفتند/ معلوم نشد که او کی آمد کی شد
حکیم عُمَر خَیّام نیشابوری
 بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید/در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید/ کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید/که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان/ چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا/ بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید/ چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگ ست
همه زندگی آنست که خاموش نفیرید: مولوی
 مرا راحت از زندگی دوش بود/که آن ماه رویم در آغوش بود
چنان مست دیدار و حیران عشق
که دنیا و دینم فراموش بود... : سعدی شیرازی
 هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
وآنکه این عشرت نجوید زندگی بر وی حرام... : حافظ شیرازی
 بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است
شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان: حافظ شیرازی
 هوای منزل یار آب زندگانی ماست/صـبا بیار نـسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی/شـکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت
غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم: حافظ شیرازی
 زندگی جنگ ست جانا بهرجنگ آماده شو
نیست هنگام تامل بی‌درنگ آماده شو
در ره ناموس ملک و ملت و خویش و تبار
با نشاط شیر و با عزم پلنگ آماده شو... : ملک‌الشعرای بهار
 شب چو در بستم و مست از می نابش کردم/ماه اگرحلقه به درکوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا/ گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم/ آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع/ آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود ونمی‌مرد زحسرت فرهاد/خواندم افسانه ی شیرین وبه خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کردم:  محمد فرخی یزدی
 تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانـی را
به قطع رشته جان عهد بستم بارها با خود
به من آموخت گیتی، سست عهدی،سخت جانی را
بجوید عمر جاویدان هر آنکو همچو من بیند
به یک شام فـراق،اندوه عمـر جاودانی را
کی آگه می شود از روزگار تلخ ناکامـان
کسی کو گسترد هر شب،بساط کامرانی را
به دامان خون دل از دیده افشاندن کجا داند
به ساغر آنکه می ریزد شراب ارغوانـی را
وفا و مهــر کی دارد حبیبا آنکه می خواند
به اسم ابلهـی رسم وفـا و مهـربانی را:  حبیب یغمایی
 زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره ی بلبل فغانی بیش نیست... : رهی معیری
 جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با کوله بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال_ جوانی کوره راه_ زندگانی را.... : محمدحسین شهریار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود/ زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود...
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا/ لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر/زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است/ زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست... : سهراب سپهری
 مادر، گناه زندگیم را به من ببخش/زیرا اگر گناه من این بود، از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم/اما ترا به راستی از زادنم چه سود؟...
مادر،‌ تو بی گناهی و من نیز بی گناه/اما سزای هستی ما، در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد، درد زندگی و روزگار ماست : نادر نادر پور
 شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟....
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه ی پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم: سهراب سپهری
 زندگانی چیست خوابی با خیال آمیخته
 راحتی با رنج و عیشی با ملال آمیخته: منسوب به دکتر باستانی پاریزی
 گفته بودم زندگی زیباست/ گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز آفتاب زر باغ های گل/ دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف/ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطرباران خورده دركهسار/خواب گندمزارها درچشمه ی مهتاب
آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن/ در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن/ كار كردن كار كردن آرمیدن
چشم انداز بیابان های خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن/در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن...
آری آری زندگی زیباست/ زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...: سیاوش کسرایی
زنجیر کودکی، به نوازش ها / هر لحظه فرصتی و چه کاوش ها
طبع جوان چو تشنه ی خوشکامی/زنجیره‌ای به چشمه ی خواهش ها
زنجیر زلف یار و پریشانی / دل در درون سینه به آتش ها
در کوچه های عشق به آن دلبر / عصر جو ا نی آمده ناگه، سر
زنجیره‌ های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است
دکتر منوچهر سعادت نوری
 ظلمت نشسته گویی، بر تخت کامرانی/این سان که رفته زهرش درنبض زندگانی
ایمن نمانده حتا، کـُنجی درون رویا/ کابوس، ریشه کرده در جان شادمانی....
در سرزمین ظلمت، تنها کلاغ دارد/ حرفی برای گفتن، آن هم به نوحه خوانی
در سوگ دختر گل، در انتقام بلبل/ سرو است و رسم سبزش، اما به جانفشانی
پروای استوارش، تا آسمان فرازَد/ بنگر کز او هراسد، شب، رغم ِ لن ترانی
در محبسش نشانـَد، بر مسلخش کشانـَد/ اما کجا توانـد، انکار قهـرمانی؟
سروی که دست بسته، بر جان هر چه خسته/ امید می فشاند، امید ِ کامرانی
آیین او چمانـَد ، در شهر، عاشقی را
زین کیمیا شود شب، مغلوب زندگانی : ویدا فرهودی
کی شود روزی، دوباره، عشق من/ دفتر هجران، به بندی، تا کنی
کی شود ا ز درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ا ی ، بر ‌پا کنی
با فرا ز  و  با نشیب _ ا ین جهان/ ‌گر توانی ،  با تحمل ، تا کنی
یا مبادا ، هر زمان خواهم تو را/ طفره‌ ها آیی  و بس ، حاشا کنی
کی شوداز قهر و شر، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود با شوق، آیی  نزد _ من/ غمزه ها ، با قامت _ رعنا کنی
کی شود با صد فسون ، با اشتیا ق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود، خواهی، حریرین بستری/ تا که در آغوش من ، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج _ بو سه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکبارا ن ، کنار _ ساحلی/ خواب آ سوده ‌، در ا ین ماوا کنی
با تشعشع های_ بیداری _ خویش/ یاد _ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی/ ‌کفش هایت ، آ ورم  تا ، پا کنی
بو سه‌ ا ی شیرین نشانی ، یادگا ر/ وعده‌ ی دیدار ما ، فردا کنی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/09/blog-post_6.html
دکتر منوچهر سعادت نوری
 همچنین نگاه کنید به "زندگی" های یک سراینده:
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/04/blog-post_29.html
Chain of Poems on Life (Zendegi) composed by the Iranian Poets
Abstract{ English translations of some poems on life ( in Persian: Zendegi) from Rumi, Khayyam. Hafez, Sepehri, Kasrai, etc.
Collected & Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-life-zendegi-composed-by-the-iranian-poets-49848
مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/04/blog-post_30.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

"زندگی" های یک سراینده


اینست زندگی (دگرگونی/ متا مرفوز)
بس چیزها کز اصل، دگرگونه می شود/ بس چیزها که رنگ_ تعلق، زدوده است
پیوسته مانده باز، همانگونه بوده است/ اینست زندگی
از لحظه ی تولد_ تو تا آخرین سفر/ آنگه که راهی_ دنیای دیگری
وقتی کز عشق و جان و تحمل نمانده هیچ/وقتی که اشتهای تو پایان گرفته است
وقتی که طعم و مزه ی هرچیز رفته است
وقتی چراغ_ هستی و برق نگاه تو/ در بند_ اژدهای خموشی نشسته است
پایان_ خط رسیده و عمری دوباره نیست/ نازک شهیقی و آهی شراره نیست
تنها تویی که دگرگونه مظهری/ افسانه ای فقط، چو ازین  و هله بگذری
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-43.html
*
در راه زندگی
زنجیر کودکی، به نوازش ها / هر لحظه فرصتی و چه کاوش ها
طبع جوان چو تشنه ی خوشکامی/زنجیره‌ای به چشمه ی خواهش ها
زنجیر زلف یار و پریشانی / دل در درون سینه به آتش ها
در کوچه های عشق به آن دلبر / عصر جو ا نی آمده ناگه، سر
زنجیره‌ های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/09/blog-post.html
*
پند زندگی
غیرنام نیک، چیزی درجهان هرگز مخواه/ جزصدا قت، راه دیگردرمیا ن آخر مپوی
صادقانه، عاشق دلداده یا معشوق باش/عاشقانه ، رازدل راجزبه او با کس مگوی
در هوای عشق دلبر هر نفس را تازه ساز/ غیر عطر روی او عطر گل دیگر مبوی
دوست باش و نیک با همسایه اما هیچگاه/جامه‌ ی ناپاک خود را نزد همسایه مشوی
هر زمان و هر مکان با یاد ايران زیست کن/ لیک حل مشکل ا يران ز بیگانه مجوی
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-26.html
*
زنجیر زندگی
زنهار که این عمر نه یک بازی نرد است
زنجیره‌ ی شادی و غم و محنت و درد است
بنگر ‌تو بر این چرخ  و بر این گردش هستی
کاوردگه و پهنه ی رزم است و نبرد است
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-26.html
*
سرگذشت زندگی
خواب بود‌یم درعدم درحال خویش/ سرخوش از افکار و از افعال خویش
خفته بود‌یم همچنان آسوده بال/ فارغ از زنجیره ی امیال خویش
او به ما از نیستی، هستی نمود/ راه عشق و باد‌ه ی مستی نمود
ما همان دم ، واله‌ و شیدا شد‌یم/ عاشق  هر چه  رخ  زیبا شد‌یم...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post_22.html
*
ماجرای زندگانی
درسحرگاه_ ابتدائی_عمر/ آسمان ، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران  به گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
در فرا اوج_ قله های_ شباب/ همدل و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او ، چه شیرین بود/غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
درمیانسالگی ، و تنگ غروب/تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا  شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ ازآن‌ دیاران شد
درسراشیب_ انتهائی_ عمر/بس شنیدیم شکوه ها، از دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری و عزلت/ آسمان، گرچه روشن و پاک است
قلب ما ، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_6178.html
*
در کوچه باغ زندگانی
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای ، ‌شد یار_ جانی
نگاه اش ، یک شهاب گرم و گیرا/لب ا ش ، همچون شراب_ ارغوانی
رخ ا ش ، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم ، شیوه ی او جاودانی
تن ا ش ، گلبرگ صبح_ آشنایی/دل ا ش ، دریای صاف_ مهربانی
سخن هایش ، فصیح و نغز و شیوا/که روحانه و جانانه ، معانی
صدایش ، یک نوای عاشقانه/ طنینی ، چون ندای آسمانی
و کارش ، یک جهان افسونگرانه/ به عرش_ دلربایی ، دلستانی
و او یک چند، درهمسایگی بود/ که تا آمد جدایی ، ناگهانی
جوانی ، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا ، ای جوانی ، ای جوانی
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-208.html
*
زندگی تازه‌
کی شود روزی، دوباره، عشق من/ دفتر هجران، به بندی، تا کنی
کی شود ا ز درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ا ی ، بر ‌پا کنی...
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/10/blog-post.html
*
زندگی‌ حرا م و گناه
بلبل، د گر به برج_ حمل نیست/ رقصی ز گل بر اوج_ غزل نیست
فصلی، ز روزگار_ سیه هست/ وصفی ز کار_ نور_ زحل نیست
وقتی  ز بهر ا مر_ تبه هست/ فرصت ،  برای فکر و عمل نیست
پرسش ز حال_ خلق غریب هست/ حرفی‌ ، ز درد اهل محل نیست
کوشش برای فرد_ حبیب هست/ گوشی ، بوضع کور و کچل نیست
کرنش ، به جمع_ رذل_ کذا هست/ ارجی ، برای فضل_ ملل نیست
چرخش، به سوی راه_ خطا هست/ گردش به باغ و جنگل و تل نیست
طعنی ، برا ی مهر و وفا هست/ لعنی از آ ن_ مکر و حیل  نیست
طعمی ، ز زهر_ تلخ_ ریا هست/ کا می ، برای شهد_عسل نیست
منعی ، ز بهر جشن وصفا هست/ یعنی که حق_ بوس و بغل نیست
سهمی ، برای رشوه به جا هست/ فهمی، زبهر کشف_ علل نیست
رزمی ، زبهر نا ن  و پنیر هست/ عزمی ، برای رفع_ خلل نیست
حرصی ، برای مدرک و تیتر هست/ کاری به کار اصل و بدل نیست
وعظی ، ز متن قول و مثل هست/ لفظی ، ز بهر وصل_ جمل نیست
عقدی ، برای کا ر_ دول هست/ نقدی ، ز بعد_ بحث و جدل نیست
بد گویی ، از رجا ل_ بهین هست/ ذمی‌ ، ز مرد ما ن_ دغل نیست
شرحی ز ناله ‌های غمین هست/ مدحی، به نام_ رستم_ یل نیست
رغبت به ر ا ه_ کوه و کتل هست/ صحبت  برای  فتح_ قلل نیست
گر زندگی‌ حرا م و گنه هست/ چشمی ،  به جز به پیک_ اجل نیست
فصلی ، ز روزگا ر_ سیه هست/ بلبل ، د گر به برج_ حمل نیست
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_29.html
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/04/blog-post_29.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

شتاب: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


 گفتی شتاب رفتن من از برای توست/ آهسته تر برو که دلم زیر پای توست
با قهر می گریزی و گویا که غافلی/ آرام سایه‌ای همه جا در قفای توست
سر در هوای مهر تو رفت و هنوز هم/ در این سری که از کف ما شد هوای توست
چشمت رهم نمی دهد به گذرگاه عافیت/ بیمارم و خوشم که دلم مبتلای توست
خوش می روی به خشم و به ما رو نمی کنی/ این دیده از قفا به امید وفای توست
ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی/ رفتی بسوز این‌ همه آتش سزای توست
ما را مگو حکایت شادی که تا به حشر/ مایئم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
بیگانه‌ام ز عالم و بیگانه‌ای ز ما/ بیچاره آن کس که دلش آشنای توست
بگذشت و گفت این به قفس اوفتاده کیست
این مرغ پر شکسته ی محزون همای توست: رضا قلی همای اصفهانی
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=28390
یادآوری: بسیاری از تارنماها متاسفانه غزل شیوا و دلنشین رضا قلی همای اصفهانی (نیای روانشاد جلال الدین همایی) را به هما بانو گرامی (همسر زنده یاد دکتر بهرام فره وشی) منسوب کرده اند که  البته یک اشتباه فاحش است.

برخیز شتربانا ، بربند کجاوه، کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست، آوای چکاوه، وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر ، از رود سماوه ، در دیده من بنگر ، دریاچه ی ساوه
وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار ... : ادیب‌ الممالک فراهانی
http://iranian.com/posts/view/post/14867
ترانه ی برخیز شتربانا - اجرا: امیر آرام
https://www.youtube.com/watch?v=ICauBLDTFeY

گذشتند آن شتاب انگیز کاران کاروانان/سپر ها دیدم از آنان، فرو بر خاک
که از نقش وفور چهره های نامدارانی
حکایت بودشان غمناک... : نیما یوشیج

شباب عمر عجب با شتاب می گذرد/ بدین شتاب خدایا شباب می گذرد
شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی/ شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد
به چشم خود گذر عمر خویش می بینم/ نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد
به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه/ که ابر از جلو آفتاب می گذرد
خراب گردش آن چشم جاودان مستم/ که دور جام جهان خراب می گذرد
به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی/ که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد
به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما/ چو گندمی است که از آسیاب می گذرد
کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست
که روزگار چو تیر شهاب می گذرد: شهریار

چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟
به چه خواهی بردن/ در شبی این همه تاریک پناه؟
مرمرین پله ی آن غرفه عاج
ای دریغا که زما بس دور است
لحظه ها را دریاب/ چشم فردا کور است
نه چراغی ست در آن پایان/ هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه ی نورانی/ چشم گرگان بیابانست
می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی؟ ... : فروغ فرخزاد

آن شب که صبح روشن اندامت/ از آسمان آینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوتسرای من/از خجلت برهنگی خویش می گریست
من، در کنار او از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم...
من، از تب طلایی چشمانت/ آهنگ تند نبض تو را می شناختم
قلب شتابناک جهان در تو می تپید/من، طعم تشنگی را در بوسه های تو
هر بار می چشیدم وسیراب می شدم... : نادر نادرپور

من، از مجاورت یک درخت می آیم
که روی پوست آن دست های ساده غربت اثر گذاشته بود
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی.../شتاب باید کرد
من، از سیاحت در یک حماسه می آیم و مثل آب
تمام قصه ی سهراب و نوشدارو را روانم... : سهراب سپهری

در شبان غم تنهایی خویش/ عابد چشم سخنگوی توام
من، در این تاریکی
من، در این تیره شب جانفرسا/ زائر ظلمت گیسوی توام..
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم؟
مرغ آبی اینجاست/ در خود آن گمشده را دریابم... : حمید مصدق

ارغوان، شاخه ی همخون مانده من/ آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است/ آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست/ آنچه می بینم دیوار است...
آه بشتاب که هم پروازان/ نگران غم هم پروازند
ارغوان، بیرق گلگون بهار/ تو، برافراشته باش... : هوشنگ ابتهاج

به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد ، به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت ، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ، به باران
برسان ، سلام ما را : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/03/blog-post_11.html
ترانه ی به کجا چنین شتابان؟ با اجراهای گوباگون
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/04/blog-post_10.html

آه ای مرد، ابرمرد، پدر/ بازکن چشم و ببین به سر بالینت
چه پریشان پرازبیم وهراس آمده ام/با سپاهی خواهش، التماس آمده ام
سوی آغوش تو با لشگری از عشق و سپاس آمده ام
آه ای مرد، ابرمرد که با هیبت درد/کرده ای سخت و صبورانه نبرد...
بازکن لب و بگو بکجا تک و تنها با شتاب می روی؟
و فراسوی کدام جاده را در پی کاوه ی دیگرمضطرب می نگری؟
نیست در دوره ما اثر از آرش و گیو/گرچه میراث وطن رفته به کام دد و دیو
تو چرا دل نگرانی ای مرد؟ پهاوانان وطن توی شاهنامه هنوز می جنگند
و به ما، و وطن بازی و جانبازی ما می خندند اه پدر تو بگو
به کجا تک و تنها با شتاب می روی؟... : پروین باوفا
حماسه مرد "پدر"  - اجرا: پروین باوفا
https://www.youtube.com/watch?v=EXoJDYK73ac

آن گلشن و ملك برين/ ايران_ شادان شد غمين/ هرگز مجو آن سر زمين
يك دم به اين منوال ها/ درطول دوران سال ها
فقر و بلايا چيره است/ دنيا به حيرت خيره است/ شفاف آبش تيره است
افتاده در گودال ها/ درطول دوران سال ها
ايام آن خامو ش و تار/ آشوب و تهمت بر قرار / فرزند و مادر غمگسار
بس ماه ها شوال ها/ درطول دوران سال ها
روي زنان را بسته اند/ آزادگان دلخسته اند/ دست قلم بشكسته اند
نا مردمان دجال ها/ درطول دوران سال ها
سرمايه ها رفته ز كف/ در راه و كار بي هدف/ گنجينه ها گشته تلف
غارت شده اموال ها/ درطول دوران سال ها
آن مهد و مرز پر گهر/ پيشتاز فرهنگ و هنر/ از پهنه ي شوكت به در
شد با چنين اهمال ها/ درطول دوران سال ها
تا سال آينده به بين/ ارج و شكوه "هند" و "چين"
ايران به حال واپسين/ سر گشته در جنجال ها/درطول دوران سال ها
اين قصه ها ناگفته است/ بس فتنه ها نهفته است
اوضاع ملك آشفته است/ افزون بود امثال ها/ درطول دوران سال ها
روزي بر آيد آفتاب/ سازد وطن را پر شهاب/ نور رها گيرد شتاب
نيكو شود احوال ها/ درطول دوران سال ها
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_06.html
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/04/blog-post_12.html

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

"هسته" و"سلاح هسته ای" در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on "Nucleus" and "Nuclear Weapon"
 Nucleus Poem by an Anonymous Poet:
Listen close to the story I tel
It's the rapping story of the living cell.
It's a happy tune that's sort of cheery.
About a real tough topic called the cell theory.
All animals, plants, and protists too,
Are made of cells with different jobs to do.
They're the basic units of all organisms,
It all started with one dude named Hooke.
Who at some cork cells took a look.
He used a scope and took his time.
'Cause a cell is small and thinner than a dime.
Say one, two, three, four,
Are you ready to learn some more?
The animal cell has many parts,
Like the farmer man in the dell.
The nucleus controls the cell.
its gives the orders -- kind of like a brain.
And it's protected by a nuclear membrane....
http://www.biologycorner.com/worksheets/cellrap.html
  Nucleus Poem by E T Waldron
Getting to the core/ Can be a slippery slope
Down deep into truth/ Is hazardous to explore
Learning who we truly are/Knowing what we have buried
Knowing what we have neglected...Yet
It is the nucleus everything else is grouped around
It is the center  that yields gold
It is the matrix where it all originates
It is the hub of activity/It is the umbilical cord of life
It takes courage and determination
To accept, and be honest with what we find
Getting to the core is crucial
Don't fear to tread where knowing is
Becoming who we should be is the only real happiness
http://www.authorsden.com/visit/viewPoetry.asp?id=159582
 Nuclear Energy and Weapon Poems by Unknown Poets:
It lights up our world/ It destroys our world
It protects your country/ It destroys your country
It is good/ It is bad. It is safe/ It is dangerous
It protects people/ It kills people
It will end our world
* * *
Not for protection
Useless weapons that will destroy both us and our world
Can we stop the use of nuclear energy and weapons for the greater good?
Lives are at stake, of course we should
End's the book that we read
Armageddon is near, stop all construction
Ruins are all that are left now
* * *
Nuclear Weapons/ Explosive, bad
Bombing, exploding, slaughtering
Bombs, destruction, protection, energy
Protecting, powering, helping
Good, useful/ Nuclear Energy
http://nuclearweaponsandenergy.weebly.com/nuclear-energy-and-weapon-poems.html
 "هسته" و " سلاح هسته ای" در زنجیری از سروده های این زمانه
 ز نادرستی اهل زمان شکسته شدیم/ ز بس که داد زدیم آی دزد خسته شدیم
ز عشق دست کشیدیم و بهر کشتن خویش/به پایمردی اغیار دسته دسته شدیم
خراب گشت وطن خواهی از من و تو بلی/ میان میوهٔ شیرین زمخت هسته شدیم
سری به‌دست شمال و سری به دست جنوب
بسان رشته در این کشمکش گسسته شدیم... : ملک ‌الشعرای بهار
 ما هسته ی پنهان تماشاییم/ ز تجلی ابری کن بفرست که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم/ باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم
ما جنگل انبوه دگرگونی از آتش همرنگی/صد اخگر برگیر برهم تاب بر هم پیچ
شلاقی کن و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر... : سهراب سپهری
 وقتی که تیر ماه، تنور سپیده را/ بر آسمان تب زده می افروخت
من، خواستار پونه ی عطر آگین/ در لابلای نان جوین بودم
من، هسته های گوجه ی شیرین را/ در ظهر تشنگی
با یک فشار دندان ، می ریختم به خاک... : نادر نادرپور
 در کاوش عظیم نهایت ، ماندیم/ ماندیم و تجربه کردیم.
در ارتفاع هسته/ آغاز را به شک نسپردیم.
آغاز آن نهایت
در بعد هسته ، گردش بودن داشت... : فرخ تمیمی
 در عطر گرم آفتاب دشت های شرق/ آنجا که می روید برای آدمی گندم
این دانه ی زرین برای زیست/ این هسته ی نیرو برای بودن مردم
گویند می روید گلی مسموم
خشخاش/ بندی او گردد هر آنکس بویدش یک بار
فرجام، از هستی شود بیزار... : نصرت رحمانی
 خودم کاشتمش هسته ی رطبی که نیمروزی تابستانی خوردم
به سایه ی سدری که یادگار زنده ی نیای سومم بود
و ندیده بودمش که بروید که و آبش بدهد کی
اما  خودم کاشتمش... : منوچهر آتشی
 ای کاش در میانه ی صحرای هستی ام قطره ای می بارید
اکنون که گوش من در انفجار موشک و تانک و سلاح های هسته ای
در خون افتاده است
ای کاش در میانه ی این خونین عصر ما/ سازی می خزیدم
تا زخمه های زخم های این شکسته را در خود می نشاند.. : ساناز کریمی
مرام بنده و شخص امامه/که بمب هسته ای کلا حرامه
سلاح هسته ای در شرع انور/ حرامه، چون برای قتل عامه
سلاح هسته ای مثل شکنجه/و یا دزدی، حرام و بی دوامه
نمی سازیم بمب هسته ای ما/ اگرچه باعث حفظ نظامه
به دنیا می کنم اعلام بنده/ که این حرفا تماما اتهامه: حسین پویا 
این صدا را بشنوید این رخت از تن دَر کنید/ رنگ ِ شاد و عشق و شور و خنده را باور کنید
صبح ِ فردا را چه دیدید از درون ِ این قفس/ کین چنین رقصنده آسابوسه بر خنجر کنید
ای جوانان نور ِ خورشیدید هستی بخش ِ عشق/قدرتان این نیست شکل ِ صحنه را دیگر کنید
این قمار ِ هسته ای بازندگانش مردمند/ برگه ِ تسلیمشان را ننگ هر دفتر کنید
مرغ ِ آزادی چه شد؟ از او نپرسیدی چه رفت/ خود شکستی خویش را تا مرغ را پرپر کنید
خیز بردارید تا خود را بسازید از درون/ این فساد و جهل را از بیخ و بُن اَبتر کنید
زیر و روی ِ این ولایت حاصلش ویرانگی است/ صبر مان از سر گذشت این شام را آخر کنید
می شکافد هسته اما در دل و جان ِ شما/ این انرژی را بلای جان ِ جادوگر کنید
موجتان پُر بار بادا جفت ِ یکدیگر شوید
این فضای ِ زنده را چون تیر یا آذر کنید: داریوش لعل ریاحی
سه‌شنبه  ۱٨ فروردين ۱٣۹۴ -  ۷ آوريل ۲۰۱۵
http://www.akhbar-rooz.com/printfriendly.jsp?essayId=66280
بنگر به یاخته که ترا بافته ز جان/ شالوده برسه بخش و چنین حال و چون اوست
یک "پرده‌ "دور "بستر" و یک "هسته" آن میان/ ا ما، هزار جسم دگر، اندرون اوست
آن پرده‌ پاسدار و نگهبان بستر است/ برآن " گذار نیک عنا صر" میسر ‌است
بستر گرفته "پرچم رنگین" سوز و ساخت/کانجا "مدار ‌گوهر"بس ریشه شد شناخت
هسته‌ که جای_"اخگر ارث" و صفات اوست/آماده بر"وظایف_ باریک تر" ز موست.... 
شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۱  
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post_31.html
 Chain of Poems on "Nucleus" and "Nuclear Weapon" / English & Persian
Collected & prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-quot-nucleus-quot-and-quot-nuclear-weapon-quot-48875
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/04/blog-post.html
===