۱۳۹۴ آذر ۲۷, جمعه

خر و خرنامه در زنجیری از سروده ها

رباعی مشتی خر
گاوی ست در آسمان و نامش پروین/ یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو، مشتی خر بین: حکیم عمر خیام
احتمالا این رباعی در حالتی گفته شده که خیام از دست مردم عصر خود بسیار رنجیده خاطر بوده است.
http://ganjoor.net/khayyam/robaee/sh144/

خرنامه ی میرزاده عشقی‌ 
دردا و حسرتا جهان شد به کام خر/ زد چرخ سفله، سکه ی دولت به نام خر
خر سرور ار نباشد، پس هر خر از چه روی؟/ گردد همی ز روی ارادت غلام خر
افکنده است سایه، هما بر سر خران/ افتاده است طایر دولت بدام خر...
خر های تیز هوش، وزیران دولتند/ یا حبذا ز رتبه و شان و مقام خر
از آن الاغ تر وکلایند از این گروه / تثبیت شد به خلق جهان احتشام خر
شخص رییس دولت ما، مظهر خر است/ نبود به جز خر، آری قایم مقام خر
چون نسبت وزیر به خر، ظلم بر خر است/انصاف نیست، کاستن از احترام خر...
امروز روز خرخری و خر سواری است/فردا زمان خر کشی و انتقام خر: میرزاده عشقی‌ 
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/11/blog-post_19.html

خرنامه ی عارف قزوینی‌
اهل این ملک ِ بی لجام خرند/ به خدا جمله خاص و عام خرند
از مقامات عالیه خر/ برسد تا وزیر مالیه خر
آن‌که دارد ریاست وزراء/ به خداوند خالق دو سرا
زان خران جملگی بزرگتر است/ می‌توان گفت یک طویله خر است
شحنه و شیخ تا عسس همه خر/ زن و فرزند و همنفس همه ‌خر
سر بازار تا خیابان خر/ شهر و ده، کشور و بیابان خر
از مکلاش تا معمم خر/ فعله و کارگر مسلم خر
واعظ و روضه‌خوان منبر خر/ هم ز محراب تا دم در خر...
زود این مملکت مسخر کن/ بارگیری از این همه خر کن
یا خرابش بکن و یا آباد/ رحمت حق به امتحان تو باد: عارف قزوینی‌
http://www.lajvar.se/1389/08/04/4066/comment-page-1/

خرنامه ی ایرج میرزا
خر عیسی است که از هر هنری باخبرست/هر خری را نتوان گفت که صاحب هنرست
خوش لب و خوش دهن و چابک و شیرین حرکات/کم خور و پر دو و با تربیت و باربرست
خر عیسی را آن بی هنر انکار کند/ که خود از جملة خرهای جهان بی خبرست
قصد راکب را بی هیچ نشان می داند/ که کجا موقع مکث است و مقام گذرست
چون سوارش بر مردم همه پیغمبر بود/ او هم اندر بر خرها همه پیغامبرست
مرو ای مرد مسافر به سفر جز با او/ که تورا در همه احوال رفیق سفرست
حال ممدوحین زین چامه بدان ای هشیار/ که چو من مادح بر مدح خری مفتخرست
من بجز مدحت او مدح دگر خر نکنم/جز خر عیسی گور پدر هرچه خرست: ایرج میرزا
http://www.wikidorj.com/0530.ashx

 غزل بر خر خود سوار :
فتنه ‌ها آشکار می‌بینم/ دست‌ها توی کار می‌بینم
حقه‌بازان و ماجراجویان/ بر خر خود سوار می‌بینم
بهر تسخیر خشک مغزی چند/ نطق‌ها آبدار می‌بینم
جای احرار در تک زندان/ یا به بالای دار می‌بینم... : ملک‌الشعرای بهار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/08/blog-post_20.html

دوستی زان خر بهتر ندیدم
یاد آن دوران كه بودیمان خری /تیزگامی، رهروی خوش منظری...
خانه رفت و باغ رفت و خر برفت / دیده ام هر اولی را آخری
هر چه جستم از پس هشتاد سال/ دوستی زان خر ندیدم بهتری!
حبیب یغمایی

خرنامه ی رویداد ۵۷
مملکت در دست مشتی خائن غارتگر است / بسکه این ملت خر است
حال روشنفکر بیچاره ز بد هم بد تر است/ بسکه این ملت خر است...
هر که حرفی زد ز آزادی دهانش دوختند/ جان ما را سوختند
حرف حق این روز ها گویی گناه منکر است/ بسکه این ملت خر است...
ای خوش آن روزی که بینم جمله را بالای دار/ بر درختان چنار
در چنان روزی وطن از هر بهشتی خوش تر است/ بسکه این ملت خر است
منسوب به هادی خرسندی/ همچنین منسوب به ناصر اجتهادی
https://www.google.com

 غزل خر تصور كرده ای این قوم را
شیخ اگر كفر است آنچه گفته ام/ كفر ماها را تو درمی آوری
خر تصور كرده ای این قوم را / یا كه خود بر نسبت خرها خری
گر شود سوراخ سقف آسمان/ اینچنین باید بگیری پنچری
بنده می پنداشتم هالو منم/ تو كه از هر هالویی هالوتری: محمد رضا عالی پیام (هالو)
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/09/blog-post_16.html

رباعی_ خر خواهي شد
اي آدم خوب و ناز، خر خواهي شد/ اي صاحب فكر باز، خرخواهي شد
هرچندكه گفته اي دگر خر نشوم
باورنكنم تو باز، خر خواهي شد: برگرفته از خرنامه ی عليرضا رضائي:
http://khernamealirezarezai.blogfa.com/

 غزل خر_ صاحب نظر
هر کسی را نتوان گفت که مانند خر است
خر پر از فایده وُ صاحب فضل و هنر است...
هست در هندسه یک قاعده با نام حمار
این دلیلی است که خرعالم و صاحب نظر است...: سراینده ی گمنام
http://aags.blogfa.com/post-134.aspx

رباعی طنز : خرنامه

اگر خواهی بدانی وضع_ ایران
برو "خرنامه" ها را یک به یک خوان

که شاید بر شود یکسر نمایان
نموداری ز شرح_ آن دیاران!

دکتر منوچهر سعادت نوری

Chain of Poems on Donkey & Donkey Booklet, in Persian: Khar Naameh
Abstract: Poems by Marna Kazmaier, Margaret S. Russell, and Kathy Dynge/ Chain of Persian Poems on Donkey & Donkey Booklet/ Persian Quatrain on Donkey Booklet by MSN
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-donkey-amp-donkey-booklet-in-persian-khar-naam-61925
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/12/blog-post_66.html

رباعی طنز : خرنامه


اگر خواهی بدانی وضع_ ایران
برو"خرنامه"ها را یک به یک خوان

که شاید بر شود یکسر نمایان
نموداری ز شرح_ آن دیاران!

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

آهوی وحشی : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها

 
سروده ها
الا ای آهوی وحـشی کـجایی/ مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس/ دد و دامت کمین از پیش و از پـس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم/ مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش/ چراگاهی ندارد خرم و خوش
کـه خواهد شد بگویید ای رفیقان/ رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید/ ز یمن همتش کاری گشاید... : حافظ
 
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد/ ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد...
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد... : حافظ

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم/ که صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم...
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه/ که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی/ که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ/ که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم: حافظ

مرا با چشم آهو زان خوش افتاد/ کز آن آهوی وحشی می‌دهد یاد
بیا ای آهوی وحشی کجایی/ ببین حالم به دشت بینوایی
بیا کز هجر روز خسته حالان/ سیه گردیده چون چشم غزالان
تو در بتخانه چین با بتان یار/ به غار مصر من چون نقش دیوار...: وحشی بافقی

گر آن کاری که من دانم بر آید/ بهل تا در وفا جانم برآید
من آن ایام دولت را چه گویم؟/ که گوی او به چوگانم برآید
کدامین مور باشم من؟ که روزی/ سخن پیش سلیمانم برآید
شکار آهویی زان گونه وحشی/ عجب کز شست و پیکانم برآید
چنان گریم ز هجرانش، که کشتی/ به آب چشم گریانم برآید
برآرد غنچهٔ مهر آن گیاهی/ کز اشک همچو بارانم برآید
رسانم اوحدی را دل به کامی/ لب او گر بدندانم برآید: اوحدی مراغه‌ای
 
این بوی بهارست که از صحن چمن خاست/یا نکهت مشکست کز آهوی ختن خاست...
آن فتنه که چون آهوی وحشی رمد از من/ گوئی ز پی صید دل خستهٔ من خاست
هر چند که در شهر دل تنگ فراخست/ دل تنگیم از دوری آن تنگ دهن خاست
عهدیست که آشفتگی خاطر خواجو
از زلف سراسیمهٔ آن عهدشکن خاست: خواجوی کرمانی

سرو قدی که بود دیدهٔ دلها به رهش/ نیست جز دیدهٔ صاحبنظران جلوه گهش
آه از آن شوخ که سرگشته به صحرا دارد
وحشیان را نگه آن آهوی وحشی نگهش: هاتف اصفهانی

مباش ای رهنورد عشق نومید از تپیدن ها/که در آخر به جایی می رسد از خود رمیدن ها...
رمیدن شیوه ذاتی است صائب شوخ چشمان را
به یاد آهوی وحشی مده از خود رمیدن ها : صائب تبریزی

دلبرا بر روی ماهت این پریشان مو است داری
/سُنبل تر، یا سمن، یا زلف عنبر بو است داری
قامت است این، یا بود شمشاد، یا باشد صنوبر/
یا که سرو بوستانی، یا قد دلجوست داری
این هلال ماه گردون است، یا شمشیر برّان/
 یا خط قوس قزح، یا قبلهٔ ابروست داری
این دو ترک مست خونریز است یا آهوی وحشی
یا دو بادام سیه، یا نرگس جادوست داری... : شاطرعباس صبوحی

از صحبت مردم دل ناشاد گریزد/ چون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد
پروا کند از باده کشان زاهد غافل/ چون کودک نادان که از استاد گریزد
دریاب که ایام گل و صبح جوانی/ چون برق کند جلوه و چون باد گریزد
شادی کن اگر طالب آسایش خویشی/کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد...: رهی معیری

دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود/شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود...
لابه ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت/ آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود
چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب
روز پیری به لباس شب تار آمده بود...: شهریار
 
نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن/ نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن
ای نگاه تو پناهم تو ندانی چه گناهی ست/خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن
تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی/خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن
دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان/لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن
امشب هر اشک من آزرد و خدا را که چه ظلمی ست/ ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن
سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست
آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی


رباعی آهوی وحشی

بیا، ای آهوی_ وحشی کنارم
که من، از دوری_ تو بیقرارم

همیشه عشق تو، در سینه دارم
تویی، گرما و نور_ روزگارم

دکتر منوچهر سعادت نوری

Chain of Poems and Songs on Wild Deer
Abstract:
Poems by Hafez (Translated by Professor Shahriar Shahriari), George Oppen, Robert Burns, and MSN/ Chain of Songs on Wild Deer
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-and-songs-on-wild-deer-61313

۱۳۹۴ آذر ۱۲, پنجشنبه

رباعی : آهوی وحشی



بیا، ای آهوی_ وحشی کنارم
که من، از دوری_ تو بیقرارم

همیشه عشق تو، در سینه دارم
تویی، گرما و نور_ روزگارم
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۴ آذر ۱۰, سه‌شنبه

سنگدل : در زنجیری از سروده ها


هر دم دل خسته‌ام برنجاند یار/ یا سنگدل ست یا نمی داند یار
از دیده به خون نبشته‌ام قصهٔ خویش
می‌بیند و هیچ بر نمیخواند یار: مولوی

بس بگردید و بگردد روزگار/ دل به دنیا درنبندد هوشیار
ای که دستت می‌رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
اینکه در شهنامه‌هاآورده‌اند/ رستم و رویینه ‌تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک/ کز بسی خلقست دنیا یادگار
اینهمه رفتند و مای شوخ چشم/ هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار...
ای که داری چشم عقل و گوش هوش/ پند من در گوش کن چون گوشوار
نشکند عهد من الا سنگدل/ نشنود قول من الا بختیار
سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی/ حق نباید گفتن الا آشکار... : سعدی

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف/ گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من/گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد/ وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من/کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل/یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف...: حافظ

ای بت سنگدل‌، ای خانم زیبای ملوس/ سخت زببندهٔ آغوشی و شایستهٔ بوس
تا توئی دربر من نیست مرا جای فسوس/ انگلیس ار فکند شورش و گر آید روس
تو یقین دان که مرا یک سر موئی غم نیست
گر به ایران نشود، جای دگر، جا کم نیست... : ملک‌الشعرای بهار

سود گرت هست گرانی مکن/ خیره سری با دل و جانی مکن
آن گل صحرا که به غمزه شکفت/ صورت خود در بن خاری نهفت
صبح همی باخت به مهرش نظر/ ابر همی ریخت به پایش گهر...
وان گل خودخواه خود آراسته/ با همه ی حسن به پیراسته
زان همه دل بسته ی خاطر پریش/ هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش...
گل که چنین سنگدلی برگزید/ عاقبت از کار ندانی چه دید
سودنکرده ز جوانی خویش/خسته ز سودای نهانی خویش
آن همه رونق به شبی در شکست/ تلخی ایام به جایش نشست...
خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت/ ز آن که یکی دیده بدو برندوخت
هر که چو گل جانب دل ها شکست/ چون که بپژمرد به غم برنشست
دست بزد از سر حسرت به دست/ کانچه به کف داشت ز کف داده است
چون گل خودبین ز سر بیهشی/ دوست مدار این همه عاشق کشی
یک نفس از خویشتن آزاد باش/ خاطری آور به کف و شاد باش : نیما یوشیج

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا/بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی وبعد ازمرگ سهراب آمدی/سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا... : شهریار
 
سر خود را مزن اینگونه به سنگ/ دل دیوانه ی تنها دلتنگ
منشین در پس این بهت گران/ مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ/ دل دیوانه ی تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است... : فریدون مشیری

ای مرا آزرده از خود گر پشیمانی بیا / نغمه های ناموافق گر نمی خوانی بیا
تا که سر پیچیدی تو از راه وفا گفتم برو/ جز وفا اکنون اگر راهی نمی دانی بیا
یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگدل/ زان همه نامهربانی گر پشیمانی بیا
تاب رنجوری ندارم در پی رنجم مباش/ گر نمی خواهی که جانم را برنجانی بیا
خود تو دانی دردها بر جان من بگذاشتی/ تا نفس دارم اگر در فکر درمانی بیا
دشمن جانم تو بودی درد پنهانم ز تست
با همه این شکوه ها گرراحت جانی بیا : مهدی سهیلی

ای سنگدل که عهد مودّت گسسته ای/ بالِ امیدِ مرغِ دلم را شکسته ای
دَرهَم کشیده روی چو ابروی و چشم را/ مانند گوش بسته به عذری که خسته ای
باری بگو گناه من بی گناه چیست/ کاین سان به روی من دَرِ امیّد بسته ای
کافر چنین عمل نپسندد به دشمنش/ آخر تو از چه دینی و داری و دسته ای
گوید دلم که نرم شود گر که یک پیام/ بَر او بَرَد ز سوی تو پیک خجسته ای
اما خرد علانیه گوید از او بِبُر/ بیهوده پایِ وَعد و وَعیدش نشسته ای
منشین که این محبّت یکسویه مِحنَت است
برخیزی اَر " جلالی " از بند رَسته ای : دکتر عبدالحسین جلالیان (جلالی)

رباعی سنگدل
ای که بودی سنگدل در طول_ عمر
خوشدلی آخر چه آفت داشت کز یاد تو رفت

مهربانی در دل تو غنچه ای هرگز نکاشت
شاید این خصلت به اجداد تو رفت!

دکتر منوچهر سعادت نوری
***
Chain of Poems on Stone Heart
Abstract: English poems by Holly Phan, the Unknown Poet, and Kelly Sue/ Chain of Persian Poems on Stone Heart (Sang Del)/ A Persian Quatrain on Stone Heart (Sang Del) by MSN
Collected & Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-stone-heart-61073/
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/12/blog-post.html

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

سنگدل


ای که بودی سنگدل در طول_ عمر
خوشدلی آخر چه آفت داشت کز یاد تو رفت

مهربانی در دل تو غنچه ای هرگز نکاشت
شاید این خصلت به اجداد تو رفت!

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۴ آذر ۱, یکشنبه

دیوانه: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/ پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو/ ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت/ آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...: مولوی
http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh2219/

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم/همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم...
خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم/ سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست/بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم...: سعدی
http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh397/

زین خرد جاهل همی باید شدن/ دست در دیوانگی باید زدن
هرچه بینی سود خود زان می‌گریز/ زهر نوش و آب حیوان را بریز
هر که بستاید ترا دشنام ده/ سود و سرمایه به مفلس وام ده
ایمنی بگذار و جای خوف باش/ بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
آزمودم عقل دور اندیش را/ بعد ازین دیوانه سازم خویش را: مولوی
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar2/sh54

یا رب این شمع دل افروز زکاشانه ی کیست/جان ماسوخت بپرسیدکه جانانه ی کیست..
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین/ در یکتای که و گوهر یک دانه ی کیست
گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو/زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست: حافظ
http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh67/

روزی که مرا عشق تو دیوانه کند/ دیوانگی کنم که دیو آن نکند
حکم مژه تو آن کند با دل من/کز نوک قلم خواجهٔ دیوان نکند: مولوی
http://ganjoor.net/moulavi/shams/robaeesh/sh719

در آن خلوتگه تاریک و خاموش/ پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لب هایم هوس ریخت/ ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه ی عشق/ ترا می خواهم ای جانانه ی من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه ی من... : فروغ فرخزاد
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/foroogh_farokhzad/12/330

نمی دانم چه می خواهم خدا یا/ به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من/ چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم/ به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها/ به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من/ به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت/ بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند/ برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند/ مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من/ که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد/ خدا را بس کن این دیوانگی ها: فروغ فرخزاد
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/foroogh_farokhzad/9/43

زنجیره ی "دل دیوانه" در سروده ها
جائی نه که گیرد دل دیوانه قراری/ ویران شود این شهر که ویرانه ندارد
***
ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد/ دلا دیوانه شو ،دیوانگی هم عالمی دارد
***
دل اگر دیوانه شد دار الشفای صبر هست/می کنم یک هفته اش زنجیر،عاقل می شود
***
از دل دیوانه ام دیوانه تر دانی که کیست؟/ من، که دائم در علاج این دل دیوانه ام
***
دیوانگی است دل به ره دیده داشتن/ تخم وفا به مزرعه سینه کاشتن
***
بر سر کوی بتان خواهم دل دیوانه ای/تا کنم آنجا بنا از سنگ طفلان خانه ای
http://eshghelahi.blogfa.com/post-163.aspx

زنجیره ی "دیوانه" در سروده و تصویر
نیم دیوانه ای عاقل مکن منعم اگر بینی/ که مجنون وار در راهش دل دیوانه ای دارم

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت (مولوی)

گشت دیوانه و یک سنگ نخورد از طفلی/ کس به حسرت نبود چون دل دیوانه ما

***
دیوانه: در زنجیری از ترانه ها و بازخوانی ها
ترانه ی دل دیوانه - اجرا: ویگن
https://www.youtube.com/watch?v=-osS908MGzA
ترانه ی حال که دیوانه شدم - اجرا: سُلی
https://www.youtube.com/watch?v=9AwFyHe8ppI
ترانه ی دوش دیوانه شدم (من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو: مولوی) - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=mywU2D-Q3DA
ترانه ی دوش دیوانه شدم (من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو: مولوی) - اجرا: علیرضا قربانی
https://www.youtube.com/watch?v=m6D_fx5ZUxc
ترانه ی دوش دیوانه شدم (من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو: مولوی) - اجرا: سالار عقیلی
https://www.youtube.com/watch?v=7hWq9i8ABBQ
بازخوانی و دکلمه ی غزل حافظ/ گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو - اجرا: ف تیزابی
https://www.youtube.com/watch?v=mYZU9oYra-8
ترانه ی ساربان حال که دیوانه شدم میروی - اجرا: خواننده ی افغانی
https://www.youtube.com/watch?v=ISSD-70WxK0
ترانه ی دیوانه/ به زبان انگلیسی - اجرا: سیل هنری اولوسگون اولومیده آدیولا خواننده ی موسیقی پاپ انگلیسی نیجریه‌ای تبار
https://www.youtube.com/watch?v=OWmaoQWX6Ws

رباعی دیوانه
چرا دیوانه ای دلدار او شد؟/ و یا تلخی_ دنیا بار او شد؟
چرا ایام_ تیره یار_ او شد؟/ و اشک و غم نصیب کار او شد
دکتر منوچهر سعادت نوری
Chain of Poems and Songs on Crazy/ Divaneh
Abstract: Poems from Rumi (Translated by Zara Houshmand and Dar-al-Masnavi Group), Hafiz (Translated by Shahriar Shahriari), Ernest Hemingway, Bob Blackwell, and Forough Farrokhzad (Translated by Sholeh Wolpé)/ Various Persian Songs on Divaneh / English Song of Crazy performed by Seal/ Persian Quatrain on Divaneh  by MSN
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

http://iranian.com/posts/chain-of-poems-and-songs-on-crazy-divaneh-60604
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/11/blog-post.html

۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

به مناسبت عملیات تروریستی (جمعه ۲۲ آبان ۱۳۹۴/ ۱۳ نوامبر ۲۰۱۵) در پاریس/ انگلیسی و فارسی


Paris Attacks on 13 November 2015 and a Frightful World
Here is the English translation of a Persian poem composed by MSN in 2012

Where is the sun to shine all over the world
Our world was a place of roses and blossom perfumes
.
What a desolate spot would be a world with no roses and blossom
What a frightful world it would be

Now, think of the future generations and what holds for them
Indeed a frightful world

Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/paris-attack-and-a-frightful-world-60226
For a more complete text of this Poem written in Persian, please see

۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

دیوانه

چرا دیوانه ای دلدار او شد؟
و یا تلخی_ دنیا بار او شد؟

چرا ایام_ تیره یار_ او شد؟
و اشک و غم نصیب کار او شد

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

قبیله ی ما

یک روایت ، قبیله ی ما داشت
آن روایت ، که عاشقی آموخت

از خرد ، بهره ور شود ، آن کس
کز روایت ، حقایقی آموخت
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
===
همچنین نگاه کنید به:
۱ - سروده ی شیوای "قبیله ی من" از سعدی
معلمت، همه شوخی و دلبری آموخت/ جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم/ که کید سحر، به ضحاک و سامری آموخت
هزار بلبل دستان سرای عاشق را/ بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب و قمر/ از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت
همه قبیله ی من، عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت...: سعدی
http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh32/
۲ - "قبیله ها" و سروده ها و ترانه ها‏
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/09/blog-post.html

۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

لبخند (تبسم): از نگاه یک سراینده


۱
ای ژوکوند آن رمز_ لبخند تو چیست؟/ یا که آن لبخند_ تو، از بهر_ کیست؟
دیده ایم، بسیار لبخند، از کسان/ هیچ یک ، اما ، همانند_ تو نیست

۲
این مُلْک نیست ، که اینجا جهنم است/خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق/ اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است

۳
بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است
از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است

۴
تا خشم و غضب بر دل_ این خاک بیفتاد
يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد...
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسار
بس پیر و جوان ، قافله ای بهر عزا شد...

۵
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای، ‌شد یار_ جانی
نگاه اش، یک شهاب گرم و گیرا/ لب اش، همچون شراب_ ارغوانی
رخ اش، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم، شیوه ی او جاودانی
تن اش ، گلبرگ صبح_ آشنایی/ دل اش، دریای صاف_ مهربانی
سخن هایش، فصیح و نغز و شیوا/ که "روحانه" و 'جانانه"، معا نی...

۶
من منتظر_ چنان شبی هستم/ مستانه، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت/ خوش، زندگی_ دوباره بر پایی...
رخشان به شعف، شکوه و شادابی/ انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی، درون_ هر ذره/ تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی/ هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی...

۷ 
دلبسته ام، به آنکه رخ اوست، بس نکو/ بر می خورم همیشه به او، وقت_ ماه نو
لذت برم همی، ز تماشای_ آن جمال/ هر لحظه ای که اوست ، به لبخند و گفتگو
باشم، کنار_ پنجره، در انتظار_ او/ تا جلوه گر کند، رخ_ خود را، ز روبرو
بینم، ز پیچ کوچه، به این سو، نهاده رو/ زیباست، کار او، که خرامد بسان_ قو
دکتر منوچهر سعادت نوری

لبخند مرموز ژوکوند

ای ژوکوند آن رمز_ لبخند توچیست؟
یا که آن لبخند_ تو، از بهر_ کیست؟

دیده ایم ، بسیار لبخند ، از کسان
هیچ یک ، اما ، همانند_ تو نیست

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۴ آبان ۱۵, جمعه

بسان قو


دلبسته ام، به آنکه رخ اوست، بس نکو
بر می خورم همیشه به او، وقت_ ماه نو

لذت برم همی ، ز تماشای_ آن جمال
 هرلحظه ای که اوست ، به لبخند و گفتگو

باشم ، کنار_ پنجره ، در انتظار_ او 
تا جلوه گر کند ، رخ_ خود را ، ز روبرو

بینم، ز پیچ کوچه ، به این سو، نهاده رو
زیباست ، کار او ، که خرامد بسان_ قو
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
========
همچنین نگاه کنید به:
 ۱- سروده ی شیوای "دل_ تمام جهان چون رخ نکو خواهد" از قاآنی:
به هر کجا که خرامد متابعت کنمش/ اگر به خطهٔ خوارزم اگر به صُقع یمن
گرفتم آنکه بلایی ست عشق روی بتان/بلا چو عام بود دلکش‌ست و مستحسن
دل تمام جهان چون رخ نکو خواهد
دل من ست ‌که مایل شده به وجه حسن... : حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی
۲ - " قو" در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/02/blog-post_5.html
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/11/blog-post_6.html

۱۳۹۴ آبان ۱۲, سه‌شنبه

"لبخند" : در زنجیری از سروده ها


شب ‌که حیرت ‌با خیالت‌ طرح ‌قیل ‌و قال ریخت/همچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت
یک‌ سحر تا نقش‌بندم‌ صد چمن‌رنگم شکست/تا به پروازی رسم اندیشه چندین بال ریخت
همچو دل آیینهٔ ‌وهمی به دست افتاده است/می‌توان از لاف‌هستی یک‌جهان تمثال ریخت
یک نفس چون سایه گشتم غافل از خورشید عشق/بر سراپایم سواد نامهٔ اعمال ریخت
آبم از شرم سماجت پیشگان این چمن
بهر یک لبخنده نتوان آبرو هرسال ریخت... : میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی

گویند مرا چو زاد مادر/ پستان به دهن گرفتن آموخت
شب ها سر گاهواره ی من/ بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد/ تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف برزبانم/ الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من/ بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست: ایرج میرزا جلال‌الممالک

دید موری طاسک لغزنده‌ای/ از سر تحقیر، زد لبخنده‌ای
کاین ره از بیرون همه پیچ و خم است/ وز درون، تاریکی و دود و دم است
فصل باران است و برف و سیل و باد/ ناگه این دیوار خواهد اوفتاد
ای که در این خانه صاحبخانه‌ای/ هر که هستی، از خرد بیگانه‌ای
از برای کار خود، پائی بزن/نوبت تدبیر شد، رائی بزن...: پروین اعتصامی

داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا/ آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا
در هوای دوستداران دشمن خویشم رهی
در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا : رهی معیری

زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوت ناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر
با لبخندی بی معنی می گوید 'صبح بخیر'...: فروغ فرخزاد

ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی/چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکده عشق و محبت بودی/ چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی
خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من/ نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست/ تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی
شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان
با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی... :شهریار (در سوگ استاد ابوالحسن صبا)

سرنهادن بر سیه دل سینه ها/ سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن/ زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها/گم شدن در پهنه ی بازارها...: فروغ فرخزاد

می تراوید آفتاب از بوته ها/ دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشای یار باد/ مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت/ پرتویی در آب روشن ریخته
او صدا را درشیار باد ریخت/جلوه اش با بوی خاک آمیخته...: سهراب سپهری

خورشید، پشت پنجره ی من/ چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود
در زیر سیل باران، خاموش می گریست
من، در فروغ شامگهان، طرح کوچه را/ می دیدم و به آینه پیوند می زدم
در پیچ کوچه، نارونی پیر/ تنها نشسته بود درکنده اش نسیم، نفس می زد
باران، وجود خالی خشک درخت را/می دید و با نسیم، همآغوش می گریست
خورشید، پشت پنجره ی من/ چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود
در زیر سیل باران، خاموش می گریست
من ، در کنار پنجره لبخند می زدم: نادر نادرپور

شبی همراه این اندوه جانکاه/ مرا با شوخ چشمی گفتگو بود
نه چون من های و هوی شاعری داشت/ولی شعر مجسم چشم او بود
به هر لبخند یک حافظ غزل داشت/ به هر گفتار یک سعدی سخن بود
من از آن شب خموشی پیشه کردم
که شعر او خدای شعر من بود... :  فریدون مشیری

من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت/ این فال را برای دلم دید
دیری ست مثل ستاره ها چمدانم را از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام/ ولی مهلت نمی دهند که مثل کبوتری در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند خود را به کاروان برسانم
اما من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت/این فال را برای دلم دید: دکتر شفیعی کدکنی

بر این پیاله،  نقش_ لب_ یار مانده است
از بزم_ عشق، خاطره، بسیار مانده است
همراه_ یاد_ بوسه ی گرم از لبان_ یار
لبخند_ او،  به پرده ی پندار مانده است

دکتر منوچهر سعادت نوری

همچنین نگاه کنید به : ۱ - خنده ها در زنجیری از سروده ها ی این زمانه
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/01/blog-post_19.html
۲ - لبخند (تبسم): از نگاه یک سراینده
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/11/blog-post_36.html
Chain of Notes and Poems on Smile/ Lab-Khand
Abstract: Definitions/ Types of Smile/ Historical Background of the Smile/Fifteen of the Best Benefits of Smiling/ Some Famous Quotations about Smile/ Poems by Lord Byron, Forough Farrokhzad and MSN/ Chain of Persian poems on Smile
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

۱۳۹۴ آبان ۱۰, یکشنبه

"دیو": در زنجیری از سروده ها

همه رای با مرد دانا زنید/ دل کودک بی‌ پدر مشکنید
از اندیشهٔ دیو باشید دور/ گه جنگ دشمن مجویید سور...: فردوسی

چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم
چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را...: مولوی

کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی/ دیو خوشروی به از حور گره پیشانی
آرزو می‌کندم با تو دمی در بستان
یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی...: سعدی

بر سر آنم که گر ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست/ ور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید...: حافظ
 
ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر یکی کله خود/ ز آهن به میان یکی کمر بند
تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم نحس دیو مانند
با شیر سپهر بسته پیمان/ با اختر سعد کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون/ سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلک مشت/ آن مشت تویی، تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری/ از گردش قرن ها پس افکند
ای مشت زمین بر آسمان شو/ بر ری بنواز ضربتی چند
نی نی، تو نه مشت روزگاری/ ای کوه نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسردهٔ زمینی/ از درد ورم نموده یک چند
شو منفجر ای دل زمانه/ وآن آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین، سخن همی گوی
افسرده مباش، خوش همی خند...: ملک‌الشعرای بهار

من نگویم ترک آیین مروت کن ولی/ این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند
دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی/ دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند
منزلت خواهی مکان در کنج تنهایی گزین
گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند: رهی معیری

هر که شیطان را به جایم برگزیند او/ آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
آفریدی خود تو این شیطان ملعون را/ عاصیش کردی او را سوی ما راندی
این تو بودی این تو بودی کز یکی شعله/ دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی
مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد...: فروغ فرخزاد

من سازم، بندي آواز، برگيرم، بنواز/ برتارم، زخمه ي "لا" مي زن، راه فنا مي زن
من دودم، مي پيچم، مي لغزم، نابودم
مي سوزم، مي سوزم، فانوس تمنايم، گل كن تو مرا و درآ
آيينه شدم، از روشن و از سايه بري بودم، ديو و پري آمد، ديو و پري بودم در بي خبري بودم
قرآن بالاي سرم، بالش من انجيل، بستر من تورات، زبر پوشم اوستا، مي بينم خواب
بودايي در نيلوفر آب، هر جا گل هاي نيايش رست، من چيدم...: سهراب سپهري
 
این شعر را برای تو می گویم/ در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز/ در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست/ در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد/ پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان/ از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد/ کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک/ پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز/ انگشت های نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید/بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم/ اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد/ بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را/ بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند/ اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم/ بی قدر تر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی/ دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم/ نوری ز صبح روشن بیداری...: فروغ فرخزاد
 
این همایون مرغ زیبای اساطیری/استخوان خواری که اکنون آدمی خوار است
طعمه هایش را که ما بودیم یک یک از زمین برچید/ ناگهان برخاست
یونسی گشتم که رفتم در دل ماهی
گم شدم در قعر دریای شگرف آسمان با او
یا سلیمانی شدم بر گرده ی آن دیو درگاهی
پرکشیدم از کران تا بیکران با او/در دل آفاق آرام شبانگاهی...: نادر نادرپور

لای لای، ای پسر کوچک من/ دیده بربند که شب آمده است
دیده بر بند که این دیو سیاه
خون به کف، خنده به لب آمده است...: فروغ فرخزاد

همچو دیوی سهمگین در خواب/ پیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتاب
درکنار برکه ی آرام اوفتاده صخره ای پوشیده از گلسنگ
کز تنش لختی به ساحل خفته و لختی دگر در آب...: مهدی اخوان ثالث

سال ها پیش از این، فرشته ی من/ بند بر دست و مهر بر لب داشت
در نگاه غمین دردآمیز/ گله ها از سیاهی شب داشت
سال ها پیش از این، فرشته ی من/ بود نالان میان پنجه ی دیو
پیکرش نیلگون ز داغ و درفش/ چهره اش خسته از شکنجه ی دیو
دیو ، بی رحم و خشمگین، ‌او را/ نیزه در سینه و گلو کرده
مشتی ازخون او به لب برده/پوزه ی خود در آن فرو کرده...
اینک اینجا فتاده لاشه ی دیو/ ناله از فرط ضعف بر نکشد
لیک زنهار ای جوانمردان/ که دگر دیو تازه سر نکشد: سیمین بهبهانی

خشکید و کویر لوت شد دریامان/ امروز بد و از آن بتر فردامان
زین تیره دل دیو صفت مشتی شمر
چون آخرت یزید شد دنیامان: مهدی اخوان ثالث

گردونه ی طلایی خورشید با اسب های سرکش
با یالهای افشان با صد هزار نیزه ی زرین بیدمشک/بر روی کوهسار پدیدار می شود
دیو سپید برف ازخواب سهمگینش بیدار می شود
تا دست می برد که بجنبد ز جای خویش/ در چنگ آفتاب گرفتار می شود
در قله ی دماوند بر دار می شود...: فریدون مشیری
 
آه چه شام تیره ای از چه سحر نمی شود/دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود
سقف سیاه آسمان سودئه شده ست از اختران/ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمی شود
وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان/چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمی شود
مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو/ بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی شود
کودک بینوای من گریه مکن برای من/گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی شود
باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو/از چه ز بانک زاغ ها گوش تو کر نمی شود
ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من
بی همه گان به سر شود بی تو به سر نمی شود: حمید مصدق

گل من میان گل های کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی به کدام راه رفتی؟
گل من تو راز ما را به کدام دیوگفتی؟
که بریده ریشه ی مهر شکسته شیشه ی دل
منم این گیاه تنها به گلی امید بسته همه شاخه ها شکسته
به امید ها نشستیم و به یادها شکفتیم
در آن سیاه منزل به هزار وعده ماندیم
و به یک فریب خفتیم: محمود مشرف آزاد تهرانی

تا گشودم چشم رفته بود آن کاروان و مانده بود از او
گرد انبوهی پریشان چون تنور دیو در صحرا
که نیارم دید از بس تیرگی دیگر
جای پای کاروان رفته را یا پیش پایم را...: محمدرضا شفیعی کدکنی

ای دیو که در لباس دینت بینم/ دستان ستم درآستینت بینم
در قصر و اوین شکنجه کردی سی سال
روزی برسد که در اوینت بینم: محمد جلالی چیمه (م. سحر)

چه شود اگر که روزی، ‌تو بسان خشم_ توفان/ شکنی سکوت دیرین، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان، چو فرشته رخ نمایی/ که ‌رها دهی دیاری، ز حصار و بند_ دیوان
و فرو کشی ستمگر، ز فراز_ برج_عاج اش/ فکنی به باد برج اش، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر، همه از عطر_ شقایق/ وبه رقص، گیسوان را، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری، به پناه_ جامه ای شیک/ نه به آنکه جبر گوید، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق، به سلا م_گرم_عاشق/ به پیام_جام_حا فظ، که دمی شوی ‌غزلخوان...
دکتر منوچهر سعادت نوری

صبر كن بايد هنوز از بام سختي ها گذشت/از تو مي بايد شنيد از اين همه آوا گذشت
مي توان با همصدايي ديو را در شيشه كرد/ روي بال شعر تو از جهل  بي پروا گذشت
مي توان با هر سرودت پردة ظلمت دريد/كاوه سان با خيل ياران همدل و هم پا گذشت
خاك گلگون وطن را؛ طوطياي ديده كرد
با شعار دوستي  از معبر دنيا گذشت...: داريوش لعل رياحي

ای دیوِ صد هزار سرباز، با لشگرِ دروغِ واژه هایِ بی ریشه ات بتاز
غوغایِ پُر فریب و هیابانگِ مَنگِ تو، حریفِ قناری ی خوشخوانِ شعرم نیست
بر بامِ کاغذی شعرِ هایِ من، صدها هزار پرنده ی خوشخوان مست می کنند
هر نیست، چون این دلِ در هم شکسته را هست می کنند
هرچند گوش آدمیان کَر و چشمشان کور است، سرِ سلیمان سلامت
فردا، بارعامٍ صد ها هزار پرنده ی کاغذی ست: خسرو باقرپور

یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/ آتش قهر و غضب را، افکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب/ شعله ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ها، فریادها گردد، بسان بانگ موج/ موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک/ داد_ ديرين را ستاند، از بسی بیدادگر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف/ روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر پدید/ دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد/ تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آید که گردون، این فلک، این آسمان
چترمهرخویش بگشاید، خوش وگسترده تر
دکتر منوچهر سعادت نوری
Chain of Poems on Demon/ Deeve
Abstract: Poems by Hafez, Mikhail Lermontov, Edgar Allan Poe, M. T. Bahar, Forugh Farrokhzad and MSN
Collected and Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-demon-deeve-59525
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/11/blog-post_1.html

۱۳۹۴ آبان ۵, سه‌شنبه

غم مخور : در زنجیری از سروده‌ها و ترانه ها / انگلیسی و فارسی

Your lost Joseph will return to Canaan, do not grieve
This house of sorrows will become a garden, do not grieve
Oh grieving heart, you will mend do not despair
This frenzied mind will return to calm, do not grieve
When the spring of life sets again in the meadows
A crown of flowers you will bear, singing bird, do not grieve
If these turning epochs do not move with our will today
The state of time is not constant, do not grieve
Lose hope not, for awareness cannot perceive the concealed
Behind the curtains hidden scenes play, do not grieve
Oh heart, should a flood of destruction engulf the world
If Noah is at your helm, do not grieve
As you step through the desert in desire of Ka’aba
The thorns may reproach you, do not grieve
Home may be perilous and destination out of reach
But there are no paths without an end, do not grieve
Our state in separation from friends and with demands of foes
The divine who turns circumstance knows all, do not grieve
Hafez, in the corner of poverty and loneliness of dark nights
Until your words echo prayers and lessons of Quran, do not grieve: Hafez
http://ghiasi.org/2009/06/yousef-e-gomgashtehlost-joseph/

Remember me when I am gone away
Gone far away into the silent land;
When you can go no more hold me by the hand,
Nor I half turn to go yet turning stay.
Remember me when no more day by day
You tell me of our future that you planned:
Only remember me; you understand
It will be late to counsel then or pray.
Yet if you should forget me for a while
And afterwards remember, do not grieve:
For if the darkness and corruption leave
A vestige of the thoughts that once I had,
Better by far you should forget and smile
Than that you should remember and be sad: Christina Rossetti
http://www.muchloved.com/gateway/bereavement-poems-and-funeral-readings.htm

يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور/ کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور 
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن/ وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور   
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور ...: حافظ
http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh255/ 

یوسف گمگشته پیدا شد در آلمان غم مخور/ گفت دیگر برنمی گردم به کنعان غم مخور
ای پناهنده کنون که رفته ای در جای امن/ از غم سوریه بگذر بهر لبنان غم مخور ..: هادی خرسندی
http://www.akhbar-rooz.com/printfriendly.jsp?essayId=69813

غم مخور : در زنجیری از سروده‌های فکاهی و جدی
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-200.html

رباعی: گویند غم مخور
گویند غم مخور، بهشت می شود جهان
یابی رها ، ز دوزخ_ ظلم_ ستمگران
گوییم، تا که خلد_ برین رخ کند عیان
ماییم بر فنا ، و نباشیم در میان : دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/10/blog-post_26.html

ترانه ها
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور - اجرا: محمد رضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=lTkyQvB_oYY
غم مخور - اجرا: شکیب سوزان خواننده ی افغانی
https://www.youtube.com/watch?v=w_NRQvjvbS4

تهیه و تدوین:
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۴ آبان ۴, دوشنبه

رباعی : گویند غم مخور


 گویند غم مخور

گویند غم مخور، بهشت می شود جهان
یابی رها ، ز دوزخ_ ظلم_ ستمگران
گوییم، تا که خلد_ برین رخ کند عیان
ماییم، بر  فنا ، و نباشیم  در میان!

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

فلسفه های یک سراینده



باغ ما حاشیه ی چشمه ی عشق، دامنه ی تپه ی نور
روی_ یک خاک_ بلور، ز غباری و سیه دودی دور
باغ ما، جای گره خوردن_ احساس و نیاز
باغ ما "نقطه ی" برخورد_ لب و دیده ی باز
"گوشه ای" بهر تماشای گل_ کوکب و ناز
صحنه ی فلسفه بافی و سرود و آواز
باغ ما در طرف_ خانه ی دانایان بود
باغ ما "مرکز"_  یک"دایره ی" خلوت_ جانان بود
باغ ما، چون "هرم"_ میوه درختان بود
باغ ما "قاعده ی" عطر_ بسا بستان بود
باغ ما روزنه ای سوی فضاهای بهشتی_ زمان بود
باغ ما،  "زاویه ی" اهل_ طرب،  حوری و غلمان بود
باغ ما نادره ای، بر همه ی"قطر" و به هر "قوس"_ جهان بود
تک و بیتا، به همه "طول" و به هر "عرض"_ مکان بود/ باغ ما....

دوستی، هم هنرست، هم زیباست/ روشنی بخش_ تمام_ دنیاست
مکتب و فلسفه ی هر داناست/ دوستی، با مردم_ دانا رواست
دوستی، کردار و کاری پر بهاست/ راه_ امروز، به سوی فرداست
مذهب و شیوه و آیین_ صفاست/ فصلی از دفتر_ مهرست و وفاست
دوستی، صفحه ای از رمز_ بقاست/ عطر نیلوفر_ خوش رنگ_ فضاست
خصلت_ آدمیانی والاست/ پیشه ی نیک_ بسا انسان هاست

برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم/ شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
افسرده مانده است و ز شادی گسسته است
آن روز های دور، چه دل ها که با خدا/ عاشق به کار نیک و فضیلت ها
این روز ها ، رخ ابلیس بر فضا/ جمعی به چنگ و ساز_ رذ یلت ها
مداحیان_ فلسفه ی گریه و عزا/ هر سو که می روم نفسی خوش نیست
هرآشنا و غریبی که می رسد/ گوید درین دیار کسی خوش نیست...

۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

باغ ما

با الهام از گفته های شیوا و دلنشین_ ادبی، فلسفی و هندسی_ زنده یاد سهراب سپهری پیرامون_ "باغ ما" در سروده ی صداي پای آب

باغ ما

باغ ما حاشیه ی چشمه ی عشق، دامنه ی تپه ی نور
 روی_ یک خاک_ بلور، زغباری و سیه دودی دور

باغ ما، جای گره خوردن_ احساس و نیاز
باغ ما "نقطه ی" برخورد_ لب و دیده ی باز

"گوشه ای" بهر تماشای گل_ کوکب و ناز
صحنه ی فلسفه بافی و سرود و آواز

باغ ما در طرف_ خانه ی دانایان بود
باغ ما "مرکز"_  یک"دایره ی" خلوت_ جانان بود

باغ ما، چون "هرم"_ میوه درختان بود
باغ ما "قاعده ی" عطر_ بسا بستان بود

باغ ما روزنه ای سوی فضاهای بهشتی_ زمان بود
باغ ما،  "زاویه ی" اهل_ طرب،  حوری و غلمان بود

باغ ما نادره ای، بر همه ی"قطر" و به هر "قوس"_ جهان بود
تک و بیتا، به همه "طول" و به هر "عرض"_ مکان بود
باغ ما....
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

فلسفه: در زنجیری از سروده های این زمانه

گفتم این فلسفه و شعر چه باشد گفتا/ دست و پایی شل وانگه نظر بینایی
گفتمش مرد ریاست که بود گفت کسی/کز پی رنج و تعب طرح کند دعوایی
گفتم از علم نظر علم یقین خیزد؟ گفت/ نظر علم و یقین نیست جز استهزایی
گفتمش چیست به گیتی ره تقوی‌؟ گفتا
بهتر از مهر و محبت نبود تقوایی... : ملک‌الشعرای بهار

باغ ما در طرف سايه ي دانايي بود/باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
باغ ما نقطه ي برخورد نگاه و قفس و آينه بود
باغ ما شايد، قوسي از دايره ي سبز سعادت بود
ميوه ي كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب
آب بي فلسفه مي خوردم/ توت بي دانش مي چيدم... : سهراب سپهری

حیاط خانه ما تنهاست/ پدر می گوید از من گذشته ست
من بار خود رابردم و کار خود را کردم/ و در اتاقش
از صبح تا غروب یا شاهنامه می خواند یا ناسخ التواریخ...
مادر همیشه در ته هر چیزی دنبال جای پای معصیتی می گردد...
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است.... : فروغ فرخزاد

پس بی دلیل نیست که در آستین مان
و در لابلای کتفمان همواره خنجریست پنهان
نیچه یادش به خیر با شعر فلسفه می بافت
مثل کسی که بخواهد با سایه ی آفتاب بسازد
در گردباد جنون تاخت ، می شتافت ، می گداخت
سرانجام با آفتاب سایه ساخت: نصرت رحمانی

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم/ آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار
در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم/ جز رنگ ریا هیچ نمانده است به رخسار
تنهایی خود را به چهار آینه دیدم/ بیزارم، بیزارم، بیزارم، بیزار
ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی
مشت همه را باز کن، ای کاشف اسرار: دکتر فاضل نظری

فلسفه های یک سراینده
باغ ما حاشیه ی چشمه ی عشق، دامنه ی تپه ی نور
 روی_ یک خاک_ بلور، ز غباری و سیه دودی دور
 باغ ما، جای گره خوردن_ احساس و نیاز
 باغ ما "نقطه ی" برخورد_ لب و دیده ی باز
"گوشه ای" بهر تماشای گل_ کوکب و ناز
 صحنه ی فلسفه بافی و سرود و آواز
 باغ ما در طرف_ خانه ی دانایان بود
 باغ ما "مرکز"_  یک"دایره ی" خلوت_ جانان بود....
***
برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم/ شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
 امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
 افسرده مانده است و ز شادی گسسته است
 آن روز های دور، چه دل ها که با خدا/ عاشق به کار نیک و فضیلت ها
 این روز ها ، رخ ابلیس بر فضا/ جمعی به چنگ و ساز_ رذ یلت ها
 مداح_ فلسفه ی گریه و عزا.../ هر سو که می روم نفسی خوش نیست
 هرآشنا و غریبی که می رسد/ گوید درین دیار کسی خوش نیست...
***
دوستی، هم هنرست، هم زیباست/ روشنی بخش_ تمام_ دنیاست
مکتب و فلسفه ی هر داناست/ راه_ امروز به سوی فرداست
مذهب و شیوه و آیین_ صفاست/ فصلی از دفتر_ مهرست و وفاست
دوستی، صفحه ای از رمز_ بقاست/ عطر نیلوفر_ خوش رنگ_ فضاست
خصلت_ آدمیانی والاست/ پیشه ی نیک_ بسا انسان هاست
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/10/blog-post_8.html
Philosophical Poets and a Chain of Poems on Philosophy/ in Persian: Falssafeh
Abstract: Notable Iranian and Western philosophical poets/ Philosophical Poems by John Ashbery, Percy Bysshe Shelley, and Sohrab Sepehri/ Chain of Persian Poems on Philosophy/ Persian Poems on Philosophy by MSN
Collected & Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

http://iranian.com/posts/philosophical-poets-and-a-chain-of-poems-on-philosophy-in-persia-58568
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_15.html

۱۳۹۴ مهر ۱۴, سه‌شنبه

دوستی

دوستی، هم هنرست، هم زیباست
روشنی بخش_ تمام_ دنیاست

مکتب و فلسفه ی هر داناست
دوستی، با مردم_ دانا رواست

دوستی، کردار و کاری پر بهاست
راه_ امروز، به سوی فرداست

مذهب و شیوه و آیین_ صفاست
فصلی از دفتر_ مهرست و وفاست

دوستی، صفحه ای از رمز_ بقاست
عطر نیلوفر_ خوش رنگ_ فضاست

خصلت_ آدمیانی والاست
پیشه ی نیک_ بسا انسان هاست

دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/10/blog-post_6.html
Chain of Poems on Friendship/ in Persian: Doosti
Abstract: Poems by Ella Wheeler Wilcox, Robert Frost, Emily Jane Bronte, Alexander Pushkin, and Kahlil Gibran/ Persian Poem on Friendship (Doosti) by MSN
Collected & Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-friendship-in-persian-doosti-58410
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_15.html

۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

برگشتن ها: در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on Return
Hawk told the statue "over land I glide"
Statue said, "I’m fine, enjoy your ride."
When I am glad, I can go to sleep
But go for a walk when I’m sad and weep
If in the bottom of a dark well dwell
For handsome Joseph, at least, must fare well
Where beloved is, is ideal place
Bottom of a well, or high up in space.
In deep dark ocean the oyster will hurl
All caution with joy, searching for pearl.
When God sweeps away all your greed
Return to your soul, the sole guide you need…: Rumi
(Translated by Shahriar Shahriari)
http://www.rumionfire.com/shams/rumi051.htm
For ages you have come and gone courting this delusion.
For ages you have run from the pain and forfeited the ecstasy.
So come, return to the root of the root of your own soul.
Although you appear in earthly form
Your essence is pure Consciousness.
You are the fearless guardian of Divine Light
So come, return to the root of the root of your own soul…: Rumi.
http://www.goodreads.com/quotes/101599-for-ages-you-have-come-and-gone-courting-this-delusion
I shall return again; I shall return
To laugh and love and watch with wonder-eyes
At golden noon the forest fires burn,
Wafting their blue-black smoke to sapphire skies.
I shall return to loiter by the streams
That bathe the brown blades of the bending grasses,
And realize once more my thousand dreams
Of waters rushing down the mountain passes.
I shall return to hear the fiddle and fife
Of village dances, dear delicious tunes
That stir the hidden depths of native life,
Stray melodies of dim remembered runes.
I shall return, I shall return again,
To ease my mind of long, long years of pain: Claude McKay
http://www.poemhunter.com/poem/i-shall-return/
How she let her long hair down over her shoulders,
Making a love cave around her face. Return and return again.
How when the lamplight was lowered she pressed against him,
Twining her fingers in his. Return and return again.
How their legs swam together like dolphins
And their toes played like little tunnies. Return and return again.
How she sat beside him cross-legged,
Telling him stories of her childhood. Return and return again.
How she closed her eyes when his were open,
How they breathed together, breathing each other.
Return and return again… : James Laughlin 
http://www.poetryfoundation.org/poem/175666
برگشتن ها: در زنجیری از سروده ها
گفت یارب بارها برگشته ‌ام/ توبه‌ ها و عهدها بشکسته‌ ام
کرده‌ ام آن ها که از من می‌ سزید/ تا چنین سیل سیاهی در رسید
نوبت جستن اگر در من رسد
وه که جان من چه سختی ها کشد... : مولوی
زندگی شد من و یک سلسله ناکامی ها/مستم از ساغر خون جگر آشامی ها
بسکه با شاهد ناکامیم الفت ها رفت/ شادکامم دگر از الفت ناکامی ها
بخت برگشته ی ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی ها... : شهریار
نه غار کهف/ نه خواب قرون/ چه می بینم؟
به چشم هم زدنی روزگار برگشته است
به قول پیر سمرقند/ همه زمانه دگر گشته است....
نه آفتاب حقیقت نه پرتوی ایمان
فروغ راستی از خاک رخت بربسته است
و آدمی افسوس/ به جای آنکه دلی را ز خاک بردارد
به قتل ماه کمر بسته است...
یکی یه پرسش بی پاسخم جواب دهد
یکی پیام مرا/ ازین قلمروی ظلمت به آفتاب دهد
که در زمین که اسیر سیاهکاری هاست
و قلب ها دگر از آشتی گریزان است
هنوز رهگذری خسته را تواند دید که با هزار امید چراغ در کف
در جستجوی انسان است: فریدون مشیری
در شهر ناشناخته اي پرسه مي زدم/ ديوارهاي شهر مرا مي شناختند 
اما ز آشنايي خود دم نمي زدند/ گويي نقاب ترس به رخساره داشتند
من جز سكوت خويش ، نقابي نداشتم... : نادر نادرپور
به تو بر خواهم گشت/ به تو ای جامعه ِ بسته ِ آزادی کُش
به تو ای خاک ِ بلا دیده ِ بیداد نشان
به تو ای شهر که در دفتر ِ نقاشی ها
سر به البرز کشانیده تنت/ به تو ای کوچه ی باریک و چنار ِ دم ِ در
به تو ای خانه ی خالی شده از مهر ِ پدر/ به تو بر خواهم گشت
دیر گاهی است که این بختک ِ نا همگون را
پرده از چهره جدا کرده ، زمان
و مچاله شده این دلق ِ پُر از ننگ ِ تبه کاری ها .
زندگی را به تماشای تبسم ببرید
باز هم ، نغمه آزادی را می نشانید به قلب ِ دگران/ به تو بر خواهم گشت
تا شوم مثل ِ تو ، آن/ و بیابم و بیابیم ، توان
با شما ای پدران/ ای همه گان: داریوش لعل ریاحی
چهارشنبه  ۲۵ شهريور ۱٣۹۴ -  ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۵

برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم
شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
افسرده مانده است و ز شادی گسسته است
آن روز های دور، چه دل ها که با خدا
عاشق به کار نیک و فضیلت ها
این روز ها ، رخ ابلیس بر فضا
جمعی به چنگ و ساز_ رذ یلت ها
مداح_ فلسفه ی گریه و عزا
امروزه شهر_من، افسرده مانده ست و ز شادی گسسته است
دیوار ها شکسته و بس کوچه بسته است
این قهقرا به کجا می کشاندم
دراین هوای دوزخی شهر/ مداحیان_ فلسفه ی گریه و عزا
هر سو که می روم نفسی خوش نیست
هرآشنا و غریبی که می رسد
گوید درین دیار کسی خوش نیست
هریک به انتظار، درحد انفجار
امروزه شهر_من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
بغضی ز خا طره ، به گلوها نشسته است
۱۶ آوریل ۲۰۱۰
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۴ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

درین شهر غریبیم: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها




ما در ره عشق تو اسیران بلاییـم/ کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که در این شهـر غریبیم/بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج منـاجـات نشینیـم/ وجدی نـه که در گرد خرابات برآییم
نه اهل صلاحیـم و نه مستان خرابیم/ اینجا نه و آنجا نه که گوییم کجاییم
حلاج وشانیم که از دار نترسیم/ مجنون صفتانیم که در عشـق خداییم
ترسیدن ما گرچه که از بیم بلا بود/ اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست/ گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است/ بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم...: مولوی

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر/ به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
در آفاق گشادست ولیکن بسته ست/ از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر
من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر/ از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر
گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد/ ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی/ باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
این حدیث از سر دردیست که من می‌گویم/ تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست/ رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر
عشق پیرانه سر از من عجبت می‌آید/ چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر
من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم/ رنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر
عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند/ برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر
سعدیا پیکر مطبوع برای نظرست/ گر نبینی چه بود فایده ی چشم بصیر: سعدی

ای توانگر در خود برمن مسکین بگشای/ بیخودم کن نفسی وبخودم ره بنمای
روی بنمای که چون جسم بجان محتاجست/ دل بدیدار تو ای صورت تو روح افزای
سوی میدان تفاخر شو ودر پای فگن/ زلف چوگان سرو گوی از همه خوبان بر بای
بر سر کوی تو تا چند بآب دیده/ خاک را رنگ دهیم از مژه خون پالای
در ره عشق تو گردست کسی برتابد/ من بسر سیر کنم گر دگری کرد بپای
پیش سلطان تو یک بنده بود جمع ملوک/زیر ایوان تو یک حجره بود هر دو سرای
ما بهمت زسلاطین بگذشتیم ارچه/ اندرین شهر غریبیم ودرین کوی گدای
بر سر خاک در دوست اگر زر یابیم/ بر نگیریم و چو خاکش بگذاریم بجای
سیف فرغانی از بخت مدد خواه که هست
سر بی مغز تو پیمانه سودا پیمای: سیف فرغانی

افتاده به کنجی خبراز یار نداریم/ یارای سفرباتن بیمار نداریم
همسایه در خانه ی مارا نگشاید/ در شهر غریبیم و خریدار نداریم
نومید و غمین دست به کاری نتوان زد/بی حجت او گرمی بازار نداریم
یارب مددی کن برسان مونس جانم/ ماجزتو کسی یارو مددکار نداریم
این بند تمناست که پاپیچ دل ماست/ورنه گله از سلسله ی یار نداریم
عید آمده هرجاسخن از دیدن یار است/افسوس که مارخصت دیدار نداریم
لطفی بنما گوشه ی چشمی و همان بس
مادیده به دروازه ی اغیار نداریم: روح الله سیمایی

ما درین شهر، غریبیم و نداریم کسی/ نه یکی همره ما و نه یکی هم نفسی
مردمان گشته گرفتار بسا ظلم و ستم/ در پریشانی و غائب ز میان ، دادرسی
چادر و جامه ی مشگی و بسا وعظ و دعا/جمع اینهاست، نشانی ز صدای جرسی
بحث و تفسیر و جدل گشته فراوان هر جا/گر نظر نیک کنی : معرکه ی خار و خسی
همه غمگین و به ماتم، همه در حال عزا / یا به هر جا نگری، هست سپاه عسسی
وقت آنست ، که بالی بگشاییم و رویم/ به  دیاری ، که نیابیم  در آنجا قفسی
خُرّم آن دم، که قفس ها ز جهان بر افتد/ تا نباشد بشری ، بسته ی بند عبثی

دکتر منوچهر سعادت نوری
شهریور ١٣٦٠ - تهران

در برخی از ترانه ها
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم - اجرا: محمد معتمدی
https://www.youtube.com/watch?v=aH52EWGm1Sw
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم - اجرا: شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=hms3YJ1654A
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم - اجرا: محمد معتمدی
https://www.youtube.com/watch?v=axxd7onMVxM
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر - اجرا: رحيم بخش
https://www.youtube.com/watch?v=V7_CVmBxPBA
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر - اجرا: نجيم نوابى
https://www.youtube.com/watch?v=LOA8ZDNgcFM
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
 http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/09/blog-post_20.html

باغ های یک سراینده


۱
من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردمان را دوست دارم
دوستان و دودمان را دوست دارم/جاودان ، آزادگان را دوست دارم
من وطن را، آشیان را دوست دارم/من در آنجا بس مکان را دوست دارم
ازهرند و از سهند و تا نهاوند/ ازکرج ، از اوج توچال ، تا دماوند...
از کران_ لنگه ، تا قلب_ لرستان/ یا ز تهران تا به  ساری، تا گلستان
از مغان و گنبد و از دشت میشان/تا میان کوچه ‌های تنگ_ کاشان
از شمیران ، تا به  چارباغ_ سپاهان/ از میانه ،  تا  درون  باغ_ ماهان....
۲
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد، به آسمان
انبوه دود و خاک، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل، چهره بوته زار
دیریست باغبان، نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار، و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان، مکیده است
باران بریز/ رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر/ برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز/ رگبار قطره های زلال آب
۳
برخیز و چمان، به باغ گل، پدرام
بنگر چه نشاط و نکهت و شوری ست
بر بند سفر، به عرصه ی الهام
آنجا، که نشانه از گل سوری ست
۴
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای ، ‌شد یار_ جانی
رخ اش ، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم ، شیوه ی او جاودانی
تن اش ، گلبرگ صبح_ آشنایی/ دل اش، دریای صا ف_ مهربانی
سخن هایش، فصیح و نغز و شیوا/ که "روحانه" و جانانه ، معانی...
جوانی، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا، ای جوانی ، ای جوانی
۵
توی اون باغ_ بزرگ، خلوت و بس زیبا
ما نشستیم ، دلگیر ، غم ،  سراپا ، تنها
قلب_ ما ، رنجیده ، از اون و اون آشبا
اون که بود یه همدم ، همه چیز در دنیا...
۶
دیر آ مدی چرا به سراغ_ ما/ آ رام جان و چشم و چراغ_ ما
برکن ز ریشه بوته علف ها را/ بنشان نشای عشق به باغ_ ما
۷
نقش_دل و ماندگا ر_من شد/ آن عشق که سازگار_من شد
آن عشق _ تو بود که سراسر/ اند یشه ی روزگار_من شد
چشمان _ تو زان نگاه _اول/ چشمان _همیشه یار_من شد
تا رنگ به گو‌نه ات دگرگشت/ گفتم که مهی نگار_من شد
آن باغ و دیار_زادگاه ات/ گلباغ_من و دیار_من شد
وان کوچه ی عشق _تو شب و روز/ راه_من ورهگذار_من شد....

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه

طبیعت : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه


راز طبیعت
دوش در تیرگی عزلت جان‌فرسایی/ گشت روشن دلم از صحبت روشن‌رایی
هر چه پرسیدم از آن دوست، مرا داد جواب/ چه بهْ از لذت هم‌صحبتی دانایی؟
آسمان بود بدان گونه که از سیم سپید/ میخ‌ها کوفته باشد به سیه دیبایی
یا یکی خیمة صد وصله که از طول زمان/ پاره جایی شده و سوخته باشد جایی
گفتم: از راز طبیعت خبرت هست؟ بگو/ منتهایی بوَدش، یا بودش مبدایی؟
گفت: از اندازة ذرات محیطش چه خبر؟/ حَیَوانی که بجنبد به تک دریایی
گفتم: آن مهرمنور چه بوَد؟ گفت: بوَد/ در بر دهر، دل_ سوختة ی شیدایی
گفتم این گوی مدور که زمین خوانی چیست/ گفت سنگی است کهن خورده بر او تیپایی!
گفتم: این انجم رخشنده چه باشد به سپهر؟
گفت: بر ریش طبیعت، تف سربالایی!... : ملک‌الشعرای بهار
خزان_ طبیعت
کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست/بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست
دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد/ ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست
مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت/ بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست
عزیز دار محبت که خارزار جهان/ گرش گلی است همانا محبتست ای دوست
به کام دشمن دون دست دوستان بستن/به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست
فلک همیشه به کام یکی نمی گردد/که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست
بیا که پرده پاییز خاطرات انگیز/گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست
مآل کار جهان و جهانیان خواهی/ بیا ببین که خزان_ طبیعت است ای دوست...: شهریار
دگرگونی طبیعت
جهان فصل طرب از سر گرفته/ طبیعت گونه­ی دیگر گرفته
بده آن آب آتشگون که از گل
بیابان در بیابان در گرفته : خَلیل‌الله خَلیلی مشهور به استاد خلیلی
آوازهای شاد طبیعت
فردا اگر ز راه نمی آمد/ من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه ی عشقم را/ در آفتاب عشق تو می خواندم...
آن شب من از لبان تو نوشیدم/ آوازهای شاد طبیعت را
آنشب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطره ی ابدیت را : فروغ فرخزاد
از سر انگشت طبیعت
صبح ها نان و پنیرک بخوریم و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون... : سهراب سپهری
راز طبیعت‏ در شعر سهراب‏ سپهری: پژوهشی از سعید شمس
طبیعت بی جان
آن روز تالار موزه از همه کس پر بود/ از پیر تا جوان
دیوار ها ، طبیعت بی جان را/ یا چهره های آدمیان را
در قاب های یکسان ، بر سینه داشتند
بیننده ، در مقابل تصویر آدمی/ آیینه ای فراخور خود می یافت
بر می گرفت دیده ز دیدار دیگران
اما نگاه من بیگانه مانده بود در انبوه حاضران... :  نادر نادرپور
جمال طبیعت
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
برخیز و بر جمال طبیعت/ چشمی میان پنجره واکن
همچون کبوتران سبکبال/ خود را به هر کرانه رها کن
از این سیاه قلعه برون آی/ در آن شرابخانه شنا کن
با یادهای کودکی خویش
مهتاب را به شاخه بپیوند/ خورشید را به کوچه صدا کن... : فریدون مشیری
در گردش طبیعت
ای زندگان خوب پس از مرگ
خونینه جامه های پریشان برگ برگ/ در بارش تگرگ
آنان که جان تان را/ از نور و شور و پویش و رویش سرشته اند
تاریخ سرافراز شمایان/ به هر بهار در گردش طبیعت تکرار می شود
زیرا که سرگذشت شما را/ به کوه و دشت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند: دكتر محمدرضا شفیعی کدکني
یک چند زدن ره طبیعت: از دفتر خاطرات
هرگاه که می کنم مروری/ بر دفتر خاطرات پیشین
در لوح ضمیر، تازه گردد/ ایام گذشته ، تلخ و شیرین
آن دوره ی کودکی ، صباوت/ آسان چه گذشت بی مرارت
بازیچه ی دست ، شد همه چیز/ اشیای بزرگ و کوچک و ریز
آن مهر و صفای نو جوانی/ بس نکته که افتد و تو دانی
آن عهد شباب و شور هستی/ سرخوش همه جا ، به عشق و مستی
آن قال و مقال درس خواندن/ گاهی ز سر کلاس ماندن
با یار به گفتگو نشستن/ یا دل به قرار و وعده بستن
آن رسم نکو که گشته بدعت/ یک چند زدن ره طبیعت
در حاشیه و کنار یک رود/ شادان شده زان طنین آهنگ
بنشسته و گاه فارغ البال/ پرتاب نموده ریزه ای سنگ: دكتر منوچهرسعادت نوري
زبان طبیعت
در سکوت و خلوت سحر/ پنجره ای به روی پرنده باز می شود
و افق از بدایت تا نهایت پرنده را به پرواز می خواند
آسمان و درخت بر او آغوش می گشایند
و باد در گوشش عاشقانه آهنگ رهایی زمزمه می کند
پرنده در حسرت پرواز و پرواز در حسرت پرنده
 ای کاش پرنده در زندان عادت
زبان طبیعت را از یاد نبرده باشد: پیمان آزاد
درس  طبیعت
آید به نظر دوباره آن روز/ آن رود رونده سینه پر سوز
آن رود که سینه می شکافد/ تا راه خود عاقبت گشاید
باشد به ره وصال دریا/ دارد چه خروش و جوش و غوغا
آن درس که رود داده بر من/ هرگز نرود ز خاطر من
دکتر منوچهر سعادت نوری
قلب طبیعت
بر روی دشت و دامنه ی کهسار/ یک آبشار_عشق به جریان ست
از آفت_ خزان به تن_ اشجار/ بس رود و جویبارچه گریان ست
ابراز عشق آب ،  به هر گلزار/ راز_نهفته نیست که عریا ن ست
قلب طبیعت است زخون سرشار/ تا آب_سرخ_عشق به شریان ست
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به:
یادداشت ها و سروده ها و ترانه هایی درباره ی طبیعت
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/09/blog-post_6.html
Some Notes, Poems, and Songs on Nature
 Collected and Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/some-notes-poems-and-songs-on-nature-56861
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/09/blog-post_4.html



رباعی : جدایی آفرین


ای همانا آن چنان و این چنین
ای بسان_  رود ها و راه ها

ای نمادی چون "جدایی آفرین"
در سراسر روزها و ماه ها
 
دکتر منوچهر سعادت نوری