۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

فلسفه: در زنجیری از سروده های این زمانه

گفتم این فلسفه و شعر چه باشد گفتا/ دست و پایی شل وانگه نظر بینایی
گفتمش مرد ریاست که بود گفت کسی/کز پی رنج و تعب طرح کند دعوایی
گفتم از علم نظر علم یقین خیزد؟ گفت/ نظر علم و یقین نیست جز استهزایی
گفتمش چیست به گیتی ره تقوی‌؟ گفتا
بهتر از مهر و محبت نبود تقوایی... : ملک‌الشعرای بهار

باغ ما در طرف سايه ي دانايي بود/باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
باغ ما نقطه ي برخورد نگاه و قفس و آينه بود
باغ ما شايد، قوسي از دايره ي سبز سعادت بود
ميوه ي كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب
آب بي فلسفه مي خوردم/ توت بي دانش مي چيدم... : سهراب سپهری

حیاط خانه ما تنهاست/ پدر می گوید از من گذشته ست
من بار خود رابردم و کار خود را کردم/ و در اتاقش
از صبح تا غروب یا شاهنامه می خواند یا ناسخ التواریخ...
مادر همیشه در ته هر چیزی دنبال جای پای معصیتی می گردد...
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است.... : فروغ فرخزاد

پس بی دلیل نیست که در آستین مان
و در لابلای کتفمان همواره خنجریست پنهان
نیچه یادش به خیر با شعر فلسفه می بافت
مثل کسی که بخواهد با سایه ی آفتاب بسازد
در گردباد جنون تاخت ، می شتافت ، می گداخت
سرانجام با آفتاب سایه ساخت: نصرت رحمانی

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم/ آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار
در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم/ جز رنگ ریا هیچ نمانده است به رخسار
تنهایی خود را به چهار آینه دیدم/ بیزارم، بیزارم، بیزارم، بیزار
ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی
مشت همه را باز کن، ای کاشف اسرار: دکتر فاضل نظری

فلسفه های یک سراینده
باغ ما حاشیه ی چشمه ی عشق، دامنه ی تپه ی نور
 روی_ یک خاک_ بلور، ز غباری و سیه دودی دور
 باغ ما، جای گره خوردن_ احساس و نیاز
 باغ ما "نقطه ی" برخورد_ لب و دیده ی باز
"گوشه ای" بهر تماشای گل_ کوکب و ناز
 صحنه ی فلسفه بافی و سرود و آواز
 باغ ما در طرف_ خانه ی دانایان بود
 باغ ما "مرکز"_  یک"دایره ی" خلوت_ جانان بود....
***
برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم/ شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
 امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
 افسرده مانده است و ز شادی گسسته است
 آن روز های دور، چه دل ها که با خدا/ عاشق به کار نیک و فضیلت ها
 این روز ها ، رخ ابلیس بر فضا/ جمعی به چنگ و ساز_ رذ یلت ها
 مداح_ فلسفه ی گریه و عزا.../ هر سو که می روم نفسی خوش نیست
 هرآشنا و غریبی که می رسد/ گوید درین دیار کسی خوش نیست...
***
دوستی، هم هنرست، هم زیباست/ روشنی بخش_ تمام_ دنیاست
مکتب و فلسفه ی هر داناست/ راه_ امروز به سوی فرداست
مذهب و شیوه و آیین_ صفاست/ فصلی از دفتر_ مهرست و وفاست
دوستی، صفحه ای از رمز_ بقاست/ عطر نیلوفر_ خوش رنگ_ فضاست
خصلت_ آدمیانی والاست/ پیشه ی نیک_ بسا انسان هاست
دکتر منوچهر سعادت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/10/blog-post_8.html
Philosophical Poets and a Chain of Poems on Philosophy/ in Persian: Falssafeh
Abstract: Notable Iranian and Western philosophical poets/ Philosophical Poems by John Ashbery, Percy Bysshe Shelley, and Sohrab Sepehri/ Chain of Persian Poems on Philosophy/ Persian Poems on Philosophy by MSN
Collected & Prepared By
Manouchehr Saadat Noury, PhD

http://iranian.com/posts/philosophical-poets-and-a-chain-of-poems-on-philosophy-in-persia-58568
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/12/blog-post_15.html