ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

باغ های یک سراینده


۱
من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردمان را دوست دارم
دوستان و دودمان را دوست دارم/جاودان ، آزادگان را دوست دارم
من وطن را، آشیان را دوست دارم/من در آنجا بس مکان را دوست دارم
ازهرند و از سهند و تا نهاوند/ ازکرج ، از اوج توچال ، تا دماوند...
از کران_ لنگه ، تا قلب_ لرستان/ یا ز تهران تا به  ساری، تا گلستان
از مغان و گنبد و از دشت میشان/تا میان کوچه ‌های تنگ_ کاشان
از شمیران ، تا به  چارباغ_ سپاهان/ از میانه ،  تا  درون  باغ_ ماهان....
۲
شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد، به آسمان
انبوه دود و خاک، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل، چهره بوته زار
دیریست باغبان، نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار، و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان، مکیده است
باران بریز/ رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر/ برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز/ رگبار قطره های زلال آب
۳
برخیز و چمان، به باغ گل، پدرام
بنگر چه نشاط و نکهت و شوری ست
بر بند سفر، به عرصه ی الهام
آنجا، که نشانه از گل سوری ست
۴
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای ، ‌شد یار_ جانی
رخ اش ، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم ، شیوه ی او جاودانی
تن اش ، گلبرگ صبح_ آشنایی/ دل اش، دریای صا ف_ مهربانی
سخن هایش، فصیح و نغز و شیوا/ که "روحانه" و جانانه ، معانی...
جوانی، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا، ای جوانی ، ای جوانی
۵
توی اون باغ_ بزرگ، خلوت و بس زیبا
ما نشستیم ، دلگیر ، غم ،  سراپا ، تنها
قلب_ ما ، رنجیده ، از اون و اون آشبا
اون که بود یه همدم ، همه چیز در دنیا...
۶
دیر آ مدی چرا به سراغ_ ما/ آ رام جان و چشم و چراغ_ ما
برکن ز ریشه بوته علف ها را/ بنشان نشای عشق به باغ_ ما
۷
نقش_دل و ماندگا ر_من شد/ آن عشق که سازگار_من شد
آن عشق _ تو بود که سراسر/ اند یشه ی روزگار_من شد
چشمان _ تو زان نگاه _اول/ چشمان _همیشه یار_من شد
تا رنگ به گو‌نه ات دگرگشت/ گفتم که مهی نگار_من شد
آن باغ و دیار_زادگاه ات/ گلباغ_من و دیار_من شد
وان کوچه ی عشق _تو شب و روز/ راه_من ورهگذار_من شد....

دکتر منوچهر سعادت نوری