ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

برگشتن ها: در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on Return
Hawk told the statue "over land I glide"
Statue said, "I’m fine, enjoy your ride."
When I am glad, I can go to sleep
But go for a walk when I’m sad and weep
If in the bottom of a dark well dwell
For handsome Joseph, at least, must fare well
Where beloved is, is ideal place
Bottom of a well, or high up in space.
In deep dark ocean the oyster will hurl
All caution with joy, searching for pearl.
When God sweeps away all your greed
Return to your soul, the sole guide you need…: Rumi
(Translated by Shahriar Shahriari)
http://www.rumionfire.com/shams/rumi051.htm
For ages you have come and gone courting this delusion.
For ages you have run from the pain and forfeited the ecstasy.
So come, return to the root of the root of your own soul.
Although you appear in earthly form
Your essence is pure Consciousness.
You are the fearless guardian of Divine Light
So come, return to the root of the root of your own soul…: Rumi.
http://www.goodreads.com/quotes/101599-for-ages-you-have-come-and-gone-courting-this-delusion
I shall return again; I shall return
To laugh and love and watch with wonder-eyes
At golden noon the forest fires burn,
Wafting their blue-black smoke to sapphire skies.
I shall return to loiter by the streams
That bathe the brown blades of the bending grasses,
And realize once more my thousand dreams
Of waters rushing down the mountain passes.
I shall return to hear the fiddle and fife
Of village dances, dear delicious tunes
That stir the hidden depths of native life,
Stray melodies of dim remembered runes.
I shall return, I shall return again,
To ease my mind of long, long years of pain: Claude McKay
http://www.poemhunter.com/poem/i-shall-return/
How she let her long hair down over her shoulders,
Making a love cave around her face. Return and return again.
How when the lamplight was lowered she pressed against him,
Twining her fingers in his. Return and return again.
How their legs swam together like dolphins
And their toes played like little tunnies. Return and return again.
How she sat beside him cross-legged,
Telling him stories of her childhood. Return and return again.
How she closed her eyes when his were open,
How they breathed together, breathing each other.
Return and return again… : James Laughlin 
http://www.poetryfoundation.org/poem/175666
برگشتن ها: در زنجیری از سروده ها
گفت یارب بارها برگشته ‌ام/ توبه‌ ها و عهدها بشکسته‌ ام
کرده‌ ام آن ها که از من می‌ سزید/ تا چنین سیل سیاهی در رسید
نوبت جستن اگر در من رسد
وه که جان من چه سختی ها کشد... : مولوی
زندگی شد من و یک سلسله ناکامی ها/مستم از ساغر خون جگر آشامی ها
بسکه با شاهد ناکامیم الفت ها رفت/ شادکامم دگر از الفت ناکامی ها
بخت برگشته ی ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی ها... : شهریار
نه غار کهف/ نه خواب قرون/ چه می بینم؟
به چشم هم زدنی روزگار برگشته است
به قول پیر سمرقند/ همه زمانه دگر گشته است....
نه آفتاب حقیقت نه پرتوی ایمان
فروغ راستی از خاک رخت بربسته است
و آدمی افسوس/ به جای آنکه دلی را ز خاک بردارد
به قتل ماه کمر بسته است...
یکی یه پرسش بی پاسخم جواب دهد
یکی پیام مرا/ ازین قلمروی ظلمت به آفتاب دهد
که در زمین که اسیر سیاهکاری هاست
و قلب ها دگر از آشتی گریزان است
هنوز رهگذری خسته را تواند دید که با هزار امید چراغ در کف
در جستجوی انسان است: فریدون مشیری
در شهر ناشناخته اي پرسه مي زدم/ ديوارهاي شهر مرا مي شناختند 
اما ز آشنايي خود دم نمي زدند/ گويي نقاب ترس به رخساره داشتند
من جز سكوت خويش ، نقابي نداشتم... : نادر نادرپور
به تو بر خواهم گشت/ به تو ای جامعه ِ بسته ِ آزادی کُش
به تو ای خاک ِ بلا دیده ِ بیداد نشان
به تو ای شهر که در دفتر ِ نقاشی ها
سر به البرز کشانیده تنت/ به تو ای کوچه ی باریک و چنار ِ دم ِ در
به تو ای خانه ی خالی شده از مهر ِ پدر/ به تو بر خواهم گشت
دیر گاهی است که این بختک ِ نا همگون را
پرده از چهره جدا کرده ، زمان
و مچاله شده این دلق ِ پُر از ننگ ِ تبه کاری ها .
زندگی را به تماشای تبسم ببرید
باز هم ، نغمه آزادی را می نشانید به قلب ِ دگران/ به تو بر خواهم گشت
تا شوم مثل ِ تو ، آن/ و بیابم و بیابیم ، توان
با شما ای پدران/ ای همه گان: داریوش لعل ریاحی
چهارشنبه  ۲۵ شهريور ۱٣۹۴ -  ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۵

برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم
شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
افسرده مانده است و ز شادی گسسته است
آن روز های دور، چه دل ها که با خدا
عاشق به کار نیک و فضیلت ها
این روز ها ، رخ ابلیس بر فضا
جمعی به چنگ و ساز_ رذ یلت ها
مداح_ فلسفه ی گریه و عزا
امروزه شهر_من، افسرده مانده ست و ز شادی گسسته است
دیوار ها شکسته و بس کوچه بسته است
این قهقرا به کجا می کشاندم
دراین هوای دوزخی شهر/ مداحیان_ فلسفه ی گریه و عزا
هر سو که می روم نفسی خوش نیست
هرآشنا و غریبی که می رسد
گوید درین دیار کسی خوش نیست
هریک به انتظار، درحد انفجار
امروزه شهر_من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
بغضی ز خا طره ، به گلوها نشسته است
۱۶ آوریل ۲۰۱۰
دکتر منوچهر سعادت نوری