ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه

طبیعت : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه


راز طبیعت
دوش در تیرگی عزلت جان‌فرسایی/ گشت روشن دلم از صحبت روشن‌رایی
هر چه پرسیدم از آن دوست، مرا داد جواب/ چه بهْ از لذت هم‌صحبتی دانایی؟
آسمان بود بدان گونه که از سیم سپید/ میخ‌ها کوفته باشد به سیه دیبایی
یا یکی خیمة صد وصله که از طول زمان/ پاره جایی شده و سوخته باشد جایی
گفتم: از راز طبیعت خبرت هست؟ بگو/ منتهایی بوَدش، یا بودش مبدایی؟
گفت: از اندازة ذرات محیطش چه خبر؟/ حَیَوانی که بجنبد به تک دریایی
گفتم: آن مهرمنور چه بوَد؟ گفت: بوَد/ در بر دهر، دل_ سوختة ی شیدایی
گفتم این گوی مدور که زمین خوانی چیست/ گفت سنگی است کهن خورده بر او تیپایی!
گفتم: این انجم رخشنده چه باشد به سپهر؟
گفت: بر ریش طبیعت، تف سربالایی!... : ملک‌الشعرای بهار
خزان_ طبیعت
کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست/بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست
دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد/ ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست
مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت/ بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست
عزیز دار محبت که خارزار جهان/ گرش گلی است همانا محبتست ای دوست
به کام دشمن دون دست دوستان بستن/به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست
فلک همیشه به کام یکی نمی گردد/که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست
بیا که پرده پاییز خاطرات انگیز/گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست
مآل کار جهان و جهانیان خواهی/ بیا ببین که خزان_ طبیعت است ای دوست...: شهریار
دگرگونی طبیعت
جهان فصل طرب از سر گرفته/ طبیعت گونه­ی دیگر گرفته
بده آن آب آتشگون که از گل
بیابان در بیابان در گرفته : خَلیل‌الله خَلیلی مشهور به استاد خلیلی
آوازهای شاد طبیعت
فردا اگر ز راه نمی آمد/ من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه ی عشقم را/ در آفتاب عشق تو می خواندم...
آن شب من از لبان تو نوشیدم/ آوازهای شاد طبیعت را
آنشب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطره ی ابدیت را : فروغ فرخزاد
از سر انگشت طبیعت
صبح ها نان و پنیرک بخوریم و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون... : سهراب سپهری
راز طبیعت‏ در شعر سهراب‏ سپهری: پژوهشی از سعید شمس
طبیعت بی جان
آن روز تالار موزه از همه کس پر بود/ از پیر تا جوان
دیوار ها ، طبیعت بی جان را/ یا چهره های آدمیان را
در قاب های یکسان ، بر سینه داشتند
بیننده ، در مقابل تصویر آدمی/ آیینه ای فراخور خود می یافت
بر می گرفت دیده ز دیدار دیگران
اما نگاه من بیگانه مانده بود در انبوه حاضران... :  نادر نادرپور
جمال طبیعت
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
برخیز و بر جمال طبیعت/ چشمی میان پنجره واکن
همچون کبوتران سبکبال/ خود را به هر کرانه رها کن
از این سیاه قلعه برون آی/ در آن شرابخانه شنا کن
با یادهای کودکی خویش
مهتاب را به شاخه بپیوند/ خورشید را به کوچه صدا کن... : فریدون مشیری
در گردش طبیعت
ای زندگان خوب پس از مرگ
خونینه جامه های پریشان برگ برگ/ در بارش تگرگ
آنان که جان تان را/ از نور و شور و پویش و رویش سرشته اند
تاریخ سرافراز شمایان/ به هر بهار در گردش طبیعت تکرار می شود
زیرا که سرگذشت شما را/ به کوه و دشت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند: دكتر محمدرضا شفیعی کدکني
یک چند زدن ره طبیعت: از دفتر خاطرات
هرگاه که می کنم مروری/ بر دفتر خاطرات پیشین
در لوح ضمیر، تازه گردد/ ایام گذشته ، تلخ و شیرین
آن دوره ی کودکی ، صباوت/ آسان چه گذشت بی مرارت
بازیچه ی دست ، شد همه چیز/ اشیای بزرگ و کوچک و ریز
آن مهر و صفای نو جوانی/ بس نکته که افتد و تو دانی
آن عهد شباب و شور هستی/ سرخوش همه جا ، به عشق و مستی
آن قال و مقال درس خواندن/ گاهی ز سر کلاس ماندن
با یار به گفتگو نشستن/ یا دل به قرار و وعده بستن
آن رسم نکو که گشته بدعت/ یک چند زدن ره طبیعت
در حاشیه و کنار یک رود/ شادان شده زان طنین آهنگ
بنشسته و گاه فارغ البال/ پرتاب نموده ریزه ای سنگ: دكتر منوچهرسعادت نوري
زبان طبیعت
در سکوت و خلوت سحر/ پنجره ای به روی پرنده باز می شود
و افق از بدایت تا نهایت پرنده را به پرواز می خواند
آسمان و درخت بر او آغوش می گشایند
و باد در گوشش عاشقانه آهنگ رهایی زمزمه می کند
پرنده در حسرت پرواز و پرواز در حسرت پرنده
 ای کاش پرنده در زندان عادت
زبان طبیعت را از یاد نبرده باشد: پیمان آزاد
درس  طبیعت
آید به نظر دوباره آن روز/ آن رود رونده سینه پر سوز
آن رود که سینه می شکافد/ تا راه خود عاقبت گشاید
باشد به ره وصال دریا/ دارد چه خروش و جوش و غوغا
آن درس که رود داده بر من/ هرگز نرود ز خاطر من
دکتر منوچهر سعادت نوری
قلب طبیعت
بر روی دشت و دامنه ی کهسار/ یک آبشار_عشق به جریان ست
از آفت_ خزان به تن_ اشجار/ بس رود و جویبارچه گریان ست
ابراز عشق آب ،  به هر گلزار/ راز_نهفته نیست که عریا ن ست
قلب طبیعت است زخون سرشار/ تا آب_سرخ_عشق به شریان ست
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به:
یادداشت ها و سروده ها و ترانه هایی درباره ی طبیعت
http://msnselectedarticles.blogspot.ca/2015/09/blog-post_6.html
Some Notes, Poems, and Songs on Nature
 Collected and Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/some-notes-poems-and-songs-on-nature-56861
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/09/blog-post_4.html