۱۳۹۴ تیر ۳۱, چهارشنبه

زنجیره ی " آتش " در سروده های یک سراینده




١
باشد که شمع بزم ، برافروزیم/ آتش ، به جان پیکر غم ریزیم
چشمان_ عاشقانه به هم دوزیم/ گل غنچه های لب به هم آمیزیم
٢
لایق عشق تو ، من باشم و تو می دانی/ که فقط فکرتو و عشق تو باشد به سرم
یاد آن دم که نگاه تو و من ، بر هم دوخت/ جاودانه است و بماند ، همه جا در نظرم
لب تو ، معبد من گشت و رخ ات ، مسجد من/ نه بود غیر_ تو ، آئینی و دین_ دگرم
آب و آتش ، به هم آمیخته شد درلب تو/ من ازین شعبده ی کار_ تو ، آشفته ترم
رخ_ زیبای تو در عالم خلقت ، یکتا ست/ بوسه بر آن رخ زیبا ، شده شهد و شکرم...
٣
شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی/ تو ، ره بر من گرفتی
چه آگاه از بسا نکته که شاید افتد و دانی/ و من، مبهوت و حیران تو بودم
تن ات گرم و پر از آتش/ هوس انگیز و شادی بخش/ تمنا بودی و خواهش
رخ ات گلگون و من خیره بر آن ، خواهان تو بودم...
٤
لب، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت، همه جانم گرفت...
۵
آن شعله های سرکش  چشم  سیاه تو/بر خرمن  دلم، ره آتش گشوده است
آن قبله گاه  دلکش  رخسار ماه تو/ آرامش و قرار مرا، در ربوده است
۶
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/ گل های عشق در بر ما ، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد/ غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز/ بر صفحه ی خیال ، درخشد بسان روز
٧
آرمیدن ، خواب دیدن/ خواب و رویای محال
یا ، اسیر یک نبرد نا برابر/ با گروهی مردمان کینه توز
پای بند صد ستیز و بس جدال/ یا که از شادی رمیدن
گشته دمساز غم و اندوه جان سو ز
بی اراده ، اشک باریدن/ بغض آ لوده ، پریشان ، پرملال
یا ، سر از خط و ره جانانه پیچیدن/ از دیاران ، راه بر چیدن
بر درون نقطه ای بیگانه ، کوچیدن... یا ، به صد نیرو دویدن
عاشقانه ، دانه های مهربانی را فشاندن
صادقانه ، عشق ورزیدن/ در ره دلداده ای نیکو خصال...
یا ، پریدن ، ناگشوده بال
تا رسیدن ، بر ستاره ، یک شهاب دور
شعله ی آتش ، بسان چهلچراغ نور/ در طلو ع جانفروز یک خیال...
٨
گفتی ز سرزنش ، به شمارش‌ ها/ عمرت چه شد عبث ، ز تمنائی
بودم کنار ‌تو ، به ستایش‌ ها/ در یک جهان_ سبز_ شکیبائی
اینک توئی ، شبانه ی خواهش‌ ها/ در اوج_ دلربائی و زیبائی
باشم من آن زبانه ی آتش‌ ها/ برموج_ کهربائی_ شیدائی
 ۹
یک زمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/ آتش قهروغضب را، افکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند، زخشمی پرلهیب/ شعله‌ ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ‌ها، فریاد ‌ها گردد، بسان بانگ موج/ موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک/ داد ديرين را ستاند، ازبسی بیداد گر
یک زما ن آید که قومی جان خود گیرد به کف/ روزگاران شاد سازد در نسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر ‌پدید/ دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر ‌پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد/ تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یک زمان آید که گردون این فلک این آسمان/ چتر مهرخویش بگشاید، خوش وگسترده تر
دکتر منوچهر سعادت نوری