ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

عزلت ها و تنهایی های یک سراینده


درسحرگاه_ ابتدا ئی_عمر/ آسمان ، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران  به  _گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
در فرا  اوج_ قله های_ شباب/ همدل  و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او ، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
درمیانسالگی ، و تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ از آن‌ دیاران شد
درسراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم  شکوه ها ، ا ز دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری و عزلت/ آسمان ، گرچه روشن و پاک است
قلب ما ، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است

من در صفای عشق تو می د ید م/ آن ا لتها ب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چید م/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید با مد ا د ی من ، بود ‌ی/ لبخند_ آ سما نی  تو ، رخشا ن
شب های تیره شادی من بود ‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو افشا ن
درسا حل_  وجود تو می گشتم/ با گا م ‌ها ی  و ا له  و شید‌ایی
د ریا ی ا شتیا ق تو می جستم/ در روزگا ر حسرت  و  تنهایی

زیر و رو گشته جهان و چه بسا دل ها سرد/ اشک ها ، سیل غم و آه ، ز سینه پر درد
 شاخساران شده خشک و به زمین ، فرش کویر/ قلب ها منقلب و رنگ به رخساران زرد
 مردمان ، سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم ، چه آورد و چه کرد
 دشمن است آنکه کمر بست به نابودی عدل/ یا که با اهل خرد گشت مداوم به نبرد
 حرمت و شوکت ایران کهن داد به باد/ سوی هر فتنه و آشوب بسا روی آورد
 مردمان سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم چه آورد و چه کرد
 دشمن است آنکه بها داد به سوگ و اندوه/ شیون و ناله و زاری، سر_ هر_ کو گسترد
 عزلت و محنت بسیار، پدیدار بساخت/ نفی آزادی و حق کرد ز جمع زن و مرد
 مردمان ، سر به گریبان ز لب افسوس کنان/ که عدو بر سر این بوم ، چه آورد و چه کرد

توی اون باغ_ بزرگ، خلوت و بس زیبا/ ما نشستیم دلگیر، غم سراپا، تنها
قلب_ ما ، رنجیده، از اون و اون آشبا/ اون که بود یه همدم ، همه چیز در دنیا
اونی که اسمش هست، در شناسنامه ی ما
توی اون باغ_ بزرگ،  ما نشستیم تنها...

زندگانی، مراحلی، دارد/ با شروعی، ز خواب و لالایی
و سپس، کوششی به بازی ها/ گاهگاهی، به کنج_ تنهایی
در جوانی و کاوشی بر عشق/ دوره ی خاطرات و شیدایی
ازدواج و به یار، پیوستن/ همرهی، همدمی، دل آسایی
شاهد_ روزگار_ فرزندان/ در توانایی و به دانایی
تا، رسد پیری و کهنسالی/ که بسا عزلت است و تنهایی
نه به سر، جلوه ای ز سودایی/ نه خروش و نه بانگ و آوایی
یاد "سهراب" را نکو داریم/ چونکه گفته ست او به شیوایی
نرم نرمک گذر نما، ای دوست/ گر که خواهی سراغ ما آیی
و مبادا، که یک ترک افتد/ بر تن_ این بلور_ تنهایی

دکتر منوچهر سعادت نوری