۱۳۹۴ خرداد ۱۱, دوشنبه

کوچه ها و کوی ها از نگاه یک سراینده



١
زنجیر کودکی، به نوازش ها / هر لحظه فرصتی و چه کاوش ها
طبع جوان چو تشنه ی خوشکامی/زنجیرهای به چشمه ی خواهش ها
زنجیر زلف یار و پریشانی / دل در درون سینه به آتش ها
در کوچه های عشق به آن دلبر / عصر جو ا نی آمده ناگه، سر
زنجیره های کودکی و پیری / پیوند کاوشی به زمینگیری
در راه زندگی به فنا پرسه / زنجیری از شمارش یک ، دو ، سه
دنیای ما همه زنجیر است /  طرحی ز نقطه ز تصویر است
٢
به دوران_ خوش و شاد_ جوانی/ مرا دوشیزه ای ، شد یار_ جانی 
نگاه اش ، یک شهاب گرم و گیرا/لب ا ش ، همچون شراب_ ارغوانی 
رخ ا ش ، زیبا و بی همتا به دنیا/ تبسم ، شیوه ی او جاودانی 
تن ا ش ، گلبرگ صبح_ آشنایی/دل ا ش ، دریای صاف_ مهربانی 
سخن هایش ، فصیح و نغز و شیوا/که روحانه و جانانه ، معانی 
صدایش ، یک نوای عاشقانه/ طنینی ، چون ندای آسمانی 
و کارش ، یک جهان افسونگرانه/ به عرش_ دلربایی ، دلستانی 
و او یک چند، درهمسایگی بود/ که تا آمد جدایی ، ناگهانی 
جوانی ، کوچه باغ_ زندگانی ست/ دریغا ، ای جوانی ، ای جوانی
٣
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هرجا که نظر کنم ، ترا یابد
خواهم که دوباره نزد من آیی/ خورشید رخ ات به روی من تابد
خواهم بروم درون _ آن کوچه/ کز هر قد م _ تو خاطر ه دارد
یا سر به کشم به بام آن خانه/ کز عشق _ من و تو پنجره دارد...
٤
از جوار جنگل نور ، خط ساحل در شما ل
تا به قلهک ، باغچه های_ کوی یخچا ل
همره کوچ عشا یر ، از طریق چارمحا ل
تا ابرقو در کنار و زیر_ آن سرو کهنسا ل....
تا به زیر آ سمان پرستاره ، شهرکرما ن
یا بسوی تپه ها ی نفتی مسجد سلیما ن
من کجای این جها ن را دوست دارم
من وطن را ، آشیا ن را دوست دارم
۵
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست کوی تو
د ید گا نم شد ا سیر طره ی گیسوی تو
ای شده ا بریشمین گل دربسیط د شت عشق
درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو
هر زما ن بينم سیه چشما ن تو، د ر بين جمع
د ر پرند  آ رزو جویم  نگاه از سوی تو
ای به  سو د ا ی رخ زيبا ی تو ريزم ز لب
خرمنی ا ز غنچه بوسه بر حریر روی تو...
٦
امشب ز کوی عشق دهیم آواز
ا بیا ت خواجه حافظ دانا را
وانگه که شرطه باد برآید باز
دیدار آشـناست یقین ما را...
٧
عاشقان در وصل معشوقه به کام/ ما خم کوی نگاری بوده ایم
عشق در پستوي خانه شد نها ن/ گراسیر موی یاری بوده ایم
چون خزان درهر بهاری بوده ایم/ شاهد بد روزگاری بوده ایم
٨
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سو ی تو باز ﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو باز ﺁيم...
 ٩
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/آتش قهروغضب را ، افکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب/شعله ها بالا دهد،گیرد تمام خشک و تر
بغض ها، فریادها گردد،بسان بانگ موج/موج ها سرکش شود،افتد درون بحرو بر...
١٠
چرا تیره شده ست این سقف و دیوا‌ر/درین  زندان ، که نامش زندگانی است
چرا یک کوچه گردیده ست ، عزا دار/ ولی در کوی_ دیگر ، شادمانی است
چرا افتاده بس مشکل به عشاق/ نه یکجا ، همدلی ، یا همزبانی است...

دکتر منوچهر سعا دت نوری