ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

خراب: در زنجیری از سروده های این زمانه


 شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام/ وز ظلم و جور لشکریان‌، کشوری نماند
یاران قسم به ساغر می‌، کاندرین بساط/ پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند
نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین/ کان خود به کار نامد و این دیگری نماند
واحسرتا! چگونه توان کرد باور این/ کاندر جهان‌، خدایی و پیغمبری نماند
جز داور مخنث و جز حیز دادگر/ در صدر ملک‌، دادگر و داوری نماند
رفتند شیر مردان از مرغزار دین/ وینجا بجز شکالی و خوک و خری نماند
از بهر پاس کشور جم‌، رستمی نخاست/ وز بهر حفظ بیضهٔ دین‌، حیدری نماند
عهد امان گذشت‌، مگر چنگزی رسید/ دور غزان رسید، مگر سنجری نماند
روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع/ جز احمقی و مرتدی و کافری نماند
دهقان آریایی رفت و به مرز وی/ غیر از جهود وترسا برزیگری نماند
گیتی بخورد خون جوانان نامدار
وز خیل پهلوانان‌، کندآوری نماند: ملک‌الشعرای بهار
 منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم/ آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع/ آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود ونمی‌مرد زحسرت فرهاد/خواندم افسانه ی شیرین وبه خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کردم:  محمد فرخی یزدی
 خانه ام ابری ست/ یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست/ باد می پیچد
یکسره، دنیا خراب از اوست... : نیما یوشیج
 مستان خرابات ز خود بی خبرند/ جمع اند و ز بوی گل پراکنده ترند
ای زاهد خودپرست، با ما منشین
مستان،   دگرند و خودپرستان، دگرند: رهی معیری
 ای بی تو، من خراب/ شب، بی تو خسته است
ای بی تو، من سراب./دیگر شتاب، توان را شکسته است
در من، منی بپاست/اما نرفته دلشده ای در عمیق خواب
جدایی، چه خیمه ای/ در شهر بسته است... : نصرت رحمانی
 ستاره ها، همه در خواب می درخشیدند/و من، به بانگ خروسان، نماز می خواندم
حضور قلب من از من رمیده بود و نماز/ به بازی عبث لفظ ها بدل شده بود
و لفظ ها همگی از خلوص ، خالی بود/ نماز ، پایان یافت
و من در اینه، تصویر خویش را دیدم/ حصار هستی ام از هول نیستی پر بود
هوار حسرت ایام، بر سرم می ریخت/ و من، چو برج خراب از هراس ریزش خویش
به زیر سایه ی نسیان پناه می بردم/ وزان دریچه که از عالم غریبی من
رهی به سوی افق های آشنایی داشت
بدان دیار مه آلوده راه می بردم... : نادر نادرپور
 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست/چشم افق به ماتم روز سیاه بخت
وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب/ نالید بر درخت
شب سایه برفشاند و کلاغان خسته بال/از راههای دور رسیدند تشنه کام
رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید/ از گوشه های بام...
چون ماهتاب بر سر ویرانه های دل/ مستانه پای کوبد در جامه سپید
پیچد صدای خنده او در دل خراب/ لرزد تنم چو بید
این مطرب از کجاست که از نغمه های او/برخانه ی خراب دلم سیل درد ریخت
این زخمه دست کیست که بر تار می زند؟ تار دلم گسیخت...: هوشنگ ابتهاج
 خراب گردش آن چشم جاودان مستم/ که دور جام جهان خراب می گذرد
به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی/ که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد
به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما/ چو گندمی است که از آسیاب می گذرد
کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست
که روزگار چو تیر شهاب می گذرد: شهریار
 نگذارید که این سلسله در هم شکند/ طرب عشق دف از قافله ی غم شکند
مشعل مهر فرو افتد و خاموش شود/ آسمان رنگ ببازد، دل شبنم شکند
خم ز جوش افتد و میخانه به تاراج رود/شحنه ی مست، جهان آینه ی جم شکند
دم جادوی یهودا لب عیسی بندد/ تهمت از حیله زند حرمت مریم شکند
دیو، انگشتری از دست سلیمان گیرد/ نقش زیبنده ی توحید به خاتم شکند
گرچه آورد در این دیر خراب آبادم
نی روا تیغ جفا بر سر آدم شکند...: عباس کی‌منش مشفق کاشانی
ای که تازی خو تر از تازی ستید/نیک از این تازیگری راضی ستید
بسته بر خود ، خنجر و لوح و قلم/ رفته با عِرق ِ عرب زیر علَم...
وارث اعصار این ویرانه شهر/ آخر از ایرانیت تان چیست بهر؟
خود نیاکانتان کجا می زیستند؟/هیچ می دانید آنها کیستند؟
برگی از تاریختان را خوانده اید؟/در غمِ ایشان نمی افشانده اید؟
هیچ یاد آرید از اجداد خویش؟
زیر آوارِ خراب آبادِ خویش؟... : محمد جلالی چیمه
http://msahar.blogspot.ca/2015/04/blog-post_4.html
تیر به دل چرا زنی زحمت این نشانه را/با نگهت که می کنی چونکه خراب خانه را
من بتو عاشقم ولی، دل ندهم به دست تو
مرغ دلم که پر زند، بهر خود آب و دانه را... : اکبر شاهین
بر قلب_ آن  دیار که پیوسته یاد_ماست/ دلبسته ماندهایم که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک، بگر‌ یم گرد_ شهر/ از یک سبوی_ پاک، لب_ تشنه، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار/جا ن و روا ن_ خویش، بسی  تازه تر ‌کنیم
با  کا ر وا ن_ با بک و ا فشین و ما زیا ر/ کاخ_ عد و خراب و زبن ، زیر و بر کنیم
در هر کنا ر و گوشه ی آ ن مهد_  پرگهر/وجدی،  بسان_ آ د م_ نوع_ بشر کنیم
آنجا که  قرص_ ماه  درخشد بر ﺁسمان / با صد هزار جلوه،  که حظ_ بصر کنیم
وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم
دکتر منوچهر سعا دت نوری
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه ‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2015/05/blog-post.html