ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه

فضیلت: در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on Wisdom

From warriors learn courage,
And wisdom from the sage.
If you truly seek God’s grace,
Ride with the heavenly carriage: Hafez Shirazi
(Translated by Professor Shahriar Shahriari)

True wisdom is not when we judge or ridicule one another
As none of us are better than one from the other.
True wisdom is not all the facts that you think you know,
Every time you open your mouth for the entire world to show.
True wisdom is not your version and the opinions you convey,
But rather tolerance, acceptance and understanding is the way.
True wisdom is usually conspicuous through silent interaction,
And shown by the deeds that you continually put into action: Michael Sage

We thank the Lord for the precious blessing like you
How blessed and proud parents we are to have you,
We see you grow in love, wisdom and care
And we know it’s really an answered prayer: Rochelle M. Dionisio


  Quote: "Grief can be the garden of compassion. If you keep your heart open through everything, your pain can become your greatest ally in your life's search for love and wisdom": Rumi

فضیلت: از نگاه برخی سرایندگان این زمانه
الاکجاست جوانی ز نوخطان وطن/ که در حمایت من وعدهٔ کرام دهد؟
کجاست‌آنکه‌به‌داروی عقل و مرهم عدل/ جراحت دل خونینم التیام دهد
ز چنگ بی‌هنران برکشد زمام امور/به دست مردم صاحب هنر، زمام دهد
کجاست آنکه جوانمردی و فضیلت را/ به یاد مردم درماندهٔ عوام دهد
کجاست‌ مرد، که شمشیر دادخواهی را
ز قلب ظالم بیدادگر نیام دهد؟... : ملک‌الشعرای بهار

آن فضائل که بگزیده بودم/ پای تا سر رذائل شد امروز
وآن رذائل که بشنیده بودم/ در شمار فضائل شد امروز
در چنین عصر و با این چنین زیست
هیچ درد از فضیلت بتر نیست: ادیب السلطنه سمیعی

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست/ وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد/ همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز/ مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین/ تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است/تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست... : پروین اعتصامی

من نگویم ترک آیین مروت کن ولی/ این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند
تار و پودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت/هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند
گفت با صاحبدلی مردی که بهمان در نهفت/قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند
نیکمردش گفت باور نایدم این گفته ز آنک/ من باو نیکی نکردم تا بدی با من کند
می کنند از دشمنی نا دوستان با دوستان/آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند
دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی
دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند: رهی معیری

ايران چو رو به گستره ی اين جهان نهاد / هر سو از اقتدار و فضيلت نشان نهاد
آيين شهروندي و تدبير مَُلک را  / بنياد نو به سقف و ستوني گران نهاد
بود آگه از نخست ز آداب سروري / کز خود به هر صحيفه بسي داستان نهاد
ميخي کز اقتدار فرو کوفت بر زمين / زنجيره اش به بند بلند آسمان نهاد
سنگينه وزنه اي زشکوه و شرف به دوش / از باختر گرفته و در خاوران نهاد
از « سند » تا به « نيل » بپيمود راه فتح / و آن جا به حکم خود « عَلَم کاويان » نهاد
وانگه به حفر آبرهي طرفه دست يافت /  وز يادمان ِ خوش اثري جاودان نهاد
تا مرز بوم و بر ز « فرا رود » بگذرد / « آرش » بخواند و تير وي اندر کمان نهاد
بگذر ز حد و مرز توانمندي وطن /  آنگه که داغ بر جگر دشمنان نهاد
بنگر فرازمندي فرهنگ اين ديار / کز جاه و فر به قاف هنر آشيان نهاد
سهمي کلان ز مکتب « زرتشت » برگرفت / پس « خسروانه حکمت ديرين » برآن نهاد
« نوروز » را شکفتگي از نو بهار يافت / پاييز را خجستگي از « مهرگان » نهاد
حيران ز نقش « ماني » و آن  معجزات گشت / هر کس که پا به رهگذر « تورفان » نهاد
بشناس وصفِ « گنديِ شاپور » و شهرتش / دانشگهي عظيم که « نوشيروان » نهاد
با آن همه مفاخره « يونان » ازين ديار / انبوهي آگهي که فراگوش جان نهاد
آن حمله گجسته « سکندر » به چنگ وي / گنجي ز اُمّهات کتب رايگان نهاد 
گنجينه هاي ثروت ما را که غارتيد
دزدانه برد و بر کف يونانيان نهاد... : عبدالعلی اديب برومند

برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم/ شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
افسرده مانده است و ز شادی گسسته است
آن روز های دور، چه دل ها که با خدا/ عاشق به کار نیک و فضیلت ها
این روز ها ، رخ ابلیس بر فضا/ جمعی به چنگ و ساز_ رذ یلت ها
امروزه شهر_من،افسرده مانده ست و زشادی گسسته است
دیوار ها شکسته و بس کوچه بسته است
این قهقرا به کجا می کشاندم
دراین هوای دوزخی شهر/ هر سوکه می روم نفسی خوش نیست
هرآشنا وغریبی که می رسد/ گوید درین دیارکسی خوش نیست
هریک به انتظار، درحدانفجار
امروزه شهر_من، رخت سیاه داردوگریان وخسته است
بغضی زخا طره ، به گلوها نشسته است: دکتر منوچهر سعادت نوری  

قلب دنیا ، آن زمان ها بود پاک/ آ نچه شد ورد زبان ، بود آب و خاک
لفظ ايران ، مظهر فرهنگ و نام/ سوی عرش و تا  ثریا ، داشت  گام...
چون چهل سا لی ،حیات ما گذ شت/ چرخ گردون، شیوه ی دیگر به گشت
عصر و عهد كهنه ای ، آمد  پدید/ خیل  خو نخو ا ر پلیدی ،  سر رسید
حکم  و  امر  و  قالب_ نا مردمی/ غالب  آمد ،  بر  جهان_ آ دمی
گوهر ناب  فضیلت ، نیست  شد/ بس رذیلت  ،  رهگشا ی  زیست شد
گفته ی حق ، نا گهان از کیست شد/ عشق ‌ها ، آ زا د ‌گی ها چیست شد
مسند و پیشه ،  بسی  بی ریشه  شد
بیشه ی  حرمت ، ا سیر تیشه  شد...
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به:
http://www.iroon.com/irtn/blog/5495/
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_30.html 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

می_ ناب: در زنجیری از سروده ها

برخیز که ساقی اندرآمد/ وان جان هزار دلبر آمد
آمد می ناب وز پی نقل/ بادام و نبات و شکر آمد... : مولوی

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید/ بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان/ به زانکه فروشند چه خواهند خرید: خیام
 
دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم/ نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود/ وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم/ بر کارگاه_ دیده ی بی‌خواب می‌زدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت
می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم... : حافظ
http://www.youtube.com/watch?v=z21hkth6eco
 
من بی می ناب زیستن نتوانم/ بی باده کشید بارتن نتوانم
من عاشق آن دمم که ساقی گوید/ یک جام دگر بگیر و من نتوانم: خیام
https://www.youtube.com/watch?v=e0nZzQFbySk

غلام آن می صافم که بر رخ جانان‌/ به یک دو کاسه به بارد هزارگونه عرق‌
چه درچکد بمیان قدح ز حلق کدوی‌/ ز لحن باربدی‌ وشتر آید آن لق‌لق‌
چو بو علی می ناب ار خوری حکیمانه‌
به حق‌حق که وجودت شود به حق ملحق: پور سینا، مشهور به ابن سینا
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=22965

افسوس که این مزرعه را آب گرفته، دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفته، وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسار هنر گونه مهتاب گرفته، چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار...: ادیب الممالک فراهانی
http://iranian.com/posts/quot-quot-37619

مرغ سحر ناله سر کن/ داغ مرا تازه‌تر کن...
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت/ شام تاریک ما را سحر کن
مرغ_ بیدل، شرح هجران، مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر_ حقیقت به سر شد/ عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق/ هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد/ قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد/ دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب/ زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر  ز می ناب/ جام ما پر ز خون جگر شد...: ملک‌الشعرای بهار

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم/ ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
شرح داغ دل پروانه، چو گفتم با شمع/ آتشی، در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد، ز حسرت فرهاد/ خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل، که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر_ آتش_ جور_ تو، کبابش کردم
زندگی کردن من ، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم: محمد فرخی یزدی

همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست/ چون باده ی لب تو می نابم آرزوست
ای پرده پرده چشم توام باغ های سبز/ در زیر سایه ی مژه ات خوابم آرزوست
دور از نگاه گرم تو بی تاب گشته ام/ بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست
تا گردن سپید تو گرداب رازهاست/ سر گشتگی به سینه ی گردابم آرزوست
تا وارهم ز وحشت شب های انتظار
چون خنده ی تو مهر جهانتابم آرزوست: فریدون مشیری

من یک انسانم ، که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن ، یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شاداب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد
دلبر و جا م_ شراب_ ناب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل:
"ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود
همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم
سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم، که عمری خواب را گم کرده ام
دکتر منوچهر سعادت نوری


Chain of Poems on "Pure Wine"
Abstract: An English translation of the selected poems on "Pure Wine" by Rumi, Omar Khayyam, Hafez, Chinese Poet Li Po (also known as Li Bai), and this author
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-quot-pure-wine-quot-41707

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_27.html

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

خود ساخته و خود ساختگی: در زنجیری از نوشتارها و گفتارها و سروده ها



در زنجیری از نوشتارها 
خودساخته: ویژگی کسی که خود را برای کارهای بزرگ ورزیده و آماده ساخته است : فرهنگ لغت عمید
خودساختگی: عمل و حالت خودساخته : لغت نامه دهخدا
تعریف واژه ی خودساخته: به زبان انگلیسی
http://en.wikipedia.org/wiki/Self-made_man
کتاب مرد خودساخته تالیف نورا ونسان: به زبان انگلیسی
http://en.wikipedia.org/wiki/Self-Made_Man_(book)
کتاب مردان خود ساخته، زندگی‌نامه رضا شاه و برخی دیگر از ایرانیان، چاپ ۴ فروردین ماه ۱۳۳۵ - تهران: منابع گوناگون
در زنجیری از گفتارها
پیرامون کتاب مرد خودساخته تالیف نورا ونسان: به زبان انگلیسی
http://www.youtube.com/watch?v=Ip7kP_dd6LU
سخنرانی دکتر اریک دانیل پیرامون مرد خودساخته: به زبان انگلیسی
http://www.youtube.com/watch?v=RTXab_Fp3bM
در زنجیری از سروده ها
ای خوشا ، لذت_ جان پرور_ دلباختگی/ بعد_ دوران_ سرافرازی و خود ساختگی...
خود شناسی و شناسایی_ اسباب علل/ جبر_ انگیزه ی نادانی و نشناختگی
مهر ورزیدن و غمخواری و اکرام و صفا/ جای خون خواری و شمشیر جفا آختگی
باد بر جان من ایدوست عتاب تو حرام/ گر بنالد دلم از رنجش ننواختگی
آنچه از سوز نهان بر ورق بنهاد حسام/ نیست جز بارقه ی آتش بگداختگی: حسام الدین دولت آبادی

چو تازی،عجم را به بازی گرفنت/ عجم، شیوه ی سرفرازی گرفت
ز نای دلیران، برآمد خروش/ به کردار دریا، که آید به جوش
سپاهی همه گرد_ افراخته/ ابر پهلوانان_ خود ساخته
مهین لشکر_ گرد_ یزدان پرست/ نیاسود، تا پشت_ دشمن شکست: مهدی سهیلی

باز منم لولی دل باخته ، تا سر ویرانی جان تاخته
شوخ سر و نغمه گر و پایکوب ، پا و سر از اینهمه نشناخته
سر به رهت داده و سر زنده تر، سر زده با گردن افراخته
بار دگر آن سر روییده را ، در قدم عشق تو انداخته
آینه ی باور جان را به شوق ، با نفس عشق تو پرداخته
از تب شوریده سری سوخته ، با دل سودایی خود ساخته
کو نفس سبز تو ای دوست، کو؟
فاخته ام ، فاخته ام ، فاخته : پيرايه يغمايی

باده ی عشق ، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ها  بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_  آهنگ ، به آغوش_  فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_24.html
Chain of Self-Made Man: Definitions, Poem, Book & Videos

Abstract: A "self-made man" or "self-made woman" is a person who was born poor or otherwise disadvantaged, but who achieved great economic or moral success thanks to their own hard work and ingenuity rather than to any inherited fortune, family connections or other privilege. A Poem by
David Lessard:You are a self-made man my friend, and there is nothing higher, You haven't sold your precious soul, as there isn't any buyer. Book of Self-Made Man: My Year Disguised as a Man is a book written by journalist Norah Vincent, recounting an 18-month experiment in which she disguised herself as a man. Video of  the Self-Made Man: A speech by Dr. Eric Daniels
Collected and Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-self-made-man-definitions-poem-book-amp-videos-41565 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۱۵, پنجشنبه

شادی و شادمانی در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on Joy/ English & Persian
All treasures ain’t worth this oppression
All pleasures ain’t worth one transgression
Not even seven thousand years of joy
Is worth seven days of depression: Hafez Shirazi
(Translated by Professor Shahriar Shahriari)
http://www.hafizonlove.com/divan/rubaiyat/2.htm
نی دولـت دنیا به ستـم می‌ ارزد
نی لذت مستی‌ اش الـم می ‌ارزد
نـه هفت هزار ساله شادی_ جهان
این محنت هفت روزه غـم می‌ ارزد: حافظ شیرازی

I am thinking these things, yet I know
that I can not, dare not leave this prison
even if the jailer would wish it
 no breath or breeze remains for my flight
 from behind the bars, every bright morning
 the look of a child smile in my face
 when I begin a song of joy
 his lips come toward me with a kiss…: Forugh Farrokhzad
(From Forugh Farrokhzad's Open Forum Web Site)
http://www.forughfarrokhzad.org/collectedworks/collectedworks.htm
در این فکرم من و دانم که هرگز
 مرا یارای رفتن زین قفس نیست
 اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نیست
 ز پشت میله ها هر صبح روشن
 نگاه کودکی خندد به رویم
 چو من سر می کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می آید به سویم... : فروغ فرخزاد

I can hear the sound of the blowing of matter
And the sound of the shoe of faith in the alley of excitement.
And the sound of rainfall on the wet eyelids of love,
on the sad music of adolescence,
on the song of pomegranate orchards.
And the sound of the shattering of the bottle of joy at night,
the tearing of the paper of beauty,
And the filling and emptying of the cup of nostalgia, of wind.
I am close to the beginning of the earth…: Sohrab Sepehri
(Translated by Ikram Hawramani)
http://www.ikramkurdi.com/2008/11/sohrab-sepehri-footsteps-of-water.html
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم... : سهراب سپهری

Spread the wedding tablecloth and on it, lute censer
Candle and mirror/ Joyous songs from your heart
Clap your hands/ Flowers cast/ Much reverberation
All guests mirth, and space filled with jubilation
All lips smile and everywhere joy strewn
Time for lasting love, and rapture of music and tune
What blessed dawn and what happy magical night
Celebration of bride and groom, and time of delight
Composed by M. Saadat Noury
(Translated by MPD)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
سفره ی عقد بچینید و نشا نید بر آن ، مجمر عود
شمع و آیینه گذارید و بر آرید ز دل بانگ و سرود
کف زنید ، گل بفشا نید ، بسا زید بسی ولوله ها
جمع مجلس به سرورست و فضا گشته پر از هلهله ها
همه لب ها به تبسم ، همه جا شا دی ها ست
وقت پاینده ی عشق است و به پا ساز و نواست
چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی
جشن داماد و عروس است و زمان ، کامرواست
دکتر منوچهر سعادت نوری 

I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Meaning, like motherland, losing soil and water
En masse, cry and wail filling the air
Losing nightingales, and much gardens of flower
Way of banquet, dance, and joy shut
Sweetheart and perfect pure wine lost
O!  What eloquent poem!  As Pirayeh said
Have lost the moon, lost the moonlight
Flag’s lion lost, by the tempestuous foxes’ assault
At the same time, the shining sun lost
Much warrior heroes, Ahriman destroyed
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
Ahura’s land, center of tyranny and deceit
I’m lost!  Way of traditions have been lost
I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
My cry of the oppressor, in my throat turns to shout
My tolerance of the repressive ruler has been lost
Composed by M. Saadat Noury
(Translated Freely by MPD)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد
دلبر و جا م شراب_ نا ب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل:
"ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود
همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
ناله ها یم از ستمگر ، در گلو فریاد شد
من توان_ حاکم_ نا با ب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم
سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/chain-of-poems-on-joy-english-persian.html

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

انگلیس و انگلیسی ها، لندن و لندنی ها : در زنجیری از سروده ها

کنون زمان علاج ست نی زمان لجاج/ یکی متاب سر از رسم و راه اهریمن
مرا به یاد یکی چاره آمدست شگرف/ که تازه گردد ازو جان جادوی جوزن
شنیده ام که سفیری ز انگلیس خدای/ دو سال رفت که سوی ری آمد از لندن
شگرف دانش و بسیار دان و اندک حرف/ درازفکرت و کوته بیان و چرب سخن
کنون به سوی سفیر از پی شفاعت خویش/ به عجز ولابه وتیمار وآه ومحنت و رن
وسیله ا ی بگمار و رسیله ا ی بنگار
فروغ صدق بجوی و در دروغ مزن ..: میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی

ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد/ نه بیوراسب کرد و نه افراسیاب کرد
از جور و ظلم تازی و تاتار درگذشت/ ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد
ضحاک خود ز قتل جوانان علاج خواست/ وان دیگری به کشتن نوذر شتاب کرد
کرد انگلیس آن‌همه بیداد و بر سری/ اخلاق ما تباه و جگرها کباب کرد
بشنو حدیث آنچه درین ملک بیگناه/ از دیرباز تا به کنون آن جناب کرد...
با روس عهد بست و شمال و جنوب را/ اندر دو خط مقاسمتی ناصواب کرد
افکند انقلابی و مشروطه را به ملک/ درمان ناتوانی و داروی خواب کرد
وان‌گه چو دید مجلس ملی است مرد کار/ با روس در خرابی مجلس شتاب کرد
از بیم هند کشور ما را کشید پیش
و او را فدای منفعت بی‌حساب کرد...: ملک الشعرای بهار

سپاه عشق تو ملک وجود ویران کرد/ بنای هستی عمرم بخاک یکسان کرد
خدا چو طره زلفت کند پریشانش/ کسی که مملکت و ملتی پریشان کرد
الهی آنکه به ننگ ابد دچار شود/ هر آنکسی که خیانت به ملک ساسان کرد
به اردشـیر غیور دراز دست بگو
که خصم، ملک تـو را جـزو انگلستان کرد... : عارف قزوینی

تکیه دولت همه بر ملت است/ ملت از آن، حامی این دولت است
لندن از این حادثه در حیرت است/ مسکو از این واقعه در زحمت است
دولت حقه است، فغان سر مکن/ بشنو و باور مکن
آنکه نکردست جوانان بگور/ زر نستاندست ز مردم بزور
پازده زیر چهل و یک کرور/ لندنیان را بنمودست بور
زو طلب خویش مکرر مکن/ بشنو و باور مکن.. : میرزاده عشقی
 
جماعتي که نگهبان ملك و ناموس اند/ چرا به دشمن ناموس ملك جاسوس اند
وطن چگونه شود ز انگليس و روس آزاد/ که اين گروه بتر ز انگليس و از رو س اند
ز دوست دست نگيرند آن جماعت دو ن
که دشمنان وطن را به عجز پابو س اند... : حسن وحید دستگردی
 
سوی لندن گذر ای پاک نسیم سحری / سخنی از من بر گو به سر ادوارد گری
کای خردمند وزیری که نپرورده جهان / چون تو دستور خردمند و وزیر هنری
انگلیس ار ز تو می خواست در آمریک مدد / بسته می شد به واشنگتن ره پرخاشگری
تو بدین دانش، افسوس که چون بیخردان / کردی آن کار که جز افسوس از وی نبری
بر گشودی در صد ساله فرو بسته ی هند / بر رخ روس و نترسیدی ازین دربدری
بچه ی گرگ در آغوش بپروردی و نیست / این مماشات جز از بیخودی و بیخردی
اند ر آن عهد که با روس ببستی زین پیش / غبن ها بود و ندیدی تو زکوته نظری
تو خود از تبت و ایران و زافغانستان / ساختی پیش ره خصم ، بنائی سه دری
از در موصل ، بگشودی ره تا زابل
وز ره تبت ، تسلیم شدی تا به هری ... : ملک الشعرای بهار

آمدم زی لندن و شد تازه‌تر غم‌های من
تازه‌تر شد تازه‌تر، غم‌های جانفرسای من
رامشم بر دل نبخشد عشق خوش سودای من
خاطرم خرّم نسازد، فکرت برنای من
یار و دمساز غمم، ای وای من، ای وای من
آمدم زی لندن و شد تازه‌تر غم‌های من: عبدالعلی ادیب برومند

گزیده ای از شعر لندن : صبح باران ، ظهر باران ، عصر باران
شب ، همه شب ، باز باران ، دائماً چتر است و باران است و بارانی
شهر، شهر بی نگاهی است کشف های تازه را ناخواسته، بدرود گفته
خانه ها با پله های چوبی پيچان سرد ، دلمرده ، نمور و تار
هست فريادی اگر ، نجواست ، يا صدای سوت کشتی ، يا ترن
يا کارخانه يا طنين خسته ی زنگ کليسا... : محمد زهری

ای بلند اقبال فردوسی سرشت/ عالم از طبع تو خرم چون بهشت
ای پس از شهنامه پرداز کهن/ کس نکشته همچو تو تخم سخن
ای که بردی رنجها در سال سی/ تا سخن نو آوری در پارسی
ای که با نظم دری کاخی بلند/ ساختی ، از باد و باران بی گزند
ای که پیوستی به هم ، چون مولوی/ خوی درویشی و لفظ خسروی
ای که با سحر سخن ، کردی پدید/ بر مسافر گلشن راز جدید
ای به اسرار خودی پرداخته/ ای رموز بی خودی را ساخته
ای خدایی کرده در لفظ دری/ در پیام مشرقت پیغمبری
ای که گفتی با جوانان عجم/ کای خمار آلودگان جام جم
راستی جان من و جان شما/ لاله ام من در گلستان شما
آری ای اقبال معنی آفرین/ سر بر آر از خواب سنگین و ببین
کاندر اینجا ، در دل اقلیم تو/ مجلسی کردند در تکریم تو
هر که آورد از تو ذکری در میان/ انگلیسی دان شد و اردو زبان
لفظ زیبای تو را یکسو نهاد/ حرمت شعر دری بر باد داد
گر تو تجلیلی چنین می خواستی/ از چه قدر پارسی را کاستی
یا به اردو می نوشتی نامه ها/ یا به لفظ انگلیسی چامه ها
لیک می دانم که ای مرد شگفت/ این گنه را بر تو نتوانم گرفت
گر دگر بار از بهشت آیی فرود/ کی به جز شعر دری خواهی سرود
کاشکی نام آوران انجمن/ در کتابت خوانده بودند این سخن
گرچه هندی در عذوبت شکر است
طرز گفتار دری شیرین تر است: نادر نادرپور
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/nader_naderpour/104/3198

بی. شد و بی. شد و سپس سی. شد/ ماهواره هم انگلیسی شد
به صدایش اضافه شد سیما/ طرح برنامه ‌ها حریصی شد
آیت الله ِ انقلاب آمد/ نرم، مشغول پنبه‌ ریسی شد
در تمنای نفت، ام.آی.سیکس/ کار و بارش دعانویسی شد
با همان مهره های «ایرانی!»/ باز مشغول کاسه‌ لیسی شد
پاچه خورهای شاه ِ دین، با هم/ کارشان همچنان خبیثی شد
نومسلمانی از دو سو خوشرقص/ با دوتا حکم، در رئیسی شد
دور آفاق را صبا گردید/ وز چپ و راست غرق پیسی شد
حوزوی شد خبر، نعوذالله/ همه تفسیرها حدیثی شد
در اکاذیب، دست و دلبازی/ در حقایق، ولی خسیسی شد
فارسی گر سلیس نیست چه غم/ که تملق به این سلیسی شد
پاسداران مخفی آمده اند/ جوّ استودیو، پلیسی شد
برفراز است آنتن ملکه
می دهد عمر و می کند تلکه : هادی خرسندی
http://www.asgharagha.com/archives/002155.php

آنکه لندن ، کعبه ی آمال داشت
بندگی را ، مرکز_افعال داشت
خدمتش بر هموطن ، اشکال داشت
صفرها ، در نامه ی اعمال داشت: دکتر منوچهر سعا دت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post.html

لطفاً یک کلاغ چل کلاغ نکنید/ بالاتر از کلاغ رنگی نیست
کلاغ بر خلاف لک لک/ یک لکۀ سیاه هم ندارد
پروندۀ کلاغ سفید سفید است
تهمت صابون دزدی هم/ کار انگلیسی هاست: اكبر اكسير
http://fkhosravi.com/?cat=26

شرجی شانه هام بوشهر است/ چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز/ جلوی تیر انگلیسی ها
وسط ازدحام کارگران/ بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند/ از لبان تو گاز صادر شد: مهدی موسوی
http://asru.blogfa.com/post-409.aspx

نفت چون بوش در جهان پیچید/ انگلیس آمد و گلش را چید
انگلیس آمد و گرفت خراج/ پس بنا کرد باب استخراج
نفت را هی تلمبه می‌کردند/ پول‌ها را قلمبه می‌کردند
نرخ بالاست یا که پایین است/ پولِ یامفتِ نفت شیرین است
پول‌ها در حساب‌ها جاری/ امرا گرد و توپ و پرواری
عَلَم ساختن به پا کردند/ نم‌نمک برج‌ها هوا کردند
برج و بازار و قصر و کاخ و هتل/ به چهل شکل و در دویست مدل
مردِ لاجان‌تر از نیِ قلیان/ گشت فربه چنانکه بوغلتان
آن‌چنان آدمِ مقعر و زار
گشت کم‌کم محدب و پروار: وحید حمیدی

هرگز من به دیاری نخواهم آمد که در آن
گاوهای هنذی و سگ های بانوان انگلیسی از آدم ها آزادترند
نه به دیاری که در آن کامپیوترها به جای آدم ها حرف می زنند
و عشق روی نوار اینترنت ، جهان را هی دور می زند و دور می زند
و تپش دل ها را شاسی های مونیتورها تنظیم می کنند
و زنی که روبروی مونیتور نشسته نام عاشقش را
در هزار توی ترانزیستورها گم کرده است... : منوچهر آتشی
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/manouchehr_atashi/47/1211

تا ز"تاتار" و ز"افغان" ، بشد ایران آزاد
"انگلیس" آمد و بیدادی_ تزویر نهاد

چنگ افکند به نفت و به بسا  ثروت_ ما
شد بلا  و همه آزادی_ ما ، داد به باد

دکتر منوچهر سعا دت نوری

Chain of Poems on Britain, British, London, & Londoner
Collected and Prepared by:
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-britain-british-london-amp-londoner-40592