ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲, جمعه

هست ... نیست: در زنجیری از سروده ها






چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست/ چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست/ پندار که هرچه نیست در عالم هست: خیام

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست/ طاقت بار فراق این همه ایامم نیست 
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد/ سر مویی به غلط در همه اندامم نیست 
میل آن دانه خالم نظری بیش نبود/ چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست 
شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن/ بامدادت که نبینم طمع شامم نیست 
چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم/ به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست...
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی/ به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست 
سعدیا نامتناسب حیوانی باشد/ هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست: سعدی
حاصل کارگهِ کُون و مَکان این همه نیست/ باده پیش آر، که اسباب جهان این همه نیست
از دل و جان شرفِ صحبت جانان غرض است/ غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست
منت سِدره و طوبیٰ ز پی سایه مکش/ که چو خوش بنگری، ای سروِ روان، این همه نیست
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار/ ور نه با سعی و عمل، باغِ جَنان این همه نیست
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری/ خوش بیآسای زمانی، که زمان این همه نیست
بر لبِ بحرِ فَنا منتظریم ای ساقی/ فرصتی دان، که ز لب تا به دهان این همه نیست
زاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهار/ که ره از صومعه تا دیرِ مُغان این همه نیست
دردمندیِ من سوخته‌ی زار و نَزار/ ظاهراً حاجت تقریر و بیان این همه نیست
نام حافظ رقمِ نیک پذیرفت، ولی/ پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست: حافظ
 
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست/ جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست
این چشم جهان بین مرا در همه عالم/ جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست
وین جان من سوخته را جز سر زلفت/ اندر همه گیتی سر سودای دگر نیست
یک لحظه غمت از دل من می نشود دور/ گویی که غمت را جز ازین رای دگر نیست
یک بوسه ربودم ز لبت، دل دگری خواست/ فرمود فراق تو که: فرمای، دگر نیست
هستند تو را جمله جهان واله و شیدا/ لیکن چو منت واله و شیدای دگر نیست
عشاق تو گرچه همه شیرین سخننانند/ لیکن چو عراقیت شکر خای دگر نیست: فخرالدین عراقی

https://www.youtube.com/watch?v=GmioiJ-UmT8
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست/ آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل بعشق دهی خوش دمی بود/ در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار/ کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که می کشد/ جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال/ هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان/ چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ بهیچ روی/ حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست: حافظ
 
در کفه ی دهر هر که ناساز تر است/ از بیشرمی بلند آواز تر است
در مرتبه ی ترازو از نقد هنر/ هر سر که تهی تر آن سرافراز تر است : سراینده ی گمنام

همچو این محجوب ما صاحب جمالی هست نیست/ خوشتر از نقش خیال او خیالی هست نیست
در لب او چشمهٔ آب حیاتی نیست هست/ این چینن سرچشمهٔ آب زلالی هست نیست
مجلس عشقست و ما سرمست و ساقی در حضور/ عاقل مخمور را اینجا مجالی هست نیست
روح اعظم صورت و معنی او ام الکتاب/ آفتاب دولت او را زوالی هست نیست
هستی ما را وجود از جود آن یک نیست هست/ در دو عالم غیر این ما را مآلی هست نیست
سید رندانم و سرمست در کوی مغان
زاهدان را این چنین ذوقی و حالی هست نیست: شاه نعمت‌الله ولی

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست/ در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست..
چیست این سقف بلند_ ساده ی بسیارنقش/ زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب/ کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو/ کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود/ خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست...: حافظ
 
شبی ز شمع شبستان خویش پرسیدم/ چه روی داده که لطفی به زندگانی نیست
نه چشمکی است در اختر نه شور در مهتاب/ همه غم است و یکی شوق وشادمانی نیست
دگر نمی وزد آن باد های شوق انگیز/ درخت را هوس رقص و گلفشانی نیست
خدای را که از این شاهدان شهراشوب/ یکی که دل برد از من به دلستانی نیست
دگر زعشق وجنون آیتی نمی بینم/ عزیز من دگر الفاظ را معانی نیست
وفا به قیمت جان هم نمی شود پیدا/ فغان که هیچ متاعی به این گرانی نیست
بهشت گم شده ی خود دگر نمی یابم/ که کوی عشق ومحبت  بدان نشانی نیست: شهریار
 
در مرگ عاشقانه ی نیلوفران صبح/ در رقص صوفیانه ی اشباح و سایه ها
در گریه های سرخ شفق بر غروب زرد/ در کوهپایه ها/ در زیر لاجورد غم انگیز آسمان
در چهره ی زمان/ در چشمه سار گرم و کف آلود آفتاب/ در قطره های آب
در سایه های بیشه ی انبوه دوردست/ در آبشار مست
در آفتاب گرم و گدازان ریگزار/ در پرده ی غبار/ در گیسوان نرم و پریشان بادها
در بامدادها/ در سرزمین گمشده ای بی نشان و نام/ در مرز و بوم دور و پریوار یادها
درنوشخند روز/ در زهرخند جام/ در خالهای سرخ و کبود ستارگان
در موج پرنیان/ در چهره ی سراب/ در اشک ها که می چکد از چشم آسمان
در خنجر شهاب/ در خط سبز موج/ در دیده ی حباب
در عطر زلف او/ در حلقه های مو/ در بوسه ای که می شکند بر لبان من
در خنده ای که می شکفد بر لبان او
در هرچه هست و نیست/ در هر چه بود و هست
در شعله ی شراب/ در گریه های مست
در هر کجا که می گذرد سایه ی حیات/ سرمست و پر نشاط
آن پیک ناشناخته می خواندم به گوش/ خاموش و پر خروش
کانجا که مرد می سترد نام سرنوشت/و آنجا که کار می شکند پشت بندگی
رو کن به سوی عشق
رو کن به سوی چهره ی خندان زندگی: نادر نادرپور

http://iranian.com/posts/view/post/28547
روز پاییزی میلاد تو، در یادم هست/ روز خاکستری سرد سفر، یادت نیست
ناله ی ناخوش_ از شاخه جدا ماندن_ من/ در شب آخر پرواز خطر، یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست/ نیزه بر باد نشسته ست و سپر، یادت نیست
یادم هست ..... یادت نیست ......
خواب روزانه، اگر درخور تقدیر نبود/ پس چرا گشت_ شبانه، در بدر، یادت نیست؟
من به خط و خبری از تو، قناعت کردم/ قاصدک، کاش نگویی که خبر، یادت نیست
یادم هست ...... یادت نیست ......
عطش خشک تو، بر ریگ بیابان ماسید/ کوزه ای دادمت ای تشنه، مگر یادت نیست؟
تو که خود سوزی هر شب پره را میفهمی
باورم نیست چرا مردن آن بال و یا آن همه پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری، بی دل/ آنچنان غرق غروبی، که سحر یادت نیست
یادم هست ...... یادت نیست: شهیار قنبری


https://www.youtube.com/watch?v=iM-chLFJO9Y
در حلقه ی ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست : گروه مستان وهمای


http://asre-nou.net/php/view_print_version.php?objnr=29992
نتوان درسپاهِ سعد وقاص/ یا سرِ سفرهء بنی عبّاس
هم دلی در هوای ایران داشت/ هم ز دست خلیفه فرمان داشت...
این دو با یکدگر نمی‌جوشند/ جوشکاران به خیره می‌کوشند
اهل دین دوستدار ایران نیست/ وانکه با اوست یار ایران نیست
دشمن میهن است و تاجر دین/ که بر او باد تا ابد نفرین...
آنچه پیوسته‌اش به لب بوده ست/ جز ثنا خوانی ی عرب بوده است؟
نام ایران به خط و خامهٔ او/ دیده هرگز کسی به نامهٔ او؟...
دین و دولت دو نا‌بهم سانند/ به یکی جامه بود، نتوانند
در زمستان بهار نتوان داشت/ به یکی دل، دو یار نتوان داشت
یا همه دل به مهر ایران دار/ یا به اسلام خویش دل بسپار: محمد جلالی چیمه (م. سحر)

بلبل ، د گر به برج_ حمل نیست/ رقصی ز گل بر اوج_ غزل نیست
فصلی، ز روزگار_ سیه هست/ وصفی ز کار_ نور_ زحل نیست
وقتی  ز بهر ا مر_ تبه هست/ فرصت ،  برای فکر و عمل نیست
پرسش ز حال_ خلق غریب هست/ حرفی‌ ، ز درد اهل محل نیست
کوشش برای فرد_ حبیب هست/ گوشی ، بوضع کور و کچل نیست
کرنش ، به جمع_ رذل_ کذا هست/ ارجی ، برای فضل_ ملل نیست
چرخش، به سوی راه_ خطا هست/ گردش به باغ و جنگل و تل نیست
طعنی ، برا ی مهر و وفا هست/ لعنی از آ ن_ مکر و حیل  نیست
طعمی ، ز زهر_ تلخ_ ریا هست/ کا می ، برای شهد_عسل نیست
منعی ، ز بهر جشن وصفا هست/ یعنی که حق_ بوس و بغل نیست
سهمی ، برای رشوه به جا هست/ فهمی، زبهر کشف_ علل نیست
رزمی ، زبهر نا ن  و پنیر هست/ عزمی ، برای رفع_ خلل نیست
حرصی ، برای مدرک و تیتر هست/ کاری به کار اصل و بدل نیست
وعظی ، ز متن قول و مثل هست/ لفظی ، ز بهر وصل_ جمل نیست
عقدی ، برای کا ر_ دول هست/ نقدی ، ز بعد_ بحث و جدل نیست
بد گویی ، از رجا ل_ بهین هست/ ذمی‌ ، ز مرد ما ن_ دغل نیست
شرحی ز ناله ‌های غمین هست/ مدحی، به نام_ رستم_ یل نیست
رغبت به ر ا ه_ کوه و کتل هست/ صحبت  برای  فتح_ قلل نیست
گر زند گی‌ حرا م و گنه هست/ چشمی ،  به جز به پیک_ اجل نیست
فصلی ، ز روزگا ر_ سیه هست/ بلبل ، د گر به برج_ حمل نیست
http://saadatnoury.blogspot.ca/2011/07/blog-post_29.html
 دکتر منوچهر سعا دت نوری
 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

بحر طویل "عشق" و یک سراینده

 ١
همه جا ، شاهد و ناظر به جهان باشی ، ‌تو
چشم و بینائی_ این عالم هستی ، از توست
مظهر_ صبر و تحمل ، به زمان باشی ، ‌تو
دل شکیبائی_ این عالم هستی ، از توست
ضامن_ بخشش و نیکی و وفا باشی ، ‌تو
عشق و شیدائی_ این عالم هستی ، از توست
علم_ پایندگی_ نظم_ فلک ، از بنیاد
کا ر _دانائی_ این عالم هستی ، از توست
غرش_ موج ز دریا و غزل خوانی_ باد
شور و غوغائی_ این عالم هستی ، از توست...
٢
دلتنگم از برون و  ز خاموشي/ جانم  به بر، زعشق درون خویش
آن التهاب خفته، فروزان سا ز/ مفتون نما مرا، ز فسون خویش
٣
خـُرم آ ن لحظه که د لد ا د ه  به د ید ا ر آ ید
وز سر غنچه ی  لب ،  بوسه  طلب  فرما ید
گوشه ی  خلو تی  ا ز  بستر عشق ،  آ سا ید
د ا من ملتهب  و صل  ،  چو گل  ،  آ ر ا ید
٤
گر بر ا ی  کا ر عشق  ا قر ا ر هست
یا  که  د ر ا قر ا ر عشق  ا صر ا ر هست
مقصد  آ ما ل  جا ن ،  د ید ا ر  سا ز
تا  که  ما  ر ا  فر صت  د ید ا ر هست
۵
 آ ن شب  که  در هو ای تو ،  چشمم  به  ر ا ه  بو د
سر نا ی عشق  ر ا ، خو ش  و  شا د ا ب  می ز د م
نقش  و  نگا ر  د لکش  تو ،  ر و ی  ما ه  بو د
ا ز  را ه  د و ر  ،  بو سه  به  مهتا ب  می ز د م
٦
به یا د_ ز اد روزش ' شا دما نی ست
سرورست و سرود و رقص و آغوش
و روز_عشق و جشن_ مهر با نی ست
که او یا د ست و دنیا را ' فراموش
٧
ما چه آ مو ختیم در بنیا دعشق
رسم _ " هم پیما نگی " آ مو ختیم
شیوه ی " فر زا نگی " آ مو ختیم
تا که مجنون  شد به ما ا ستا د عشق
د رسی ا ز" د یوا نگی "  آ مو ختیم
ما  " ز خود بیگا نگی " آ مو ختیم
٨
در فرصت دو روزه ی دنیایی/عشق است کلید رمز توانایی
گر بنگری به دفتر دانایی/ خوشتر ز عشق نیست، الفبایی
٩
کا ش یکشب ، ماهرانه ، خانه می آراستم
دانه دانه ،  بوسه ها را بر لب ات می کاشتم
در ضمیرعشوه ات ، گفتار_ عشق می یافتم
بر سریر شانه ات ، سر را ، رها می داشتم
١٠
ما ، نسل ضربه دیده ز پرگار_نفرت ا یم
ما ، ازبرای_نسل_ بشردرس_عبرت ا یم
با شد د یا رو کلبه ی ما ، پر شود زمهر
ما ، د وستدا ر_ حربه ی عشق و مسرت ا یم
١١
مپرس دیگر مرا ز اندازه ی عشق/ که من آن قد و بالا دوست دارم
و عشق من در این دنیا نگنجد/ ترا ، برتر ز دنیا دوست دارم
١٢
دیر آ مدی چرا به سراغ ما/ آ را م جان و چشم و چراغ ما
برکن ز ریشه بوته علف ها را/ بنشان نشای عشق به باغ ما
١٣
خواهم ترا به سینه بیفشا رم / سر را به را ه عشق تو بسپارم
پا در دیار وصل تو بگذ ا رم / آن پرده را ز فاصله  بردارم
١٤
زنجیرعشق _ا و ست که بر پا ی_ ا ین د ل ا ست
او بی خبر ز حا ل_ د ل ا ست و چه غا فل ا ست
گفتیم این جنون ، همه نا شی ز عشق _ ا و ست
گفت ا و که کا ر_ عشق ، نه کا ر_ یک عا قل ا ست
١۵
آن لحظه که مرا به سینه میافشاری
هر پاره ی روح و جانم را/ به کهکشان عشق می سپاری
و همزمان ، با آنچه بر زبان آری
فرشتگان ، در اوج آسمان پرواز می کنند
گویی با هزاران نیرو و توان/ سرود همبستگی ساز می کنند
و این موج عشق است که رهسپار می شود
من باله ی هستی را/ در هاله ی گل سرخ می بینم
بنگر به گلزار و به غنچه ها/ به غنچه های گل سرخ
بنگر چگونه هرغنچه جان می گیرد
و از شمیم هستی سرشار می شود
این جلوه های زندگی است/ که آرام آرام پدیدار می شود
١٦
بس زوال حرف ها دارد دل_ چر خ زمان
حرف عشق پاینده است و مرده ناید بود
نفرت و کین است ، خلاف_ مذهب آ زا د گا ن
عشق آن آ ئین که یزدان را خوش آید بود
بهترین را ه تمام عمرا نسا ن حد یک ا یما ن
"عشق ورزید ن" که با آن ، زند ه باید بود
١٧
بر قلب_ آن  دیار  ، که  پیوسته یا د_ما ست
دلبسته ماند ه ایم  ، که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک ، بگرد‌یم گرد_ شهر
از یک سبوی_ پاک ، لب_ تشنه ، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار
جان و روا ن_ خویش ، بسی  تازه تر ‌کنیم...
وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم
١٨
من در گذار_ راه تو بودم به گوشه ای
صبح_ پگاه بود و تو ، از در  درآمدی
با عشوه رخ نمودی و دادی تو بوسه ای
گفتی خوشا ، میان عزیزان سر آمدی
بس روز و شب که آتش عشق ات به جان دمید
من با خیال روی تو آن گوشه  ، بیقرار
چشمان من به راه تو مانده ست ، پر امید
از بهر بوسه های دگر، لب  به انتظار
١٩
ای آن که حرف_ دل ، ز تو شد آغاز/ عشق _تر‌ا ست دل ، به نگهبانی
چشمان _ تو ، نشانه‌ ی صد ابراز/ زان گوهر _ نیاز ، که تابانی
هر چرخش_ کرشمه ی تو ، طناز/ ‌گویی که رقص_ گل به گلستانی
تنها تویی به وا دی_ دل ، د مسا ز
محراب_ عشق و معبد_ ایما نی...
٢٠
چشمک نمی ز نی که بیا ئی بسا ن نور
بوسه نمی د هی ، که گشا ئی ره عبور
مستی نمی کنی که سرا پا ئی از غرور
عریا ن نمی شوی ، که نما ئی تن بلور
ازبهر ناز های ‌تو گر صد حکایت است
آن لحن گرم عشق تو ما را کفایت است
٢١
لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای/ یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق/ آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت/ وصلت هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد/ آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز/ وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر/ تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق...
٢٢
چلچراغی ز سقف دل آ ویخت
با د ه ی عشق را به ساغر ریخت
درسرا پرد ه ی حریر_ وصا ل
جا ن ما را به عطرخویش آ میخت
٢٣
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سو ی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی
بر من رسوم عشق بياموزی...
٢٤
از بهر_ عشق ، واژه ی شیدایی/ ثبت ست چنین ، به دفتر_ دانایی:
"عشق است کلید رمز توانایی"/ "خوشتر ز عشق نیست، الفبایی"
عین است وشین وقاف ، به معنایی/ زیبا ، و در فصاحت و شیوایی
عین است برای عادت_ دیدن ها/ شین است نشان شوق شنیدن ها
قاف است و قند_ بوسه چشیدن ها
یا چونکه ، قلب ها و تپیدن ها ...
٢۵
شعله ی برق_ نگاهت ، آتش افروخت به جانم
حرف عشق_ تو نشست بر دل و شد ورد زبانم
تو گرفتی ره_  سر منزل_  جانانه ی عشق
من بجز راه_  تو ، راه_  دگر_  عشق ، ندانم...
٢٦
افتاده ام ،  به پای_ تو ، در سجده گاه_ عشق
سجاده ام ، ببین : شده ، آهنگ و ساز _ عشق
با آن عروج_ وصل_ تو در خیمه گاه عشق
خوانم ترانه ای و دو رکعت ، نماز _ عشق
 ٢٧
باده ی عشق ، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ها بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ ، به آغوش_ فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
٢٨
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هرجا که نظر کنم ، ترا یابد
خواهم که دو باره نزد من آیی/ خورشید رخ ات به روی من تابد
خواهم بروم درون _ آن  کو چه/ کز هر قد م _ ‌تو خا طر ه دارد
یا سر به کشم به بام آن خانه/ کز عشق _ من و تو پنجره دارد...
٢٩
در فرا اوج_ قله های_ شبا ب/ همدل و هم مرام_ او گشتیم
سخن عشق او، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم...
٣٠
او پادشاه کشور  ُحسن و ملاحت است
در کوی عشق او، به گدایی فتاده ایم
زیباترین الهه ی مهر و محبت است
بر پیش پای_ او، دل شیدا نهاده ایم
 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه

انقلاب و گردباد بهمن ۵۷ : در زنجیری از سروده ها‏


ياد ، آن زمان كه چندي ، از شور انقلابي/ هرگز نبود يكدم ، در ديده خواب ما را
« تا مرگ شاه خائن ، نهضت ادامه دارد»/ گفتيم و از مسلسل ، آمد جواب ما را
برديم ماديان ر ا ، از بهر فحل دادن/ برعكس آرزوها ، شد مستجاب ما را
ک..ي و كله‌قندي ، داديم و بازگشتيم/ ديگر نماند وامي ، از هيچ باب ما را
گر انقلاب اين است ، باري به ما بگوييد
ما انقلاب كرديم ، يا انقلاب ما را ؟! : مهدی اخوان ثالث

سوگ به پا کن به بیست و دوم ِ بهمن/ بایدت امروز درد و زاری و شیون
سوگ ِ هزاران دِلیر مرد و زن ِ راد/ باخته جان تا شود وطن ز غم آزاد
تافته رنج و شکنج ِ شیخ به سی سال/ جان به لب آورده، تلخ‌کام و بداحوال
سوگ ِ دل‌آزار ِ چشم کرده پُر از آب/ سوگ ِ "ندا"، سوگ و داغ ِ "آرش" و "سهراب"
بانگ برآور در این "دهه‌ی ِ زَجر"/ "صبح ِ دروغین" به جای ِ جلوه‌ای از "فجر"
شِکوِه ‌کن از رنج و تیره‌بختی‌ی ِ ایران/ میهن ِ رنگین ز خون ِ پاک ِ دلیران
حاکم ِ کین‌توز و سنگ‌دل، بَری از مهر/ مردم ِ محکوم در شکنج و دُژم چهر
هر شب و روزی هزار ناله برآرند/ تا مگر این رنج ِ بی‌کران به سر آرند
چیست سرانجام ِ این جنون و جنایت؟/ کیست که خیزد؛ کند ز خلق حمایت؟
گشت تَبَه زین بلا مزاج ِ زمانه/ کشتی ازین موج، کی رسد به کرانه؟
دل به امید ِ عَبَث، نگرددمان خوش/ نیست رهایی ز چنگ ِ "پیر" ِ جوان‌کُش
معجزه کی میشود به عرصه‌ی ِ پیکار؟/ جُز که شود عزم ِ توده پدیدار
در کف ِ "نسل ِ جوان" کلید ِ رهایی/ تا بگشاید دری به فتح ِ نهایی
برکَنَد از جای، میخ ِ خیمه‌ی ِ بیداد/ میهنی آزاد را نهد ز نو بُنیاد
سخت بکوبد بنای ِ جَور و ستم را/ خشک کند ریشه‌های ِ حسرت و غم را
نقطه‌ی ِ پایان نهد به دفتر ِ پارین
تا کند آغاز دفتری دگرآیین : رامتین جهان‌ بین

پرواز دهيد ای همگان غرش جان را/ بی پرده بگوييد ، تکاپوی نهان را
مهلت ندهيد اين که اراجيف ببافند/ از طاق ترک خورده ، بگيريد زمان را
توفنده شماييد ، نمانيد در اين پيچ/ تير از نفس افتاد ، بتابيد کمان را
در پرده نماند اينکه بگويی چه نکردند/ از شرم همين به که ببنديم زبان را
ای آه اگر مذهبم اين بود و فقيهش/ ای وای اگر ، پس نستانيم نشان را
سر شار غروريم ز همراهيت ای زن/ تنها نگذاريم شما شير زنان را
در سنگر اين بهمن و با ياد خروشش
يک بار دگر خيره نماييم جهان را : داریوش لعل ریاحی

اگر پسرت از تو بپرسد
که بهترین روزِ انقلاب کدام بود
به او چه خواهی گفت؟
آیا بی درنگ می گویی: ٢٢بهمن پنجاه و هفت ؟
روزی که همراه با مردم دروازه ی زندان اوین را گشودی
و در آشپزخانه، آبکش های بزرگ برنج را دیدی
که زندانبانان کهنه برای ناهار پالوده بودند
و زندانبانان تازه برای شام خود پختند ... : مجید نفیسی

باز بیست ودو بهمن می آید ، چاره ای نیست جز تکرار
آن مرد را آوردند ، آن مرد را با «ایرفرانس» آوردند
قطب زاده هم آمد ولاکن اورا بردند
بازرگان نخست وزیر گردید ، بنی صدر رییس جمهور شد
خلخالی را حاکم شرع کردند ، کرمعلی میوه فروش سردار سپه شد
بابا آب داد ، ماما نان داد ، من که فراری شدم ، یکی اول یکی بعداً جان داد
دارا وسارا پناهنده شدند ، کبری و صغری خواهر بودند
کبری سنگسار شده و ... : عبدالقادر بلوچ

درهزار و سیصد و پنجاه و هفت
هستی ما سوخت با یک پیت نفت : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

ای شعر بیا از نو، بی واهمه عریان شو/ اندوه زمین بنگر، آیینه ی عصیان شو
هر حنجره ی خفته، چاهی است ز ناگفته/ زین بغض فرو خورده، فواره ی طغیان شو
حلاج بشد بر دار، تا خلق کند بیدار/ آواز کـُنـَش بسیار، شوریدن ِ ایمان شو...
شمشیر قلم بردار، پروا مکن از پیکار/ با سرخ ترین گفتار، سوزنده چو پیکان شو
با حوهر جادویش ، شوریده چنان آرش/ تیری به هلاکت برهر دشمن ایران شو
بیداد رود از یاد، گر حبس کنی فریاد/ بر عرش رسان این را، پیک اجل ِ آن شو
از بهمن رویا ها سی سال گذشت اینک/ تا کوچ کند سرما ، آهنگ بهاران شو
خسته است زمین حالی ، از بهمن پوشالی
ای شعربیا او را، آیینه ی عصیان شو : ویدا فرهودی

در خیابان ها دویدم بهمن پنجاه وهفت/ حنجره-ی خود را دریدم بهمن پنجاه وهفت
جام زهر ارتجاع و مذهب وامانده را/ مثل شربت سرکشیدم بهمن پنجاه وهفت
شد امام امت از بهرم شهید کربلا/ شاه شد شمر و یزیدم بهمن پنجاه وهفت
گر دمی غافل شدم از زنده باد و مرده باد/ فحش «ساواکی» شنیدم بهمن پنجاه وهفت
ور کسی بد گفت از آخوند و شیخ و روضه خوان/ من خودم بر او پریدم بهمن پنجاه وهفت
گشنه افتادم به دشت جهل مثل گوسفند/ سیر در آنجا چریدم بهمن پنجاه وهفت
چه گوارا کرد از میدان فوزیه ظهور!/ بهر خود نقش آفریدم بهمن پنجاه وهفت!
دیو را کردم برون، آمد فرشته از درم/ روی بال-اش آرمیدم بهمن پنجاه وهفت!
در سرم سودای آزادی و استقلال بود/ داد بی.بی.سی امیدم بهمن پنجاه وهفت
هیپنوتیزم کرده بود آیا خمینی؟ من چرا/ هر دروغی باوریدم بهمن پنجاه وهفت
شاه فرمود «این صدای انقلاب ملت است»/ با دوتا گوشم شنیدم بهمن پنجاه وهفت
عاقبت پاکش کنم از دامن مام وطن
انقلابی را که ریدم بهمن پنجاه وهفت : هادی خرسندی

دوستان اين روز بهمن زنده باد/ روز زجر و قتل "شومن" زنده باد
روز آخوندان و عمامه سران/ از براي مرد و زن پاينده باد
روز اوباشان و جاهل های شهر/ روز روضه ، روز ماتم ، زنده باد
سنگسار و كشتن و اعدام و ضرب/ روز آقايي_ آغاي ملا زنده باد
روز زندان، روز شلاق، روز قتل/ ظلم_  پاسدار_ جوان هم زنده باد
صيغه ها و خانه عفت شد به پا/ اين دگر بر خلق نسوان زنده باد
از حجاب و چادر و سينه زني/ وآن قمه بر فرق نادان زنده باد
گفت شيرين باز اين روز سياه/ بر همه نا بخردان پاينده باد : با الهام از شیرین

باز ، تو باز آمدی ، ظلمتِ آن خاک وُ خشت
باز، نمی خواهمت ، بهمن ِ خونین سرشت
با نفسِ سردِ تو ، شاخه ی شادم شکست
غم ، به سرا پرده ام ، خیمه زد وُ ریشه بست
با من وُ نیلوفرم ، حرفِ تو از برف بود
با دلِ گلرنگِ من ، گفتگو از برف بود
کینه ی دیرینه ای! ، سنگِ هر آیینه ای
زندگی ، از دستِ تو ، اینهمه ، فریادگر
باز ، نمی خواهمت ، بهمن ِبیدادگر : رضا مقصدی

تا که چون گلشن عشق، سبز و آباد شدیم/ سر به سر عزم و تلاش، کوه ایجاد شدیم
سوی یک مقصد خیر ، همره ، همزاد شدیم/ زآ تش کوره ی غیر ، یکد م آزاد شدیم
ر و شنا یی و سرور ، شب میلا د شدیم/ ساحل طلعت نور ، خوش و دلشاد شدیم
نا گه ا ز مکر غريب ، شهر فر یا د شدیم/ پی یک خیل فريب ، سیل آ حا د شدیم
بهر یک چکه ز ا بر ، کا م گرد با د شدیم/ قعریک چا له به جبر ،غر ق بید ا د شدیم
گنج ا یما ن و ‌ا مید ، رفته بر با د شدیم/ قوم_ دیرين وداد ، جمع_ ا ضد ا د شدیم
چا ه غم‌ ها ی زما ن ، غصه بنیا د شدیم/ ا ز سر با م جها ن ، خا طره ، یا د شدیم
تا که با عزم و تلا ش ، کوه ا یجا د شدیم/ بهر یک چکه ز ا بر ، کا م گردباد شدیم