ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱۰, پنجشنبه

او




او بهترین شکوفه ی بستان است
او نازنین ستاره ی تابان است

او پادشاه کشور خوبان است
آئین ما و مذهب و ایمان است

دکتر منوچهر سعا دت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

گدای عشق




او پادشاه کشور  ُحسن و ملاحت است
در کوی عشق او، به گدایی فتاده ایم

زیباترین الهه ی مهر و محبت است
بر پیش پای_ او، دل شیدا نهاده ایم


دکتر منوچهر سعا دت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

جهنم ها

یکی گفت:
این خانه نیست، که اینجا جهنم است
کوهی ، ز غصه و اندوه و ماتم است
اینجا ، سخن ز مهر و محبت نیست
زخم زبان و صحبت ناحق، دمادم است
 
دیگری گفت:
این مُلْک نیست ، که اینجا جهنم است
خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است
خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق
اعدام های نا حق و تهمت، دمادم است
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

فرهنگ : در زنجیری از سروده ها


 
هیچ گنجی نیست از فرهنگ ، به
تا توانی، رو هوا زی گنج نه : رودکی سمرقندی

تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای
تو باشی به هر نیک و بد رهنمای : فردوسی

تو جاه و گنج ز فرهنگ و از قناعت جوی
چه جاه و گنج فزون از قناعت و فرهنگ : عنصری

هر چه خواهی کن، که ما را با تو روی جنگ نیست
پنجه بر زورآوران انداختن، فرهنگ نیست...
سعدیا، نامت به رندی در جهان افسانه شد
از چه می‌ترسی، دگر بعد از سیاهی رنگ نیست : سعدی

ساقیا، باده گلرنگ بیار/ داروی درد دل تنگ بیار...
لب ببند، از دغل و از حیلت
جان بی‌حیلت و فرهنگ بیار: مولوی

در ره عشاق، نام و ننگ نیست/ عاشقان را، آشتی و جنگ نیست
عاشقی، تردامنی گر تا ابد/ دامن معشوقت اندر چنگ نیست
ننگ بادت، هر دو عالم جاودان/ گر دو عالم بر تو بی‌او، تنگ نیست
پیک راه عاشقان دوست را/ در زمین و آسمان فرسنگ نیست...
آتش عشق و محبت، برفروز/ تا بسوزد هر که او، یک رنگ نیست
کار ما، بگذشت از فرهنگ و سنگ
بیدلان عشق، را فرهنگ نیست...: عطار نِیشابوری

زاهدان را، گذاشتیم به جنگ/ ما و جام شراب و نغمهٔ چنگ...
ننیوشیم، پند زاهد خشک/ جان دهیم از برای شاهد شنگ
نه به مال کسی، بریم آشوب/ نه به خون کسی، کنیم آهنگ
نه به آیین ما، کسی را راه/ نه بر آیینهٔ کس، از ما زنگ
بر سریر سخن، نشسته به کام
اوحدی فر، و اوحدی فرهنگ: اوحدی مراغه‌ای

جام صبوحی نوش کن، قول مغنی گوش کن/ درکش می و خاموش کن، فرهنگ بی‌فرهنگ را
عامان کالانعام را، در کنج خلوت ره مده/الا ببزم عاشقان، خوبان شوق شنگ را: خواجوی کرمانی

گر مرد عشقی، درد جو، خاکی شو و گلها بروی
بیدردی ار خواهد دلت، روسنگ شو سنگ شو
گر مرد عشقی، جام گیر، ترک رسوم خام گیر
ور عاقلی خوش آیدت، در بند نام و ننگ شو
کاری کز آن نگشود در، بر همزن او را زودتر
گر عاقلی دیوانه شو، دیوانه ی فرهنگ شو...: فیض کاشانی

به چشم عشق نگر، تا سراغ او گیری
جهان به چشم خرد، کیمیا و نیرنگ است
ز عشق، درس عمل گیر و هر چه خواهی کن
که عشق، جوهر هوش است و جان فرهنگ است...: اقبال لاهوری

یک روز بود، علم نهالی ضعیف و زار/ امروز آن نهال، درختی تناور است
یک روز بود، دانش و فرهنگ بی‌بها
امروز، دانش از همه چیزی، گران‌تر است...: ملک‌الشعرای بهار

ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ/ دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
در راه راست، کج چه روی چندین/ رفتار راست کن، تو نه ای خرچنگ
رخسار خویش را نکنی روشن/ ز آئینهٔ دل ار نزدائی زنگ
چون گلشنی است دل که در آن روید/ از گلبنی هزار گل خوش رنگ
در هر رهی فتاده و گمراهی
تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ...: پروین اعتصامی

امروز که عصر علم و فرهنگ بود
قانون جهان به دیگر آهنگ بود...: خلیل‌الله خلیلی افغانی

فاتح شدم خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد ٦٧٨ صادره از بخش ۵ ساکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ و جق و جق جق جقه ی قانون
آه دیگر خیالم از همه سو راحتست
از فرط شادمانی رفتم کنار پنجره
با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار
هوا را که از غبار پهن و بوی خاکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود
درون سینه فرو دادم...: فروغ فرخزاد

برآور نغمه ای مطرب بخوان شعری بزن چنگی
غم ما را ببر از دل به آوازی به آهنگی...
چه می نالی از این تازی که در گرگان نمی بینی
نه تقوایی نه انصافی نه ایمانی نه فرهنگی
در این غوغای تنهایی ز دشمن شد نصیب ما
شب سختی غم تلخی گل اشکی دل تنگی: مهدی سهیلی

از باختر و سغدم ، از وُست ام و از زندم ، رُخّـان بدخشانم ، وُلکان دماوندم
من هجرم و من وصلم ، من نسخه ني ام ، اصلم
فرهنگ شرر دارم ، خون رگ و پيوندم/ يک ذره ز خورشيدم
يک غنچه ز اميدم/ يک نوده ز ده بيدم
يک حلقه ز دربندم/ از ميهن گلنارم ، از گلخن گلخارم
ايران عزيز من اي جان عزيز من/ اي ميهن سبز مهر، اي شهرگ نبض شعر
اي دور به جان نزديک، اي نور دل و ديده
ايران عزيز من اي جان عزيز من...: گل‌رخسار صفی آوا شاعره تاجیکستان

در این خاک زرخیز ایران زمین/ نبودند، جز مردمی پاک دین
همه، دینشان مردی و داد بود/ وز آن، کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود، خود کیششان/ گنه بود آزار کس، پیششان
همه، بنده ی ناب یزدان پاک/ همه، دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر، آریایی نژاد/ ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی، به مردی و فرهنگ بود/ گدایی، در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت، آن دانش و هوش ما/ که شد مهر میهن، فراموش ما
که انداخت، آتش در این بوستان/ کز آن سوخت، جان و دل دوستان
چه کردیم، کین گونه گشتیم خوار؟/ خرد را فکندیم، این سان ز کار
نبود این چنین، کشور و دین ما/ کجا رفت، آیین دیرین ما؟
به یزدان، که این کشور آباد بود/ همه، جای مردان آزاد بود
در این کشور، آزادگی ارز داشت/ کشاورز، خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود، آنکه بودی دبیر/ گرامی بد آنکس، که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر، لانه داشت/ نه بیگانه جایی، در این خانه داشت
از آنروز، دشمن بما چیره گشت/ که ما را، روان و خرد تیره گشت
از آنروز، این خانه ویرانه شد/ که نان آورش، مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده، کدخدایی کند/ کشاورز، باید گدایی کند
به یزدان، که گر ما خرد داشتیم/ کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن/ به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه ی زندگی بندگی است
دو صد بار مردن، به از زندگی است... : مصطفی سرخوش

بینم، آزادی و آبادیِ ایران بزرگ/ جای این خاربُنان، رُسته گل نو به چمن
جشن آزادی ایران شده برپا پرشور/ در همه شهر و ده و خانه و کوی و برزن
از خلیجِ همه اش پارس، همان تا گیلان/ از کران‌های اَرَس، تا به لبِ رود تجن
پسران خنده به لب کرده دوانگشت فراز/دختران کرده رها زلف پر ازچین وشِکن
زان سپس، جنبش گستردۀ فرهنگیِ ماست
تا دروغ از رخ تاریخ سراسر، رُفتن
کیست اکنون، که در این رزم ، سلحشوران را
بوسه، بر دست و سر و رو، زند از جانب من : نعمت آزرم

نمی بینیم انسان را/ در این واپسگرا/ فریادِ بازی خوردگانِ کسب آزادی
و بر پژواکِ ناهنجارِ این فرهنگ جز زنجیر/ آگاهی
دریغ از چهره ای روشن/ دریغ از یک سبد، یک شاخه گل/ لبخندِ یک مادر
نفس ها را شمارش می کنند این جیره خواران
بامدادانی که می آید/ و در بامی که در دیروزِ ما
خون را به روی برف پاشیدند
به استثمارِ نو/ تبریک می گویند، مزدورران
و گامی چند تا فردا/ هم اینان، هم
درو خواهند کردن با سلاح خویش، یاران را : داریوش لعل ریاحی

واژه ی "فرهنگ" و یک سراینده
ای  وطن ، زرینه هفت آئینه داری/ ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری/ دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
در هنر ، معماری_ تزئینه داری/ خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری/ بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
ای که صد افسانه بر هر سینه داری/ رستم و رودابه و تهمینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری/ مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری/ سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری/ پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
 ای خزان را سه دهه ، بیشینه داری/ چون اسیران جامه ی رنگینه داری
ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟

دکتر منوچهر سعادت نوری

واژه ی "فرهنگ" و یک سراینده



١
قلب ما ، ا ز كجا ست می گیرد/ زآدمیزادگان_ بی فرهنگ
خیره چشمان_ کاهل_ دل سنگ/ تلخ و چهره ، هماره پر آژنگ
بردگان_  سلاله ی نیرنگ/ سرگریبان ،  ز شادی و آهنگ
خرقه پوشان_ صاحب_ اورنگ
مخزن فکر و ایده ، تنگاتنگ...

٢
ز خوارزم و سمرقند و بخارا/ زتاشکند تا به خیوه، تا به گرگان
نگر ، بر سنت و فرهنگ ایران/ بر آهنگ ، و به آئین_ نیاکان*
که مانده جاودانه ، در زمانه
درودی بر شکوه _ آن ، فراوان

٣
برای محمد جلالی چیمه متخلص به سحر
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=22435
ای "سحر جان" ، که هر سپیده دمان/ پرتو_ شعر تو ، شود تابان
ای سراینده ی بزرگ و شریف/ آشنا ، بر کلام_نغز و ظریف
ای که بر چشم_ دشمنان خاری/ اینهمه دانش ، از کجا داری؟
هم ز "تاریخ" ، با خبر هستی/ هم ز "حکمت" ، تو بهره ور هستی
ای بسا مردمان ، که آگاهند/ شاعرستی ، و با "هنر" هستی
در "سیاست" ، چه نکته پردازی/ بس "رباعی" ، که نیک می سازی
از سرودن ، مکن دریغ و درنگ/ ای خردمند ، مرد_ با فرهنگ

٤
ای  وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
 در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری
دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
 در هنر ، معماری_ تزئینه داری
خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
 ای که خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
 ای که صد افسانه بر هر سینه داری
رستم و رودابه و تهمینه داری
 عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
 وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
 ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری
پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
 ای خزان را سه دهه ، بیشینه داری؟
چون اسیران جامه ی رنگینه داری؟
 ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

خنده ها : در زنجیری از سروده ها ی این زمانه


 بر روی ما، نگاه خدا خنده می زند/ هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش/ پنهان ز دیدگان خدا، می نخورده ایم
پیشانی، ار ز داغ گناهی سیه شود/ بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به، که زیر لب/  بهر فریب خلق، بگویی خدا خدا
ما را چه غم، که شیخ شبی در میان جمع/ بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید او که به لطف و صفای خویش/ گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه، خنده ی ما را زلب نشست/ کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستی ست/ زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم ما، که طعنه ی زاهد شنیده ایم/ ماییم ما، که جامه ی تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب/ زین راهیان راه حقیقت، ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد/ گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق/ نام گناهکاره ی رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان/ در گوش هم حکایت عشق مدام ما
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده ی عالم دوام ما" : فروغ فرخزاد
 
باد از کرانه های شب ناشناخته/ بوی تن برشته ی مردان را
بر سفره ی گشاده ی ما می ریخت/ ما، جام های خود را بر هم نواختیم
اما، سبوی ایمان درما شکسته بود/ ما، هیچ یک به چهره ی هم ننگریستیم
ما، لقمه های خونین در کام داشتیم/ هر لقمه، بغض گریه ی ما بود
کز ضربه های خنده ی بیگاه می شکست/ما، در طنین خنده ی خود می گریستیم
ما، در شبی که بوسه خیانت بود/ سیمای مهربان و سرسبز دوست را
در هاله ی سپید نبوت با آن زبان سرخ تر از شعله سوختیم
ما، عشق را به بوسه ی نفرت فروختیم
ما، یار را که نعره ی حق می زد در پای دار دوزخی دشمن
با سنگ بی تمیزی آزردیم/ ما، بایزید را به یزیدی گماشتیم
ما، پارساتر از همه ناپاکان/ ناخن به خون دوست فروبردیم
ما، کرسی بلند تفکر را مانند نه سپهر معلق/در زیر پای لنگ تملق گذاشتیم
ما، برج ها ز جمجمه ها برفراشتیم/ ما، فتح نامه ها به کفن ها نگاشتیم
ما، کوردیدگان در جستجوی جوهر دانایی/ انگشت های کورتر از دل را
بر واژه ها و خط ها لغزاندیم/ چندان که نام هفت خطان زمانه را
برجسته تر ز خال بتان خواندیم/ ما، خشت ها بر آب زدیم آری
ما، سنگ ها به آینه افکندیم/ ما، گور دختران فضیلت را
مانند تازیان بیابانگرد در شوره زار جهل و جنون کندیم
ما، لاشه های خود را بر دوش داشتیم/ ما ،دانه های اشک و عرق را
در کشتزار خوف و خجالت/ می کاشتیم و می درویدیم
ما، روح را به خدمت تن می گماشتیم
ما، در قمارخانه ی تاریخ/ میراث نسل های کهن را چون ننگ و نام باخته بودیم
ما، لذت اسیر شدن را در دام اقتضای زمانه/ چون طعم می ، شناخته بودیم
در آسمان ، طلایه ی صبحی عیان نبود/ زخم عمیق خنجر خورشید
چون یادگار کهنه ای از سالیان دور/ دل های سرد ما را می سوزاند
باران، گیاه عافیت ما را با ریزش مدامش می پوساند
ما، ریزه خوار خوان زمین بودیم/ ما، پاره های پیکر یاران را
در کاسه های خون زده بودیم/ ما، در شب سیاه یهودایی
مهمان شام بازپسین بودیم : نادر نادرپور

 چه جای ماه، که حتی شعاع فانوسی/ درین سیاهی جاوید، کورسو نزند
به جز طنین قدم های گزمه ی سرمست/  صدای پای کسی
سکوت مرتعش شهر را نمی شکند
به هیچ کوی و گذر صدای خنده مستانه ای نمی پیچد
کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟
چراغ میکده ی آفتاب، خاموش است :‌ فریدون مشیری


 ای عطر_ بهار_ زندگانی/ ای ماه_ شکفته ی دل افروز
ای پیک_ دیار_ عشق و مستی/ ای جام_ شراب_ خنده آموز
یک لحظه به پیچ، در مشامم/ یک شب بنشین، بر آسمانم
یک بار بزن، در نیازم/ یک جرعه بریز، بر زبانم : فرخ تمیمی


 خنده ات، آیینه ی خورشید هاست/ در نگاهت، صد هزار آهو رهاست
میوه ای شیرین تر از تو، کی دهد/ باغ سبز عشق، کو بی منتهاست
برگی از باغ سخن هات ار بود/ هستی صد باغ و بارانش بهاست
پیش اشراق تو، در لاهوت عشق
شمس و صد منظومه ی شمسی، سهاست... : دکتر شفیعی کدکنی


 سرم خوش است و به بزم شبانه مى خندم/ قدح کشیده به رغم زمانه مى ‏خندم
خراب کرد چنان آشیان من صیاد/ که بر خرابىِ این آشیانه مى ‏خندم
چو بهر سوزِ درونم زبانِ گفتن نیست/ بر آتشى که به دل زد زبانه مى خندم
حدیث ما همه افسانه اى‏ ست رؤیاخیز/ به خواب ‏آورىِ این فسانه مى خندم
غمین نشسته به دریا کنارِ اشک، چو شمع/ به بحر غم که ندارد کرانه مى خندم
گهى به سوز درون، عاشقانه مى گریم/ گهى به حال برون، عارفانه مى خندم
ز بس به خانه ی رگها، شده ست خونها سرد/ به بى صفایىِ این سردخانه مى خندم
سرِ نیاز من و آستان کس؟ هیهات/ به ناز و نخوتِ هر آستانه مى خندم
کنون که یاوه سرایى ست باب مردم روز/ به شام غربت شعر و ترانه مى خندم
دیار ماست تماشاگهى غریب، "ادیب"
به کار شعبده ها، زین میانه مى خندم : عبدالعلی ادیب برومند


 خنده، بر هر درد بی درمان دواست/ خنده، آغاز خوش هـر ماجراست
خنده، را بر چهره چون مهمان کنی/ صورت خود را اگر خندان کنی
زندگی با خنده، گر جاری شود/ نور شادی، گر به چشمانت رود
می رود غم، از درون سینه ات
محو خواهد شد به خنده، کینه ات...: سراینده ی گمنام


 کس از اینگونه، پای چوبه ی دار/ خنده برلب، دلاوری دیده ست؟
نیک اگر بنگری، ز لبخندش
مرگ، مُردار و مرد، جاوید است : محمد جلالی چیمه (م.سحر)
http://msahar.blogspot.ca/2014/01/blog-post_10.html

شعاع درد مرا، ضرب در عذاب کنید/ مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را، شکسته رسم کنید/ خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا، موریانه خواهد خورد/ مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ، می خندم/ مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون، پیش از آنکه سنگ شوم/ مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا/ درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من، انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا، کتاب کنید : قیصر امین پور


 این مُلْک نیست ، که اینجا جهنم است
خنده ز لب زدوده و دل ها پر ازغم است

 خاموش کرده اند، چراغ_ نشاط و عشق
اعدام های نا حق و تهمت،  دمادم است

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

درود فراوان بر شکوه و عظمت فرهنگ ایران


 ز خوارزم و سمرقند و بخارا
زتاشکند تا به خیوه، تا به گرگان

 نگر ، بر سنت و فرهنگ ایران
بر آهنگ ، و به آئین_ نیاکان*

که مانده جاودانه ، در زمانه
درودی بر شکوه _ آن ، فراوان

 دکتر منوچهر سعادت نوری
* نگاه کنید به نوشتاری از همین سراینده :"ایرانیان درپهنه ی سرزمین نیاکان آریایی - مردمان تاشکند و بخارا و سمرقند و خوارزم"


مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار


http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/01/blog-post.html