۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه

"آریا" و "آرین" در برخی سروده ها

واژه ی آریا برای نخستین بار در کتیبه ی داریوش یکم در سنگ‌نبشته ی بیستون (حدود قرن ۶ پیش از میلاد) استفاده شده است.
http://en.wikipedia.org/wiki/Aryan_race
*****
در شهربند مهر و وفا دلبری نماند/ زیر کلاه عشق و حقیقت‌، سری نماند
صاحبدلی ‌چو نیست‌، چه ‌سود از وجود دل/ آئینه گو مباش چو اسکندری نماند
عشق آن‌چنان گداخت تنم را که بعد مرگ/ بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند
ای بلبل اسیر، به کنج قفس بساز/ اکنون که از برای تو بال و پری نماند
ای باغبان بسوز، که در باغ خرمی/ زبن خشکسال حادثه‌، برگ تری نماند
برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت/ کرم ستم به شاخ فضیلت‌، بری نماند
صیاد ره ببست چنان کز پی نجات/ غیر از طریق دام‌، ره دیگری نماند
آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن/ طوری به‌باد رفت کزآن اخگری نماند
هر در که باز بود سپهر از جفا ببست/ بهر پناه مردم مسکین‌، دری نماند
آداب ملک‌داری و آئین معدلت/ برباد رفت و زان همه‌، جز دفتری نماند
با ناکسان بجوش که مردانگی فسرد/ با جاهلان بساز که دانشوری نماند
با دستگیری فقرا، منعمی نزیست/ در پایمردی ضعفا، سروری نماند
زین تازهدولتان دنی‌، خواجه‌ای نخاست/ وز خانواده‌های کهن‌، مهتری نماند
زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند/ دیگر به هیچ مرتبه‌، جاه و فری نماند
آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ/ ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند
زین جنگ‌های داخلی و این نظام زور/ بی‌ درد و داغ‌، خانه و بوم و بری نماند
بی‌فرقت برادر، خود خواهری نزیست/ نادیده داغ مرگ پسر، مادری نماند
جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ/ دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند
شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام/ وز ظلم و جور لشکریان‌، کشوری نماند
یاران قسم به ساغر می‌، کاندرین بساط/ پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند
نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین/ کان خود به کار نامد و این دیگری نماند
واحسرتا! چگونه توان کرد باور این/ کاندر جهان‌، خدایی و پیغمبری نماند
جز داور مخنث و جز حیز دادگر/ در صدر ملک‌، دادگر و داوری نماند
رفتند شیر مردان از مرغزار دین/ وینجا بجز شکالی و خوک و خری نماند
از بهر پاس کشور جم‌، رستمی نخاست/ وز بهر حفظ بیضهٔ دین‌، حیدری نماند
عهد امان گذشت‌، مگر چنگزی رسید/ دور غزان رسید، مگر سنجری نماند
روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع/ جز احمقی و مرتدی و کافری نماند
دهقان آریایی رفت و به مرز وی/ غیر از جهود وترسا برزیگری نماند
گیتی بخورد خون جوانان نامدار
وز خیل پهلوانان‌، کندآوری نماند: ملک‌الشعرای بهار
http://ganjoor.net/bahar/ghasidebk/sh86/
ما همه کودکان ایرانیم/ مادر خویش را نگهبانیم/ همه از پشت کیقباد و جمیم/ همه از نسل پور دستانیم/ زادهٔ کورش و هخامنشیم/ بچهٔ قارن و نریمانیم/ پسر مهرداد و فرهادیم/ تیرهٔ اردشیر و ساسانیم/ ملک ایران یکی گلستانست/ ما گل سرخ این گلستانیم/ کار ما ورزش‌ است و ‌خواندن درس/ همه از تنبلی گریزانیم/ چون نیاکان باستانی خویش/ راستگوی و درست پیمانیم/ مستی و کارهای بی‌معنی/ کار ما نیست زانکه انسانیم/ همه در فکر ملت و وطنیم/ همه در بند دین و ایمانیم/ پارسی‌زاده‌ایم و پاک سرشت/ کز نژاد قدیم آریانیم... : ملک‌الشعرای بهار
http://ganjoor.net/bahar/ghasidebk/sh176/
من در سفر بودم/ از آن هنگام که آریا
از کوهستان های کبود/ از مشعل پر تلاطم زرتشت
به سوی دامنه ها و جلگه ها و به سوی دشت های زرین سرازیر شد
از آن هنگام که سفر در نبض زمین تپیدن گرفت
و از آن هنگام که سفر زندگی آغاز شد من در سفر زیسته ام
من با سفر زاده شده ام.... : منوچهر آتشی
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/manouchehr_atashi/45/1101
هند و ایران برادران همند/ زبدهٔ نسل آریا و جمند
آن‌یکی شیر وآن ‌دگر خورشید/ نزد مردم به راستی علمند
پارس شیر است و هند خورشید است/ پشت بر پشت پاسدار همند
سیرچشمند هر دو چون خورشید/ گرچه چون شیرگرسنه شکمند
صاحب همتند و جود و سخا/ زان به هرجا عزیز و محترمند
هر دو والاتبار و صاحب قدر
هر دو عالی مقام و محتشمند...: ملک‌الشعرای بهار
http://ganjoor.net/bahar/ghasidebk/sh85/
دختر آریایی زیباییت را باور دارم/ تو نیز مهرم را باور کن
سکوت در این خلوت ِ وهمناک از لبانت می چکد
و نگاه ِ من در هیبت ِ فریاد بر تنت می وزد... : مجتبی نوراللهی(مانی)
www.shereno.com/13481/14818/129827.html
ای مردم ایران همگی تند زبانید/خوش ‌نطق و بیانید
هنگام سخن گفتن برنده سنانید/ بگسسته عنانید
در وقت عمل کند و دگر هیچ ندانید...
گفتن بلدید اماکردن نتوانید...
امیدکه جنبش کند این خون کیانی/ در ملت آرین
گیرند ز سر مرد صفت تازه جوانی/ چون مردم ژرمن...
کز سطوت جمشید وز قدرت بهمن
دارند بسی بر ورق دهر نشانی: ملک‌الشعرای بهار
http://ganjoor.net/bahar/mostazadbk/sh7/
تو اومدی تو خونمون/ نشستی تو رو جونمون
با اون دو پای کوچیکت/ قدم زدی رو چشمامون
با اون نگاه خوشگلت/ بهار کردی خزونمون
با این همه ناز و ادات/ شیرین شده زندگیمون
آهای آهای دختر من/ تویی تویی عزیز من
تویی تویی نگار من/ شمع شبای تار من
دختر ما آرنیکا/ زیبای نیک آریا : از سراینده ی گمنام
http://arnika.blogfa.com/post-10.aspx
دختران سرزمین آریایی/جمله محکم پرصلابت با معنایی
قلب هاشان پر ز شک با هر سوالی/در وجود دختران سرزمین آریایی
پا ز سر، سرتا به پا چشم انتظاری/تا به تایید شما گویند آری: مرجان گلشیری
http://shereno.ir/22423/26589/211652.html

همیشه قلب_ من، با یاد_آنجاست/ درون_ رگ رگ آن خاک_ زیباست
که قوم_ آرین منزل بر آن ساخت/ خجسته نا م_ ایران از همانجاست
دیاری، قا فله سالار_ دانش/ و رنگین پرچم اش، پاینده بالاست
همیشه یاد_من، بر قلب_آنجاست/ که آنجا آسما ن، صا ف ست و میناست
و تا سوی_ خلیج_ نیلی_ فارس/ کنا ر_ آن خزر، دیرنده دریاست
ندیدم بهتر از آن سرزمینی/ و آنجا، بهترین نقطه به دنیاست
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/12/blog-post_22.html




۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

چالوس: در زنجیری از سروده ها


 هنگام فرودین که رساند ز ما درود/ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه و بنفشه وگل های رنگ رنگ/ گویی بهشت آمده از آسمان فرود
دربا بنفش و مرزبنفش وهوا بنفش/ جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند/ وین‌ جایگه بنفشه به خرمن توان درود...
بگذر یکی به خطهٔ نوشهر و رامسر/ وز ما بدان دیار رسان نو به نو درود
آن گلستان طرفه‌بدان فر و آن جمال/ وان کاخ‌های تازه بدان زیب و آن نمود
از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند/ فرشی کش از بنفشه وسبزه‌ است تاروپود...
بنگر یکی به منظر چالوس کز جمال/ صد ره به زیب وزینت مازندران فزود
زان‌ جایگه به بابل و شاهی گذاره کن/ پس با ترن به ساری و گرگان گرای زود
بزدای زنگ غم به ره آهنش ز دل
اینجا بودکه زنگ به آهن توان زدود...: ملک‌الشعرای بهار

هنگام خزان كه بلبل زار/ افسرده و خسته با دلي خون
بوسد چو گل آستان گلزار/ تا پاي نهـد ز باغ بيرون
يك لحظه بر آن كند نگاهي/ وز سوز درون بر آرد آهي
در راهم و آخرين نگاهـم/ بر خاطره‌هاي بيشماري است
در هر طرفي گرفته راهـم/ نقشي كه ز رفته يادگاري است
در ديده‌ام اشكي و نگاهي است/ در سينه‌‌ام آتشي و آهـي است
اي محفل شادماني من/ اي با دل من چو درد مأنوس
منزلگه آسـماني من/ اي نقش رُخ بهشت چالوس
از پيش تو مي‌روم دگر بار/ تا بار دگر خـدا نگهدار
هر جا نگـرم به هر كنارت/ از روز و شبي مرا نشاني است
هر تپه و دشت و جويبارت/ يادآور طـرفه داستاني است
اين جنگل و دره و دمن‌ها/ گويند به گوش ما سخن‌ها
آن جاده ای كه در شـب ماه/ ميعادگه فرشتگان است
ما را چه بسا كه ديده در راه/ در هر قدمش ز ما نشان است
زانجا بگذشته‌ايم سرمست/ آرام و خموش و دست در دست
آن گوشه كه آبشار زيبا/ كف كرده و نقره‌ فام و پرشور
غوغا و خروش كرده بر پا/ دلشاد و گشاده ‌روي و مسرور
بسيار نشسته ‌ايم تنها/ آرام و ميانمان سخن‌ ها
هر وقت غروب محنت‌افزا/ خون در دل ابر پاره مي‌كرد
اوبود كنار من در آنجا/ يك دم به افق اشاره مي‌كرد
آنگاه نگاه خيره ی ما/ مي‌ديد چه نكته‌هاي زيبا
وقتي كه بنفشه‌هاي جنگل/ با آن‌همه لطف رُسته بودند
بر دامنه سبزه ی چو مخمل/ آنجا دو نفر نشسته بودند
جان بود كه در كنار تن بود/ من بودم و دلستان من بود
آن روز كه آن درخت پربار/ پنـهان شده  در شكوفه‌ها بود
در سايه‌اش اندر آن چمن‌زار/ گسترده بساط عيش ما بود
هر لحظه نسيم عنبرين‌بو/ مي‌ريخت شكوفه بر سر او
آن دامنه كز اوان اسفند/ پوشيده ز زنبق سفيد است
وان جاده ی كوچكي كه يك چند/ در نرگس و لاله ناپديد است
دارند ميان خود ز هر جا/ جا مانده نشان پايي از ما
آن گوشه كه رُسته بود هر سو/ گل‌هاي سـفيد و صورتي‌رنگ
يك روز ز شور در سـر او/ شد با دل من زبان هماهنگ
دل آنچه ز ديگران نهان كرد/ آن لحظه زبان براو عيان كرد
دکتر ابوالحسن علي ‌آبادي

من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردمان را دوست دارم
من وطن را ،  آشیان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم...
از جوار جنگل نور ، خط سا‌حل در شمال/ تا ابرقو در کنار و زیر_ آن سرو کهنسا ل 
یا ز گوشه گوشه های باغ انگوری اوشا ن/ تا به زیر شاخه ‌ی زیتون، مسیر را ه لوشا ن...
از سمنگان تا کناره ، راه چالوس/ از ورای صخره ها وجلگه ‌های سبز زاگروس
تا به زیر آسمان پرستاره، شهرکرمان/ یا بسوی تپه ‌های نفتی مسجد سلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را ، آشیان را دوست دارم
دکتر منوچهر سعادت نوری

یادآوری: تارنمای "شهرداری چالوس" اخیرا این دو بیت (اي محفل شادماني من، اي با دل من چو درد مأنوس/
منزلگه آسـماني من، اي نقش رُخ بهشت چالوس) از سروده ی زنده یاد دکتر علی آبادی را نقل و متاسفانه آن را منسوب به مرحوم رشید یاسمی نموده است. دو بیت مذکور بخشی از سروده ی جاودانه ی  زنده یاد دکتر علی آبادی است که با عنوان "چالوس" در بسیاری از تارنماها و منابع گوناگون آن را می توان یافت. 
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار

 http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/12/blog-post_8.html

۱۳۹۳ آذر ۱۶, یکشنبه

آمدن ها: در زنجیری از ترانه ها و سروده ها

 ترانه ها
آمدن و رفتن (از خیام) - دکلمه ی احمد شاملو - اجرا: محمد رضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=56guHWJnkxo
آمد بهار جان‌ها (از مولوی) - اجرا: محسن چاووشی
https://www.youtube.com/watch?v=MDuEG9QTWGg
آمد بهار جان‌ها (از مولوی) - اجرای رقص: لیا فلاح 
https://www.youtube.com/watch?v=ubQtuduYfic
آمدی جانم به قربانت (از شهریار) - اجرا: بنان
https://www.youtube.com/watch?v=CV4GLuuYvZg
آمدی جانم به قربانت (از شهریار) - اجرا: سالار عقیلی 
https://www.youtube.com/watch?v=hUnW0eAm9xk
آمد نوبهار - اجرا: دلکش
https://www.youtube.com/watch?v=Ai290V-CMMs
گل آمد بهار آمد - اجرا: پوران شاپوری
https://www.youtube.com/watch?v=EpOVXHavOYw
سروده ها
آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر به رقص آ/ چون یوسف اندرآمد، مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور، مانند شیر مادر/ ای شیرجوش در رو، جان پدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی، چون گوی دررسیدی/ از پا و سر بریدی، بی‌پا و سر به رقص آ
تیغی به دست خونی، آمد مرا که چونی/گفتم بیاکه خیرست، گفتا نه شر به رقص آ
از عشق تاجداران، در چرخ او چو باران/ آن جا قبا چه باشد، ای خوش کمر به رقص آ
ای مست هست گشته، بر تو فنا نبشته/ رقعه فنا رسیده، بهر سفر به رقص آ
در دست جام باده، آمد بتم پیاده/ گر نیستی تو ماده، زان شاه نر به رقص آ
پایان_ جنگ آمد، آواز_ چنگ آمد/ یوسف ز چاه آمد، ای بی‌هنر به رقص آ
تا چند وعده باشد، وین سر به سجده باشد/هجرم ببرده باشد، دنگ و اثر به رقص آ
کی باشد آن زمانی، گوید مرا فلانی/ کای بی‌خبر فنا شو، ای باخبر به رقص آ
طاووس ما درآید، وان رنگ‌ها برآید/ با مرغ جان سراید، بی‌بال و پر به رقص آ
کور و کران عالم، دید از مسیح مرهم/ گفته مسیح مریم، کای کور و کر به رقص آ
مخدوم شمس دین است، تبریز رشک چین است
اندر بهار حسنش، شاخ و شجر به رقص آ : مولوی

هنگام صبوح ای صنم فرخ پی/ برساز ترانه‌ای و پیش‌آور می
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی
این آمدن تیرمه و رفتن دی : حکیم عُمَر خیام نیشابوری

بیایید بیایید، که گلزار دمیده‌ ست
بیایید بیایید، که دلدار رسیده‌ ست
بیارید به یک بار، همه جان و جهان را
به خورشید سپارید، که خوش تیغ کشیده ‌ست... : مولوی
 
 از آمدنم، نبود گردون را سود/ وز رفتن من، جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی، نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود: حکیم عُمَر خیام نیشابوری

آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا/ آمدی، حالا که من افتاده ام از پا، چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی/ بی وفا، این زودتر می خواستم، حالا چرا
عمر ما را، مهلت امروز و فردای تو نیست/ من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا
نازنینا، ما به ناز تو جوانی داده ایم/ دیگر اکنون، با جوانان نازکن، با ما چرا
آسمان، چون جمع مشتاقان پریشان می کند/در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا، چرا
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین/ خامشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا
شهریارا، بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر، راه قیامت می روی تنها چرا: محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار

سایه ی دراز لنگر ساعت، روی بیابان بی پایان در نوسان بود
می آمد می رفت، می آمد می رفت
و من، روی شن های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم... : سهراب سپهری

آمدم، تا بتو آویزم/ لیک دیدم، که تو آن شاخه ی بی برگی...
وه چه شیرین است/ از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن/ که بهشت اینجاست
بخدا، سایه ی ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به، که نیندیشی/ به من و درد روان سوزم
که من از درد، نیاسایم/ که من از شعله، نیفروزم... : فروغ فرخزاد

عاقبت خورشید را پیروزی است/ بُرد با فردای ظلمت سوزی است
بُرد با عشق است و فردا دور نیست/ نور اگز ظلمت نسوزد نور نیست
علم اگر مستخدم ِ جهل آمدی/ عالِمش از عالَـَم ِ جهل آمدی
علم آینده ست ، علم آبادی است
آدمی را کوکب ِ آزادی است...: محمد جلالی چیمه (م. سحر)

زیر_ باران ، اگر که ما رفتیم/ با دلارا م_ دلربا رفتیم
دل و جان را به یکدگر دادیم/ سوئی آرام و بی صدا رفتیم
تا گذرگاه_ عشق ،  ‌پدید آمد/ کنج_  آن دنج_  آشنا رفتیم
عاشقانه ، به هم نظر کردیم/ قعر_ یک چشمه ی صفا رفتیم
لب_ خود را، ز بو سه ای ‌شستیم/ مست_ آن بو سه، تا سما رفتیم
با دلارام_ دلربا  رفتیم
زیر_ بارا ن ، اگر که ما رفتیم : دکتر منوچهر سعادت نوری

غمخوار من، به خانه ی غم ها خوش آمدی/ با من، به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند/ می بینمت برای تماشا، خوش آمدی
راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست/ ای من به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق، روشن است/ ای قایق شکسته، به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام، سخنی غیر از این نبود/ منت گذاشتی به سر_ ما، خوش آمدی
ای عشق، ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم، اما خوش آمدی : دکتر فاضل نظری

از نردبان_ عشق، به بام_ تو آمدیم/ این کار_ عشق بود، که رام_ تو آمدیم
در آسمان_ عشق، هزاران ستاره بود/ بر سوی_ یک ستاره، به نام_ تو آمدیم
در خط_ صا ف عشق ، گرفتیم راه_ تو
همپای تو شدیم و به گام_ تو آمدیم...
دکتر منوچهر سعادت نوری

Chain of Songs & Poems on "Coming" (in Persian: Aamadan)
Abstract: The English translation of some selected poems from Rumi, Omar Khayyam, etc. Some English & Persian Songs on "Coming".
Collected and Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-songs-amp-poems-on-quot-coming-quot-in-persian-aamadan-42913
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/12/blog-post_7.html

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

رفتن ها: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بودکه پرسید سوار، آسمان مکثی کرد
رهگذر، شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت، نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن، عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد...
کودکی می بینی، رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی، خانه دوست کجاست؟ سهراب سپهری

آه ... سهم من اینست/ سهم من اینست
سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من، پایین رفتن از یک پله ی متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من، گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست... : فروغ فرخزاد

درخت معجزه خشکیده ست و کیمیای زمان، آتش نبوت را بدل به خون و طلا کرده ست
و رنگ خون و طلا ، بوی کشتزاران را زیاد بدبده های ترانه خوان برده ست
و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوی ها ، همه در سیر بی تفاوت خویش به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند
و کوچه ها ، همه در رفتن مداومشان به نا امیدی بن بست ها یقین دارند
پرنده ها ، دیگر از گوشت نیستند
پرنده ها ، همه از وحشتند و از پولاد... : نادر نادرپور

خبر_ رفتن_ موشک به فضا/ لمس_ تنهایی_ ماه
فکر_ بوییدن_ گل در کره ای دیگر...
هر کجا هستم، باشم/ آسمان، مال_ من است... : سهراب سپهری

چرا توقف کنم چرا ؟/ پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است/ افق عمودی است و حرکت ، فواره وار
و در حدود بینش/ سیاره های نورانی می چرخند
زمین ، در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههای هوایی، به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟... فروغ فرخزاد

در بیابان فراخی که از آن می گذرم/ پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه ی من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم/ هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست ویکی بی خبر است... : نادر نادرپور

چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت/ دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست... : سهراب سپهری

ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های پرعصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من...
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک/ ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان/ آنجا ، بگو تا کدامین ستاره ست
روشن ترین همنشین شب غربت تو ؟... مهدی اخوان ثالث

آنی بود درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود
مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش، خاموشی گویا شده بود
آن پهنه چه بود، با میشی گرگی همپا شده بود
نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود، زیبایی تنها شده بود
هر رودی دریا، هر بودی، بودا شده بود: سهراب سپهری

حلاج ها ، بر دار ، رقصیدند و رفتند/ شیطان حدایی کرد در این خاک سوزان
این قصر عاج افتخار آمیز تاریخ
بر پاستی ، از استخوان تیره روزان... : نصرت رحمانی

تمام مرتجعان، غول گول دنیایند/ همیشه، سد بلندی به راه فردایند
بیا بیا برویم که در هراس، از این قوم کینه توزم من و سخت می ترسم
که کار را به جنون و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند
چگونه می گویی به هر کجا که رویم آٍسمان همین رنگ است
بیا بیا برویم، آه من دلم تنگ است
بیا بیا برویم، کجاست نغمه ی عشق و نسیم آزادی
در این کویر نبینم نشان آبادی، نشانه ی شادی
دلم گرفت از این شیوه های شدادی
بیا بیا برویم، خوشا رستن و رفتن به سوی آزادی: حمید مصدق

خوشم با این چنین دیوانگی ها/ که می خندم به آن فرزانگی ها
به غیر از مردن و از یاد رفتن/ غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم، سرانجامی نداریم/ چه فرجامی؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان/ بساز از عشق و جانم را بسوزان
بیا، آتش بزن خاکسترم کن
مسم، در بوته ی هستی زرم کن: فریدون مشیری

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده/ شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده
کولی کنار آتش، رقص شبانه ات کو؟/ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟
خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه/ چشم سیاه چادر، با این چراغ مرده
رفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردی/ چشمان مهربانش، یک قطره ناسترده
در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه/ این شب نداشت آری، الماس خرده خرده
بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت/ روزی سیاه چشمی، سرخی به ما سپرده
می رفت و گرد راهش، از دود آه تیره/ نیلوفرانه در باد، پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را، گیسو به باد دادی/ رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده : سیمین بهبهانی

از کنار من افسرده ی تنها، تو مرو/ دیگران گر همه رفتند، خدا را، تو مرو
اشک اگر می چکد از دیده، تو در دیده بمان
موج اگر می رود ای گوهر دریا، تو مرو... : دکتر شفیعی کدکنی

 سفر (او رفته سفر گرفته پرواز) 
من زنده به عشق دلبری هستم/ دلبسته ی نیک گوهری هستم
او رفته سفر گرفته پرواز/ دور است زمن یکی دو فرسنگ
خواهم که دوباره آید او باز/ آغوش کشم به سینه او را تنگ
زیباست کنار یکدگر بودن/ یا همره یار در سفر بودن
یا آنکه همیشه در بر او/ از درد فراق بر حذر بودن
هر بار که او سفر رود دور/ آرام دل و قرار من گیرد
این بار دگر نمی گذارم او/ بار سفر از کنار من گیرد
دكتر منوچهر سعادت نوري

تردید مکن، بیا از اینجا برویم/ وقت است، دگر، برای ما، تا برویم...
اینان همه خسته پای در ماندگی اند/بگذار بمانند، بیا ما برویم
این برکه ی خُرد مقصدِ ما نَبُوَد/ ما آمده ایم تا به دریا برویم...
ما راست قرار این که به دریا برسیم/ یاد آر که باید که بدانجا برویم
رفتن به رسیدن ار نیانجامد نیز/ باید که بمیریم به ره، یا برویم
گو پیش بیاید آنچه آید، باید/ بی دغدغه و وسوسه، تنها برویم
آغازه ی نابودنِ ما، ماندنِ ماست
بگذار بمانند، بیا ما برویم : دکتر اسماعیل خویی

دیگر از ما مپرس کجا رفتیم/ یا که همراه_ او چرا رفتیم
از نخستين دقایق_ دیدار/ را ه_ او را ، نشا نه ما رفتیم
تا ا سیری به را ه_ او، گشتیم/ عشق _او را چه مبتلا رفتیم
ترمه ها گل به رخ وبرلب داشت/ بوسه بر روی ترمه ها رفتیم
با نگاهی ، به جا ن شررانداخت/ همچو افتاده ای زپا رفتیم
هرصدا را، پیا می ازدل ساخت/ سوی آن دلنشین صدا رفتیم
خوش نوائی زعشق، تا بنواخت/ گوش بر زنگ‌ آن نوا رفتیم
عشق را، آشنا به دل پرداخت/ در کناری ، دل آ شنا رفتیم
ما هرانه ، به قلب دشمن تاخت/ تا که جان را براو فدا رفتیم
برسر_ره ، ا گر دو تن بودیم/ ما هما ن یک شد‌یم ، تا رفتیم
دست در دست هم ‌روانه شد‌یم/ بامدادی ، پر از صفا رفتیم
در ‌هوای لطیف و پاک_ عشق
ما ‌ند‌انیم ، تا کجا رفتیم... : دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
رفت آن سوار کولی (از سیمین بهبهانی) اجرا: همایون شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=B63nlNZ-An4
رفتم و بار سفر بستم - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=4NIbu_TE2Pg
رفتم - اجرا: الهه و ویگن
https://www.youtube.com/watch?v=jiD6Y3Qiajg
آهنگ رفتن - اجرا: دمی لاواتو 
https://www.youtube.com/watch?v=kHue-HaXXzg
ترانه ی رفتن - اجرا: ایندینا مانزل و جنیفر نتلز
https://www.youtube.com/watch?v=4dPim-NN3mQ
Chain of Poems & Songs on "Going" (in Persian: Raftan)
 Abstract: The English translation of some selected poems from Nader Naderpour, Sohrab Sepehri, and Forugh Farrokhzad/ Some English & Persian Songs on "Going".
Collected and Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-amp-songs-on-quot-going-quot-in-persian-raftan-42088

۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه

فضیلت: در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on Wisdom

From warriors learn courage,
And wisdom from the sage.
If you truly seek God’s grace,
Ride with the heavenly carriage: Hafez Shirazi
(Translated by Professor Shahriar Shahriari)

True wisdom is not when we judge or ridicule one another
As none of us are better than one from the other.
True wisdom is not all the facts that you think you know,
Every time you open your mouth for the entire world to show.
True wisdom is not your version and the opinions you convey,
But rather tolerance, acceptance and understanding is the way.
True wisdom is usually conspicuous through silent interaction,
And shown by the deeds that you continually put into action: Michael Sage

We thank the Lord for the precious blessing like you
How blessed and proud parents we are to have you,
We see you grow in love, wisdom and care
And we know it’s really an answered prayer: Rochelle M. Dionisio


  Quote: "Grief can be the garden of compassion. If you keep your heart open through everything, your pain can become your greatest ally in your life's search for love and wisdom": Rumi

فضیلت: از نگاه برخی سرایندگان این زمانه
الاکجاست جوانی ز نوخطان وطن/ که در حمایت من وعدهٔ کرام دهد؟
کجاست‌آنکه‌به‌داروی عقل و مرهم عدل/ جراحت دل خونینم التیام دهد
ز چنگ بی‌هنران برکشد زمام امور/به دست مردم صاحب هنر، زمام دهد
کجاست آنکه جوانمردی و فضیلت را/ به یاد مردم درماندهٔ عوام دهد
کجاست‌ مرد، که شمشیر دادخواهی را
ز قلب ظالم بیدادگر نیام دهد؟... : ملک‌الشعرای بهار

آن فضائل که بگزیده بودم/ پای تا سر رذائل شد امروز
وآن رذائل که بشنیده بودم/ در شمار فضائل شد امروز
در چنین عصر و با این چنین زیست
هیچ درد از فضیلت بتر نیست: ادیب السلطنه سمیعی

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست/ وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد/ همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز/ مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین/ تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است/تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست... : پروین اعتصامی

من نگویم ترک آیین مروت کن ولی/ این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند
تار و پودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت/هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند
گفت با صاحبدلی مردی که بهمان در نهفت/قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند
نیکمردش گفت باور نایدم این گفته ز آنک/ من باو نیکی نکردم تا بدی با من کند
می کنند از دشمنی نا دوستان با دوستان/آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند
دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی
دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند: رهی معیری

ايران چو رو به گستره ی اين جهان نهاد / هر سو از اقتدار و فضيلت نشان نهاد
آيين شهروندي و تدبير مَُلک را  / بنياد نو به سقف و ستوني گران نهاد
بود آگه از نخست ز آداب سروري / کز خود به هر صحيفه بسي داستان نهاد
ميخي کز اقتدار فرو کوفت بر زمين / زنجيره اش به بند بلند آسمان نهاد
سنگينه وزنه اي زشکوه و شرف به دوش / از باختر گرفته و در خاوران نهاد
از « سند » تا به « نيل » بپيمود راه فتح / و آن جا به حکم خود « عَلَم کاويان » نهاد
وانگه به حفر آبرهي طرفه دست يافت /  وز يادمان ِ خوش اثري جاودان نهاد
تا مرز بوم و بر ز « فرا رود » بگذرد / « آرش » بخواند و تير وي اندر کمان نهاد
بگذر ز حد و مرز توانمندي وطن /  آنگه که داغ بر جگر دشمنان نهاد
بنگر فرازمندي فرهنگ اين ديار / کز جاه و فر به قاف هنر آشيان نهاد
سهمي کلان ز مکتب « زرتشت » برگرفت / پس « خسروانه حکمت ديرين » برآن نهاد
« نوروز » را شکفتگي از نو بهار يافت / پاييز را خجستگي از « مهرگان » نهاد
حيران ز نقش « ماني » و آن  معجزات گشت / هر کس که پا به رهگذر « تورفان » نهاد
بشناس وصفِ « گنديِ شاپور » و شهرتش / دانشگهي عظيم که « نوشيروان » نهاد
با آن همه مفاخره « يونان » ازين ديار / انبوهي آگهي که فراگوش جان نهاد
آن حمله گجسته « سکندر » به چنگ وي / گنجي ز اُمّهات کتب رايگان نهاد 
گنجينه هاي ثروت ما را که غارتيد
دزدانه برد و بر کف يونانيان نهاد... : عبدالعلی اديب برومند

برگشته ام به شهر قدیمی که داشتم/ شهری که یاد و قلب خود آنجا گذاشتم
امروزه شهر_ من، رخت سیاه دارد و گریان و خسته است
افسرده مانده است و ز شادی گسسته است
آن روز های دور، چه دل ها که با خدا/ عاشق به کار نیک و فضیلت ها
این روز ها ، رخ ابلیس بر فضا/ جمعی به چنگ و ساز_ رذ یلت ها
امروزه شهر_من،افسرده مانده ست و زشادی گسسته است
دیوار ها شکسته و بس کوچه بسته است
این قهقرا به کجا می کشاندم
دراین هوای دوزخی شهر/ هر سوکه می روم نفسی خوش نیست
هرآشنا وغریبی که می رسد/ گوید درین دیارکسی خوش نیست
هریک به انتظار، درحدانفجار
امروزه شهر_من، رخت سیاه داردوگریان وخسته است
بغضی زخا طره ، به گلوها نشسته است: دکتر منوچهر سعادت نوری  

قلب دنیا ، آن زمان ها بود پاک/ آ نچه شد ورد زبان ، بود آب و خاک
لفظ ايران ، مظهر فرهنگ و نام/ سوی عرش و تا  ثریا ، داشت  گام...
چون چهل سا لی ،حیات ما گذ شت/ چرخ گردون، شیوه ی دیگر به گشت
عصر و عهد كهنه ای ، آمد  پدید/ خیل  خو نخو ا ر پلیدی ،  سر رسید
حکم  و  امر  و  قالب_ نا مردمی/ غالب  آمد ،  بر  جهان_ آ دمی
گوهر ناب  فضیلت ، نیست  شد/ بس رذیلت  ،  رهگشا ی  زیست شد
گفته ی حق ، نا گهان از کیست شد/ عشق ‌ها ، آ زا د ‌گی ها چیست شد
مسند و پیشه ،  بسی  بی ریشه  شد
بیشه ی  حرمت ، ا سیر تیشه  شد...
دکتر منوچهر سعادت نوری
همچنین نگاه کنید به:
http://www.iroon.com/irtn/blog/5495/
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_30.html 

۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

می_ ناب: در زنجیری از سروده ها

برخیز که ساقی اندرآمد/ وان جان هزار دلبر آمد
آمد می ناب وز پی نقل/ بادام و نبات و شکر آمد... : مولوی

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید/ بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان/ به زانکه فروشند چه خواهند خرید: خیام
 
دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم/ نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود/ وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم/ بر کارگاه_ دیده ی بی‌خواب می‌زدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت
می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم... : حافظ
http://www.youtube.com/watch?v=z21hkth6eco
 
من بی می ناب زیستن نتوانم/ بی باده کشید بارتن نتوانم
من عاشق آن دمم که ساقی گوید/ یک جام دگر بگیر و من نتوانم: خیام
https://www.youtube.com/watch?v=e0nZzQFbySk

غلام آن می صافم که بر رخ جانان‌/ به یک دو کاسه به بارد هزارگونه عرق‌
چه درچکد بمیان قدح ز حلق کدوی‌/ ز لحن باربدی‌ وشتر آید آن لق‌لق‌
چو بو علی می ناب ار خوری حکیمانه‌
به حق‌حق که وجودت شود به حق ملحق: پور سینا، مشهور به ابن سینا
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=22965

افسوس که این مزرعه را آب گرفته، دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفته، وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسار هنر گونه مهتاب گرفته، چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار...: ادیب الممالک فراهانی
http://iranian.com/posts/quot-quot-37619

مرغ سحر ناله سر کن/ داغ مرا تازه‌تر کن...
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت/ شام تاریک ما را سحر کن
مرغ_ بیدل، شرح هجران، مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر_ حقیقت به سر شد/ عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق/ هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد/ قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد/ دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب/ زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر  ز می ناب/ جام ما پر ز خون جگر شد...: ملک‌الشعرای بهار

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم/ ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
شرح داغ دل پروانه، چو گفتم با شمع/ آتشی، در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد، ز حسرت فرهاد/ خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل، که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد/ بر سر_ آتش_ جور_ تو، کبابش کردم
زندگی کردن من ، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم: محمد فرخی یزدی

همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست/ چون باده ی لب تو می نابم آرزوست
ای پرده پرده چشم توام باغ های سبز/ در زیر سایه ی مژه ات خوابم آرزوست
دور از نگاه گرم تو بی تاب گشته ام/ بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست
تا گردن سپید تو گرداب رازهاست/ سر گشتگی به سینه ی گردابم آرزوست
تا وارهم ز وحشت شب های انتظار
چون خنده ی تو مهر جهانتابم آرزوست: فریدون مشیری

من یک انسانم ، که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن ، یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شاداب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد
دلبر و جا م_ شراب_ ناب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل:
"ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود
همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم
سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم، که عمری خواب را گم کرده ام
دکتر منوچهر سعادت نوری


Chain of Poems on "Pure Wine"
Abstract: An English translation of the selected poems on "Pure Wine" by Rumi, Omar Khayyam, Hafez, Chinese Poet Li Po (also known as Li Bai), and this author
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-quot-pure-wine-quot-41707

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_27.html

۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

خود ساخته و خود ساختگی: در زنجیری از نوشتارها و گفتارها و سروده ها



در زنجیری از نوشتارها 
خودساخته: ویژگی کسی که خود را برای کارهای بزرگ ورزیده و آماده ساخته است : فرهنگ لغت عمید
خودساختگی: عمل و حالت خودساخته : لغت نامه دهخدا
تعریف واژه ی خودساخته: به زبان انگلیسی
http://en.wikipedia.org/wiki/Self-made_man
کتاب مرد خودساخته تالیف نورا ونسان: به زبان انگلیسی
http://en.wikipedia.org/wiki/Self-Made_Man_(book)
کتاب مردان خود ساخته، زندگی‌نامه رضا شاه و برخی دیگر از ایرانیان، چاپ ۴ فروردین ماه ۱۳۳۵ - تهران: منابع گوناگون
در زنجیری از گفتارها
پیرامون کتاب مرد خودساخته تالیف نورا ونسان: به زبان انگلیسی
http://www.youtube.com/watch?v=Ip7kP_dd6LU
سخنرانی دکتر اریک دانیل پیرامون مرد خودساخته: به زبان انگلیسی
http://www.youtube.com/watch?v=RTXab_Fp3bM
در زنجیری از سروده ها
ای خوشا ، لذت_ جان پرور_ دلباختگی/ بعد_ دوران_ سرافرازی و خود ساختگی...
خود شناسی و شناسایی_ اسباب علل/ جبر_ انگیزه ی نادانی و نشناختگی
مهر ورزیدن و غمخواری و اکرام و صفا/ جای خون خواری و شمشیر جفا آختگی
باد بر جان من ایدوست عتاب تو حرام/ گر بنالد دلم از رنجش ننواختگی
آنچه از سوز نهان بر ورق بنهاد حسام/ نیست جز بارقه ی آتش بگداختگی: حسام الدین دولت آبادی

چو تازی،عجم را به بازی گرفنت/ عجم، شیوه ی سرفرازی گرفت
ز نای دلیران، برآمد خروش/ به کردار دریا، که آید به جوش
سپاهی همه گرد_ افراخته/ ابر پهلوانان_ خود ساخته
مهین لشکر_ گرد_ یزدان پرست/ نیاسود، تا پشت_ دشمن شکست: مهدی سهیلی

باز منم لولی دل باخته ، تا سر ویرانی جان تاخته
شوخ سر و نغمه گر و پایکوب ، پا و سر از اینهمه نشناخته
سر به رهت داده و سر زنده تر، سر زده با گردن افراخته
بار دگر آن سر روییده را ، در قدم عشق تو انداخته
آینه ی باور جان را به شوق ، با نفس عشق تو پرداخته
از تب شوریده سری سوخته ، با دل سودایی خود ساخته
کو نفس سبز تو ای دوست، کو؟
فاخته ام ، فاخته ام ، فاخته : پيرايه يغمايی

باده ی عشق ، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ها  بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_  آهنگ ، به آغوش_  فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/blog-post_24.html
Chain of Self-Made Man: Definitions, Poem, Book & Videos

Abstract: A "self-made man" or "self-made woman" is a person who was born poor or otherwise disadvantaged, but who achieved great economic or moral success thanks to their own hard work and ingenuity rather than to any inherited fortune, family connections or other privilege. A Poem by
David Lessard:You are a self-made man my friend, and there is nothing higher, You haven't sold your precious soul, as there isn't any buyer. Book of Self-Made Man: My Year Disguised as a Man is a book written by journalist Norah Vincent, recounting an 18-month experiment in which she disguised herself as a man. Video of  the Self-Made Man: A speech by Dr. Eric Daniels
Collected and Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-self-made-man-definitions-poem-book-amp-videos-41565 

۱۳۹۳ آبان ۱۵, پنجشنبه

شادی و شادمانی در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on Joy/ English & Persian
All treasures ain’t worth this oppression
All pleasures ain’t worth one transgression
Not even seven thousand years of joy
Is worth seven days of depression: Hafez Shirazi
(Translated by Professor Shahriar Shahriari)
http://www.hafizonlove.com/divan/rubaiyat/2.htm
نی دولـت دنیا به ستـم می‌ ارزد
نی لذت مستی‌ اش الـم می ‌ارزد
نـه هفت هزار ساله شادی_ جهان
این محنت هفت روزه غـم می‌ ارزد: حافظ شیرازی

I am thinking these things, yet I know
that I can not, dare not leave this prison
even if the jailer would wish it
 no breath or breeze remains for my flight
 from behind the bars, every bright morning
 the look of a child smile in my face
 when I begin a song of joy
 his lips come toward me with a kiss…: Forugh Farrokhzad
(From Forugh Farrokhzad's Open Forum Web Site)
http://www.forughfarrokhzad.org/collectedworks/collectedworks.htm
در این فکرم من و دانم که هرگز
 مرا یارای رفتن زین قفس نیست
 اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نیست
 ز پشت میله ها هر صبح روشن
 نگاه کودکی خندد به رویم
 چو من سر می کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می آید به سویم... : فروغ فرخزاد

I can hear the sound of the blowing of matter
And the sound of the shoe of faith in the alley of excitement.
And the sound of rainfall on the wet eyelids of love,
on the sad music of adolescence,
on the song of pomegranate orchards.
And the sound of the shattering of the bottle of joy at night,
the tearing of the paper of beauty,
And the filling and emptying of the cup of nostalgia, of wind.
I am close to the beginning of the earth…: Sohrab Sepehri
(Translated by Ikram Hawramani)
http://www.ikramkurdi.com/2008/11/sohrab-sepehri-footsteps-of-water.html
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم... : سهراب سپهری

Spread the wedding tablecloth and on it, lute censer
Candle and mirror/ Joyous songs from your heart
Clap your hands/ Flowers cast/ Much reverberation
All guests mirth, and space filled with jubilation
All lips smile and everywhere joy strewn
Time for lasting love, and rapture of music and tune
What blessed dawn and what happy magical night
Celebration of bride and groom, and time of delight
Composed by M. Saadat Noury
(Translated by MPD)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
سفره ی عقد بچینید و نشا نید بر آن ، مجمر عود
شمع و آیینه گذارید و بر آرید ز دل بانگ و سرود
کف زنید ، گل بفشا نید ، بسا زید بسی ولوله ها
جمع مجلس به سرورست و فضا گشته پر از هلهله ها
همه لب ها به تبسم ، همه جا شا دی ها ست
وقت پاینده ی عشق است و به پا ساز و نواست
چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی
جشن داماد و عروس است و زمان ، کامرواست
دکتر منوچهر سعادت نوری 

I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Meaning, like motherland, losing soil and water
En masse, cry and wail filling the air
Losing nightingales, and much gardens of flower
Way of banquet, dance, and joy shut
Sweetheart and perfect pure wine lost
O!  What eloquent poem!  As Pirayeh said
Have lost the moon, lost the moonlight
Flag’s lion lost, by the tempestuous foxes’ assault
At the same time, the shining sun lost
Much warrior heroes, Ahriman destroyed
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
Ahura’s land, center of tyranny and deceit
I’m lost!  Way of traditions have been lost
I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
My cry of the oppressor, in my throat turns to shout
My tolerance of the repressive ruler has been lost
Composed by M. Saadat Noury
(Translated Freely by MPD)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد
دلبر و جا م شراب_ نا ب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل:
"ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود
همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
ناله ها یم از ستمگر ، در گلو فریاد شد
من توان_ حاکم_ نا با ب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم
سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/chain-of-poems-on-joy-english-persian.html

۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

انگلیس و انگلیسی ها، لندن و لندنی ها : در زنجیری از سروده ها

کنون زمان علاج ست نی زمان لجاج/ یکی متاب سر از رسم و راه اهریمن
مرا به یاد یکی چاره آمدست شگرف/ که تازه گردد ازو جان جادوی جوزن
شنیده ام که سفیری ز انگلیس خدای/ دو سال رفت که سوی ری آمد از لندن
شگرف دانش و بسیار دان و اندک حرف/ درازفکرت و کوته بیان و چرب سخن
کنون به سوی سفیر از پی شفاعت خویش/ به عجز ولابه وتیمار وآه ومحنت و رن
وسیله ا ی بگمار و رسیله ا ی بنگار
فروغ صدق بجوی و در دروغ مزن ..: میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی

ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد/ نه بیوراسب کرد و نه افراسیاب کرد
از جور و ظلم تازی و تاتار درگذشت/ ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد
ضحاک خود ز قتل جوانان علاج خواست/ وان دیگری به کشتن نوذر شتاب کرد
کرد انگلیس آن‌همه بیداد و بر سری/ اخلاق ما تباه و جگرها کباب کرد
بشنو حدیث آنچه درین ملک بیگناه/ از دیرباز تا به کنون آن جناب کرد...
با روس عهد بست و شمال و جنوب را/ اندر دو خط مقاسمتی ناصواب کرد
افکند انقلابی و مشروطه را به ملک/ درمان ناتوانی و داروی خواب کرد
وان‌گه چو دید مجلس ملی است مرد کار/ با روس در خرابی مجلس شتاب کرد
از بیم هند کشور ما را کشید پیش
و او را فدای منفعت بی‌حساب کرد...: ملک الشعرای بهار

سپاه عشق تو ملک وجود ویران کرد/ بنای هستی عمرم بخاک یکسان کرد
خدا چو طره زلفت کند پریشانش/ کسی که مملکت و ملتی پریشان کرد
الهی آنکه به ننگ ابد دچار شود/ هر آنکسی که خیانت به ملک ساسان کرد
به اردشـیر غیور دراز دست بگو
که خصم، ملک تـو را جـزو انگلستان کرد... : عارف قزوینی

تکیه دولت همه بر ملت است/ ملت از آن، حامی این دولت است
لندن از این حادثه در حیرت است/ مسکو از این واقعه در زحمت است
دولت حقه است، فغان سر مکن/ بشنو و باور مکن
آنکه نکردست جوانان بگور/ زر نستاندست ز مردم بزور
پازده زیر چهل و یک کرور/ لندنیان را بنمودست بور
زو طلب خویش مکرر مکن/ بشنو و باور مکن.. : میرزاده عشقی
 
جماعتي که نگهبان ملك و ناموس اند/ چرا به دشمن ناموس ملك جاسوس اند
وطن چگونه شود ز انگليس و روس آزاد/ که اين گروه بتر ز انگليس و از رو س اند
ز دوست دست نگيرند آن جماعت دو ن
که دشمنان وطن را به عجز پابو س اند... : حسن وحید دستگردی
 
سوی لندن گذر ای پاک نسیم سحری / سخنی از من بر گو به سر ادوارد گری
کای خردمند وزیری که نپرورده جهان / چون تو دستور خردمند و وزیر هنری
انگلیس ار ز تو می خواست در آمریک مدد / بسته می شد به واشنگتن ره پرخاشگری
تو بدین دانش، افسوس که چون بیخردان / کردی آن کار که جز افسوس از وی نبری
بر گشودی در صد ساله فرو بسته ی هند / بر رخ روس و نترسیدی ازین دربدری
بچه ی گرگ در آغوش بپروردی و نیست / این مماشات جز از بیخودی و بیخردی
اند ر آن عهد که با روس ببستی زین پیش / غبن ها بود و ندیدی تو زکوته نظری
تو خود از تبت و ایران و زافغانستان / ساختی پیش ره خصم ، بنائی سه دری
از در موصل ، بگشودی ره تا زابل
وز ره تبت ، تسلیم شدی تا به هری ... : ملک الشعرای بهار

آمدم زی لندن و شد تازه‌تر غم‌های من
تازه‌تر شد تازه‌تر، غم‌های جانفرسای من
رامشم بر دل نبخشد عشق خوش سودای من
خاطرم خرّم نسازد، فکرت برنای من
یار و دمساز غمم، ای وای من، ای وای من
آمدم زی لندن و شد تازه‌تر غم‌های من: عبدالعلی ادیب برومند

گزیده ای از شعر لندن : صبح باران ، ظهر باران ، عصر باران
شب ، همه شب ، باز باران ، دائماً چتر است و باران است و بارانی
شهر، شهر بی نگاهی است کشف های تازه را ناخواسته، بدرود گفته
خانه ها با پله های چوبی پيچان سرد ، دلمرده ، نمور و تار
هست فريادی اگر ، نجواست ، يا صدای سوت کشتی ، يا ترن
يا کارخانه يا طنين خسته ی زنگ کليسا... : محمد زهری

ای بلند اقبال فردوسی سرشت/ عالم از طبع تو خرم چون بهشت
ای پس از شهنامه پرداز کهن/ کس نکشته همچو تو تخم سخن
ای که بردی رنجها در سال سی/ تا سخن نو آوری در پارسی
ای که با نظم دری کاخی بلند/ ساختی ، از باد و باران بی گزند
ای که پیوستی به هم ، چون مولوی/ خوی درویشی و لفظ خسروی
ای که با سحر سخن ، کردی پدید/ بر مسافر گلشن راز جدید
ای به اسرار خودی پرداخته/ ای رموز بی خودی را ساخته
ای خدایی کرده در لفظ دری/ در پیام مشرقت پیغمبری
ای که گفتی با جوانان عجم/ کای خمار آلودگان جام جم
راستی جان من و جان شما/ لاله ام من در گلستان شما
آری ای اقبال معنی آفرین/ سر بر آر از خواب سنگین و ببین
کاندر اینجا ، در دل اقلیم تو/ مجلسی کردند در تکریم تو
هر که آورد از تو ذکری در میان/ انگلیسی دان شد و اردو زبان
لفظ زیبای تو را یکسو نهاد/ حرمت شعر دری بر باد داد
گر تو تجلیلی چنین می خواستی/ از چه قدر پارسی را کاستی
یا به اردو می نوشتی نامه ها/ یا به لفظ انگلیسی چامه ها
لیک می دانم که ای مرد شگفت/ این گنه را بر تو نتوانم گرفت
گر دگر بار از بهشت آیی فرود/ کی به جز شعر دری خواهی سرود
کاشکی نام آوران انجمن/ در کتابت خوانده بودند این سخن
گرچه هندی در عذوبت شکر است
طرز گفتار دری شیرین تر است: نادر نادرپور
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/nader_naderpour/104/3198

بی. شد و بی. شد و سپس سی. شد/ ماهواره هم انگلیسی شد
به صدایش اضافه شد سیما/ طرح برنامه ‌ها حریصی شد
آیت الله ِ انقلاب آمد/ نرم، مشغول پنبه‌ ریسی شد
در تمنای نفت، ام.آی.سیکس/ کار و بارش دعانویسی شد
با همان مهره های «ایرانی!»/ باز مشغول کاسه‌ لیسی شد
پاچه خورهای شاه ِ دین، با هم/ کارشان همچنان خبیثی شد
نومسلمانی از دو سو خوشرقص/ با دوتا حکم، در رئیسی شد
دور آفاق را صبا گردید/ وز چپ و راست غرق پیسی شد
حوزوی شد خبر، نعوذالله/ همه تفسیرها حدیثی شد
در اکاذیب، دست و دلبازی/ در حقایق، ولی خسیسی شد
فارسی گر سلیس نیست چه غم/ که تملق به این سلیسی شد
پاسداران مخفی آمده اند/ جوّ استودیو، پلیسی شد
برفراز است آنتن ملکه
می دهد عمر و می کند تلکه : هادی خرسندی
http://www.asgharagha.com/archives/002155.php

آنکه لندن ، کعبه ی آمال داشت
بندگی را ، مرکز_افعال داشت
خدمتش بر هموطن ، اشکال داشت
صفرها ، در نامه ی اعمال داشت: دکتر منوچهر سعا دت نوری
http://saadatnoury.blogspot.ca/2012/03/blog-post.html

لطفاً یک کلاغ چل کلاغ نکنید/ بالاتر از کلاغ رنگی نیست
کلاغ بر خلاف لک لک/ یک لکۀ سیاه هم ندارد
پروندۀ کلاغ سفید سفید است
تهمت صابون دزدی هم/ کار انگلیسی هاست: اكبر اكسير
http://fkhosravi.com/?cat=26

شرجی شانه هام بوشهر است/ چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز/ جلوی تیر انگلیسی ها
وسط ازدحام کارگران/ بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند/ از لبان تو گاز صادر شد: مهدی موسوی
http://asru.blogfa.com/post-409.aspx

نفت چون بوش در جهان پیچید/ انگلیس آمد و گلش را چید
انگلیس آمد و گرفت خراج/ پس بنا کرد باب استخراج
نفت را هی تلمبه می‌کردند/ پول‌ها را قلمبه می‌کردند
نرخ بالاست یا که پایین است/ پولِ یامفتِ نفت شیرین است
پول‌ها در حساب‌ها جاری/ امرا گرد و توپ و پرواری
عَلَم ساختن به پا کردند/ نم‌نمک برج‌ها هوا کردند
برج و بازار و قصر و کاخ و هتل/ به چهل شکل و در دویست مدل
مردِ لاجان‌تر از نیِ قلیان/ گشت فربه چنانکه بوغلتان
آن‌چنان آدمِ مقعر و زار
گشت کم‌کم محدب و پروار: وحید حمیدی

هرگز من به دیاری نخواهم آمد که در آن
گاوهای هنذی و سگ های بانوان انگلیسی از آدم ها آزادترند
نه به دیاری که در آن کامپیوترها به جای آدم ها حرف می زنند
و عشق روی نوار اینترنت ، جهان را هی دور می زند و دور می زند
و تپش دل ها را شاسی های مونیتورها تنظیم می کنند
و زنی که روبروی مونیتور نشسته نام عاشقش را
در هزار توی ترانزیستورها گم کرده است... : منوچهر آتشی
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/manouchehr_atashi/47/1211

تا ز"تاتار" و ز"افغان" ، بشد ایران آزاد
"انگلیس" آمد و بیدادی_ تزویر نهاد

چنگ افکند به نفت و به بسا  ثروت_ ما
شد بلا  و همه آزادی_ ما ، داد به باد

دکتر منوچهر سعا دت نوری

Chain of Poems on Britain, British, London, & Londoner
Collected and Prepared by:
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-on-britain-british-london-amp-londoner-40592
 

۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

لحظه ها : در زنجیری از سروده ها/ به زبان انگلیسی


 Chain of Poems on the Moment/ A while
I want you, yet I know that never
can I embrace you to my heart's content.
you are that clear and bright sky.
I, in this corner of the cage, am a captive bird.
from behind the cold and dark bars
directing toward you my rueful look of astonishment,
I am thinking that a hand might come
and I might suddenly spread my wings in your direction.
I am thinking that in a moment of neglect
I might fly from this silent prison,
laugh in the eyes of the man who is my jailer
and beside you begin life anew…: Forough Farrokhzad
http://www.poemhunter.com/poem/the-captive-asir

He then rose into the air, gained altitude, on and on,
With the crow watching in amazement, there upon.
He reached his own abode, passed even that,
To the abode of light, where the firmament's at.
He became a point that had existed a while,
Then turned into a dot that was not servile: By Parviz Natel Khanlari
Translated by Iraj Bashiri
http://www.angelfire.com/rnb/bashiri/Poets/Eagle.html

The beach is covered with empty shells.
Seekers of pearls are gone to other shores.
The meaningless search is printed on the sand.
Sound is absent, mermaids are asleep,
The water is tired and short of breath.
My moment is on its way…: By Sohrab Sepehri
http://pricelesspearl.wordpress.com/tag/sohrab-sepehri

O, the fire that flames from inside the night!  
rises to dance,  
but turns to stone by morning!  
O, the memory of the earth’s seething anger  
in the days when the sky’s rage was spreading.  
O, the sense of pride!  
O, the point where epics begin and end!  
O, the magnificent summit of old epics!  
O, the house of Ghobad! 
O, the stony nest, the destiny of the phoenix!  
O, the land of Zal   the Champion’s childhood! 
O, the astonishing summit!  
O, the anonymous grave of the unfortunate Jamshid!  
O, the cliff of anguish of Zahhak the Black-Hearted!  
O, summit! O, valiant champion! O, combatant of old!  
O, he who was thrown into his brother’s well!  
But the king’s crown  
at the moment of the fall  
was saved for the world from the well’s narrow pass…: By Nader Naderpour
Translated by Farhad Mafie
http://www.naderpour.com/AllPages/Main-and-Index.html
 
How wonderful moment it was
When she showed up giving me a big hug
How sweet she kissed me on the cheek
My life was shining bright with happiness and love
Manouchehr Saadat Noury, PhD



۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

در چای سرای یک سراینده

١
ای ننوشیده چای_ ایران را
و ندانی که طعم_ چایی چیست؟
چای_ خوش رنگ و عطر_ لاهیجان
یک نمونه ز چای_ ایرانیست
٢
چای را بر نوش
Have some tea and cake with your own true friends and dear pals
Imagine you are in India whit an elephant, the largest of all animals
If your glass of Shiraz wine is empty & you need a shot
Do not feel embarrassed about reaching for the teapot
٣
غلیان_ جوش_ جعفر و ناز_ پری رخان
"این هر دو در کشاکش دوران، کشیدنی ست"
همراه_ چای_ دبش و معطر، کنار یار
لب بوسه ای ز دلبر_ رعنا، چشیدنی ست!
٤
پیشترها ، می شد/ کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد/ با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد/ از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد/ کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید...
پیشترها ، می شد/ سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد/ ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت/ بس چه کارها ، که نکرد
۵
روزگاران گذشته همه پر خاطره است/ مثل یک قوس به اطراف دل دایره است
خوش درخشیدن_ خورشید_ نشاط/ دانه بر چیدن کفترها، در صحن حیاط
چای نوشیدن ها، در لب_ حوض/ گردش_ تشت_ کبودی در آب
دیدن_ ماهی ها، عاشقانه رقصیدن/ دور همدیگر، گشتن، چرخیدن
گفت و گو های بزرگتر ها، در ایوان/ خنده ها، قهقهه ها، شادی و ساز 
خوردن_ شربت_ آلبالو در یک لیوان/ گوش دادن به ترانه، آواز
"قمر" و "گیتی" و "دلکش"/ "گوگوش" و "ویگن" و "رامش"
نیم نگاهی به مقالات و به اخبار جهان
"اطلاعات"، "کیهان"، "خواندنیها"، "آتش"
جنگ_ سرد، همهمه، درد/ بازی_ نفت، آنهمه آمد و رفت
چه شرارت ها، چه مرارت ها/ چه غرامت ها، چه ملامت ها
ضعف در دولت، رشد_ یک قدرت/ چه نمایش ها، چه سیاست ها
کنفرانس ها و سخن رانی ها/ چه همایش ها، چه حکایت ها
دانه بر چیدن کفترها، در صحن حیاط
مردمان در همه جا، درتکاپوی حیات

دکتر منوچهر سعادت نوری

زمستان: از نگاه برخی سرایندگان این زمانه



دو رویه زبر نیش مار خفتن/ سه پشته روی شاخ مور رفتن
تن روغن‌زده با زحمت و زور/ میان لانهٔ زنبور رفتن
به کوه بیستون بی‌ره‌نمایی/ شبانه با دو چشم کور رفتن
برهنه زخم‌های سخت خوردن/ پیاده راه‌های دور رفتن
میان لرز وتب با جسم پر زخم/ زمستان توی آب شور رفتن
به پیش من هزاران بار بهتر/ که یک جو زیر بار زور رفتن: ملک‌الشعرای بهار

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت  سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند  كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون  كه سرما سخت سوزان است...
چه می گویی که بی گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا، گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا، رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان، اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است: مهدی اخوان ثالث (م. امید)
 
آه ای خموش پاک، ای چهره ی عبوس زمستانی، ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه ی این غربت شگفت، بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده ی فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟ نادر نادرپور

هرگز نزیستم با مرگ، با زندگی قرارم هست/ گیرم که در زمستانم، میعاد با بهارم هست
بر کاکتوس بستم دل، سرشار خار و زیبایی/ احوال لطف و آزارش، با خلق روزگارم هست
قلب تو می تپد درمن وقتی که مانده ام تنها/ دست تو می زند بر در وقتی که انتظارم هست
در انتهای تاریکی یک نقطه نور می بینم/ در تنگنای نومیدی جان_ امیدوارم هست
وقتی که خار در پایی ست ناخن به کار می بندم
وقتی که یار غم دارد آغوش غم گسارم هست... : سیمین بهبهانی

هزار قرن گذشت که با هم خواب باران های نیامده را دیدیم
و دانه های سینه ریزت از بی طاقتی دست های من
قطرات باران شدند و روی فرش ریختند
هزار قرن گذشت که مثل پروانه از زندگی فقط عبور می کردیم
و نمی دانستیم کی بهار می آید و کی زمستان
و فصل نه معنی داشت نه حضور... : دکتر کریم سهرابی

شبی در خلوت برف زمستانی، هوایی سرد و توفانی
تو ، ره بر من گرفتی
چه آگاه از بسا نکته، که شاید افتد و دانی
و من، مبهوت و حیران تو بودم... : دکتر منوچهر سعادت نوری

جاده، پر اسب و سوار است، سحر آسا برخیز/ جاده، جولانگه یار است، به تماشا بر خیز
تهنیت گوی که جادوی خرافات، شکست/ دیو در شیشه فتادست، به غوغا برخیز
که خبر داشت که رجاله به اورنگ رسد/ بغض دیرین هدایت، غم نیما بر خیز
خشکسالی شد و خون ریزی ضحاک، مدام/ ای سپیدار کهن از دل دریا بر خیز
این دیاریست که سی ساله، زمستان دیدست/ ای به دستان تو نوروز دلارا، بر خیز...
آرش و کاوه، فریدون دگر می خواهد
ای تو تاریخ کهن، ای همه فردا ، برخیز: دکتر عارف پژمان

آمد بهار سالی در نیمه ی زمستان / سر سبز کوی و برزن، پر لاله خاک ایران...
مرغ سحر به ناله دیگر نبود و می داد/ جمع پرندگان را بر شعر و شور، فرمان...
اما دریغ، نفرت،عفریت جنگ و ظلمت/ وارونه کرد شادی، با اهتمام شیطان
فکر گسستگی را، در هم شکستگی را/ می پروراندآخر، از چشم عشق، پنهان
جشن شکوفه ها را، بی فرصتی عزا کرد/ گل ها گلوله هایی، با نام دین و یزدان..
خفتند گر هزاران اشکان، ندا و شیرین/ از خاکشان شکفته گل ها کنون فراوان
دستت بده به دستم، همواره با تو هستم
با کلک بی قرارم، تا آخر زمستان: ویدا فرهودی

از باغ می برند چراغانی ات کنند/ تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار/ تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند/ این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی/شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست/از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست/گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند:  دکتر فاضل نظری

فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم/ سکوت سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آزادی روان گشتند مرد و زن/ ولی طوق اسارت بر گریبان ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان/ شبیخون خزان ها در بهاران ماند و من ماندم
به خاموشی فتاد آن شیهه ی اسبان اسکندر/ و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد/ کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم
بسا آزادگا ن نابود و یا در چنگ استبداد/ فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رهایی را خلافی نیست/ نگاه یک جهان بر آن دیاران ماند و من ماندم

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

لحظه ها و سروده ها و ترانه ها



تو را می خواهم و دانم که هرگز/ به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن/ من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره/ نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید/ و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت/  از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم/ کنارت زندگی از سر بگیرم... : فروغ فرخزاد

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت/ زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد/ راست با مهر فلک ، همسر شد
لحظه‎ ای چند بر این لوح کبود
نقطه ‎ای بود و سپس هیچ نبود: دکتر پرویز ناتل خانلری
http://www.youtube.com/watch?v=VCIlb4iJZIw

لحظه ی من در راه است و امشب بشنوید از من
امشب، آب، اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد
امشب، سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد
امشب، لبخندی به فراتر ها خواهد ریخت... : سهراب سپهری

سر کوه بلند آمد حبیبم/ بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم : مهدی اخوان ثالث

یک لحظه، آسمان و درختان و ابرها/ در هم شدند و محو شدند و نهان شدند
یک لحظه، آن دو چشم گنهکار دوزخی
از پشت پرده های سیاهی عیان شدند... : نادر نادرپور

لحظه ای می ایستد، خم می شود آهسته، با تردید/ رعد می غرد، سیل می بارد
آخرین اندیشه، مادر چه خواهی شد؟/ آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران
باز باران است و شب چون جنگلی انبوه/ بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را
با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا/ من، نشسته تنگ دل، پیش اجاق سرد
دخترم یلدا، خفته در گهواره اش آرام: هوشنگ ابتهاج (سایه)

« میگون » خموش بود و سکوتی سرد/ خوابیده بود در دل صحراها
بر گوش آن سکوت نمی آویخت/ جز نغمه ی تپیدن قلب ما
پاینده باد لذت آن لحظه/ کز جذبه اش دو دیده چو آتش بود
هوشم رمید و روی تو غلتیدم/ سر تا به پام لرزش و خواهش بود...: فرخ تمیمی

ای آتشی که شعله کشان از درون شب برخاستی به رقص
اما بدل به سنگ شدی در سحرگهان
ای یادگار خشم فروخورده ی زمین/ در روزگار گسترش ظلم آسمان
ای معنی غرور/ ای نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها
ای کوه پر شکوه اساطیر باستان
ای خانه ی قباد/ ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت
ای سرزمین کودکی زال پهلوان
ای قله ی شگرف/ ای گور بی نشانه ی جمشید تیره روز
ای صخره ی عقوبت ضحاک تیره جان
ای کوه ، ای تهمتن ، ای جنگجوی پیر/ ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی
اما کلاه سروری خسروانه را/ در لحظه ی سقوط
از تنگنای چاه رساندی به کهکشان... : نادر نادرپور

دلم یک لحظه در یک جا نماندست
مرا دنبال خود هر سو کشاندست
به هر لبخند شیرین دل سپردست
برای هر نگاهی نغمه خواندست... : فریدون مشیری

هم رهم، پایان هر ره باز راه دیگری ست/ روی پیشانی هر ره سرنوشتی خفته است
جای پای رهرویی، بر خاک جستم رهرویی/ سرنوشتی را ز چشم رهروی بنهفته است
هم رهم، پایان ره باز آغاز رهی ست
تا نمیرد لحظه ای، کی لحظه ای گردد پدید؟... : نصرت رحمانی

این چیست این که لحظه ی بی خویشی تو را آشفته می کند
این تیک و تاک ساعت مچ بند زیر سر
یا این صدای چشمه ی جوشان عمر توست
کاین گونه قطره قطره به مرداب می چکد؟ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

می گفت دختری که منم مرغ بی نوا/ وز بخت بد به کنج قفس پر نداشتم
تنها و نا مراد نشستم به گوشه ای/ در عمر خویش همدم و یاور نداشتم
یک لحظه آب خوش به گلویم فرو نرفت/  یکدم به کام دل قدمی بر نداشتم
غیر از دل غریب مرا محرمی نبود/ جز اشک چشم گو هر دیگر نداشتم
بخت سیاه روز مرا همچو شام کرد/ یک عمر رنج بردم و باور ناشتم
گفتم چه بود مایه ی این روزگار تلخ
گفتا به حال گریه که مادر نداشتم: مهدی سهیلی

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این، دست_ مرا مشغله ای نیست... : اردلان سرفراز

ایرانِ من که خسته و زارم ترا/ آخرچگونه دوست ندارم ترا؟...
با آنکه از کنار تو ام بر کران/ گویی که روز و شب به کنارم ترا
تا دررسد سعادتِ دیدار تو
رؤیانوردِ لحظه شمارم ترا... : محمد جلالی چیمه (م.سحر)

ای دست ها که بر دلِ ما زخم می زنید/ ای دست ها که سنگ به آیینه می زنید
زیبایی ِ زنانه ی ما، دشمن ِ شماست/ ما از تبارِ آینه های شکفته ایم
تصویرها به چهره ی ما سرخوشند وُ مست/ خورشید، از کرانه ی ما خنده می زند
در رهگذارِحادثه وُ سنگ وُ برگ وُ مرگ/ شعری بحز شکفتن ِ زیبا نگفته ایم
این باغ را ترانه ی ما سربلند کرد/  بربرگ برگِ شاخه ی ما رقصِ رنگ هاست
ما را زتُندبادِ حوادث، هراس نیست/ هرچند در گذرگه ی ما،غیرِ داس نیست
ای دست ها که از دلِ پاییز، سرزدید/ هرلحظه، ریشه های جوان را تبر زدید
در هرکجایِ خطّه ی این خاکِ خاطره/ آوازِ آرزوی درخشان ِ جان ِ ماست
در روزگارعشق
زیبایی ِ زنانه ی ما، دشمن شماست: رضا مقصدی

یک لحظه فکر می‌کنم/ دور از تمام خبرها و گزارش ها
در کافه ای کنار رودی با تو نشسته‌ام
دارم نسیم نفس‌های تو را می نوشم
ای کاش میتوانستم/ از روزنامه ها قایق های کاغذی بسازم
اخبار حادثه ها را به آب بسپارم
تا با تو شناور گردم : عسگر آهنین

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست/ آه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب/ در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است/ مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مسئله ی دوري و عشق
و سكوت تو جواب همه مسئله هاست: دکتر فاضل نظری

خـُرم آ ن لحظه که دلداده به دیدار آید
وز سر_ غنچه ی لب ، بوسه طلب فرماید
گوشه ی خلوتی از بستر_ عشق ، آساید
دامن ملتهب وصل ، چو گل ، آراید
 دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
ترانه ی دعای سحر: "با خدا که موج نورش توی لحظه هام میاد" - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=uYfyVqd2zNI
ترانه ی لحظه بيداري - آهنگ: حسن شماعي زاده - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=YDPONzUdQu8
ترانه ی لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت - اجرا: حمیرا
https://www.youtube.com/watch?v=HlLpHMk5TW4
ترانه ی همسفر: "لحظه ي مردن من لحظه ي رسيدنه" - اجرا: گوگوش
https://www.youtube.com/watch?v=BxCP47GTeIw
ترانه ی لحظه های انتظار - اجرا: رامش
https://www.youtube.com/watch?v=mtuHYLzllWg
ترانه ی لحظه ی وداع  - اجرا: رامش
https://www.youtube.com/watch?v=wYeb04BSCpg
"اونکه مرده از عشق، تا قیامت، هر لحظه زنده ست" - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=Wb4jFL_XP1o
ترانه ی اقاقی: "کاش لحظه های رفتن نمی بارید اشک چشمام"- اجرا: ابی
https://www.youtube.com/watch?v=n_UbZQhbRvE
ترانه ی گل بارون زده ی من: "لحظه هام پر می شن ازتو" - اجرا: داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=jR1TLMvMcjY
 
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/10/blog-post_17.html

۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه

گذشته را به خاطر بیاوریم


روزگاران گذشته همه پر خاطره است
مثل یک قوس به اطراف دل دایره است

خوش درخشیدن_ خورشید_ نشاط
دانه بر چیدن کفترها، در صحن حیاط

چای نوشیدن ها، در لب_ حوض
گردش_ تشت_ کبودی در آب

دیدن _ ماهی ها، عاشقانه رقصیدن
دور همدیگر، گشتن، چرخیدن

گفت و گو های بزرگتر ها، در ایوان
خنده ها، قهقهه ها، شادی و ساز
 
خوردن_ شربت_ آلبالو در یک لیوان
گوش دادن به ترانه، آواز

"قمر" و "گیتی" و "دلکش"
"گوگوش" و "ویگن" و "رامش"

نیم نگاهی به مقالات و به اخبار جهان
"اطلاعات"، "کیهان"، "خواندنیها"، "آتش"

جنگ_ سرد، همهمه، درد
بازی_ نفت، آنهمه آمد و رفت

چه شرارت ها، چه مرارت ها
چه غرامت ها، چه ملامت ها

ضعف در دولت، رشد_ یک قدرت
چه نمایش ها، چه سیاست ها

کنفرانس ها و سخن رانی ها
چه همایش ها، چه حکایت ها

دانه بر چیدن کفترها، در صحن حیاط
مردمان در همه جا، درتکاپوی حیات
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

شاعران و شعرها : در زنجیری از سروده ها



مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود/ نبود دندان، لابل چراغ تابان بود
سپید سیم زده بود و در و مرجان بود/ ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
دلم خزانهٔ پرگنج بود و گنج سخن/ نشان نامهٔ ما مهر و شعر عنوان بود
بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر/ از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود
همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود/ همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
تو رودکی را ای ماهرو کنون بینی/ بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود
بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی/ سرود گویان، گویی هزاردستان بود
شد آن زمانه که او انس رادمردان بود/ شد آن زمانه که او پیشکار میران بود
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است/ همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود... : عبدالرحمن رودکی سمرقندی
 
چو از دفتر این داستان ها بسی/ همی خواند خواننده بر هر کسی
جهان دل نهاده بدین داستان/ همان بخردان نیز و هم راستان
جوانی بیامد گشاده زبان/ سخن گفتن خوب و طبع روان
به شعر آرم این نامه را گفت من
ازو شادمان شد دل انجمن... : حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم/ تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو/ گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره/ در هوس خوبی او جانب گلزار شدم
گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم
گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم... : جلال‌الدین محمد مولوی
 
همه قبیله من عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه/ که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من/ وجود من ز میان تو لاغری آموخت
بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت... : مُصلِح‌الدین سعدی شیرازی

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم/ همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
پرده ی مطربم از دست برون خواهد برد/ آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب/ تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم... : شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی

شعر در نفس خویش هم بد نیست
ناله من ز خست شرکاست... : ابوالفضل محمد ظهیر فاریابی

«شعر در نفس خویش هم بد نیست»/ پیش اهل دل این سخن رد نیست
پیش از این فاضلان شعر شعار/ کسب کردی فضایل بسیار
مستمر بر مکارم اخلاق/ مشتهر در مجامع آفاق
همه را دل ز همت عالی/ از قناعت پر، از طمع خالی
وه کز ایشان بجز فسانه نماند/ جز سخن هیچ در میانه نماند
لفظ شاعر اگر چه مختصرست
جامع صد هزار شین و شرست... : نورالدین عبدالرحمن جامی

شعر دانی چیست؟ مرواریدی از دریای عقل
شاعر آن افسون گری کاین طرفه مروارید سفت
صنعت و سجع و قوافی، هست نظم و نیست شعر
ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت
شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لب
باز در دل ها نشیند هر کجا گوشی شنفت
ای بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نساخت
وی بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت : ملک الشعرای بهار

یافتم روشندلی از گریه های نیم شب/ خاطری چون صبح دارم از صفای نیم شب
شاهد معنی که دل سرگشته از سودای اوست/جلوه بر من کرد درخلوت سرای نیم شب
در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا/ گنج گوهر یافتم از گریه های نیم شب
دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست/ تا دل درد آشنا شد آشنای نیم شب
نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم/ بوی آغوش تو آید از هوای نیم شب
نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر
از سکوت خلوت اندیشه زای نیم شب... : محمدحسن معیری متخلص به رهی

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم/ سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف/ از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
دودی ست در این خانه که کوریم ز دیدن/ چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان/ شمعیم که در گوشه ی کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه ی خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم.... : محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
 
ما از غزل به مرثیه پیوستیم/ اما، صَفیرِ تیر از ناله­های شعر، رساتر بود
ما، در میان معرکه دانستیم/ کز واژه، کار ویژه نمی­آید...
ما نان به نرخ خون جگر خوردیم/ زیرا که نرخ «روز» ندانستیم
شعر از شعور، رو به شعار آورد/ ما فهم این سخن نتوانستیم...: نادر نادرپور

کاش از شاخه ی سر سبز حیات/ گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ، ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی : فروغ فرخ زاد

 چیزها دیدم در روی زمین/ کودکی دیدم ماه را بو می کرد
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
چیزها دیدم در روی زمین/ حمله ی لشکر پروانه به برنامه ی دفع آفات
حمله دسته ی سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی/ حمله ی واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار... : سهراب سپهری

من به یک ماه می اندیشم/ من به حرفی در شعر
من به یک چشمه میاندیشم
من به وهمی در خاک/ من به بوی غنی گندمزار
من به آوار می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره می کاود... : فروغ فرخ زاد

شعر یعنی با افق یک دل شدن ، یا لباسی از شقایق دوختن
شعر یعنی با وجود خستگی ، بر سر پروانه ای ، دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق، شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را ، از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام ، شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج ، در کنار حسرت پروانه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها ، شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس، عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ، شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد دل های نسیم ، حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج، در کنار برکه، ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه ای از آسمان، بهر یاسی بی نوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه، شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را ، روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض ، در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی، غرق در گلواژه ی رویا شدن
شعر یعنی قصه ی یک آرزو ، شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان، شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن ،شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پاک
نه عبوری ساده چون اشعار من : مریم حیدرزاده

چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این اشک ، اشک باغبان پیر رنجور است ...
شما هم ای خریداران شعر من
اگر در دانه های نازک لفظم و یاد ر خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است
مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل می کشم بیرون
مرا هر شعر دریایی است ، دریایی است لبریز از شراب خون
کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟
کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه ، لبها را و بر هر خوشه دندان را ؟
مرا این کاسه ی خون است ، مرا این ساغر اشک است
چنین آسان مگیریدش ، چنین آسان منوشیدش : نادر نادرپور

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا “گود” هست، میان دارم، اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم؟ گردآفرید چرا باشم؟
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن، از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم، فارغ ز کار نخواهم شد... : سیمین بهبهانی

ای عشق جاودانه ی من ای شعر/ باز اين منم که سوی تو می آيم
باز اين منم که گونه ی خيسم را / بر گونه های سبز تو می سايم
باز اين منم که در ته اين بن بست/ از يادهای گمشده سرشارم
باز اين منم که لب به لب از ترديد/ از هر چه هست و نيست در آزارم
تنها تويی که در دل اين غربت/ دست مرا به حوصله می گيری
تنها تويی که در شب تاريکم / روشن ترين نشانه ی تقديری... : پيرايه يغمايی

ایرانِ من که خسته و زارم ترا/ آخرچگونه دوست ندارم ترا؟
با من چه می کنی که به خونِ جگر/ زینگونه بی شکیب و قرارم ترا
چون ماهواره ای که به گِردِ زمین/ گردان بوَد ، به گِردِ مدارم ترا
زان سان که دشمنان ترا دشمنم/ از یاورانِ مُشفقِ یارم ترا
با آنکه از کنار تو ام بر کران/ گویی که روز و شب به کنارم ترا
تا دررسد سعادتِ دیدار تو/ رؤیانوردِ لحظه شمارم ترا
چون بلبلی که جانب گُل می پرد/ با یادِ گل به گشت و گذارم ترا
تا سردهم سرودِ سرافرازیت/ شعر و سرود و شور و شرارم ترا
چون آتشی که شعلۀ رنگین دهد/ رنگین چو دانه های انارم ترا
آن شاخۀ شکستۀ باغم ولی/ چون میوۀ رسیده به بارم ترا...
تا دست من به دامن مِهرت رسد/ هرگز زمِهر ، دست ندارم ترا
با سال های سردِ زمستانی ام/ چشم انتظارِ فصلِ بهارم ترا
روزی که سربلندی ات از رَه رسد
بر خاک ِ راه ، آینه دارم ترا : محمد جلالی چیمه (م.سحر)

برای گفتن ِ دلتنگی‌ام کلامی نیست/ و شعر جز سخن تلخ ِ ناتمامی نیست
شروع می‌کنمش با تلنگری از عشق/ ولی دریغ، به غیر از خیال خامی نیست
نهیب می‌زنَدَم غربت مهیب آن دم/ که خواب عشق چه بینی، به غیر ِ دامی نیست
تو، اهل کشور خورشید و جام جمشیدی/ شراب عشق در این جا مجو، که جامی نیست
نهیب می‌زنَدَم تا سکوت چیره شود/ بدون عشق، غزل را ببین، پیامی نیست!
دلم گرفته تر از آسمان ِ غربت‌ها است
برای گفتن دلتنگی‌ام کلامی نیست: ویدا فرهودی

ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست/ یا که آیا ، می توان بی شعر زیست
شعر تاریخ است و "حی" و "حاضر" است/ بر همه آثار _ هستی ، نا ظر است
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است/ راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است/ قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است/ یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره ، بر کوچه ی آسایش است/ چشمه ای ، از زایش ست و رویش است...
شعر فریاداست و بانگ است و ندا/ بر کند دیوار_ ظلمت را، ز جا
غرشی سازد ، چو رعد اندر فضا/ بس نماید راز _ پنهان ، بر ملا
شعر، یعنی آشنا با عدل و داد/ دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود/ از سر مسند ، ستمگر شد فرود
شعر، یعنی شیون و آه و فغان/ از فریب و فتنه های مردمان
از دگر گشت سریع این زمان/ از بلایای فجیع _ این جهان
شعر، راه و جاده ای بی انتهاست/ سبزه زاری، از دل و احساس ماست
شعر، دریایی ز مهر و اعتناست/ چون رهاوردی ز عرش و از سماست
هیچ حرفی ، همردیف شعر نیست/ کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حاضر"ست/ بر همه آثار _ هستی، نا ظرست
دکتر منوچهر سعادت نوری

زان آهوان_ زخمی_ عاشق/ در بند و در حصار بگویید
«خون را به سنگفرش ببینید»/ از دار و سنگسار بگویید...
از جانیان_ امر_ به معروف/ در گشت و در گذار بگویید
نام_ ندا به یاد_ شما نیست؟/ زان دخت_ نامدار بگویید
از بیژن و حمید و ترانه/ و ز مریم و نگار بگویید
از رقص_ عاشقانه‌ی فرزاد/ بر چوبه ‌های دار بگویید
از رزم_ مادران_ دلاور/ در صحن_ کارزار بگویید
از چشم‌های مادر سهراب/ آن طُرفه جویبار بگویید
وز اشک_ خانواده‌ی ستار/ در شام_ انتظار بگویید
از رنج و از شکنج_ خلایق/ یک نکته از هزار بگویید
از خدعه و بلاهت و بیداد/ پنهان و آشکار بگویید
یک عمر بافتید اباطیل/ یک شعر_ ماندگار بگویید!
از حجم و هجو و هزل، چه حاصل/ اشعار_ استوار بگویید...
سرمشق_ ماست مکتب_ «سیمین»/ شعری از آن شمار بگویید
گر آنچنان جسارتتان نیست/ نظمی کنایه‌دار بگویید
گر بزدلید و «مایه» ندارید/ چیزی به استتار بگویید
یعنی که شعرهای نمادین/ از رنج_ روزگار بگویید
نام سوار را ننویسید/ از دشت و از غبار بگویید
از احتضار_ این شب میرا/ وز صبح_ پایدار بگویید
از لطمه‌های بهمن_ منحوس/ بر چهره‌ی بهار بگویید
از خواب_ آن شگفت هیولا/ در پای چشمه‌سار بگویید
از چنبر_ تناور_ افعی/ بر گنج_ زرنگار بگویید
عمری ز چنگ و تار نوشتید/ اکنون ز شام_ تار بگویید
این شعر نیست نظم و شعار است
گاهی چومن شعار بگویید: جهان آزاد

پیشترها ، می شد/ کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد/ با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد/ از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد/ کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید...
پیشترها ، می شد/ سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد/ ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت/ بس چه کارها ، که نکرد
دکتر منوچهر سعادت نوری