۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه

"آریا" و "آرین" در برخی سروده ها

واژه ی آریا برای نخستین بار در کتیبه ی داریوش یکم در سنگ‌نبشته ی بیستون (حدود قرن ۶ پیش از میلاد) استفاده شده است.
http://en.wikipedia.org/wiki/Aryan_race
*****
در شهربند مهر و وفا دلبری نماند/ زیر کلاه عشق و حقیقت‌، سری نماند
صاحبدلی ‌چو نیست‌، چه ‌سود از وجود دل/ آئینه گو مباش چو اسکندری نماند
عشق آن‌چنان گداخت تنم را که بعد مرگ/ بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند
ای بلبل اسیر، به کنج قفس بساز/ اکنون که از برای تو بال و پری نماند
ای باغبان بسوز، که در باغ خرمی/ زبن خشکسال حادثه‌، برگ تری نماند
برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت/ کرم ستم به شاخ فضیلت‌، بری نماند
صیاد ره ببست چنان کز پی نجات/ غیر از طریق دام‌، ره دیگری نماند
آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن/ طوری به‌باد رفت کزآن اخگری نماند
هر در که باز بود سپهر از جفا ببست/ بهر پناه مردم مسکین‌، دری نماند
آداب ملک‌داری و آئین معدلت/ برباد رفت و زان همه‌، جز دفتری نماند
با ناکسان بجوش که مردانگی فسرد/ با جاهلان بساز که دانشوری نماند
با دستگیری فقرا، منعمی نزیست/ در پایمردی ضعفا، سروری نماند
زین تازهدولتان دنی‌، خواجه‌ای نخاست/ وز خانواده‌های کهن‌، مهتری نماند
زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند/ دیگر به هیچ مرتبه‌، جاه و فری نماند
آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ/ ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند
زین جنگ‌های داخلی و این نظام زور/ بی‌ درد و داغ‌، خانه و بوم و بری نماند
بی‌فرقت برادر، خود خواهری نزیست/ نادیده داغ مرگ پسر، مادری نماند
جز گونه‌های زرد و لبان سپید رنگ/ دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند
شد مملکت خراب ز بی‌نظمی نظام/ وز ظلم و جور لشکریان‌، کشوری نماند
یاران قسم به ساغر می‌، کاندرین بساط/ پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند
نه بخشی از تمدن و نی بهره‌ای ز دین/ کان خود به کار نامد و این دیگری نماند
واحسرتا! چگونه توان کرد باور این/ کاندر جهان‌، خدایی و پیغمبری نماند
جز داور مخنث و جز حیز دادگر/ در صدر ملک‌، دادگر و داوری نماند
رفتند شیر مردان از مرغزار دین/ وینجا بجز شکالی و خوک و خری نماند
از بهر پاس کشور جم‌، رستمی نخاست/ وز بهر حفظ بیضهٔ دین‌، حیدری نماند
عهد امان گذشت‌، مگر چنگزی رسید/ دور غزان رسید، مگر سنجری نماند
روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع/ جز احمقی و مرتدی و کافری نماند
دهقان آریایی رفت و به مرز وی/ غیر از جهود وترسا برزیگری نماند
گیتی بخورد خون جوانان نامدار
وز خیل پهلوانان‌، کندآوری نماند: ملک‌الشعرای بهار
http://ganjoor.net/bahar/ghasidebk/sh86/
ما همه کودکان ایرانیم/ مادر خویش را نگهبانیم/ همه از پشت کیقباد و جمیم/ همه از نسل پور دستانیم/ زادهٔ کورش و هخامنشیم/ بچهٔ قارن و نریمانیم/ پسر مهرداد و فرهادیم/ تیرهٔ اردشیر و ساسانیم/ ملک ایران یکی گلستانست/ ما گل سرخ این گلستانیم/ کار ما ورزش‌ است و ‌خواندن درس/ همه از تنبلی گریزانیم/ چون نیاکان باستانی خویش/ راستگوی و درست پیمانیم/ مستی و کارهای بی‌معنی/ کار ما نیست زانکه انسانیم/ همه در فکر ملت و وطنیم/ همه در بند دین و ایمانیم/ پارسی‌زاده‌ایم و پاک سرشت/ کز نژاد قدیم آریانیم... : ملک‌الشعرای بهار
http://ganjoor.net/bahar/ghasidebk/sh176/
من در سفر بودم/ از آن هنگام که آریا
از کوهستان های کبود/ از مشعل پر تلاطم زرتشت
به سوی دامنه ها و جلگه ها و به سوی دشت های زرین سرازیر شد
از آن هنگام که سفر در نبض زمین تپیدن گرفت
و از آن هنگام که سفر زندگی آغاز شد من در سفر زیسته ام
من با سفر زاده شده ام.... : منوچهر آتشی
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/manouchehr_atashi/45/1101
هند و ایران برادران همند/ زبدهٔ نسل آریا و جمند
آن‌یکی شیر وآن ‌دگر خورشید/ نزد مردم به راستی علمند
پارس شیر است و هند خورشید است/ پشت بر پشت پاسدار همند
سیرچشمند هر دو چون خورشید/ گرچه چون شیرگرسنه شکمند
صاحب همتند و جود و سخا/ زان به هرجا عزیز و محترمند
هر دو والاتبار و صاحب قدر
هر دو عالی مقام و محتشمند...: ملک‌الشعرای بهار
http://ganjoor.net/bahar/ghasidebk/sh85/
دختر آریایی زیباییت را باور دارم/ تو نیز مهرم را باور کن
سکوت در این خلوت ِ وهمناک از لبانت می چکد
و نگاه ِ من در هیبت ِ فریاد بر تنت می وزد... : مجتبی نوراللهی(مانی)
www.shereno.com/13481/14818/129827.html
ای مردم ایران همگی تند زبانید/خوش ‌نطق و بیانید
هنگام سخن گفتن برنده سنانید/ بگسسته عنانید
در وقت عمل کند و دگر هیچ ندانید...
گفتن بلدید اماکردن نتوانید...
امیدکه جنبش کند این خون کیانی/ در ملت آرین
گیرند ز سر مرد صفت تازه جوانی/ چون مردم ژرمن...
کز سطوت جمشید وز قدرت بهمن
دارند بسی بر ورق دهر نشانی: ملک‌الشعرای بهار
http://ganjoor.net/bahar/mostazadbk/sh7/
تو اومدی تو خونمون/ نشستی تو رو جونمون
با اون دو پای کوچیکت/ قدم زدی رو چشمامون
با اون نگاه خوشگلت/ بهار کردی خزونمون
با این همه ناز و ادات/ شیرین شده زندگیمون
آهای آهای دختر من/ تویی تویی عزیز من
تویی تویی نگار من/ شمع شبای تار من
دختر ما آرنیکا/ زیبای نیک آریا : از سراینده ی گمنام
http://arnika.blogfa.com/post-10.aspx
دختران سرزمین آریایی/جمله محکم پرصلابت با معنایی
قلب هاشان پر ز شک با هر سوالی/در وجود دختران سرزمین آریایی
پا ز سر، سرتا به پا چشم انتظاری/تا به تایید شما گویند آری: مرجان گلشیری
http://shereno.ir/22423/26589/211652.html

همیشه قلب_ من، با یاد_آنجاست/ درون_ رگ رگ آن خاک_ زیباست
که قوم_ آرین منزل بر آن ساخت/ خجسته نا م_ ایران از همانجاست
دیاری، قا فله سالار_ دانش/ و رنگین پرچم اش، پاینده بالاست
همیشه یاد_من، بر قلب_آنجاست/ که آنجا آسما ن، صا ف ست و میناست
و تا سوی_ خلیج_ نیلی_ فارس/ کنا ر_ آن خزر، دیرنده دریاست
ندیدم بهتر از آن سرزمینی/ و آنجا، بهترین نقطه به دنیاست
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/12/blog-post_22.html




۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

چالوس: در زنجیری از سروده ها


 هنگام فرودین که رساند ز ما درود/ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه و بنفشه وگل های رنگ رنگ/ گویی بهشت آمده از آسمان فرود
دربا بنفش و مرزبنفش وهوا بنفش/ جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند/ وین‌ جایگه بنفشه به خرمن توان درود...
بگذر یکی به خطهٔ نوشهر و رامسر/ وز ما بدان دیار رسان نو به نو درود
آن گلستان طرفه‌بدان فر و آن جمال/ وان کاخ‌های تازه بدان زیب و آن نمود
از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند/ فرشی کش از بنفشه وسبزه‌ است تاروپود...
بنگر یکی به منظر چالوس کز جمال/ صد ره به زیب وزینت مازندران فزود
زان‌ جایگه به بابل و شاهی گذاره کن/ پس با ترن به ساری و گرگان گرای زود
بزدای زنگ غم به ره آهنش ز دل
اینجا بودکه زنگ به آهن توان زدود...: ملک‌الشعرای بهار

هنگام خزان كه بلبل زار/ افسرده و خسته با دلي خون
بوسد چو گل آستان گلزار/ تا پاي نهـد ز باغ بيرون
يك لحظه بر آن كند نگاهي/ وز سوز درون بر آرد آهي
در راهم و آخرين نگاهـم/ بر خاطره‌هاي بيشماري است
در هر طرفي گرفته راهـم/ نقشي كه ز رفته يادگاري است
در ديده‌ام اشكي و نگاهي است/ در سينه‌‌ام آتشي و آهـي است
اي محفل شادماني من/ اي با دل من چو درد مأنوس
منزلگه آسـماني من/ اي نقش رُخ بهشت چالوس
از پيش تو مي‌روم دگر بار/ تا بار دگر خـدا نگهدار
هر جا نگـرم به هر كنارت/ از روز و شبي مرا نشاني است
هر تپه و دشت و جويبارت/ يادآور طـرفه داستاني است
اين جنگل و دره و دمن‌ها/ گويند به گوش ما سخن‌ها
آن جاده ای كه در شـب ماه/ ميعادگه فرشتگان است
ما را چه بسا كه ديده در راه/ در هر قدمش ز ما نشان است
زانجا بگذشته‌ايم سرمست/ آرام و خموش و دست در دست
آن گوشه كه آبشار زيبا/ كف كرده و نقره‌ فام و پرشور
غوغا و خروش كرده بر پا/ دلشاد و گشاده ‌روي و مسرور
بسيار نشسته ‌ايم تنها/ آرام و ميانمان سخن‌ ها
هر وقت غروب محنت‌افزا/ خون در دل ابر پاره مي‌كرد
اوبود كنار من در آنجا/ يك دم به افق اشاره مي‌كرد
آنگاه نگاه خيره ی ما/ مي‌ديد چه نكته‌هاي زيبا
وقتي كه بنفشه‌هاي جنگل/ با آن‌همه لطف رُسته بودند
بر دامنه سبزه ی چو مخمل/ آنجا دو نفر نشسته بودند
جان بود كه در كنار تن بود/ من بودم و دلستان من بود
آن روز كه آن درخت پربار/ پنـهان شده  در شكوفه‌ها بود
در سايه‌اش اندر آن چمن‌زار/ گسترده بساط عيش ما بود
هر لحظه نسيم عنبرين‌بو/ مي‌ريخت شكوفه بر سر او
آن دامنه كز اوان اسفند/ پوشيده ز زنبق سفيد است
وان جاده ی كوچكي كه يك چند/ در نرگس و لاله ناپديد است
دارند ميان خود ز هر جا/ جا مانده نشان پايي از ما
آن گوشه كه رُسته بود هر سو/ گل‌هاي سـفيد و صورتي‌رنگ
يك روز ز شور در سـر او/ شد با دل من زبان هماهنگ
دل آنچه ز ديگران نهان كرد/ آن لحظه زبان براو عيان كرد
دکتر ابوالحسن علي ‌آبادي

من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردمان را دوست دارم
من وطن را ،  آشیان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم...
از جوار جنگل نور ، خط سا‌حل در شمال/ تا ابرقو در کنار و زیر_ آن سرو کهنسا ل 
یا ز گوشه گوشه های باغ انگوری اوشا ن/ تا به زیر شاخه ‌ی زیتون، مسیر را ه لوشا ن...
از سمنگان تا کناره ، راه چالوس/ از ورای صخره ها وجلگه ‌های سبز زاگروس
تا به زیر آسمان پرستاره، شهرکرمان/ یا بسوی تپه ‌های نفتی مسجد سلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را ، آشیان را دوست دارم
دکتر منوچهر سعادت نوری

یادآوری: تارنمای "شهرداری چالوس" اخیرا این دو بیت (اي محفل شادماني من، اي با دل من چو درد مأنوس/
منزلگه آسـماني من، اي نقش رُخ بهشت چالوس) از سروده ی زنده یاد دکتر علی آبادی را نقل و متاسفانه آن را منسوب به مرحوم رشید یاسمی نموده است. دو بیت مذکور بخشی از سروده ی جاودانه ی  زنده یاد دکتر علی آبادی است که با عنوان "چالوس" در بسیاری از تارنماها و منابع گوناگون آن را می توان یافت. 
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار

 http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/12/blog-post_8.html

۱۳۹۳ آذر ۱۶, یکشنبه

آمدن ها: در زنجیری از ترانه ها و سروده ها

 ترانه ها
آمدن و رفتن (از خیام) - دکلمه ی احمد شاملو - اجرا: محمد رضا شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=56guHWJnkxo
آمد بهار جان‌ها (از مولوی) - اجرا: محسن چاووشی
https://www.youtube.com/watch?v=MDuEG9QTWGg
آمد بهار جان‌ها (از مولوی) - اجرای رقص: لیا فلاح 
https://www.youtube.com/watch?v=ubQtuduYfic
آمدی جانم به قربانت (از شهریار) - اجرا: بنان
https://www.youtube.com/watch?v=CV4GLuuYvZg
آمدی جانم به قربانت (از شهریار) - اجرا: سالار عقیلی 
https://www.youtube.com/watch?v=hUnW0eAm9xk
آمد نوبهار - اجرا: دلکش
https://www.youtube.com/watch?v=Ai290V-CMMs
گل آمد بهار آمد - اجرا: پوران شاپوری
https://www.youtube.com/watch?v=EpOVXHavOYw
سروده ها
آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر به رقص آ/ چون یوسف اندرآمد، مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور، مانند شیر مادر/ ای شیرجوش در رو، جان پدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی، چون گوی دررسیدی/ از پا و سر بریدی، بی‌پا و سر به رقص آ
تیغی به دست خونی، آمد مرا که چونی/گفتم بیاکه خیرست، گفتا نه شر به رقص آ
از عشق تاجداران، در چرخ او چو باران/ آن جا قبا چه باشد، ای خوش کمر به رقص آ
ای مست هست گشته، بر تو فنا نبشته/ رقعه فنا رسیده، بهر سفر به رقص آ
در دست جام باده، آمد بتم پیاده/ گر نیستی تو ماده، زان شاه نر به رقص آ
پایان_ جنگ آمد، آواز_ چنگ آمد/ یوسف ز چاه آمد، ای بی‌هنر به رقص آ
تا چند وعده باشد، وین سر به سجده باشد/هجرم ببرده باشد، دنگ و اثر به رقص آ
کی باشد آن زمانی، گوید مرا فلانی/ کای بی‌خبر فنا شو، ای باخبر به رقص آ
طاووس ما درآید، وان رنگ‌ها برآید/ با مرغ جان سراید، بی‌بال و پر به رقص آ
کور و کران عالم، دید از مسیح مرهم/ گفته مسیح مریم، کای کور و کر به رقص آ
مخدوم شمس دین است، تبریز رشک چین است
اندر بهار حسنش، شاخ و شجر به رقص آ : مولوی

هنگام صبوح ای صنم فرخ پی/ برساز ترانه‌ای و پیش‌آور می
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی
این آمدن تیرمه و رفتن دی : حکیم عُمَر خیام نیشابوری

بیایید بیایید، که گلزار دمیده‌ ست
بیایید بیایید، که دلدار رسیده‌ ست
بیارید به یک بار، همه جان و جهان را
به خورشید سپارید، که خوش تیغ کشیده ‌ست... : مولوی
 
 از آمدنم، نبود گردون را سود/ وز رفتن من، جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی، نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود: حکیم عُمَر خیام نیشابوری

آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا/ آمدی، حالا که من افتاده ام از پا، چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی/ بی وفا، این زودتر می خواستم، حالا چرا
عمر ما را، مهلت امروز و فردای تو نیست/ من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا
نازنینا، ما به ناز تو جوانی داده ایم/ دیگر اکنون، با جوانان نازکن، با ما چرا
آسمان، چون جمع مشتاقان پریشان می کند/در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا، چرا
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین/ خامشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا
شهریارا، بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر، راه قیامت می روی تنها چرا: محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار

سایه ی دراز لنگر ساعت، روی بیابان بی پایان در نوسان بود
می آمد می رفت، می آمد می رفت
و من، روی شن های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم... : سهراب سپهری

آمدم، تا بتو آویزم/ لیک دیدم، که تو آن شاخه ی بی برگی...
وه چه شیرین است/ از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن/ که بهشت اینجاست
بخدا، سایه ی ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به، که نیندیشی/ به من و درد روان سوزم
که من از درد، نیاسایم/ که من از شعله، نیفروزم... : فروغ فرخزاد

عاقبت خورشید را پیروزی است/ بُرد با فردای ظلمت سوزی است
بُرد با عشق است و فردا دور نیست/ نور اگز ظلمت نسوزد نور نیست
علم اگر مستخدم ِ جهل آمدی/ عالِمش از عالَـَم ِ جهل آمدی
علم آینده ست ، علم آبادی است
آدمی را کوکب ِ آزادی است...: محمد جلالی چیمه (م. سحر)

زیر_ باران ، اگر که ما رفتیم/ با دلارا م_ دلربا رفتیم
دل و جان را به یکدگر دادیم/ سوئی آرام و بی صدا رفتیم
تا گذرگاه_ عشق ،  ‌پدید آمد/ کنج_  آن دنج_  آشنا رفتیم
عاشقانه ، به هم نظر کردیم/ قعر_ یک چشمه ی صفا رفتیم
لب_ خود را، ز بو سه ای ‌شستیم/ مست_ آن بو سه، تا سما رفتیم
با دلارام_ دلربا  رفتیم
زیر_ بارا ن ، اگر که ما رفتیم : دکتر منوچهر سعادت نوری

غمخوار من، به خانه ی غم ها خوش آمدی/ با من، به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند/ می بینمت برای تماشا، خوش آمدی
راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست/ ای من به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق، روشن است/ ای قایق شکسته، به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام، سخنی غیر از این نبود/ منت گذاشتی به سر_ ما، خوش آمدی
ای عشق، ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم، اما خوش آمدی : دکتر فاضل نظری

از نردبان_ عشق، به بام_ تو آمدیم/ این کار_ عشق بود، که رام_ تو آمدیم
در آسمان_ عشق، هزاران ستاره بود/ بر سوی_ یک ستاره، به نام_ تو آمدیم
در خط_ صا ف عشق ، گرفتیم راه_ تو
همپای تو شدیم و به گام_ تو آمدیم...
دکتر منوچهر سعادت نوری

Chain of Songs & Poems on "Coming" (in Persian: Aamadan)
Abstract: The English translation of some selected poems from Rumi, Omar Khayyam, etc. Some English & Persian Songs on "Coming".
Collected and Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-songs-amp-poems-on-quot-coming-quot-in-persian-aamadan-42913
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/12/blog-post_7.html

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

رفتن ها: در زنجیری از سروده ها و ترانه ها


خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بودکه پرسید سوار، آسمان مکثی کرد
رهگذر، شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت، نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن، عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد...
کودکی می بینی، رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی، خانه دوست کجاست؟ سهراب سپهری

آه ... سهم من اینست/ سهم من اینست
سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من، پایین رفتن از یک پله ی متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من، گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست... : فروغ فرخزاد

درخت معجزه خشکیده ست و کیمیای زمان، آتش نبوت را بدل به خون و طلا کرده ست
و رنگ خون و طلا ، بوی کشتزاران را زیاد بدبده های ترانه خوان برده ست
و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوی ها ، همه در سیر بی تفاوت خویش به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند
و کوچه ها ، همه در رفتن مداومشان به نا امیدی بن بست ها یقین دارند
پرنده ها ، دیگر از گوشت نیستند
پرنده ها ، همه از وحشتند و از پولاد... : نادر نادرپور

خبر_ رفتن_ موشک به فضا/ لمس_ تنهایی_ ماه
فکر_ بوییدن_ گل در کره ای دیگر...
هر کجا هستم، باشم/ آسمان، مال_ من است... : سهراب سپهری

چرا توقف کنم چرا ؟/ پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است/ افق عمودی است و حرکت ، فواره وار
و در حدود بینش/ سیاره های نورانی می چرخند
زمین ، در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههای هوایی، به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟... فروغ فرخزاد

در بیابان فراخی که از آن می گذرم/ پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه ی من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم/ هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست ویکی بی خبر است... : نادر نادرپور

چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت/ فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت/ دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست... : سهراب سپهری

ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های پرعصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من...
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک/ ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان/ آنجا ، بگو تا کدامین ستاره ست
روشن ترین همنشین شب غربت تو ؟... مهدی اخوان ثالث

آنی بود درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود
مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش، خاموشی گویا شده بود
آن پهنه چه بود، با میشی گرگی همپا شده بود
نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود، زیبایی تنها شده بود
هر رودی دریا، هر بودی، بودا شده بود: سهراب سپهری

حلاج ها ، بر دار ، رقصیدند و رفتند/ شیطان حدایی کرد در این خاک سوزان
این قصر عاج افتخار آمیز تاریخ
بر پاستی ، از استخوان تیره روزان... : نصرت رحمانی

تمام مرتجعان، غول گول دنیایند/ همیشه، سد بلندی به راه فردایند
بیا بیا برویم که در هراس، از این قوم کینه توزم من و سخت می ترسم
که کار را به جنون و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند
چگونه می گویی به هر کجا که رویم آٍسمان همین رنگ است
بیا بیا برویم، آه من دلم تنگ است
بیا بیا برویم، کجاست نغمه ی عشق و نسیم آزادی
در این کویر نبینم نشان آبادی، نشانه ی شادی
دلم گرفت از این شیوه های شدادی
بیا بیا برویم، خوشا رستن و رفتن به سوی آزادی: حمید مصدق

خوشم با این چنین دیوانگی ها/ که می خندم به آن فرزانگی ها
به غیر از مردن و از یاد رفتن/ غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم، سرانجامی نداریم/ چه فرجامی؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان/ بساز از عشق و جانم را بسوزان
بیا، آتش بزن خاکسترم کن
مسم، در بوته ی هستی زرم کن: فریدون مشیری

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده/ شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده
کولی کنار آتش، رقص شبانه ات کو؟/ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟
خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه/ چشم سیاه چادر، با این چراغ مرده
رفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردی/ چشمان مهربانش، یک قطره ناسترده
در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه/ این شب نداشت آری، الماس خرده خرده
بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت/ روزی سیاه چشمی، سرخی به ما سپرده
می رفت و گرد راهش، از دود آه تیره/ نیلوفرانه در باد، پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را، گیسو به باد دادی/ رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده : سیمین بهبهانی

از کنار من افسرده ی تنها، تو مرو/ دیگران گر همه رفتند، خدا را، تو مرو
اشک اگر می چکد از دیده، تو در دیده بمان
موج اگر می رود ای گوهر دریا، تو مرو... : دکتر شفیعی کدکنی

 سفر (او رفته سفر گرفته پرواز) 
من زنده به عشق دلبری هستم/ دلبسته ی نیک گوهری هستم
او رفته سفر گرفته پرواز/ دور است زمن یکی دو فرسنگ
خواهم که دوباره آید او باز/ آغوش کشم به سینه او را تنگ
زیباست کنار یکدگر بودن/ یا همره یار در سفر بودن
یا آنکه همیشه در بر او/ از درد فراق بر حذر بودن
هر بار که او سفر رود دور/ آرام دل و قرار من گیرد
این بار دگر نمی گذارم او/ بار سفر از کنار من گیرد
دكتر منوچهر سعادت نوري

تردید مکن، بیا از اینجا برویم/ وقت است، دگر، برای ما، تا برویم...
اینان همه خسته پای در ماندگی اند/بگذار بمانند، بیا ما برویم
این برکه ی خُرد مقصدِ ما نَبُوَد/ ما آمده ایم تا به دریا برویم...
ما راست قرار این که به دریا برسیم/ یاد آر که باید که بدانجا برویم
رفتن به رسیدن ار نیانجامد نیز/ باید که بمیریم به ره، یا برویم
گو پیش بیاید آنچه آید، باید/ بی دغدغه و وسوسه، تنها برویم
آغازه ی نابودنِ ما، ماندنِ ماست
بگذار بمانند، بیا ما برویم : دکتر اسماعیل خویی

دیگر از ما مپرس کجا رفتیم/ یا که همراه_ او چرا رفتیم
از نخستين دقایق_ دیدار/ را ه_ او را ، نشا نه ما رفتیم
تا ا سیری به را ه_ او، گشتیم/ عشق _او را چه مبتلا رفتیم
ترمه ها گل به رخ وبرلب داشت/ بوسه بر روی ترمه ها رفتیم
با نگاهی ، به جا ن شررانداخت/ همچو افتاده ای زپا رفتیم
هرصدا را، پیا می ازدل ساخت/ سوی آن دلنشین صدا رفتیم
خوش نوائی زعشق، تا بنواخت/ گوش بر زنگ‌ آن نوا رفتیم
عشق را، آشنا به دل پرداخت/ در کناری ، دل آ شنا رفتیم
ما هرانه ، به قلب دشمن تاخت/ تا که جان را براو فدا رفتیم
برسر_ره ، ا گر دو تن بودیم/ ما هما ن یک شد‌یم ، تا رفتیم
دست در دست هم ‌روانه شد‌یم/ بامدادی ، پر از صفا رفتیم
در ‌هوای لطیف و پاک_ عشق
ما ‌ند‌انیم ، تا کجا رفتیم... : دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
رفت آن سوار کولی (از سیمین بهبهانی) اجرا: همایون شجریان
https://www.youtube.com/watch?v=B63nlNZ-An4
رفتم و بار سفر بستم - اجرا: هایده
https://www.youtube.com/watch?v=4NIbu_TE2Pg
رفتم - اجرا: الهه و ویگن
https://www.youtube.com/watch?v=jiD6Y3Qiajg
آهنگ رفتن - اجرا: دمی لاواتو 
https://www.youtube.com/watch?v=kHue-HaXXzg
ترانه ی رفتن - اجرا: ایندینا مانزل و جنیفر نتلز
https://www.youtube.com/watch?v=4dPim-NN3mQ
Chain of Poems & Songs on "Going" (in Persian: Raftan)
 Abstract: The English translation of some selected poems from Nader Naderpour, Sohrab Sepehri, and Forugh Farrokhzad/ Some English & Persian Songs on "Going".
Collected and Prepared by
Manouchehr Saadat Noury, PhD
http://iranian.com/posts/chain-of-poems-amp-songs-on-quot-going-quot-in-persian-raftan-42088