ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۱۵, پنجشنبه

شادی و شادمانی در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی


Chain of Poems on Joy/ English & Persian
All treasures ain’t worth this oppression
All pleasures ain’t worth one transgression
Not even seven thousand years of joy
Is worth seven days of depression: Hafez Shirazi
(Translated by Professor Shahriar Shahriari)
http://www.hafizonlove.com/divan/rubaiyat/2.htm
نی دولـت دنیا به ستـم می‌ ارزد
نی لذت مستی‌ اش الـم می ‌ارزد
نـه هفت هزار ساله شادی_ جهان
این محنت هفت روزه غـم می‌ ارزد: حافظ شیرازی

I am thinking these things, yet I know
that I can not, dare not leave this prison
even if the jailer would wish it
 no breath or breeze remains for my flight
 from behind the bars, every bright morning
 the look of a child smile in my face
 when I begin a song of joy
 his lips come toward me with a kiss…: Forugh Farrokhzad
(From Forugh Farrokhzad's Open Forum Web Site)
http://www.forughfarrokhzad.org/collectedworks/collectedworks.htm
در این فکرم من و دانم که هرگز
 مرا یارای رفتن زین قفس نیست
 اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نیست
 ز پشت میله ها هر صبح روشن
 نگاه کودکی خندد به رویم
 چو من سر می کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می آید به سویم... : فروغ فرخزاد

I can hear the sound of the blowing of matter
And the sound of the shoe of faith in the alley of excitement.
And the sound of rainfall on the wet eyelids of love,
on the sad music of adolescence,
on the song of pomegranate orchards.
And the sound of the shattering of the bottle of joy at night,
the tearing of the paper of beauty,
And the filling and emptying of the cup of nostalgia, of wind.
I am close to the beginning of the earth…: Sohrab Sepehri
(Translated by Ikram Hawramani)
http://www.ikramkurdi.com/2008/11/sohrab-sepehri-footsteps-of-water.html
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم... : سهراب سپهری

Spread the wedding tablecloth and on it, lute censer
Candle and mirror/ Joyous songs from your heart
Clap your hands/ Flowers cast/ Much reverberation
All guests mirth, and space filled with jubilation
All lips smile and everywhere joy strewn
Time for lasting love, and rapture of music and tune
What blessed dawn and what happy magical night
Celebration of bride and groom, and time of delight
Composed by M. Saadat Noury
(Translated by MPD)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
سفره ی عقد بچینید و نشا نید بر آن ، مجمر عود
شمع و آیینه گذارید و بر آرید ز دل بانگ و سرود
کف زنید ، گل بفشا نید ، بسا زید بسی ولوله ها
جمع مجلس به سرورست و فضا گشته پر از هلهله ها
همه لب ها به تبسم ، همه جا شا دی ها ست
وقت پاینده ی عشق است و به پا ساز و نواست
چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی
جشن داماد و عروس است و زمان ، کامرواست
دکتر منوچهر سعادت نوری 

I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Meaning, like motherland, losing soil and water
En masse, cry and wail filling the air
Losing nightingales, and much gardens of flower
Way of banquet, dance, and joy shut
Sweetheart and perfect pure wine lost
O!  What eloquent poem!  As Pirayeh said
Have lost the moon, lost the moonlight
Flag’s lion lost, by the tempestuous foxes’ assault
At the same time, the shining sun lost
Much warrior heroes, Ahriman destroyed
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
Ahura’s land, center of tyranny and deceit
I’m lost!  Way of traditions have been lost
I’m an Iranian, who has, for a lifetime, been losing sleep
Maziar, Babak, and Sohrab have been lost
My cry of the oppressor, in my throat turns to shout
My tolerance of the repressive ruler has been lost
Composed by M. Saadat Noury
(Translated Freely by MPD)
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-96.html
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد
دلبر و جا م شراب_ نا ب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل:
"ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود
همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
ناله ها یم از ستمگر ، در گلو فریاد شد
من توان_ حاکم_ نا با ب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم
سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم که عمری خواب را گم کرده ام
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/11/chain-of-poems-on-joy-english-persian.html