ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

شاعران و شعرها : در زنجیری از سروده ها



مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود/ نبود دندان، لابل چراغ تابان بود
سپید سیم زده بود و در و مرجان بود/ ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
دلم خزانهٔ پرگنج بود و گنج سخن/ نشان نامهٔ ما مهر و شعر عنوان بود
بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر/ از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود
همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود/ همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
تو رودکی را ای ماهرو کنون بینی/ بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود
بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی/ سرود گویان، گویی هزاردستان بود
شد آن زمانه که او انس رادمردان بود/ شد آن زمانه که او پیشکار میران بود
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است/ همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود... : عبدالرحمن رودکی سمرقندی
 
چو از دفتر این داستان ها بسی/ همی خواند خواننده بر هر کسی
جهان دل نهاده بدین داستان/ همان بخردان نیز و هم راستان
جوانی بیامد گشاده زبان/ سخن گفتن خوب و طبع روان
به شعر آرم این نامه را گفت من
ازو شادمان شد دل انجمن... : حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم/ تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو/ گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره/ در هوس خوبی او جانب گلزار شدم
گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم
گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم... : جلال‌الدین محمد مولوی
 
همه قبیله من عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه/ که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من/ وجود من ز میان تو لاغری آموخت
بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت... : مُصلِح‌الدین سعدی شیرازی

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم/ همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
پرده ی مطربم از دست برون خواهد برد/ آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب/ تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم... : شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی

شعر در نفس خویش هم بد نیست
ناله من ز خست شرکاست... : ابوالفضل محمد ظهیر فاریابی

«شعر در نفس خویش هم بد نیست»/ پیش اهل دل این سخن رد نیست
پیش از این فاضلان شعر شعار/ کسب کردی فضایل بسیار
مستمر بر مکارم اخلاق/ مشتهر در مجامع آفاق
همه را دل ز همت عالی/ از قناعت پر، از طمع خالی
وه کز ایشان بجز فسانه نماند/ جز سخن هیچ در میانه نماند
لفظ شاعر اگر چه مختصرست
جامع صد هزار شین و شرست... : نورالدین عبدالرحمن جامی

شعر دانی چیست؟ مرواریدی از دریای عقل
شاعر آن افسون گری کاین طرفه مروارید سفت
صنعت و سجع و قوافی، هست نظم و نیست شعر
ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت
شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لب
باز در دل ها نشیند هر کجا گوشی شنفت
ای بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نساخت
وی بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت : ملک الشعرای بهار

یافتم روشندلی از گریه های نیم شب/ خاطری چون صبح دارم از صفای نیم شب
شاهد معنی که دل سرگشته از سودای اوست/جلوه بر من کرد درخلوت سرای نیم شب
در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا/ گنج گوهر یافتم از گریه های نیم شب
دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست/ تا دل درد آشنا شد آشنای نیم شب
نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم/ بوی آغوش تو آید از هوای نیم شب
نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر
از سکوت خلوت اندیشه زای نیم شب... : محمدحسن معیری متخلص به رهی

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم/ سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف/ از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
دودی ست در این خانه که کوریم ز دیدن/ چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان/ شمعیم که در گوشه ی کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه ی خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم.... : محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
 
ما از غزل به مرثیه پیوستیم/ اما، صَفیرِ تیر از ناله­های شعر، رساتر بود
ما، در میان معرکه دانستیم/ کز واژه، کار ویژه نمی­آید...
ما نان به نرخ خون جگر خوردیم/ زیرا که نرخ «روز» ندانستیم
شعر از شعور، رو به شعار آورد/ ما فهم این سخن نتوانستیم...: نادر نادرپور

کاش از شاخه ی سر سبز حیات/ گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ، ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی : فروغ فرخ زاد

 چیزها دیدم در روی زمین/ کودکی دیدم ماه را بو می کرد
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
چیزها دیدم در روی زمین/ حمله ی لشکر پروانه به برنامه ی دفع آفات
حمله دسته ی سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی/ حمله ی واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار... : سهراب سپهری

من به یک ماه می اندیشم/ من به حرفی در شعر
من به یک چشمه میاندیشم
من به وهمی در خاک/ من به بوی غنی گندمزار
من به آوار می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره می کاود... : فروغ فرخ زاد

شعر یعنی با افق یک دل شدن ، یا لباسی از شقایق دوختن
شعر یعنی با وجود خستگی ، بر سر پروانه ای ، دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق، شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را ، از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام ، شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج ، در کنار حسرت پروانه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها ، شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس، عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ، شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد دل های نسیم ، حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج، در کنار برکه، ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه ای از آسمان، بهر یاسی بی نوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه، شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را ، روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض ، در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی، غرق در گلواژه ی رویا شدن
شعر یعنی قصه ی یک آرزو ، شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان، شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن ،شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پاک
نه عبوری ساده چون اشعار من : مریم حیدرزاده

چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این اشک ، اشک باغبان پیر رنجور است ...
شما هم ای خریداران شعر من
اگر در دانه های نازک لفظم و یاد ر خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است
مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل می کشم بیرون
مرا هر شعر دریایی است ، دریایی است لبریز از شراب خون
کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟
کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه ، لبها را و بر هر خوشه دندان را ؟
مرا این کاسه ی خون است ، مرا این ساغر اشک است
چنین آسان مگیریدش ، چنین آسان منوشیدش : نادر نادرپور

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا “گود” هست، میان دارم، اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم؟ گردآفرید چرا باشم؟
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن، از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم، فارغ ز کار نخواهم شد... : سیمین بهبهانی

ای عشق جاودانه ی من ای شعر/ باز اين منم که سوی تو می آيم
باز اين منم که گونه ی خيسم را / بر گونه های سبز تو می سايم
باز اين منم که در ته اين بن بست/ از يادهای گمشده سرشارم
باز اين منم که لب به لب از ترديد/ از هر چه هست و نيست در آزارم
تنها تويی که در دل اين غربت/ دست مرا به حوصله می گيری
تنها تويی که در شب تاريکم / روشن ترين نشانه ی تقديری... : پيرايه يغمايی

ایرانِ من که خسته و زارم ترا/ آخرچگونه دوست ندارم ترا؟
با من چه می کنی که به خونِ جگر/ زینگونه بی شکیب و قرارم ترا
چون ماهواره ای که به گِردِ زمین/ گردان بوَد ، به گِردِ مدارم ترا
زان سان که دشمنان ترا دشمنم/ از یاورانِ مُشفقِ یارم ترا
با آنکه از کنار تو ام بر کران/ گویی که روز و شب به کنارم ترا
تا دررسد سعادتِ دیدار تو/ رؤیانوردِ لحظه شمارم ترا
چون بلبلی که جانب گُل می پرد/ با یادِ گل به گشت و گذارم ترا
تا سردهم سرودِ سرافرازیت/ شعر و سرود و شور و شرارم ترا
چون آتشی که شعلۀ رنگین دهد/ رنگین چو دانه های انارم ترا
آن شاخۀ شکستۀ باغم ولی/ چون میوۀ رسیده به بارم ترا...
تا دست من به دامن مِهرت رسد/ هرگز زمِهر ، دست ندارم ترا
با سال های سردِ زمستانی ام/ چشم انتظارِ فصلِ بهارم ترا
روزی که سربلندی ات از رَه رسد
بر خاک ِ راه ، آینه دارم ترا : محمد جلالی چیمه (م.سحر)

برای گفتن ِ دلتنگی‌ام کلامی نیست/ و شعر جز سخن تلخ ِ ناتمامی نیست
شروع می‌کنمش با تلنگری از عشق/ ولی دریغ، به غیر از خیال خامی نیست
نهیب می‌زنَدَم غربت مهیب آن دم/ که خواب عشق چه بینی، به غیر ِ دامی نیست
تو، اهل کشور خورشید و جام جمشیدی/ شراب عشق در این جا مجو، که جامی نیست
نهیب می‌زنَدَم تا سکوت چیره شود/ بدون عشق، غزل را ببین، پیامی نیست!
دلم گرفته تر از آسمان ِ غربت‌ها است
برای گفتن دلتنگی‌ام کلامی نیست: ویدا فرهودی

ای که گفتی شعر و لحن نظم چیست/ یا که آیا ، می توان بی شعر زیست
شعر تاریخ است و "حی" و "حاضر" است/ بر همه آثار _ هستی ، نا ظر است
شعر، رود_ جاری_ اندیشه است/ راحت_ روح و روان را، ریشه است
ساحت_ صدق و صفا را، پیشه است/ قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر، فصلی از خرد، از دانش است/ یک کرانه، از هنر، از بینش است
پنجره ، بر کوچه ی آسایش است/ چشمه ای ، از زایش ست و رویش است...
شعر فریاداست و بانگ است و ندا/ بر کند دیوار_ ظلمت را، ز جا
غرشی سازد ، چو رعد اندر فضا/ بس نماید راز _ پنهان ، بر ملا
شعر، یعنی آشنا با عدل و داد/ دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود/ از سر مسند ، ستمگر شد فرود
شعر، یعنی شیون و آه و فغان/ از فریب و فتنه های مردمان
از دگر گشت سریع این زمان/ از بلایای فجیع _ این جهان
شعر، راه و جاده ای بی انتهاست/ سبزه زاری، از دل و احساس ماست
شعر، دریایی ز مهر و اعتناست/ چون رهاوردی ز عرش و از سماست
هیچ حرفی ، همردیف شعر نیست/ کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حاضر"ست/ بر همه آثار _ هستی، نا ظرست
دکتر منوچهر سعادت نوری

زان آهوان_ زخمی_ عاشق/ در بند و در حصار بگویید
«خون را به سنگفرش ببینید»/ از دار و سنگسار بگویید...
از جانیان_ امر_ به معروف/ در گشت و در گذار بگویید
نام_ ندا به یاد_ شما نیست؟/ زان دخت_ نامدار بگویید
از بیژن و حمید و ترانه/ و ز مریم و نگار بگویید
از رقص_ عاشقانه‌ی فرزاد/ بر چوبه ‌های دار بگویید
از رزم_ مادران_ دلاور/ در صحن_ کارزار بگویید
از چشم‌های مادر سهراب/ آن طُرفه جویبار بگویید
وز اشک_ خانواده‌ی ستار/ در شام_ انتظار بگویید
از رنج و از شکنج_ خلایق/ یک نکته از هزار بگویید
از خدعه و بلاهت و بیداد/ پنهان و آشکار بگویید
یک عمر بافتید اباطیل/ یک شعر_ ماندگار بگویید!
از حجم و هجو و هزل، چه حاصل/ اشعار_ استوار بگویید...
سرمشق_ ماست مکتب_ «سیمین»/ شعری از آن شمار بگویید
گر آنچنان جسارتتان نیست/ نظمی کنایه‌دار بگویید
گر بزدلید و «مایه» ندارید/ چیزی به استتار بگویید
یعنی که شعرهای نمادین/ از رنج_ روزگار بگویید
نام سوار را ننویسید/ از دشت و از غبار بگویید
از احتضار_ این شب میرا/ وز صبح_ پایدار بگویید
از لطمه‌های بهمن_ منحوس/ بر چهره‌ی بهار بگویید
از خواب_ آن شگفت هیولا/ در پای چشمه‌سار بگویید
از چنبر_ تناور_ افعی/ بر گنج_ زرنگار بگویید
عمری ز چنگ و تار نوشتید/ اکنون ز شام_ تار بگویید
این شعر نیست نظم و شعار است
گاهی چومن شعار بگویید: جهان آزاد

پیشترها ، می شد/ کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد/ با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد/ از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد/ کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید...
پیشترها ، می شد/ سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد/ ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت/ بس چه کارها ، که نکرد
دکتر منوچهر سعادت نوری