ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه

چای : در زنجیری از سروده های این زمانه


جای موسی خالی است وآن عصای موسوی/ تا که فرعون کسالت را ببلعد در دمی
ای شبان وادی ایمن چو گشتی بهره‌مند/ زان درخت شعله‌ور، فکر برادر کن کمی...
بس که خوردم چایی دم ناکشیده در سویس/ آبم افتد در دهان از یاد چای پر دمی
وز غم_ نادیدن_ هم صحبتان_ محترم/ مردمان_ چشم_ من، بستند حلقه ماتمی
ملک‌الشعرای بهار

از هجوم روشنایی، شیشه های درتکان می خورد/ صبح شد، آفتاب آمد
چای را خوردیم روی سبزه زار_ میز/ ساعت نه، ابر آمد، نرده ها تر شد
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند/ یک عروسک پشت باران بود
ابرها رفتند/ یک هوای صاف یک گنجشک یک پرواز...
لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت/ نیمروز آمد
بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد/ مرتع ادراک خرم بود
دست من در رنگ های فطری_ بودن شناور شد
پرتقالی پوست می کندم/ شهر در آیینه پیدا بود... : سهراب سپهری

من به آوار می اندیشم و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک که شبانگاهان در پنجره می کاود
و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد
کار ...کار؟
آری اما در آن میز بزرگ/ دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا می جود آرام ارام/ همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده ی دیگر را
و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایقی در گرداب... : فروغ فرخزاد

گنجه ی من ، بوی قرآن می دهد/ بوی قرآن و گلاب و آسمان...
بوی رگبار غروب و بوی گل/ بوی چای عصر و بوی زعفران
بوی نان شیرمال و بوی هل/ بوی گلپر در شب خاموش کوه
بوی باران در شب تاریک باغ/ بوی گردوهای تر زیر درخت
بوی بال پشه ها گرد چراغ/ بوی شبهایی که در پای تنور
نور قرمز ، سایه ها را می نهفت... : نادر نادرپور

دسته ی کاغذ بر میز/ در نخستین نگاه ِ آفتاب
کتابی مبهم و سیگاری خاکسترشده/ کنار ِ فنجان ِ چای از یاد رفته
بحثی ممنوع در ذهن : احمد شاملو - آذر ِ ۱۳۷۱

چای و شیرینی‌ بخور با دوستا ن/ یاد کن از فیل در هندوستان
چون شراب خلر شیراز نیست/ چای را بر نوش  ای  آرام جان
کا ظم پزشکی‌ شیرازی

در ایوان می نشینید و چای می نوشید/ با برگ ریحان و جوانه ی نارنج
و او راز جهان را در فنجانی بر توی می گشاید
فنجانی به کوچکی واژه ای که همه دریاها و توفان ها را در خود جای می دهد
عقیقی سیال و بی قرار
که همه رودخانه های جهان در آن جاری است... : منوچهر آتشی

بسیار، سیر انفس و آفاق کرده ام/کوه و کویر_ کشور ساسانم آرزوست
بی‌ حد وحصر، کافه به یک نام دیده ام/رفتن به چای خانهٔ ویرانم آرزوست
از گرد راه رسیده به دنبال کنج دنج/ آن قیل و قال_ مردم_ خندانم آرزوست
در استکان_ تنگ کمر، لب گلابتون/ آن چای_ پر زمایه ی گیلانم آرزوست...
دکتر سید ضیا ء الدین شادمان

بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم
از شهر های انتقال، مهاجرت، تبعید
از شهرهای گنبد، باغ ملی، بازار
از شهرهای هل، گلاب، فرش، چای...
از شهرهای فقر، مرگ و نفرین مادران...
از خیابان های طویل بی برگشت و بغض... : ایرج جنتی عطایی

آتش افروختیم، چای خوردیم ، حرف زدیم
هوا خیلی خوش بود، دنیا خیلی روشن...
نفهمیدم کی خوابم بُرد
فقط فهمیده نفهمیده انگار کسی گفت:
قوچ را پیدا کردند : علی صالحی

با رفتنت ای گل زگلدان، گریه‌ می‌کردیم/ در روبروی چشم ِ باران، گریه می‌کردیم
در باغ ِ ما شادی‌ی شبنم‌ها تَرَک برداشت/ وقتی که رفتی، مثل گلدان، گریه می‌کردیم
با دردِ پنهانی که در جان ِ جهان ماست/ از سرنوشتِ غم سرشتان، گریه می‌کردیم
جای تو خالی ماند در میخانه ‌های مهر/ بعد از تو ما با، مِی‌پرستان ،گریه می‌کردیم
باغ ِ شقایق‌های توفان دیده می‌داند/ دیشب چرا تا صبحگاهان، گریه می‌کردیم
وقتی خَبَر مثل ِ تَبَر بر ما فرو بارید/ آهسته‌ وُ پیوسته، از جان، گریه می‌کردیم
باید کنار ِ عاشقان ِ تازه بنشینیم/ بی آتشت ما، یِک زمستان ،گریه می‌کردیم
در گفتگو با ابر ِ تلخ وُ تار ِ “لاهیجان”/ از جان وُ دل، با یادِ جانان ،گریه می‌کردیم
با یاد تو ای همنشین ِ دلنشین ِ چای!/ با خاطراتِ سبز ِ گیلان ،گریه می‌کردیم
رضا مقصدی

پیشترها ، می شد/ کنج_ یک دنج ، نشست
چای را دیشلمه کرد/ لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد/ با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، راحت ، خونسرد/ از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد/ کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد و خوش چرخید...
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت
پیشترها ، می شد/ توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید...
پیشترها ، می شد/ سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد/ ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد/ بس چه چیز ها ، که نگفت
بس چه کارها ، که نکرد : دکتر منوچهر سعادت نوری

دوستی با بعضی آدم‌ ها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است
باید نرم دم بکشد/ باید انتظارش را بکشی
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی/ باید صبر کنی تا آماده شود
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک و خوب نگاهش کنی
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته و جرعه جرعه بنوشی‌ اش
و از بودنش لذت ببری و با حضورش زندگی کنی: سراینده گمنام

رباعی چای
ای ننوشیده چای_ ایران را
و ندانی که طعم_ چایی چیست؟
چای_ خوش رنگ و عطر_ لاهیجان
یک نمونه ز چای_ ایرانی ست
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/10/blog-post.html